خانه / روایت / عالم خوش ایرانی

عالم خوش ایرانی

به بهانه‌ی هفتاد و هفت سالگی قاسم هاشمی‌نژاد

خوشبختانه توفیق داشتم که روزان و شبان با او دمخور بودم و خیلی خاطرات خوش داشتیم. وقتی می‌گوییم بزرگداشت یک نفر منظور چیست؟ رفتن به عالم او! شرح حال و خاطرات حاشیه‌ی کار هستند. او به کجا دعوت می‌کرد؟ در کجا سیر می کرد و در کجا زندگی می‌کرد؟ وقتی ما می‌خواهیم حقایقی را که بیان‌شدنی نیست بیان کنیم؟

به قول خود قاسم یونانی‌ها فلسفه می‌بافتند. از طریق فلسفه سعی داشتند که آگاهی به مردم بدهند. او سنت ایرانی را انتخاب کرده بود. سنت ایرانی روایت است و قصه. قصه سیر خیالی دارد؛ یعنی ما را از زمین می‌کند و آرام آرام می‌برد به جاهایی که در حالت عادی قابل باور نیست. خیرالنساء نمونه‌ایی از این قصه‌هاست. ما متوجه می‌شویم زیستن و زندگی کردن در آنجا معنی دارد؛ نه این زیستن که ما انجام می‌دهیم.

غریب بود برای اینکه روشنفکری را مانع می‌دانست که ما با فرهنگ خودمان آشنا بشویم . به این قائل بود که آنها راه را می‌بندند. طبیعتاً غریب افتاد. بعضی‌ از کتاب‌هایش را در انتشارات نگذاشتند چاپ بشود. می‌گفتند اگر چاپ کنید ما به تو کتاب نمی‌دهیم که چاپ کنی؛ بگذارید صریح بیان کنم.

به زبان فارسی اهمیت می‌داد برای اینکه زبان فارسی و توانایی‌هایش را کشف کرده بود. وقتی چندلر را ترجمه کرد، هم‌زمان ایوب را کار کرد برای اینکه نشان بدهد فارسی هم می‌تواند یک متن کهن را زنده کند و هم یک متن پلیسی را برگرداند. زبان فارسی را دوست داشت و می‌گفت خدا را شکر که من از زندگی فارسی بلدم، برای اینکه فارسی زبان محسوس و ملموس بود؛ یعنی زبان روایت بود. زبان فارسی به بدن برمی‌گشت، هر فعلی را که ما بگوییم به بدن برمی‌گردد. زدم، رفتم، خوردم، پریدم، گرفتم؛ همه‌اش بدن. همه‌ی زبان‌ها اینگونه‌اند اما زبان فارسی ترکیبات را داشت. من متنی نوشته بودم و واژه‌ی توکل را به‌کار برده بودم، گفت نه، تن سپاره؛ چون واژه‌ای محسوس است. می‌دانست فارسی چه توانایی‌هایی دارد. او قائل بود ما داستان و رمان نمی‌توانیم بنویسیم چون این زبان در دستمان نیست. همه رمان‌ها را می‌خواند اماآنها را رمان نمی‌دانست چون اولین رکن رمان زبان است. کار مهم او این بود که به ما نشان داد ‌به‌گونه‌ای یک نسل را دعوت به جهان و عالم ایرانی بکنیم. تنها راه قصه‌هاست و از  طریق این راه پر و پیچ خم است که خواننده را از این جهان معلق ما بین غرب و ایرانِ قدیم، راه به عالم ایرانی ببرد. او توانایی عجیبی در این کار داشت.

او بحثش معرفت بود. اصلاً کاری نداشت؛ به قصه‌ها برای اینکه قصه‌ها راهی بود که دانایی را می‌توانست گسترش بدهد. آن دانایی چه بود؟ جان‌مایه‌ی جوهر و تفکر ایرانی؛ مبارزه با اهریمن. سالیان سال، آنچنان که خودش باور داشت، این ثنویتی را که در ماست، یعنی خوبی و بدی، چگونه از این وجود دور کند؟ چگونه ظلمت و ناپاکی را دور کند؟ بنابراین اهل سیر و سلوک بود و البته در این ۱۵ سال اخیر یک سالک بود. آنچنان زیبا نیمه‌های شب بیدار می‌شد، شاید این جنبه‌هایش را نمی‌دانید، و در زهد آنچنان استثنایی بود که حیرت‌آور بود. چگونه هر شب، نیمه‌های شب، بیدا می‌شد، سلوک می‌کرد و آنچنان ناپاکی‌ها را دور می‌کرد؟ روزی بزرگی به او که گفت نمی‌توانم آب به بدنم بزنم گفت آب از تو پاک می شود؛ تو چرا می‌خواهی با آب خودت را پاک کنی؟

او ادیب بود و به معنای هستی‌شناسی ایرانی. جهان ایرانی را می‌شناخت نه ادبیات به معنایی که ما می شناسیم. ادبیات برای او راه شناخت، راه معرفت، معرفت یزدان بود. قائل بود در وجود ما خوبی و بدی هست و وقتی راه خوب را انتخاب می‌کنیم ما پیروز هستیم. این تفاوت خیر و شر در سنت ایرانی با جهان غرب بود، برای همین در خیرالنساء همان ابتدا مشخص می‌شود که او نظرکرده است و پا به عالمی می‌گذارد که در قصه شما می بینید. خیلی‌ها باور ندارند اما او می‌داند و دیگران می‌دانند که او یک حکیم است. این جهانی بود که قاسم هاشمی‌نژاد ما را به آن دعوت می‌کرد آنجا زیست کنیم. برای همین بحث‌های مصطلح مسائل روشنفکری، حداقل در این ۱۵ سال اخیر، برایش در حاشیه قرار داشت.

حضور او را احساس می‌کنم برای اینکه منی که فلسفه خواندم تفکر فلسفی را از او آموختم و مرا از غرب متوجه حکمت ایرانی کرد که چگونه باید آرام آرام در تفکر ایرانی رسوخ کرد که نه غربی است و نه شرقی؛ تفکری است که نه اینجاست و نه آنجاست؛ مقامی است که هر دو را با هم دارد ولی فراتر از اینهاست.

قاسم هاشمی‌نژاد در سلوکش این اواخر به آنجا رسیده بود که همیشه آماده رفتن بود. مدام یکی ـ دو سال آخر می‌گفت پس چرا، چرا نمی روم.

تشکر می‌کنم از اینکه به یاد او دور هم جمع شدیم. امیدوارم روزی برسد که بگوییم در تک تک آثارش چه کار‌هایی انجام می‌دهد، چه توانایی‌هایی از خود نشان داد که من باورم بر این است که در ادبیات معاصر متمایز و متفاوت بود و کسی به گرد پای او در ادبیات نمی‌رسید. اگر چه همه صاحب فضل بودند ولی او راه پیدا کرده بود به عالم خوش ایرانی.

همچنین ببینید

فضیلت‌های پنهان

امروز سالها از روزی که برای اولین بار به دیدن قاسم هاشمی‌نژاد رفتم می‌گذرد. روزی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *