خانه / روایت / مصاحبه‌ی سوخته و مردی باشرف

مصاحبه‌ی سوخته و مردی باشرف

سال هفتادوهشت بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره‌ی ادبیات داستانی؛ چرایش را کسی تحقیق نکرده است.

در چنین روزهایی من می‌روم سراغ نویسنده‌ای روشنفکر و قدر که اگرچه دلخواه دولت و مسئولان نیست، چندان باب میل روشنفکران مخالف حاکمیت هم نیست. این یکی چرایش تقریبا معلوم است؛ او از جنگ نوشته و متجاوز را مشخصا معلوم کرده، شرافتش را به دیوار زده و فریاد کشیده بر سر آنان که زمین سوخته را درست کرده‌اند.

پس از چند تماس تلفنی و شنیدن صدای نرم نویسنده‌ی متعهد و باشرف کشور در پشت تلفن و موافقتش با گفتگویی حضوری، به خانه‌اش می‌روم. اشتیاق یک خبرنگار برای نشستن پای سخنان نویسنده‌ای که جوانی‌اش را با آثار او به سر کرده، قابل وصف نیست. باید خبرنگار باشی و «زمین سوخته» را در شب‌های بمباران زیر سر گذاشته یا «همسایه‌ها» را در پادگان دست به دست کرده باشی تا بدانی وقت ملاقات با «احمد محمود» یعنی چه و بدتر از آن، مصاحبه‌ی سوخته و انجام‌نشده یعنی چه! و دردناک‌تر از این هر دو، دیدن احمد محمود در مقام یک متهم که گویی مقابل بازجویی از بازجویان در حال اعتراف کردن است، یعنی چه!

«آقای زاهدی ببینید این‌جا چه نوشته‌اند!» یکی دو روزنامه را به دستم می‌دهد که در مطالبی تند و انتقادی، احمد محمود را نویسنده‌ای توده‌ای و چپی معرفی می‌کند و پرهیز می‌دهد که چنین نویسنده‌ای شایسته‌ی معرفی شدن به عنوان یکی از برگزیدگان «بیست سال ادبیات پس از انقلاب» نیست.

او آشفته است و من درمانده؛ آرام کردنش بی‌فایده است و خیلی زود معلومم می‌شود که مصاحبه‌ای در کار نیست. گفت‌وگو در نطفه خفه شده است و من دست از همه‌جا پشیمان‌تر، باید به روزنامه‌ام برگردم و نمی‌دانم چه باید بکنم.

«آقای زاهدی این‌ها را چه کسی نوشته است؟» در لحنش اصلا پرخاش نیست؛ بیشتر سوز و سوال است و درماندگی و خفگی.

«مگر شما خبرنگار نیستید؟ یعنی شما نمی‌دانید این‌ها را چه کسی می‌نویسد؟ این آقا یا خانمی که این را نوشته است و سابقه‌ی توده‌ای من را بیرون کشیده، لابد از همه‌ی سوابق آگاه است؛ پس باید بداند من در سال بیست‌وپنج وارد حزب توده شدم و خیلی زود هم بیرون آمدم؛ چون دیدم از اسم ما سوء استفاده می-کنند. این آقا یا خانم اگر رفتن من به حزب توده را می‌داند، باید بیرون آمدنم را هم بداند. این‌طوری که نمی‌شود بعد از چهل سال با حیثیت آدم‌ها بازی کرد.»

او مکث می کند و سرش را پایین می‌اندازد و بعد در حالی‌که مرا شرم گرفته بخاطر قرار گرفتن در موقعیتی که گویی بازجویی هستم برای شنیدن اعترافات این مرد باشرف، دوباره سر بلند می‌کند و این بار کلماتش گویی از جنس همان بمب‌هایی است که بر سرزمین من می‌کوبد و می سوزاند که: «آقای زاهدی! والله ما هم مسلمانیم، والله ما هم خدا را قبول داریم، والله ما هم کشورمان را دوست داریم، والله…» دیگر نمی‌خواهم بشنوم. دیگر بس است در این جایگاه اعتراف‌گیری نشستن. بیرون می‌زنم و خودم را به خیابان پرت می‌کنم. حالا دیگر زمین من سوخته و خاکستر شده که نویسنده‌ای باید برای خداپرستی‌اش پیش منِ روزنامه‌نگار قسم بخورد.

بنابراین، ای نویسنده‌ی محترم

من گواهی می‌دهم تو مرد باشرفی بودی؛ خصوصا در زمانه‌ای که شرف، گوهر نایابی شده است که به جای دست‌ها و قلب‌های فرزندان آدم، فقط از زبان‌هایشان شُرّه می‌کند.

من گواهی می‌دهم تو مرد باشرفی بودی؛ در زمانه‌ای که نوشتن از جنگ و آلام کشور و رنج مادران و پدران و زمین‌های سوخته، نزد برخی هم‌قطاران اتهام حکومتی بودن داشت، دست تو شجاعانه نوشت و قلب تو آن را به یکی از شهدای این سرزمین تقدیم کرد (روح برادرت شاد).

من گواهی می‌دهم تو مرد باشرفی بودی که می‌دانستی و می‌فهمیدی در ایران انقلاب شده است و برای حمله به یک انقلاب، ارتش قدرتمند و تانک‌هایی به بزرگی پالایشگاه  لازم نیست؛ فقط باید کمی بی-شرف بود.

همچنین ببینید

داستان یک آشنا

 تگ گرما شکسته است. روزهای اول پاییز است. چهره‌ی شهر عوض شده است. احمد پس …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *