خانه / روایت / خون‌پاش و نغمه‌ریز

خون‌پاش و نغمه‌ریز

از سرِ صبح صدا می‌آمد. صدای تیغه‌ی سنگ بُریْ بدونِ وقفه به گوش می‌رسید. کارگرها بعد از پایانِ مراسمِ دهه‌ی اوّل، ساخت و سازِ هیئت را از سر گرفته بودند. مامانْ کیفِ کوچکِ ورزشی را پُر کرده بود از لباس و لوازمِ ضرورِ یک سفرِ دو سه روزه. کیف را گذاشت دمِ درِ اُتاق و تذکّر داد که از روی تخت بیایم پایین.تختِ من زیرِ پنجره‌ی توری‌شده قرار داشت. پنجره رو به خیابانِ ولایت باز می‌شد و خیابان هم چند صد متر آن طرف‌تر می‌رسید به میدان و همه‌ی این‌ها را از همین قابِ پنجره می‌شد تماشا کرد.

خانواده‌ی کوچکِ چهارنفریِ ما، مستأجرِ تک واحدِ طبقه‌ی دومِ هیئتِ نیمه‌ساخته‌ی فاطمیه بود.با همین نصفه نیمه‌گی‌اش هیچ‌گاه از زیرِ بارِ مسئولیتِ برگزاریِ مراسم شانه خالی نکرده بود. هیئتی که بنیانش به خیلی قبل‌تر برمی‌گشت. قبل از این که سه روحانیِ تبعیدشده واردِ ایرانشهر شوند. آن‌ها نیاز به پایگاهِ تبلیغاتیِ مناسبی داشتند که هم بتوانند برعلیهِ رژیمِ وقت صحبت کنند و هم این که در وسطِ یک شهرِ سنّی نشین، از تبلیغاتِ اسلامیِ شیعی‌شان غافل نشوند. هیئتِ فاطمیه جایگاهِ مناسبی بود.سید علی خامنه‌ای، شیخ علی تهرانی و کاظمِ راشدِ یزدی سه روحانی‌ای بودند که با کمی فاصله‌ی زمانی از یکدیگر، به شهر تبعید شدند. به واسطه‌ی شوهرخاله‌ها در جایی که فقط یک چهاردیواریِ ساده بودگِرد می‌آمدند. جایی که بعدتر شده بود هیئتِ فاطمیه. شاید اصلاً همین جا بود که مسیرها از هم جدا شد. شاید همین جا زیرِ پایِ ما در طبقه‌ی همکف، سرنوشت‌هایی رقم خورد که سال‌ها بعد اوّلی شد رهبرِ انقلاب و دومی مطرود شد و محصور و سومی هم در اوجِ فعالیتش کارشناسِ مذهبیِ بذله‌گویِ تصویرِ زندگیِ شبکه‌ی دو سیما باقی ماند.

کیف را برداشتم و واکمنی که تازه خریده بودم را با یکی دو تا نوارِ سِدجواد گذاشتم زیرِ همه‌ی وسایل. مامان از تویِ آشپزخانه داشت فریاد می‌زد. دستگاهِ سنگ بُری آن قدر قِرِژ قِرِژ می‌کرد که توی خانه‌ی نُقلیِ ما هم صدا به صدا نمی‌رسید. حدس زدم که دارد در موردِ واکمن تذکّر می‌دهد، که یکوقت با خودم نَبَرَمَش. گیرم یک سفرِ مذهبی، خُب مگر واکمن به کجایِ سفر برمی‌خورد؟! همینجوری الکی فقط می‌خواست از قوانینِ نانوشته‌اش کوتاه نیامده باشد.احتمالاً گزاره این بود که «در یک سفرِ مذهبی، آدم با خودش واکمن حَمل نمی‌کند». باز جایِ شکرش باقی بود کهآن روزها هنوز جُرمِ گوش دادن به ذاکر از داشتنِ واکمن کمتر بود. سِدجواد را با صدایِ تویِ نوارها می‌شناختم. چند سال بعد اوّلین بار در یک سی‌دیِ مدّاحی، جوانی را دیدم که لباسِ رنگی تَنَش بود، ریش هم نداشت. سه تیغه کرده بود و موهایش مثلِ دی کاپریوی تایتانیکِ  قدغنِ آن روزها، لَخت و خوش حالت بود. همان جا من را گرفت. با بقیه فرق داشت. سیّدجوادذاکر برای نسلِ ما آرزویی بود که تبدیل شد به یک رؤیا. هم صدا داشت هم شعر. هم راز بود هم سوز. یک اُلگویِ تام و تمام برای نوجوانِ تیپیکِ سرکشِ شهرستانی. نَمادِ جوانِ عاصی و شورشی به قامتش می‌آمد که هم خوش‌تیپ بودو هم مذهبی. پدر و مادرها هنوز خیلی در جریان نبودند تا پسرانشان را نهی کنند. بعد هم که بدنامش کردند، دیگر اَجَل مهلتش نداد و دِرام کامل شده بود. خدابیامرزْ اگر با چیزی جز کَنسِر هم از دنیا می‌رفت باز هم اُسطوره باقی می‌ماند. سرطان فقط تراژدی را کامل کرد.

مامان و بابا همین که برخلافِ آرمانشان اجازه داده بودند که منِ دانش آموزْ دو سه روزی را با «بچّه ها»بروم سفر، خودش به اندازه‌ی کافی عجیب بود و قابلِ تقدیر. قرار بود با «بچّه ها» برویم خُراسان تا دهه‌ی دوم، محضرِ روضه خوانی را درک کنیم که وصفش شب های قبل همه‌ی هیئت را پُر کرده بود. این که می‌گویم«بچّه ها»، درواقع دارم از حلقه‌ی اصلیِ هیئتی‌های آن روزهای فاطمیه صحبت می‌کنم. مردانِ سن و سال‌داری که حدّاقل دو برابرِ منِ دانش آموز سن داشتند و البته هر کدامشان یک روزی شاگردِ بابا بوده‌اند سرِ کلاس‌ها.از دهه‌ی شصت به این طرف، همه‌شان جغرافیای دبیرستان را پیشِ بابا پاس کردند یا مردود شدند. می‌دانستم رویِ کدام ها می‌توان سرمایه‌گذاری و از کدام می‌شود به‌سادگی عبور کرد، تنبل‌ها و زرنگ‌ها را بابا لو داده بود. آن‌ها ولی من را به همین اعتبارِ پسرِ آقای داستان بودن و البته پسرخاله‌هایم، که هر کدامشان زن و بچّه داشتند، راه می‌دادند بینِ خودشان. دوشنبه شب‌ها دسته جمعی می‌رفتیم سالنِ اداره‌ی راه برای والیبال و پنج شنبه شب‌ها هم دوره‌ی قرآن بود خانه‌ی یکی از همین «بچّه ها» به‌صورتِ چرخشی. دلم غنج می‌رفت تا محرّم از راه برسد و همین گروه جمع شوند زیرِ خانه‌ی ما برای عزاداری. محرّمِ آن سال وقتی«جهانی» از سفرِ مشهد برگشت، اواسطِ دهه بود.

«جهانی» یکی از همان «بچّه‌ها» محسوب می‌شد. تعریف کرده بود همین که مدّاح از درِ پشتی وارد مجلس شده، هول و ولا بوده که اُفتاده به جانِ عزادارها. می‌گفت از همه جای جلسه بلند می‌شدند که مدّاح را ببینند. کم کم دَم‌ها و زمزمه‌ها بیشتر شده و این وسط هم یک نفر میکروفون را داده دستِ مدّاح و او همین‌طور که چَشم‌ها را دوخته بوده به کفِ زمین و آهسته می‌آمده سمتِ مرکزِ ثقلِ روضه، کم کم چیزهایی زیرِ لب می‌خوانده و مردم هم حالِ عجیبی بهشان دست داده و به وسطِ مجلس که می‌رسد اطرافیان می‌نشینند و به‌دقّت محوِ حرکات و سکناتِ مدّاح می‌شوند؛ و بعدش را دیگر درست تعریف نمی‌کرد و مُدام می‌گفت تا آن جا نباشید نمی‌فهمید که از چه حرف می‌زنم! «جهانی» آدمِ لفّافه نبود امّا این قَدَر این جمله‌ی پایانی را مُبهم گفت و تکرار کرد که همه مُجاب شدند با هم بروند از نزدیک مراسم را تماشا کنند.

«جهانی» همیشه لباسِ سفیدِ بلوچی می‌پوشید. یارِ غار «حبیبی». هر دو صریح و تند و تیز بودند ولی دلیل نمی‌شد سر از کارشان دربیاوریم. همین قَدَر می‌دانستیم که با «حبیبی» ماشینِ سنگین گرفته‌اند و تویِ جادّه کار می‌کنند. احتمالاً یک ربطی هم با باربری «رسولی» داشتند. محرّمِ آن سال، بار خورده بود مشهد و اتّفاقی شبِ هفتم را رفته بود یکی از هیئت‌های محلّه‌ی نوغان. از این مردهای همه‌فن‌حریفِ پر ارتباط و پُر انرژی. از آن‌هایی که گوشی‌شان مُدام زنگ می‌خورد. عدس پلوهای فوق العاده‌ای هم دُرُست می‌کرد. شب‌هایی که جمعیت کم‌تر می آمد، سرآشپزیِ شامِ نذری را بر عهده می‌گرفت. یک قُرمه‌ی عجیبی هم با اُستخوان‌ها و گوشت‌های قربانیِ اضافیِ ظهرِ تاسوعا، به اضافه‌ی ادویه‌جاتِ پاکستانیِ منحصر به‌فردش به خوردِ ما می‌داد که مزّه‌اش هنوز زیر زبان مانده است.

«رسولی» برنامه را بست و قرار شد سه چهار ماشینی برویم مشهد که هم زیارتی باشد و هم سیاحتِ هیئت و مدّاحی که وصفش رفته بود.«رسولی» هم یکی از همان بچّه‌ها بود. از طریقِ پسرخاله‌ی بزرگْ نسبتِ خانوادگیِ دوری هم با او و «حبیبی» داشتیم. پدرش در زاهدان باربریِ مهمّی داشت که حالا خودش در یک شهرِ کوچک‌تر همان حرفه را پِی گرفته بود. یک جورهایی مهم بودند. چهارراهِ رسولیِ زاهدان با خاندانِ این‌ها بی‌ارتباط نبود. آن زمان، بزرگِ «بچّه‌ها» به حساب می‌آمد و بعدتر هم مسئولیت‌های اصلیِ هیئت را عهده‌دار شد. نذر داشت ایامِ فاطمیه‌ی هر سال در منزلِ شخصیْ خیمه‌ی عزا برپا کند. بدش نمی‌آمد نام‌های معروف را هم بیاورد. چند بار حاج مهدی منصوری را آورد که با ذوق و شوق رفتم و محضرش را درک کردم. امّا شبی که آقاسی آمده بود را خواب ماندم. حسرتِ دیدنش تا همیشه بر دلم ماند که وصفش رثا نبود و لحنش حماسه بود ولی. باید از نزدیک می‌دیدیش تا حقّ مطلب اَدا شود. تنها خاطره‌ای که «بچّه‌ها» از آن شب تعریف می‌کنند سیگارهایی است که آقاسی بعد از ختمِ مجلس، دیوانه‌وار شروع می‌کند به آتش زدن. سیگار پشتِ سیگار و البته چند ماه هم بیشتر زنده نماند بعد از آن شب.

با وجودِ مخالفت‌های بزرگانِ هیئت، باز هم سفر انجام شد. بزرگ‌ترها اُصولاً با این سفرِ «بچّه ها» مخالف بودند. بعدها می‌توانستم وضعیتِ آن روزمان را شبیهِ جوانانِ دهکده*‌ای متصوّر باشم که بزرگانش از مواجهه‌ی فرزندانشان با تجدّد هراس دارند. به هر ترتیب،این سفر یک‌جورهایی شد گذارِ از سنّت به مُدرنیته‌ی بچّه‌های هیئتِ فاطمیه. کسی حواسش نبود ولی می‌شد مرز را دید. آنِ قبل و بعدش به وضوح حس می‌شد.هیچ‌یک از آن‌هایی که دهه‌ی دوم محرّمِ آن سال را رفتند مشهد، دیگر آن آدم های قبلی نشدند!به درکِ جدیدی از روضه رسیده بودند که حالا دوست داشتند همان را در هیئتِ خودشان هم به اِجرا دربیاورند. سِیرِ آفاق و انفسی را از سر گذراندند که حاضر نمی‌شدند جزئیاتش را برای مایی که از سفر جا مانده بودیم تعریف کنند. فقط تکرار می کردند خودتان باید بروید و ببینید.

از محرّمِ سالِ بعد اختلافِ سلیقه‌ها شروع شد. اختلافِ نظرها و دلخوری‌ها بالا گرفت. ریش سفیدها شکست خورده بودند. نمی‌توانستند میراثِ چندین و چند ساله‌شان را از گزندِ سَبک‌های مُدرن حفظ کنند. جلوی چشمشان «باز این چه شورش است» داشت جای خودش را به شعرهای محاوره و به زعمِ آن‌ها مبتذل می‌داد. با اصرارِ بچّه‌هاو لابیِ «رسولی»، طلبه‌ی مدّاحِ جوانیکه هنوز به‌اصطلاح سی‌دی‌اش درنیامده بود،دعوت شد تا هر ده شب را با هیئتِ فاطمیه بخواند و بگریاند. به قرارِ دویست‌سیصد هزار تومان وجهِ رایجِ آن روزها که البته کم هم نبود. مهدی مختاری همان طلبه‌ی خوش صدا و آشنا به علمِ جدید (!) بود که هنوز با مهدی اکبری و دیگرانی که پیش از او به شهرت رسیده بودند، فیتِ چندصدایی بیرون نداده بود و معروف نشده بود. پایش که به قم و مشهد و تهران باز شد، قیمتش سر به فلک کشید. سال‌های بعد دیگر حاضر نشد بیاید.

طبقِ روالِ رویه‌ی جدید،طبلِ ریز هم به آلاتِ موسیقیاییِ دسته‌ی عزاداریِ هیئت اضافه شد. کم هنرها و قوی هیکل‌ها دُرُشت می زدند. کارِ «میکائیلی» ساده بود. طبلِ دُرُشت فقط یک ضربه‌ی گهگاه نیاز داشت که ‌«میکائیلی» به‌سادگی از عهده‌اش برمی‌آمد. «خانی» و «تازه رو» امّا کارِ سخت‌تری داشتند. طبلِ ریز می‌زدند. «خانی» اصالتاً شُمالی بود و از این روزهایش خبری ندارم ولی «تازه رو» جوانِ خوش‌قدو بالایی بود که چند سال بعدترش، دو ماه قبل از محرّمِ ۱۳۸۲، در زلزله‌ی غم انگیزِ بم زیرِ آوارِ سقفِ خانه‌ی پدری دوام نیاورد و یک هیئت را عزادارِ خودش کرد.

جدا از طبل و سنج و زنجیر،حالا دیگر وقتِ آن رسیده بود که شکلِ سینه‌زنی هم تغییر کند. دست‌ها به اندازه‌ی عرضِ شانه یا حتّی بیشتر باز می‌شد و با ریتمی مشخّص به روی سینه برمی‌گشت، در حالی‌که همزمان، سینه‌زنْروی نوکِ انگشتانِ پا بلند می‌شد و می‌نشست. آهنگ‌ها و لحن‌ها تازگی داشت و جوان‌های بیشتری را جذب می‌کرد. در این رقابت، دو پایگاهِ دیگرِ اهلِ تشیّعِ شهر یعنی مسجدِ آلِ رسول(که به سنّت‌ها پایبندتر بود) و حسینیه‌ی سیستانی‌ها (که محلّ تجمّعِ زابلی‌های مقیمِ شهر محسوب می‌شد) مشخصّاً شکست خورده بودند. این اواخر هیئتِ امام حسنِ مجتبی که آتششان از ما هم داغ‌تر بود، به سه تای قبلی اضافه شد. فُرمِ جوان‌پسندشان تحتِ تأثیرِ برچسبِ حجتیه‌ای بودنِ شاکله‌ی اصلیِ هیئت، مانع از استقبالِ حدّاکثریِ مردم شده بود.

«بچّه‌ها»ی ما ولی راهی که انتخاب کرده بودند را با سرعت داشتند طی می‌کردند. دیگر به سخنرانی‌هایی که قرار بود شعورِ عزاداری باشد وقعی نمی‌گذاشتند. بیشترِ زمان را به گپ و گُفتِ بیرونِ هیئت می‌گذراندند و تازه با مدّاحْ واردِ داستان می‌شدند. مدّاحِ نوعی، شده بود مُراد و همه‌چیزِ آن‌ها، فرقی نداشت چه کسی باشد. این جوان‌ها همان‌هایی بودند که هر سال قبل از آغازِ محرّم،آن‌چنان با وسواس و دقّتی مثال زدنی نصب و تنظیمِ کتیبه‌ها و تزئینِ مجلس را انجام می‌دادند که نتوانستند جلوتر بیایند. انرژی‌شان تمام شد. در همان فُرم و شکلْ گیر کردند. از یک سالی به بعد لُخت شدند و سینه زدند. بالا و پایین پریدند و سینه زدند. دست می‌زدند و سینه می‌زدند. فریاد می‌کشیدند و سینه می‌زدند.سنگین و یک ضرب و سه ضرب و شور و هَروله را به ترتیب و طبقِ یک برنامه‌ی سازمانیِ هماهنگ، که اِنگار در همه‌ی هیئت‌هایِ نقاطِ دیگرِ کشور همرعایت می‌شد، اجرا می‌کردند. بدونِ کم و کاست مراسم را اجرا می‌کردند و از این دقّتِ در اجرای جزئیاتْ لذّت می‌بردند. مدرنیته داشت به اوجِ خودش می‌رسید. اتّفاقی که شاید خیلی قبل‌تر در پایتخت و شهرهای بزرگ رُخ داده بود، ولی تازه رسیده بود به شهرِ کوچکی در جنوبِ شرقِ ایران. پدرها و پیرترهاهمان کنارِ دیوارهای فاطمیه ایستاده و آرام سینه می‌زدند و اشک توی چَشمانشان حلقه می‌زد.به حالِ فرزندانِ ناخلفشان اشک می‌ریختند که داشتند آن وسط، شکلِ جدیدی از عزاداری را به نمایش می‌گذاشتند. من هم برخلافِ هم سن و سال‌هایم که عُموماًحلقه‌ی وسط را انتخاب می‌کردند، جایی حدّ وسطِ این دو گروه می‌نشستم. دقیقاً وسطِ خطِ واصلِ دیوار و منبر.با جوان‌ها به وَجد می‌آمدم،امّا  این در حالی بود که اطمینان داشتم پیرمردها هم همیشه بخشی از حقیقت را با خود همراه دارند.من همان نسلی بودم که باموجِ نوی عزاداری‌ها بزرگ شد و به سر و سینه زد و حالا همنه می‌توانم و نه ادب حکم می‌کند که ناگهان ادای روشنفکرنماییِ مُدِ روز دربیاورم و همه را به سُخره بگیرم و اِنکار کنم.به قولی کار صعب است در این راه،بگویم یا نه؟/توامانند مِه و ماه،بگویم یا نه؟

واکمن را زیرِ لباس‌ها پنهان کردم و زیپِ کیف را کشیدم. مامان هنوزداشت از توی آشپزخانه چیزهایی می‌گفت که واضح نبود. توصیه‌های سفر بود احتمالاً. فکر می‌کرد می‌شنوم. واقعاً نمی‌شنیدم، تا این که صدای سنگ‌بُری قطع شد. حوالیِ ظهر بود. احتمالاً اگر صدا قطع نشده بود پسرخاله ها همان شب با بچّه‌ها می‌رفتند مشهد و من را هم با خودشان می‌بردند. احتمالاً من هم توی روضه و مَقتل خوانیِ محلّه‌ی نوغانِ مشهد می‌توانستم محضرِ مردی که می‌رفت وسطِ مجلس و همه را جادو می‌کردببینم. مردی که خون‌پاش و نغمه‌ریزْ نوحه می‌خواند و آن قَدَر به سر و صورتش می‌زد تا لباسش خیسِ خون بشود و از حال برود.

صدای سنگ‌بُری قطع شد و صدا به صدا رسید. مامان فریاد زد که «آخیش، چقدر بلند بود، احتمالاً رفتن ناهار بخورن». من ولی طبقِ عادتِ همیشه‌ام، که هر چند دقیقه یک‌بار سرکی می‌کشیدم بیرون و از سرِ میدان تا پیاده‌روی خاکیِ مقابلِ خانه را رصد می‌کردم، رفتم روی تخت. قبل از این که سرک بکشم، بوی خون زد زیرِ دماغم. سرم گیج رفت. لبه‌ی پنجره را گرفتم و دقیق شدم. کارگر سیخ اُفتاده بود کنارِ دستگاهِ سنگ بُری.تیغه شکسته بود و نصفش کشاله‌ی رانِ یکی از پاها را شکافته بود. خون احتمالاً فشارِ اوّلیه‌اش را از دست داده بود که حالا آرام آرام داشت از بدنِ رنگ و رو رفته‌ی کارگر می‌زد بیرون. چشم‌هاش جان داشت هنوز. همان‌طور دراز شده روی خاک زُل زد به من. ترسیدم. دویدم سمتِ آشپزخانه. چند لحظه بعد مامان دویده بود سمتِ تلفن تا یکی از پسرخاله‌ها را خبر کند. و دقایقی بعد پسرخاله‌ی بزرگ‌تر که خانه‌اش تویِ کوچه‌ی آن طرفِ خیابان بود، خودش را رساند سرِجسمِ کم‌جانِ کارگر تا به دادش برسد. پسرخاله‌ها درگیر و دارِ کارگر و بیمارستان از سفر جا ماندند؛ طبعاً در گروه کسی حضانتِ من را هم برای سفربرعهده نمی‌گرفت. من را هم نبردند.

نام هیئت را گوگل کردم. این عکس آمد. حالا به نظر می رسد حتّی سردرش هم کامل ساخته شده. خشت خشتش با خونِ دل گذاشته شده بود.

پانوشت:

  • فیلم دهکده(Village) به کارگردانی «اِم نایت شیامالان»(۲۰۰۴)، داستانِ دهکده‌ای آرمانی در میانِ جنگل را روایت می‌کند. میان‌سالانِ روستا به‌شدّت نسبت به آن احساس مسئولیت کرده و بر این موضوع که شهر و دنیای خارج از دهکده مکانی پَست و بی ارزش است، تأکید دارند و از همین روی، اجازه‌ی خروجِ جوان‌ترها از روستا را نمی‌دهند.

 

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *