خانه / روایت / از دفتر خاطرات یک گزارشگر(۳): مرگ، یاس و ویرانی

از دفتر خاطرات یک گزارشگر(۳): مرگ، یاس و ویرانی

«حزب‌الله» شش ساله دست مادربزرگش «شیریلوک» را محکم گرفته‌است. تی‌شرت سفید کثیفی تنش هست و شلوار ندارد. گیج و متحیر بنظر می‌رسد. چشم‌هایش در ازدحام جمعیت به دنبال چهره‌ای آشنا می‌گردد. چشم‌هایش سراسر حیرت و سرگشتگی است. روح حزب‌الله گنجایش این را ندارد که بفهمد دقیقا چرا اینجاست.

نزدیکش که می‌شوم بالا را نگاه می‌کند. سایه‌ی ناگهانی ترسی شفاف تمام صورتش را می‌گیرد. معلوم است که تا الان هرچه دیده، خون بوده‌است.

مادربزرگ هفتاد ساله‌اش می‌گوید که حزب‌الله نوه‌اش است. می‌پرسم «پدر و مادرش کجا هستند؟»

_«مُردن. گلوی باباش رو بریدن و تنش رو پرت کردن روی سیمای خاردار. خودم دیدم جنازه‌ی پسرم توی سیم خاردارا پیچیده شده‌بود.»

این‌ها را بدون هیچ اشکی در چشمانش می‌گوید. تمام گریه و زاری‌اش را قبلا کرده. دیگر اشکی برایش نمانده. صورتش سخت و سنگی است. به شکل تکان‌دهنده‌ای بی‌حس شده. نگاهش خالی خالی است.

_«وقتی جنازه‌شو دیدم دویدم سمت حزب‌الله. مامانش رفت جنازه‌شو برگردونه که با تیر زدنش. ما فرار کردیم اومدیم اینجا. همین امروز رسیدیم. هیچ‌کس رو اینجا نداریم.»

همه‌ی چیزی که در این دنیا برای حزب‌الله باقی مانده همین مادربزرگ است.

همینطور که مادربزرگش برایمان حرف می‌زد حزب‌الله نگاهش می‌کرد. حالت صورتش تغییری نکرد اما برافروخته بود. می‌توانستم حدس بزنم که نمی‌تواند چیزهایی که مادربزرگش تعریف می‌کند را باور کند. لابد فکر می‌کرده پدر و مادرش هنوز زنده‌اند.

پدر حزب‌الله نگهبان شب بوده. یک شب وقتی که در بازار نگهبانی می‌داده ارتش آمده‌ سراغش. گلویش‌ را بریده‌اند و جسدش را گذاشته‌اند توی روستا تا همه ببینند. می‌خواستند زهر چشم بگیرند. یک هشدار همگانی.

_«از گلوش‌ خون فواره می‌زد. با چشمای خودم دیدم.» شیریلوک با خودش حرف می‌زند و تکرار می‌کند.

از او می‌پرسم که «می‌خواهد برای پس گرفتن جنازه‌ی پسرش برگردد یا نه؟» سرش را تکان می‌دهد:

_«نه! پسر من دیگه مرده. اما این یکی زنده‌ست. باید ازش محافظت کنم.» این را می‌گوید و دست‌های نحیف و پرچروکش را دور حزب‌الله حلقه می‌کند.

دغدغه‌ی همه‌ی ما زن و بچه‌ها هستند. اما از آنهایی که تمام عمرشان در این رژیم سرکوبگر گذشته غافلیم. همه‌ی آن چیزی که ما امروز فقط شاهدش هستیم را آن‌ها زندگی کرده‌اند و با گوشت و پوست و استخوان‌شان لمس کرده‌اند و حالا انگار که یخ زده باشند، ذهن‌هایشان از کار افتاده و تبدیل به مجسمه‌های خود قبلی‌شان شده‌اند. مجسمه‌هایی که بh درد و رنج قالب گرفته شده‌اند.

در «شاه‌پوریر دوئیپِ بازار کاکس» یکی دیگر از همین مجسمه‌ها‌ را دیده بودم. «ظفر» هفتاد و دو ساله. با خواهرش، پسرش «نظیراحمد» و زنش «رحیما» آمده‌بود. اولین بار بود که خانواده‌ای را می‌دیدم که همه‌شان توانسته بودند به سلامت به اینور مرزها برسند. جای خوشحالی بود اما ظفر خوشحال نبود. اصلا چرا باید خوشحال باشد؟

ظفر در روستای کوچکی در ایات راخین به دنیا آمده بود و همانجا هم بزرگ شده بود. دوتا گاو داشته، پنج تا بز و دو جریب زمین. همه‌شان را پشت سرش گذاشته و فرار کرده بود و امروز با پنجابی* سفیدش روی زمین نشسته بود. پسرش می‌گفت هفت روز است که بدون اینکه چیزی ‌بخورند در راه بوده‌اند تا به اینجا برسند.

ظفر می‌نشیند. می‌لرزد. نفس نفس می‌زند. بی‌وقفه. اما همه‌اش از ضعف و خستگی نیست. خشمگین است. یک نفر می‌آید و بین‌شان نان تقسیم می‌کند. نمی‌خورد. می‌گذارد توی جیبش. بهش آب داده‌اند و پس زده. بی‌شک تشنه است اما زیر بار خاموش کردن عطشش نمی‌رود.

پسرش نظیر گفت: «جلوی چشم ما گلوی بیست و پنج تا مرد رو بریدن.»

از نظیر پرسیدم «چرا پدرش اینقدر عصبانی و بی‌قرار است؟»

_«اونجا یه مسلمون هست که اسمش «ارشادالله‌«ه. برمه‌ها «سویجا-او» صداش میزنن. جاسوس میانماره و جای مسلمونا رو لو می‌ده. اومد خونه‌ی ما گفت «یا بذاریم بریم یا اگه بمونیم می‌میریم». بابام نرفت. شروع کرد لگد زدن. چندبار. اونقدر که بابام رو مجبور کرد از خونه‌ی خودش بره بیرون.»

چشم‌های‌ظفر به همه چیز بی‌میل بودند. ضمیرش را کسی لگدمال کرده بود. چیزی نمی‌خورد. نه آب و نه غذا. نفس نفس می‌زد. با غضب حرف می‌زد و همه‌ی این حقارت‌ها‌ جلوی چشمش می‌آمد.

غرورش او را یاد چیز دیگری می‌انداخت. اینکه روهینگیایی‌ها‌ گدا نیستند. اصلا بلد نیستند چطور گدایی کنند. وقتی چشم در چشم‌شان شوید نگاهتان می‌کنند و لب‌هایشان تکانی می‌خورد و دستشان را بالا می‌آورند. همین هفته‌ی پیش غذا داشته‌اند، خانه و سرپناه و لباس. همه چیز. و امروز هیچ چیز ندارند.

امروز از بازارکاکس می‌روم. اما برخلاف دفعه‌های قبل خبری از خاطرات شیرین ساحل شنی و تصویر اسب‌سواری‌ها و خوشی و سرگرمی نیست. اینجا را ترک می‌کنم و انگار که در لباسی پیچیده شده‌ام که رویش نوشته‌اند: مرگ، یاس و ویرانی.

بازار کاکس در خودش‌ هزاران‌ قصه‌ی آزار و شکنجه دارد. همه‌ی چیزی که نیاز است راه نفسی است تا بتوانند روایت شوند. اما هیچ وجدان بیدار زن یا مردی هست که بتواند این حجم از وقایع‌ دلخراش و ویرانگر را تاب بیاورد؟ حالا می‌دانم که دیگر هیچوقت مثل قبل به بازار کاکس نگاه نمی‌کنم. روهینگیایی‌ها هم دیگر هیچوقت مثل قبل به دنیا نگاه نمی‌کنند. یکی از دوستانم می‌گفت که تازه خوش‌شانس‌هایشان توانسته‌اند خودشان را برسانند اینجا و من با خودم فکر می‌کنم که پس سر بدشانس‌هایشان چه می‌تواند آمده باشد؟

این روایت از اوسامه رحمان گزارشگر انگلیسی-بنگلادشی که به میانمار عازم شده است. مطلب از  این آدرس ترجمه شده‌است.

همچنین ببینید

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *