خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۱۲)

وقتی ما زنده بودیم (۱۲)

قسمت دوازدهم: سه خاطره

آدم‌هایی که در جنگ زندگی می‌کنند، تنها نیستند. آن‌ها هستند و روح تمام کشته‌های جنگ. حالا دیگر برای ما عجیب نیست اگر هر کدام از آدم‌های اطرافمان بمیرند. چون «یاسر» مرده است؛ رفیق محمد از وقتی بچه بود، تا همین چند سال پیش که در جنگ کشته شد. آدمی که اصلا قرار نبود بمیرد، مرده است. محمد خاطرات زیادی از یاسر به من گفت؛ اما من این سه خاطره را برای آشنایی با او به شما می‌گویم.

خاطره‌ی اول) یاسر، پسر عاشق‌پیشه اما پر جنب‌و‌جوشی بود و دوسال از من بزرگتر بود و برخلاف من که اصلا نمی‌فهمیدم زن‌ها و دخترهای اطرافم چرا آن‌قدر با مایی که پسر هستیم فرق دارند و چرا دخترهای فامیل از یک سنی به بعد دیگر با پسرها حرف نمی‌زنند، یاسر خوب می‌فهمید چرا و اصلا زندگی کردن برایش این‌طور معنی می‌داد. دو مسئله در نادانی من نقش داشت؛ اول این‌که من از یاسر کوچک‌تر بودم و همیشه مسائلی که برای من تازگی داشت، برای او کهنه شده بود و دوم این‌که من دور از فامیل زندگی می‌کردم و هر سال تابستان، بزرگ شدن بچه‌ها به نظرم عجیب می‌آمد و تغییرات دخترها را خیلی هم قبول نداشتم، یا آخرش به خودم می‌گفتم «چه اداهایی در می‌آورند!» اما یاسر بین این آدم‌ها زندگی می‌کرد. خیلی برایش مهم بود که دخترها هرچقدر بزرگتر می‌شوند، خوشگل‌تر می‌شوند و مخصوصا حالا که سال دوم دبیرستان بود و حس می‌کرد خیلی بزرگ شده، فکر می‌کرد از دخترهای توی کلاسش، حتما دوست‌دختری صمیمی داشته باشد. البته به این چیزها هم راضی نمی‌شد و همیشه وقت‌هایی که بی‌کاری به سرش می‌زد، می‌گفت: «بالاخره یه روزی با این دختره ازدواج می‌کنم و از این خونه می‌رم.» حالا هر دختری که توی آن لحظه عاشقش شده بود. تا این‌که یکی از عشق‌هایش، یکی از دخترهای همکلاسی‌اش، همسایه‌ی طبقه‌ی پایین‌شان شد. یاسر بخاطر آن دختر، تنها در خانه‌ی حلب‌شان ماند و پدر و مادرش برای این‌که تنبیهش کنند، برای یک ماه رفتند ویلایشان، کنار دریا. ما یک هفته بود آمده بودیم نبل و من داشتم دیوانه می‌شدم؛ یک هفته بدون یاسر فقط توی اتاق می‌خوابیدم و طاق‌باز به سقف زل می‌زدم. بعد که دیدم منتظر ماندن بی‌فایده-ست، انقدر با مامان و بابام دعوا کردم که بالاخره اجازه دادند بروم حلب. خسته شده بودم از یکجا نشستن، هیچ دوستی نداشتم و حالم آن‌قدر بد بود که می‌خواستم از دست همه فرار کنم. بخاطر همین تا گفتن برو، با اولین ونی که می‌رفت حلب، رفتم و تا دو هفته پیدایم نشد. من و یاسر روزهای اول می‌رفتیم و شهر را می‌دیدم و تا شب توی خیابان‌ها دیوانه‌بازی درمی‌آوردیم، درباره‌ی دخترها حرف می‌زدیم، توی بازار و پارک و همه جا می‌گشتیم و دائم درباره‌ی این‌که کدامشان قشنگ‌ترند، نظر می-دادیم؛ یاسر آن‌قدر عصبی بود که دائم فحش می‌داد و به من می‌گفت احمق و بی‌شعور. اما بعد از حرف‌هایش خجالت می‌کشید و من هم برایم مهم نبود. آن‌وقت حتی توانستیم چندتایی شماره بگیریم، اما یاسر واقعا عاشق یک دختر شده بود و به نظرش این کارها خیانت کردن به «راما» بود؛ شب‌ها از این‌که هیچ راهی ندارد تا به او برسد گریه می‌کرد. یاسر واقعا عاشق شده بود و حتی راما هم جوابش را داده بود. نمی‌گفت راما به او چه گفته اما احتمالا نظر مثبت داشته؛ حالا یا با نامه یا تلفن. بدبختی این‌جا بود که او جرئت نمی‌کرد پا پیش بگذارد، چون اولا راما پنج‌تا برادر بزرگتر از خودش داشت و دوما آدم که نمی‌تواند به دختر همسایه نگاه بد کند، همه می‌فهمند و آن‌وقت دیگر نمی‌گذارند که به یک مدرسه بروند.

آن‌طور که خودش می‌گفت، بدبختی این بود که نصف راه را رفته بود و دیگر نمی‌توانست دست بردارد. حالا نصف راه یعنی چه، نمی‌دانم. آن شب وقتی توی اتاقش خوابیده بودیم و حرف‌های بی-خود می‌زدیم، گفتم: «بیا برگردیم. بیا همین کارا رو تو نبل کنیم؛ این‌جوری دیگه مامان و بابام فکر نمی‌کنن ما دوتا تنهایی داریم چیکار می‌کنیم.»

صورتش را برگرداند طرف من و گفت: «چیکار می‌کنیم؟»

ساکت شدم. خودش می‌دانست چه کار می‌کنیم. اما بعد منتظر حرف زدنم نشد و گفت: «پاشو بیا.»

و از اتاق بیرون رفت. توی تاریکی خانه، این اولین بار بود که فکر می‌کردم نباید می‌آمدم این‌جا. داشت توی هال با چیزی ور می‌رفت و بعد با خنده به طرف اتاق داد زد و گفت: «بیا دیگه!»

رفتم جلو و دیدم توی تاریکی روکش کاناپه را باز کرده و از وسط اسفنج‌هایش چیزهایی بیرون ریخت. گفت: «نترس، مگه نمی‌خوای برگردی؟ بیا ببین اینا رو بعد فردا برگرد.»

رفتم جلو و دیدم چند لباس، شانه، لوازم آرایش و یک دفترچه یادداشت را ریخته روی زمین. بعضی از لباس‌ها کثیف بودند و بوی بدن آدم می‌دادند و شانه پر از موهای مشکی بهم گوریده بود. یاسر خنده‌اش گرفت و گفت: «ببین اینا مال اون دختره‌س. دزدیمشون! وقتایی که نیستن، می‌پرم تو بالکنشون و از این چیزا برمی‌دارم! تازه اینو ببین.»

دفترچه را باز کرد و جلوی چشم‌هایم گرفت: «می‌تونی بخونی؟ دفترچه خاطراتشه.»

و بدون این‌که توی دفتر را نگاه کند، گفت: «امروز بیست‌و‌پنج آپریله. من توی خونه‌مون تنهام و مامانم چند روزه منتظره تا ازش معذرت‌خواهی کنم. آخه بهش گفتم ازش بدم میاد. از خودش و اون پسرای بی‌عقلش. اینا همش منو اذیت می‌کنن و مامانم می‌گه: «اشکالی نداره درست می‌شه.» مگه من احمقم؟ چی می‌خواد درست بشه؟ من از این‌جا می‌رم.»

یاسر با آن نگاه‌های خنده‌دارش منتظر بود تا من چیزی بگویم، اما من چیزی نداشتم برای گفتن. فقط ناراحت بودم و با صدای بلند گفتم: «من می‌رم از این‌جا.»

این اولین باری بود که از او بدم آمده بود. دوید طرفم و گفت: «می‌دونی داری چیکار می‌کنی؟»

دلم نیامد بگویم ازت بدم آمد، گفتم: «دیوونه شدی! می‌دونی اگه خانواده‌ش بفهمن رفتی دزدی، اونم دزدی لباسای دخترشون، می‌کشنت؟!»

_«من از این راما خوشم اومده. الکی که نیس، نقشه دارم…»

نشست کنار در خروجی و گفت: «می‌خوام یه روز که تنها بود، بپرم تو خونه‌شون و برم دفترو بهش بدم. می‌گم غلط کردم و خدا می‌دونه همه‌ی قصدم این بوده که ببینم تو دفترش درباره‌ی من نوشته یا نه. بعدم می‌گم به پیغمبر قسمت می‌دم منو به اندازه‌ی داداش کوچیکت دوست داشته باشی. فقط یه کم… محمد… توام همین‌طور، توام باید دوستم داشته باشی. تو الان تنها آدمی هستی که می‌دونی، اون‌وقت می‌خوای بری؟ کار دارم فردا.»

_«نباید بهش بگی اینو برداشتی. باید بری اینا رو بذاری قاطی وسایلش و بعد بهش بگی من یه نیروی جادویی دارم؛ می‌تونم چیزای گم‌شده رو پیدا کنم. این‌جوری ازت خوشش میاد.»

_«تو واقعا دیوونه‌ای‌ها! کی ببرم بذارم اون‌جا؟! تابستونه، مردا همیشه تو خونه‌ن.»

_«حالا چرا باید اونا رو پس بدی؟»

_«چون می‌خوام باهاش دوست بشم.»

_«اگه باهاش دوست شدی، با من برمی‌گردی نبل؟»

_«آره.»

برگشتم و از این‌که نرفته بودم بیرون، خوشحال بودم. صدای موزیک از طبقه‌های پایین می‌آمد و من فقط می‌خواستم بخوابم. فردا قرار شد یکی از غذاهای مامان یاسر را که پخته بود و توی فریزر گذاشته بود، گرم کنیم و به عنوان نذری ببریم خانه‌ا‌شان. غذا خورشت بامیه بود و من بلد بودم چطور داغش کنم. بخاطر همین یاسر تا ظهر توی بالکن خوابید و به صدای حرف زدن خانواده‌ی شربو، _فامیلی راما شربو بود_ گوش داد. ظهر لباس‌هایمان را عوض کردیم و با هم ظرف خورشت را بردیم جلوی در خانه‌ا‌شان، زنگ زدیم و منتظر ماندیم. صداها کم شد و کسی در را باز کرد. زنی بسیار لاغر، قد بلند، با لباس راحتی و موهایی بهم ریخته سلام کرد. ظرف را گرفتم سمتش و گفتم: «این برای شماست، مامانمون داده.»

گفت: «باشه الان میارم.»

و در را بست. یاسر سرخ شده بود و زل زده بود به در. گفتم: «مهمون دارن نه؟»

_«خودش بود. این راما بود!»

بلند گفتم: «چی؟»

_«خفه شو!»

کسی در را باز کرد. این‌بار زنی تپل و جاافتاده، که شبیه دخترش لباس‌های گشاد و خنک پوشیده بود، گفت: «آخ عزیزم! راما نشناختت! تو یاسری؟!»

و سر یاسر را بوسید.

_«چیکار می‌کنی؟ مگه مادرت برگشته که برای ما غذا آوردی؟»

_«نه. نیومده.»

زن جدی شد و خنده‌ا‌ش را خورد و چون آدم باشعوری بود، ما را دعوت کرد تا با بچه‌هایش ناهار بخوریم.

یاسر گفت: «نه ناهار خوردیم.»

اما زن به زور و با خنده ما را هل داد توی خانه. پسرها دور میز ننشسته بودند و هرکس گوشه‌ای روی مبل یا زمین، لم داده بود و از بشقابش می‌خورد. دختری که حالا فهمیده بودم راماست، بین برادرهایش می‌چرخید و ظرف خورشت بامیه‌ای که ما آورده بودیم را تعارف می‌کرد. پسرها حرف-های زشت می‌زدند و غذا را با پشت دست هل می‌دادند به طرف خودشان. مادرشان بلند سرفه کرد و بعد رو به بچه‌هایش گفت: «این پسرا، یاسر و…»

من گفتم: «محمد.»

_«یاسر و محمد، اومدن با ما ناهار بخورن.»

و رو به ما گفت: «اینا هم پسرای منن؛ خدا خودش عاقبتشون رو به خیر کنه.»

رفتیم سر سفره نشستیم و راما بدون این‌که مثل دخترهای دیگری که تا الان دیده بودم خجالت بکشد، روبه‌روی ما نشست. وقتی ایستاده بود، مثل این‌که دو برابر ما قدش بود، اما حالا که نشسته می-دیدمش، به صورتش می‌خورد هم‌سن ما باشد. یاسر مثل دیوانه‌ها، نمی‌توانست آب دهانش را قورت بدهد و وقتی غذا می‌خورد، اوضاع بدتر می‌شد؛ غذا از دهانش بیرون می‌ریخت. راما، که حالا می-فهمیدم دختر خوبی‌ست، بدون این‌که به یاسر نگاه کند، زل زده بود به من و تند تند راجع به مدرسه حرف می‌زد. مادرشان با سینی‌های کباب و تشت‌های آهنی پر از سالاد به طرف ما آمد و وقتی آب خواستم، کاسه‌ای اندازه‌ی کاسه‌ی سوپ و پر از آب به من داد. پدر راما که مردی قوی و قدبلند بود، با سیخ‌های کباب از بالکن آمد تو و انگار نشستن ما در آن‌جا مسئله‌ای عادی‌ست، با داد و فریاد سلام کرد و دست داد. بعد راما درباره‌ی مدرسه گفت و این‌که هیچ‌وقت حواسش به یاسر نبوده و حالا تازه فهمیده این پسر کدام پسر است. یاسر سعی می‌کرد مثل مردهای دیگری که توی اتاق بودند، کباب‌ها را دو لقمه کند و بخورد، اما من به حرف‌های دختر گوش می‌دادم و سیر شده بودم. یک ساعت بعد که همه از سر میز بلند شدیم و مردها سیگار کشیدند، من کاملا سرگیجه داشتم و دست خودم نبود؛ بخاطر همین گفتم برمی‌گردم خانه. یاسر با کشیدن سیگار هوشیار شده بود و گفت: «خاله، عمو، دستتون درد نکنه. انشالله سال دیگه وقتی جشن دیپلم گرفتیم، بابام برامون جشن می‌گیره و اون‌وقت ما هم شما رو دعوت می‌کنیم.»

خاله، یعنی مادر راما گفت: «انشالله که خدا همه‌ی بچه‌ها رو عاقبت بخیر کنه. حتما خاله جون. حتما. شما تنهایین تو خونه؟ ما فردا می‌ریم دریا، توام می‌خوای بیای با ما؟ شما دوتا هم عین پسرام، می-خواید بیاید؟»

یاسر به سکسکه افتاد و بعد گفت: «بله، بله! حتما!»

عمو گفت: «البته ما جا نداریم تو ماشین، سه‌تا از پسرها هم با اتوبوس میان، شما هم با اونا بیاین.»

من گفتم: «بله، چشم.»

تا فردا ظهر که قرار بود برویم دریا، کل شب داشتیم نقشه می‌کشیدیم و غذاهایی که خورده بودیم را بالا می‌آوردیم. آخر شب وقتی از خالی شدن معده‌ا‌مان سرحال شده بودیم و توی بالکن سیگار می-کشیدیم، به او گفتم: «فقط تنها ایرادش اینه که این‌قدر بلنده!»

_«ما قد می‌کشیم. این دخترا الان سن رشدشونه، ما یهو قد می‌کشیم.»

_«حداقل باید دو وجب درازتر بشی.»

_«می‌گم دیگه، سن رشد من هنوز نشده. ما بچه‌ایم در مقابل اون. ولی حال کردی دخترا چقدر زود بزرگ می‌شن؟ آخ آخ آخ!»

قرار گذاشتیم که فردا صبح، بعد از این‌که خانه‌ی خانواده‌ی شربو خالی شد، وسایل دختر را ببریم و توی خانه بگذاریم و بعد برویم ترمینال و بعد هم دریا. این‌طوری هیچ‌کس نمی‌فهمید ما چه کاری کردیم.

صبح، یا در واقع ظهر، شربوها سوار دووی سفیدشان شدند و رفتند. سه پسر دیگر بعد از دعوا توی راه‌پله، تالاپ تالاپ از پله‌ها گذشتند و بدون این‌که در خانه‌ی ما را بزنند _چون پدرشان گفته بود که با هم برویم و سوار اتوبوس شویم_ رفتند و در ساختمان را محکم کوبیدند به هم. یاسر بدون این‌که منتظر بماند تا آن‌ها از خانه دور شوند، از نرده‌های بالکن آویزان شد و بعد پرید روی یکی از صندلی‌های توی بالکن خانه‌ی شربوها. چیزی محکم صدا داد اما او با پای لنگان رفت توی خانه و اشاره کرد که وسایل را بیندازم. اما من لباس‌ها و دفتر را بغل کرده بودم و جلوی در خانه‌ی شربوها ایستاده بودم. یاسر در را باز کرد و عصبانی شد، اما بالاخره مجبور بود راضی شود. وسایل را گرفت و من را برد داخل. خانه بدون حضور آدم‌هایش، خیلی بزرگ و پر از چیزهایی بود که دیروز ندیده بودم. مثلا جلوی پنجره‌ها پرده‌های سفید با گل‌های درشت زردی بود که آفتاب را از خودش عبور می‌داد یا این‌که زمین بدون فرش یا موکت، با موزاییک‌های سفید سنگ‌فرش شده بود. با مبل-هایی قرمز، بزرگ و صندلی‌هایی آهنی و سیاه و میزهای عسلی حصیری. خانه راهروی درازی داشت پر از در که حتما اتاق خواب پسرها بود. اتاق راما، یکی از اتاق‌های روبه‌روی بالکن، با کمد دیواری‌های سفید سرتاسری و تخت‌خواب و لباس‌های درهم و برهم و تختی دونفره که گوشه‌ا‌ش پر از عروسک‌های پشمی بود. یاسر بین آن‌همه لباس، دنبال چیزهای خوبش می‌گشت و اتاق را بیشتر بهم می‌ریخت. گفتم: «بذار بریم دیگه!»

انگار شوکه شده باشد، داد زد: «هوووی! ترسیدم!»

مثلا یادش رفته بود من آنجا هستم، اما بیشتر از این‌که من داشتم می‌دیدم چه جوری وسایل دختر را بهم می‌زند ناراحت شده بود.

لباس‌های توی دستش را به ترتیب روی تخت چید و دفتر را گذاشت کنارشان و بعد خم شد و باز از بین لباس‌ها، لنگه جوراب زنانه‌ای را برداشت و توی جیبش گذاشت. گفت: «می‌بینی؟ عادت کردم!»

و بعد دوید بیرون. من پشت سرش آمدم و تا میدان اصلی شهر دنبالش دویدم. می‌خواست همین‌طور پیاده برود تا گاراژ ماشین‌ها، اما من تاکسی گرفتم و گفتم: «الان حتما برادرای شربو توی ترمینال منتظرمون ایستادن، اگه این‌جوری باشه چقدر زشت می‌شه.»

وقتی رسیدیم، آن‌قدر دیر شده بود که همه‌ی اتوبوس‌های صبح رفته بودند و هیچ خبری از پسرهای شربو نبود. حالا باید منتظر ماشین‌های ساعت دوازده می‌ماندیم. نشستیم توی چمنزار وسط ترمینال حلب و همین‌طور که به آدم‌ها نگاه می‌کردیم، ماشین ظهر هم آمد و سوارش شدیم.

کنار ساحل دریا، آدم‌ها مثل یک مهمانی دسته‌جمعی دور میزهای بزرگ نشسته بودند و بوی کباب و قلیان از همه طرف می‌آمد. پیدا کردن خانواده‌ی شربو، بخاطر این‌که آدم‌های بزرگی بودند با دود و دم سیگار و بساط کباب، راحت بود. اما انگار زن‌ها را با خودشان نیاورده بودند؛ چون من غیر از دوتا زن باحجاب که یک گوشه نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند، هیچ زنی ندیدم. یاسر با همه‌ی آن‌ها دست داد و روبوسی کرد و انگار که من را برای اولین بار است پیش آن‌ها می‌برد، گفت: «محمد. اینم پسر خوبیه، آوردمش شنا!»

زن‌ها به من اشاره کردند و وقتی نزدیک شدم، دیدم راما و مادرش همان زن‌های با حجاب گوشه‌ی ساحل هستند. من چون از آب می‌ترسیدم، نشستم کنار زن‌ها و همین‌طور به بازی مردها توی آب می‌خندیدم. کمی بعد برای این‌که دلم باز شود، به راما گفتم: «راما یعنی چی؟»

_«سنگیه که تو زمین کعبه‌س. یه جورایی یعنی زمین مقدس. نمی‌دونم، مامان راما یعنی چی؟»

مادر که با صدای بلند پسرهایش را صدا می‌زد که نروند توی آب، چون غرق می‌شوند، برگشت سمت ما و گفت: «راما یعنی عزیز دل مادر، ینی دختر فعال باهوش.»

دوباره رفتم توی فکر و بعد آن‌قدر ساکت بودیم که آخرش گفتم: «ببخشید شما چه دینی دارین؟»

راما که بار اول صدای من را توی صدای مادرش نشنیده بود، خندید و گفت: «دارم می‌رم کلاس سوم، ینی دیپلم. عین داداشت، پسرعموت، عین اون؛ ما تو یه کلاسیم.»

من هم خندیدم و با صدای بلندتری گفتم: «ببخشید شما چه دینی دارین؟»

مامان راما برگشت سمت ما و گفت: «این چه حرفاییه که تو می‌زنی؟ نکنه از اطلاعاتی؟»

راما گفت: «بچه به این کوچیکی چه ربطی داره به اطلاعات؟!»

گفتم: «مثلا من شیعه‌م. از ایران اومدم. اون‌جا به دنیا اومدم و بابام شیخه.»

راما گفت: «این‌جا هیچ‌کس نمی‌پرسه دینت چیه.»

مادرش بلند شد که برود، گفت: «این اولین باره که پسری اندازه‌ی تو منو ناراحت می‌کنه!»

و دست دخترش را گرفت و رفتند کنار مردهایشان. تا شب همین‌طور نشستیم توی ساحل و بعد خانواده‌ی شربو رفتند مهمانی یا شب‌نشینی، که من و یاسر حوصله‌‌اش را نداشتیم؛ بخاطر همین سوار اولین اتوبوس حلب شدیم و آخر شب رسیدیم خانه‌ی یاسر. بعد خوابیدیم تا فردا صبح که برای نبل ماشین پیدا کنیم. توی خواب و بیداری از یاسر پرسیدم: «تو دینت چیه یاسر؟»

خواب خواب بود، اما با صدای من بیدار شد و بعد که حرفم را فهمید، گفت: «نمی‌دونم. چی شده مگه؟»

_«مگه زشته که آدم از دیگران بپرسه؟»

_«خب من خودمم نمی‌دونم؛ خیلیا این‌طورن. این‌جا آدما بدشون می‌آد هی تو کارشون فضولی کنی، از مسائل خصوصی‌شون بپرسی، هی بری بگی دینت چیه!»

بعد دید من ناراحت شدم، گفت: «من می‌دونم انقدر این‌جا زندگی نکردی فرهنگت با ماها فرق می‌کنه. تو تا دلت می‌خواد درباره‌ی خودت و زندگیت بگو، اما این حرفا، اصلا به چه دردت می‌خوره این حرفا؟»

_«همین‌طوری، برای این‌که بالاخره بشه یه حرفی زد.» اما دوباره خوابش برده بود.

سال بعدش یاسر دعوای سختی با برادران شربو کرد، چون خواهرشان با پسر دیگری دوست شده بود. آخر هم آن‌قدر به او سخت گذشت که دیگر برایش مهم نبود همه بدانند عاشق راما بوده؛ اما بعدا هربار که حرف خانواده‌ی شربو بین ما می‌شد، می‌گفت: «حالا قدم اون‌قدر بلند نشد که بتونم دخترشون رو بگیرم، اما دوس دارم یه روزی برم و به دختره بگم دفترشو خوندم، آخ آخ آخ! اگه بدونی دخترا درباره‌ی چیا می‌نویسن!»

خاطره‌ی دوم) عمویم «نورالدین»، پدر یاسر، کارمند سد فرات بود. سد فرات خیلی طولانی است. برای کارمندهای یک بخشی از این سد، آپارتمان‌های سازمانی ساخته بودند و عمویم و خانواده‌‌اش بعد از این‌که یاسر دیپلمش را گرفت، در همین خانه‌ها زندگی می‌کردند. یاسر، پسر کوچک‌تر و کتک-خور خانواده بود. گاهی عمویم بخاطر این‌که از کاری منعش کند، روی سینه‌ا‌ش می‌نشست و با مشت می‌زد توی صورتش. این‌بار یاسر تصمیم گرفته بود نظامی بشود و همه‌ی ما ناراحت بودیم چون می-دانستیم نظامی‌ها عاقبت خوبی ندارند. تازه آن‌وقت هنوز جنگ شروع نشده بود و خانواده بیشتر از این می‌ترسید که پسرشان به کارهایی کشیده شود که عاقبت ندارد؛ مثل این‌که رشوه‌بگیر شود یا آن-قدر به او سخت بگیرند که توی تمرینات تلف شود! اما او دلش می‌خواست برود و هیچ‌کدام از این حرف‌ها هیچ فایده‌ای نداشت. یاسر در آزمون‌های علمی قبول شده بود و حالا فقط مانده بود از خانواده‌ش تحقیق کنند؛ ولی همه‌ی ما با این کار مخالف بودیم و وقتی مامور اطلاعات با کت و شلوار و یک موتور آمد جلوی خانه‌امان و گفت: «این‌جا خونه‌ی پدربزرگ یاسر نورالدینه؟» من گفتم: «به شما هیچ ربطی نداره!» و در را محکم رویش بستم!

نمی‌خواستم یاسر نظامی شود و حالا او هم فهمیده بود که من با مامور اطلاعات چه کار کردم، بخاطر همین دیگر هیچ‌وقت نیامد خانه‌ی ما. آن‌وقت دو ماه بود بیکار توی نبل می‌چرخیدم و مدام با بابا و مامانم دعوا داشتم و آخر بدون اجازه‌ی آن‌ها رفتم ماشین سوار شدم و تا نزدیکی‌های سد رفتم و آن‌قدر از مردم سوال کردم خانه‌ی نورالدین کجاست، تا بالاخره یک وانتی من را سوار کرد و رساند تا جلوی آپارتمانشان. توی خانه غیر از زن‌عمویم هیچ‌کس نبود و تا از او پرسیدم یاسر کجاست، نشست روی زمین و گریه کرد: «این دوتا باز زدن تو سر هم، عموت بیرونش کرد، الان دو شبه که نیومده! فرار کرده!»

من با حال بدی رفتم بیرون و جاده‌ی آسفالت سد را گرفتم و تا نزدیکی‌هایش رفتم. زیر آفتاب داغ چشمم سیاهی می‌رفت و آن‌قدر خسته شده بودم که کنار جاده نشستم و منتظر ماشین شدم. مینی‌بوس سفیدی از دور پیدا شد و تا به من رسید، ایستاد. عمو نوری دوید پایین و بغلم کرد. صورتش خیس بود. می‌خواست که با موبایل یکی از این کارمندها زنگ بزنم به گوشی یاسر و بگویم من آمدم، شاید برگشت. زنگ زدم، گوشی چندبار زنگ خورد و بعد برداشت، گفت: «تویی؟»

_«از کجا فهمیدی؟»

_«تو راه دیدمت اومدی خونه‌مون، چرا اومدی این‌جا؟»

_«خسته شده بودم. بیا خونه ببینمت.»

_«من الان خونه‌م.»

وقتی رسیدیم، یاسر جلوی در ایستاده بود و همین‌طور زل زده بود به من. صورتش باد کرده و گوشه-ی یکی از دندان‌هایش شکسته بود. حاضر نشد برگردد خانه‌ی پدرش و بخاطر همین از مادرش زیرانداز گرفت تا روی پشت‌بوم پهن کند. عمو نوری انگار که من از چیزی خبر ندارم، گفت: «چرا همچین شده صورتت؟ اشکال نداره برید بالا اما بعدش زود بیاین، می‌خوایم آشتی کنیم.»

رفتیم بالا و روی پشت بوم، وسط سایه‌ای که از خانه‌ی بغلی افتاده بود روی سقف، نشستیم و همین-طور زل زدیم به آفتاب تیزی که می‌تابید. یاسر گفت: «چرا اومدی؟»

_«انقدر با مامان و بابام دعوا کردم که آخرش فکر کردم برم از پیششون. خواستم یه کاری بکنم که هی به خودشون بگن ما ظلم کردیم به بچه‌مون، بدبختش کردیم! تو قبول شدی تو ارتش؟»

_«هنوز یه ماه دیگه باید صبر کنم. بابام یه روزم نمی‌تونه صبر کنه چه برسه یه ماه! همه‌ش دعوا داریم.»

_«من می‌خوام قاچاقی برم ترکیه و بعد دیگه برم دنبال یه کار. بعدش که اینا فکر کردن من مردم، برگردم.»

_«محمد این کارا خیلی طول می‌کشه. بیا خودمونو بکشیم.»

_«می‌خوای خودتو از رو پشت‌بوم بندازی؟»

_«نه من بدم میاد از کثیف‌کاری، خیلی درد داره. بیا دارو بخوریم و بخوابیم.»

_«من نمی‌تونم، زود بالا میارم. بعدم بخوابیم این‌جا، مادر و پدرت زود می‌برنمون بیمارستان.»

_«ببین این‌جا سد فرات برق تولید می‌کنه. آبش پر از برقه؛ می‌تونیم بریم اون‌جا و خودمونو بندازیم تو آب. یه لحظه و بعدش همه چی تمومه. فقط ساعت شیش تا شیش‌ونیم دریچه‌ش رو باز می‌کنن، می‌تونی او‌ن‌وقت بیدار شی؟»

_«من هنوزم می‌ترسم از آب.»

_«خودم پرتت می‌کنم، اصلا نترس.»

عمو نوری از پنجره‌ی آپارتمان داد زد: «پسرا بیاین فوتبال داره.»

گفتم: «بیا بریم الان می‌گن معلوم نیست اینا دارن چیکار می‌کنن. بعد اول صبح از خونه راه می‌افتیم و می‌ریم.»

من و یاسر رفتیم پایین و تا آخر شب جلوی تلویزیون لم دادیم. صبح وقتی از صدای بچه‌های عمو بیدار شدم که داشتند غذا می‌خوردند و ظرف‌ها را محکم می‌گذاشتند زمین، بلند به یاسر که کنارم خوابیده بود گفتم: «پاشو دیر شد!»

اما یاسر آن‌قدر خوابش می‌آمد که گفت: «فردا، باشه فردا.»

فردا برگشتیم نبل و کل تابستان را‌ توی کوه‌ها رفتیم و دویدیم؛ می‌گفت: «می‌خوام خیلی قوی باشم. می‌خوام برم ارتش و انقدر مهم بشم که همه بگن یادته یاسر عجب پسری بود!»

بعد هم یک هفته قبل از جنگ رفت و تا دو سال بعد که رفتیم سوریه، ندیدمش.

 

خاطره‌ی سوم) همیشه وقتی می‌رفتیم نبل، شب‌ها می‌خوابیدم توی حیاط. بچه‌ها و پدربزرگ و مادربزرگم توی یک اتاق بودند و مامان و بابایم در اتاق روبه‌روی آن‌ها. یک شب وقتی گوشه‌ی حیاط خوابیده بودم، حس کردم کسی یا چیزی پرید توی حیاط. اما حوصله نداشتم چشمم را باز کنم، فکر کردم خواب دیدم و ته دلم امیدوار بودم اتفاق بدی نیفتد چون خانه پر از آدم بود. توی خواب و بیداری، یاسر را دیدم که روبه‌رویم نشسته و زل زده توی صورتم. تا چشم‌هایم را باز کردم، گفت: «نترس! منم! نکنه دیگه یادت نمیاد منو؟ محمد، بیدار شو!»

نشستم توی جایم و همین‌طور منگ نگاهش کردم. با لباس نظامی و صورتی که توی تاریکی معلوم نبود، بغلش کردم و فهمیدم که او هم دارد گریه می‌کند. گفتم: «چی شده؟»

_«فرار کردم! تو بیمارستان بودم؛ چند روز پیش سکته کردم!»

_«فرار کردی؟!»

_«بستری بودم. تو مراسم صبحگاه قلبم گرفت. چند روز بیمارستان بودم. محمد من نمی‌خوام بمیرم.»

_«دیوونه‌ای تو! مگه می‌شه آدمی که سکته کرده باشه انقدر راحت از روی پشت‌بوم بپره توی حیاط؟!»

_«ببین، من مطمئنم این روزا می‌میرم و خواستم تنها نباشم؛ پاشو بریم. دلم نمی‌خواد الان بیدار شن و منو ببینن، بیا بریم.»

با هم رفتیم توی کوچه و در تاریکی اول صبح همین‌طور پیاده رفتیم تا میدان اصلی و جلوی درگاه مسجد نشستیم. داشتند اذان می‌گفتند. یاسر داشت گریه می‌کرد و من هم گریه‌ام گرفت. دوتایی آن‌قدر زار زدیم که وقتی پدرم با عبا و عمامه آمد ‌که نماز بخواند، برای این‌که چشممان به چشمش نیفتد، صورتمان را توی دست‌هایمان قایم کردیم. او هم بدون این‌که به روی خودش بیاورد، همین‌طور بی-صدا کفش‌هایش را درآورد و کنار در مسجد ایستاد و گفت: «سلام!»

یاسر که خنده‌اش گرفته بود، بلند گفت: «عمو شیخ، من ترفیع گرفتم. اومدم شیرینیش رو بدم. ولی شما به کسی نگو، نمی‌خوام بقیه بدون»

پدرم خندید و رفت داخل و نماز خواند. مردم همین‌طور که می‌آمدند، متوجه ما دوتا شدند و یاسر خواست که بلند شود و جایی برود که دیگران نشناسندش. بنابراین اتوبوس حلب را سوار شدیم و خودمان را دعوت کردیم خانه‌ی دوست قدیممان، احمد. مادر احمد برایمان شربت آورد و بعد بلافاصله بعد از خوردن، رفتیم بازار و چند جعبه شیرینی خریدیم. هیچ‌کداممان درباره‌ی مرگ حرف نمی‌زدیم. باورش کردیم و آرام شده بودیم. وقتی برگشتیم خانه‌ی مادربزرگ، همه جمع شده بودند توی حیاط و حرف می‌زدند. رفتم تو و هر کاری کردم یاسر راضی شود به آمدن، نشد. گفت: «من از پشت‌بوم میام.»

جعبه‌های شیرینی را دادم دستش و آمدم تو. همه منتظر من، سفره را انداخته بودند و نشسته بودند توی حیاط. نشستیم سر سفره و تا ظرف غذا را آوردند، یاسر پرید وسط حیاط، نزدیک سفره. زن‌ها جیغ کشیدند و بعد خندیدند. یاسر رفت و جعبه‌ها را از لبه‌ی بام آورد و به همه باقلوا داد. گریه می‌کرد و شیرینی می‌داد. زن‌ها کم‌کم گریه‌ا‌شان گرفت و بعد من هم گریه کردم. او داشت می‌مرد و حالا وسط آدم‌هایی بود که دوستشان داشت.

 

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

یک دیدگاه

  1. چند قسمت ابتدایی این مجموعه سفرنامه، کوتاهتر و جذاب تر بود، اطلاعاتی داشت که مخاطب رو ترغیب می کرد و قلم روان تری داشت، اما از یک جایی بعد، خیلی طولانی شد، با توصیفاتی که کمتر به روایت کمک می کرد. لحن یکنواختی پیدا کرد و خیلی جاهایی که لازم بود، اونچه که به درک مخاطب از فضا کمک می کرد _اگرچه از دید راوی_ ارائه نداد. مشخصا نظرم مربوط به این قسمت نیست. منظورم مثلا از قسمت ۸ ببعده. از جایی که دیگه نتونستم ادامه بدم به خوندن.
    به نظرم تجربه راوی خیلی ناب بوده و با دیدی که داشته می تونست روایت بهتر و مفیدتری به مخاطب ارائه بده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *