خانه / روایت / روبه‌روی ادارۀ اطّلاعات با حضور صمدی آملی

روبه‌روی ادارۀ اطّلاعات با حضور صمدی آملی

تک‌نگاری شبِ عاشورای آمل به همراه میم

نرم نرم باریدن گرفته بود شبِ عاشورا؛ آمل بارانی بود و مازندران چنین است؛ هر لحظه‌اش، هر جایش، هوا حالی به حالی می‌شود؛ تکّه‌هایی سرقفلی باران‌اند؛ اگر آن‌جا باران بیاید، یعنی دیگر جاها را نَمی خواهد بود و اگر نیاید که هیچ. آملِ شبِ عاشورا این‌جور جاها داشت، مثل کمربندی‌اش که حلقه‌ای بود بالاتر از کل شهر.
با میم از طوقدار دو ساعت راه را کوبیده بودیم تا مجتمع فرهنگی کوثر. یکی دو دور پیچیدیم تا رسیدیم به کوثر. سمند را گوشه‌ای نشاندم؛ دیوار به دیوار جایی که شبیه استادیوم بود؛ آفتاب‌گیرهای گالوانیزه‌اش عین شهید متقیِ ساری. بالایش هم یکی دو نورافکن کوچک روشن بود. کوثر، سی در چهل متر بود؛ زیر زمین زنانه بود با ویدئو پروژکتور و پرده و سراسرای بزرگش با پنچ‌شش ستون پیدا مردانه. خواستم نماز بخوانم؛ هنوز یک ساعتی مانده بود تا مراسم. عاقله مردی خنده‌رو با لباس مشکی کنار منبر نشسته بود. از او راه مکّه را پرسیدم؛ به پوچی رسید؛ جوانکی که سخت حزب‌اللهی می‌زد به یاری او آمد و من. خواستم تکبیر کنم که کسی تو مسجد داد زد: «سمند نقره‌ای مال کیست؟» برگشتم و گفتم من. گفت بیا تا چرثقیل -یا جرِّثقال- سمندت را نَبُرد. همین طور که مُهر وِل کرده بود و داشتم به سمت در خروجی کوثر نزدیک می‌شدم، صدایش را می‌شنیدم که می‌گفت: «مرد حسابی چرا جلوی ادارۀ اطّلاعات پارک کرده‌ای؟» اسم اطّلاعات را که شنیدم، شروع کردم به دویدن. نگو آن استادیوم، تیپیکِ معماریِ ادارۀ اطلاعات است دستِ کم در مازندران که من دویم نیافتاده بود ده دقیقه پیش. سوارِ سمند که شدم چنان هول بودم که یادم رفت ببینم اصلا تابلوی پارک ممنوع زده‌اند یا نه و مانده بودم حالا چه اشکال دارد مردم دیوار به دیوار اداره اطلاعات پارک کنند؟ «ترس از شنود؟ خودخَفن‌پنداری؟ ما اطّلاعاتیم، پس مردم باید از ما بترسند؟» سمند را جای دیگری انداختم و رفتم توی کوثر. میم هم توی حسینیّه بود.
ناگهان ملّت ریختند و حسینیه شلوغ شد. اوّلین بار بود که هیأت زودتر از موعدی که نوشته بود برنامه را شروع کرد؛ به بیان بغل دستی‌ام «نه؛ بیست دقیقه کم».
منهای من، همه کوثر سیاه بودند. صمدی «ده، یک ربع کم» رفت بالا. همین که آمد رفت بالا. دقیقا از روبه‌روی من هم رد شد؛ البته همین که داشت از جلوی من رد می‌شد، عاقله‌مرد خوشحال سیاه‌پوش، نشست روی زمین. دقیقا همان لحظه که صمدی می‌خواست از کنار ما رد شود، نشست! به جوری که صمدی در آن حال سربه‌زیری و مراقبه‌ای‌اش، تأمل کوتاهی کرد و نگاهی به مردِ نشسته. گویا حس کرد مرد می‌خواست با این کار متلکی به او بیاندازد.
صمدی همین که رسید به منبر، رفت بالا؛ شنیده بودم اسمش غلامی بود، ولی به فرمایش «آقاجان» -آقای علامه حسن‌زادۀ آملی- او صمدی نامیده شده بود؛ آملی‌اش هم شاید به وزانِ روشِ علمایی به آن نام‌خانوادگی تازه اضافه شده بود. که اسم عالِمی که کوتاه باشد، یک چیزش کم است؛ ماستِ مثلا -و واقعا مثلا- حسین وحید چنان نخواهد گرفت که حسین وحید خراسانی؛ طنزِ ماجرا -شبِ عاشورایی- شاعرِ غزل‌سرایی است که خراسانی را پسوندِ فامیلی‌اش کرد تا کارش بگیرد که گرفته است.
صمدی از هیأت شروع کرد و دحوالارض و با آن ادبیاتِ «عرفانی-قرآنی»‌اش که به کار توضیح دهر مشغول شد. خواست بگوید دهری که حضرت سید الشّهدا در شعرشان به آن اشاره کرده‌اند دقیقا چیست؟ گویا دهر یا روزگار به پدید آمدن خشکی روی زمین می‌گویند در روز دحوالارض تا پایان یافتن تمامی خشکی زمین؛ به حساب و کتابی این عدد حدود یک میلیون و سیصد هزار سال می‌شود. به قول میم وقتی حسین گفت «اُف بر این دهر» حتی لعنتش زمانۀ ما را هم در برمی‌گیرد. همین است که یک‌جای کار این دنیا می‌لنگد و صاف و صمیمی نمی‌تواند با آدم کنار بیاید.
صمدی آملی شروع کرد به توضیح دادن وقایع شب عاشورا و آن کارها که همۀ ما شنیده‌ایم؛ البته به بیانی نیمه‌عرفانی و شیرین که تماما در صوت‌های جنابش قابل دسترس است. ده و نیم چراغ‌ها خاموش شد و چراغ بالای سر ایشان روشن شد و روضه پا گرفت. صمدی آملی یکی دو بار هم مسئول صوت اشاره کرد که صدا خوب نیست و او گلویش گرفته است و نمی‌تواند فریاد بزند و همۀ این‌ها را با ایماء و اشاره می‌گفت تا این که صدا تقویت شد و بعد آرام می‌گفت «حسین حسین» و جمعیّت هم همان را می‌گفت. ولی صدایش بالا رفت. و این تبدیل شد به فریادهای بلند حسین و علی و العفو؛ چنان بلند که از پنجره فاصله گرفتم که مباد شیشه‌اش بشکند. تقریبا روضۀ مستقیم نخواند؛ مثل فانتوم از روی موضع‌ روضه می‌گذشت و با این حال کوثر در حال منفجر شدن بود در ضجّه زدن و حسین و علی را صدا کردن. روضۀ صمدی آملی از جایی دیگر تبدیل شد به نوحه‌خوانی و سینه‌زنی مازندرانی، چنان که آملیان و کسانی که در کوثر بودند یک‌صدا با ایشان ابیات را تکرار می‌کردند، چنان که تشخیص واژه‌ها و عبارت‌ها برای من سخت شده بود. ولی دم نوحه به مازندرانی سخت شورانگیز و خوش‌آهنگ چنان که داشتم بال درمی‌آوردم از فرمش و ملودی‌اش و حیف که نمی‌توانستم کلمه‌ها را بفهمم به جز «جانِ برار» برای حضرت سقّا.
یک ربع بعد از ۱۱ جلسه تمام شد؛ تی‌لم را دادم به سرهنگ ناجا و گفتم فردا شب بده به آقای صمدی و همین طور که داشت به دیوار ادارۀ اطّلاعات نگاه می‌کرد: «چشم؛ می‌دهم خدمت آقا.»

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *