خانه / داستان / محمّد نبودی ببینی

محمّد نبودی ببینی

دربارۀ کتاب زمین سوخته و دفاع ملّی‌اش

پیش‌نوشت: عبارت‌های داخل گیومه از کتاب است با همان رسم‌الخط.


زمینِ سوخته، نوشتۀ احمد محمود در تقدیم‌نامه شروع می‌شود: «به یاد برادرم محمّد که شهید شد.» این اذنِ ورود به روایتی ملّی است که در دل فردیّت راوی، دفاع «جانانۀ» ایرانیان را تبیین می‌کند؛ راوی، این بینندۀ صادق و هوشیار، اهواز سال ۵۹ و نیافتادنش را چنان می‌بیند و روایت می‌کند که هم‌وطنی چون من در زمانه‌ای دورتر از آن دوران می‌تواند کنار این راوی بایستد و ایستادگی‌اش. زمین سوخته، یک داستانِ ملّیِ جنگی است که نگه‌دار سرخیِ برادری است که بر زمین ریخته است و نویسندۀ این کتاب در اندیشۀ وطن و نگه‌داری از وطن قلم زده است.
این کتاب، حتّی از توصیف سال‌های بعد احمد محمود جلوتر است. همان که در مستند بی‌بی‌سی با اشاره به استقبال مردم از زمین سوخته آورده شده است: «مردم بردند و خواندند. یعنی آن مقدار اثری را که دلم می‌خواست بگذارم و به مردم بگویم این خواهرها و برادرهای شما هستند، آن اثر را گذاشت.»
ناخودآگاه نویسنده در آغاز جنگ و هجوم وحشیانۀ صدّام به خاک ما از توصیف‌های امروزش، هویّت‌مندتر است؛ فی‌المثل در صفحه ۸ کتاب با توجّه به این که «در صفحۀ دوم روزنامه یک خبر چندسطری هست که تانکهای عراقی، تو مرز ایران مستقر شده‌اند» چنین آمده است:
«مینا که جارو به دست ایستاده است کنار صابر و به روزنامه نگاه می‌کند، می‌گوید
– یعنی که جرئت حمله‌م داره؟
شاهد چانۀ پهن و استخوانی‌اش را می‌خارد و می‌گوید:
– یه وقت‌م دیدی حمله کرد. تو ئی آشفتگی که ما داریم، جرئت نمیخواد!… یه کم بی‌شرفی میخواد!»
صرف نظر از پاسخِ درستِ شاهد، این تصویر ساده از زنِ خانه‌دار اهوازی -در محلّه‌های پایین‌شهر- در برابر تهاجم احتمالی دشمن، از موضع قدرت و غیرت است و کتاب محمود، تا بخواهید، از این تصویرها آکنده شده است. این البته وجه ممیزه و برتری این کتاب است که -در مقام چگونگی- امام در برخورد قاطعانه در برابر دشمن بعثی تنها نیست. برجستگی روایت محمود این‌جاست که این فرمانده‌ها نیستند که برای دشمن خط‌ونشان می‌کشند، بلکه مردم -مردم پایین‌شهری- در برابر متجاوز جسور و جنگاورند. عبارت‌های زیر از صفحه ۲۱ کتاب آورده شده است؛ چنین شور و حرارت و نثر ملّی در تمامِ ادبیات دفاعیِ ما کم‌یاب است:
«غروب، چراغهای شهر روشن نمی‌شود. مردم انگار که از زمین جوشیده باشند، از خانه‌ها بیرون ریخته‌اند. صدای رادیوها بلند است. انگار که هجوم هواپیماهای عراقی به کشور، مردم را به همدیگر نزدیک کرده است. همه، بی‌هیچ آشنائی قبلی، با گرمی از همدیگر استقبال می‌کنند و هیجان‌زده از جنگ حرف می‌زنند و از دفاع و از کوبیدن دشمن
– سرش را مثل مار میکوبیم!
– تمام عراقی‌ها را تو یه قبرستان بزرگ چال می‌کنیم
– کی فکر می‌کرد که صدام چنین جرئتی داشته باشه
– ئی جرئت نیست… حماقته!
– مجبور شده که حمله کنه. انقلاب ما عراق را تکان داده!
– منطقه را تکان داده!»
این مردمِ پای‌کار در صحنه‌های دیگری هم دلیر توصیف شده‌اند و حتّی عبارت‌هایی از این جنس که «همی مردم خوزستان میتونن به تنهائی خاک عراق را به توبره بکشن!» از مردم، رجزوار، در کتاب آمده است. حتّی کسانی که بنا به اقتضائات زندگی یا خانواده‌ یا ترس یا به هر دلیل دیگری از اهواز گریخته‌اند، در موضع منفی قرار دارند. مثلا در صفحه ۸۸ شخصیت حاضر است زیر موشک با خمپاره بماند، زیرا «صد شرف داره تا مثه غربتی‌ها دربدر باشم و مردم‌م بد و بیراه بارم کنن!» مردم به وطن به چشم عضوی از خانواده نگاه می‌کنند چنان که در صفحه ۳۱ می‌خوانیم:
«پیرمرد سری تکان می‌دهد و دو کف دست پینه‌بسته‌اش را بهم می‌مالد و زمزمه می‌کند
– حیثیت و آبرومون رفت!»
ذرّه‌ای از این صحنه‌ها شعاری از کار در نمی‌آیند، زیرا نویسنده، صحنه‌های متعدد -و احتمالا مستند- بسیاری را توصیف می‌کند که مردم در دفاع از وطن حتی از پاسدارها و نظامی‌ها هم جلوترند. یکی از این صحنه‌ها در صفحۀ ۲۹ آورده شده است:
«جلو سردر بزرگ پادگان نظامی محشر کبرا بپا شده است. مردم فریاد می‌کشند. همه اسلحه می‌خواهند ]…[
– پس چه کسی از شهر دفاع می‌کنه؟!
– تانکها دارن میان!
– خفه شدیم از اینهمه اهمال!
– به ما اسلحه بدین!
– تفنگ!
– نارنجک!»
با این حال نویسنده در عین حال که مردم و حضورشان را پاس می‌دارد، از افسر مدافعِ وطن هم حمایت می‌کند. به این حالت در صفحه ۳۰ دقّت کنید:
«حالا، صدای افسر جوان -که به دل می‌نشیند- آرام و با حوصله، از بلند گو پر می‌کشد
– از شما ممنونیم…»
در این روایت‌ها، زن‌ها هم همراه هستند:
«- چرا زنها را نمی‌نویسن!
– زنها تو پشت جبهه بهتر میتونن کار کنن
– چی میگی برادر… زن داریم مثه شیر… از من و تو هم بهتر می‌جنگن!» (صفحۀ ۵۰)
همۀ این داستان‌ها در دل خانواده‌ای روایت می‌شود که با آغاز حملۀ دشمن پریشان شده است و از هم پاشیده. راوی اما در شهر مانده است و آن‌چه را می‌بیند به ما گزارش می‌دهد و در دل این گزارش، چنان ملّی قلم می‌زند که شاید بر خلاف خودآگاه و سوابق سیاسی‌اش، از برخی واژه‌های رسمی جمهوری اسلامی در نوشتن متأثّر می‌شود. فی‌المثل در صفحه ۵۳ آمده است: «احمد با رادیو ور می‌رود. دنبال بخش فارسی کشورهای بیگانه است.»
روشن است جنگ مصائبی دارد و مردم از این مصائب پریشان هستند؛ بسیاری عزیزان‌شان را از دست داده‌اند و خانه و کاشانه‌شان را. با این حال موضع نویسنده، روایت مردمی است که غُر می‌زنند، ولی میدان را خالی نکرده‌اند. به یکی از این موارد در صفحه‌های ۷۱ و ۷۲ نگاه کنید. دیدگاه مثبت نویسنده در سراسر کتاب به پاسدارها -نه صرفا نیروهای ارتشی- قابل لمس است که در این موقف هم لمحه‌ای از آن دیدگاه مثبت دیده می‌شود.
«پیرمرد حرف می‌زند
– همیشه ماها سنگ زیر آسیا هستیم. همۀ دردها را ما باید تحمّل کنیم. زمان اون گوربگوری، فقر و گرسنگی مال ما بود. زندان و شکنجه و دربدری مال بچه‌های ما بود. حالام توپ و خمپاره و خمسه‌خمسه‌م مال ماست. اونا که شکمشون پیه آورده، اونوقتا تو ناز و نعمت بودن و حالام فلنگو بستن و د برو که رفتی…
پاسدار سیه‌چرده می‌رود توی حرف پیرمرد
– پدر با اینکه آدم خوبی به نظر میای اما خیلی غر میزنی!
]…[
– باید غر بزنم!… اگر غر نزنم کار درست نمیشه!… اگر غر نزنم که ئی دل صاب‌مرده خالی نمیشه… بایدم غر بزنم!
]…[
– … خیال نکنی که میترسم… نه!… ئی حرفها نیس… اوس یعقوب از ئی چیزها نمیترسه…»
نویسنده خود را متعهد می‌داند که از «مردم بی‌دفاع» شهر بنویسد و در جایی حماسی از «شهیدانمان» و البته از مردمی که راه «شهیدان» را ادامه می‌دهند. حتی در جایی که -صفحۀ ۷۷- بقّالِ گران‌فروش به اشاره به تشییع جنازه می‌پرسد «اینا کیان؟» راوی «از حرف‌هایش لج»ش می‌گیرد… و حتی کمی جلوتر با اشاره شعار مردم «مرگ بر صدام، سگ زنجیری آمریکا» حالت این بقّال گران‌فروش را چنین توصیف می‌کند: «انگار که زیر فریاد مردم خرد می‌شود.»
نویسنده در کنار جغرافیای اهواز که با جزئیات بیان شده است، از دیگر مناطق هم غافل نیست. مثلا در صفحۀ ۹۰ گفته است که «خرمشهر بدجوری بی‌دفاع است. بچه‌های آبادان با تفنگ و مسلسل و نارنجک به کمک بچه‌های خرمشهر می‌روند.»
در این‌جا، این نقد را هم می‌توان وارد کرد که نویسندۀ زمین سوخته چنان در موضع دفاع از کشور پیش می‌رود و سمپاتیک رفتار می‌کند که روایتِ خود را به نفع شورانگیزیِ ملّی غلیان‌کرده‌اش تضعیف می‌کند. جمله‌هایی که در صفحه ۱۰۴ آمده است، با این که به شدّت وطن‌پرستانه است ولی در قسمت توصیف خرمشهر جدا از روایتِ بطئی و جزیی کتاب می‌ایستد:
«صدای پرطنین رادیو توی گوشم است
«پرشکوه‌ترین سرود شهادت را، شهید خوزستانی بر لبان خونین»
«و خشکیدۀ خویش زمزمه کرد»
«در غروب سرخ جنوب»
«که خورشید با قهرمانان بی‌کفن بیست و چهارم مهر»
«آخرین وداع را…»
]…[
اما خرمشهر هنوز سقوط نکرده است. هنوز بچه‌های پر تب و تاب خرمشهری، جوانهای پرشور سیزده-چهارده ساله، به کمر خود نارنجک می‌بندند و قهرمانانه، خود را به‌زیر تانکهای دشمن می‌اندازند و حماسه می‌آفرینند.»
یکی از صحنه‌های جزیی، کارگر و غم‌ناک آن‌جایی است که خالد، برادرِ راوی، شهید می‌شود. بی‌آن‌که متن، به ضدِّ دفاع از میهن تبدیل شود، لحظه رسیدن خبر شهادت به راوی و غم و دل‌تنگی‌اش را توصیف می‌کند:
«رنگ سیاه چشمان پریده است و سفیدی چشمها کدر شده است و همان نگاه ناآشنا، نگاهی که دعوت می‌کند و پس می‌راند، نگاهی که غریبه است و آشنایی می‌جوید و نگاهی که سرشار از آشنائی است اما غریبی می‌کند، تو چشمان باز خالد پر می‌کشد.» (صفحۀ ۱۴۷)
یکی دیگر از صحنه‌های آوردن خبر شهادت، آن لحظه‌ای است که خبر شهادت باران را برای مادرش می‌آورند. (حتما به انتخاب اسم باران برای این شهید هم توجّه می‌شود.) توصیف حالت مردم و هم‌دلی آن‌ها در صفحه ۲۵۲ هم سمپاتیک است و اوج این توصیف آن‌جاست که می‌نویسد:
«صدای مردی، گلوی خشک و فلزی بلندگو را خراش می‌دهد و بیرون می‌زند و بالای سر جمعیت موج برمی‌دارد.
«عزا عزاست امروز»
«روز عزاست امروز»
«خمینی بت‌شکن»
«صاحب عزاست امروز»
غریو خشمگین مردم که بوی خون می‌دهد منفجر می‌شود
توفان فریاد، دریای آدمها را آشفته می‌کند. تفنگها بالا سر می‌رود.»
نکتۀ جالب توجه این‌جاست که نویسنده -نه در این‌جا- که در جای جای متن این شعارها را می‌آورد و حتّی تکرار چند بارۀ آن‌ها را. فی‌المثل فصل چهارم کتاب با این شعار تمام می‌شود:
««سوسنگرد»
«سوسنگرد»
«ای دشت آزادگان»
«یاور شهیدان»
«الله اکبر»
«الله اکبر»»
زمین سوخته نیم اوّل آن، بیشتر وطنی و ملّی است. نیم دیگر کتاب، با حفظ فضای جنگ و اتفاقاتش مثل شهادت باران، به برخی رفتارهای مردم انقلابی در دل آن روزها اشاره دارد. ادب کردن سرخودِ دزد و بقال گران‌فروش یکی از آن صحنه‌هاست که نویسنده هم با شخصیت‌های انقلابی و رفتار انقلابی‌شان همراهی نشان می‌دهد، ولی انقلابی‌ِ جاافتاده‌تر و مسئول این رفتارهای را تأیید نمی‌کند و معتقد است که قانون و دادگاه باید حکم آدم‌ها را تعیین کند. جالب است نویسنده حتی نسبت به این رفتار هم دیدگاه مثبتی دارد و آن را نفی نمی‌کند. در این بخشِ کتاب، که همانا بخش پایانی کتاب است، اتّفاقی جالب رقم می‌خورد. عدّه‌ای از اهالی می‌خواهند راهپیمایی ترتیب بدهند در اعتراض به رفتارِ انقلابی جاافتاده و مسئول؛ حاج افتخار. روشن است این راهپیمایی اعتراضی ارتباطی با راهپیمایی‌های انقلابی ندارد. با این حال یکی شخصیت‌های این کتاب به اسم ناپلئون می‌گوید:
«- خیلی‌م خوبه!… اگه بخواین یه شعار پارچه‌ئی «مرگ بر آمریکا» دارم. از دوران انقلابه!
کسی می‌گوید
– «مرگ بر آمریکا» می‌خواهیم چه کنیم؟
ناپلئون می‌گوید
– مگه قرار نیست راهپیمائی کنین؟
– کدوم راهپیمائی بابا؟… میخوایم جمع شیم جلو مسجد با حاج افتخار حرف بزنیم» (صفحۀ ۲۸۷ و ۲۸۸)
به نظر می‌رسد نویسنده می‌خواهد این را که در هر جمع‌شدنی «مرگ بر آمریکا» گفته شود نقد کند. ولی در صفحۀ ۲۸۹ یکی از حاضران حرفی می‌زند که در این موقعیتِ توصیف‌شده حرف درست و برتر است و جوابی هم به آن داده نمی‌شود و نویسنده علیه آن یا دربارۀ آن موضعی نمی‌گیرد:
«دیگری می‌گوید
– مگر گفتن «لعنت بر شیطان» وقت خاصی داره؟»
در صفحه‌های آخر کتاب نیز این روایت شورانگیز و مردمی و همراهِ نویسنده ادامه می‌یابد. فی‌المثل، بر خلافِ بسیاری از متون که در آن توانایی پروردگار و قضای الهی در مصائب و ناراحتی‌ها تصویر می‌شود، در صفحه‌های ۳۲۶ و ۳۲۷ زنده بودن گلابتون که زیر دیوار شکسته افتاده بوده به قادر بودن پروردگار نسبت داده می‌شود.
«پرستار نبضش را می‌گیرد
– زنده‌س!… کند میزنه!… زنده‌س!
کسی فریاد می‌کشد
– دکتر
کسی زیر لب می‌گوید
– قادر علی کل شئی
]…[
فریاد بچه‌ای تکانم می‌دهد. نگاهم را از بدرقۀ گلابتون می‌گیرم و سر برمی‌گردانم به طرف صدا. طفل خردسال گلابتون است. زنده است. فریاد می‌کشد
– قادر علی کل شئی»
با این که نویسنده با تمام قوا در خدمت دفاع مردم از میهن‌شان بوده است، ولی با این حال، در پایان کتاب خود را در برابر خون شهدا مسئول می‌داند. چند جملۀ آخر کتاب در صفحه ۳۲۹ را با هم می‌خوانیم که در پشت جلد هم آمده است:
«آفتاب کاکل نخل را سایه روشن زده است. خون خشک، تمام دست را پوشانده است. انگشت کوچک دست، از بند دوم قطع شده است و سبابه‌اش مثل یک درد، مثل یک تهمت، و مثل یک تیر سه شعبه به قلبم نشانه رفته است.»
درست است محمود، در پایان‌بندیِ اوّلین روایت داستانی از جنگِ ما، هم‌چنان خود را در موضع تهمت و اتّهام می‌بیند ولی باید گفت: آقای احمد محمود، متّهم کسانی هستند که از جنگ و دفاع ملی و میهنی ما چیزی نگفته‌اند و ننوشته‌اند. از برج تبختر نادانی‌شان پایین نیامده‌اند و در بین مردم خود، کنار رود، سرِ پل، توی پیاده‌رو، وسط بازار راه نرفته‌اند. متّهم کسانی هستند که به دام روایتِ زرد و مبتذل از جنگ افتاند و به سری‌دوزی راه برده‌اند و دفاع ملّی مردم ایران با همه تلخ‌کامی‌ها و پیروزی‌هایش را تبدیل کردند به کمپانی پاورقی‌نویسی با طعم نیمه‌ملودرام از جنگ. آن‌‎ها متّهمند؛ شما چرا نویسندۀ عزیزِ زمینِ سوخته؟ برای آن‌که یک نویسنده در میان مردمش زنده باشد همین کافی است که چاپ یازدهم کتابش -تنها پس از دو سال نشر، آن هم در سکوت و بی‌هیاهو- در بازار نایاب شود؛ متنی که نه ضدِّ جنگ است، نه ضدِّ صلح؛ ولی تمام‌قد ضدِّ ظلم است و حامی دفاع. اگر ضدِّ ظلم و حامی دفاع بودن، یعنی صلح و دوستی و مذاکره، بسم‌الله؛ اگر ضدِّ ظلم و حامی دفاع بودن، یعنی چکاک شمشیرها و جنگ و خشونت، باز هم بسم‌الله. البته روشنفکران بی‌وطن هیچ‌گاه از این موضع درباره ادبیات صحبت نمی‌کنند و علاقه‌مندند اوّل صفی قرار بگیرند که به متجاوز -به اسم صلح و جهان منهای خشونت- دسته گل هدیه می‌دهند.
در پایان به عنوان این نوشته اشاره‌ای کنم که برگرفته از شعر معروفِ جواد عزیزی است برای جهان‌آرای شهید که کویتی‌پور آن را خواند؛ محمّدِ آن شعر تنها نمی‌تواند محمّدِ خرمشهر باشد؛ محمّدِ اعطا هم هست که نیست ببیند که احمد چطور یاد و خاطرۀ برادر شهیدش را زنده نگه داشته است. محمودِ کتاب‌ها و رفتارهای دیگر می‌تواند محل نقد و نفی باشد؛ ولی محمودِ این کتاب احترام دارد؛ ۱۵امین سال رفتن‌ش گرامی باد و نامش مانا.

همچنین ببینید

مصاحبه‌ی سوخته و مردی باشرف

سال هفتادوهشت بود و فضای روشنفکری و حتی عمومی کشور خصوصا در مطبوعات، زیر سیطره‌ی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *