خانه / روایت / ژست

ژست

امسال هیئت نمی‌روم. با بابا لج کرده‌ام. پارسال گفته‌بودم اگر فلان مداح را نیاورند پایم را توی هیئت نمی‌گذارم. فکر می‌کردم به تریج قبای همه برمی‌خورد و پچ‌پچه می‌شود که بچه‌های خودشان نمی‌آیند هیئت، وای به حال بقیه!بابا از نرفتنم دلخور است. این را از اخم‌های بعد از هیئتش می‌فهمم و تحلیل‌های توی گلو‌‌مانده اش. هر‌سال، درِ حسینیه را که می‌بست و به خانه می‌آمد تازه می‌نشستیم به واکاوی آن شب. که فلان حرف حاج‌آقا بودار بود و فلان روضه‌ی مداح، بدعت محسوب می‌شد. امسال زودتر از همیشه برمی‌گردد. تا نصف‌ شب، شعر زمزمه می‌کند و یواشکی اشک می‌ریزد. دمدم‌های سحر که طبق عادت همیشگی‌ام می روم توی آشپزخانه آب بخورم صدایش را می‌شنوم. می‌فهمم عزاداری امسال به دل خودش هم ننشسته وگرنه بیکار که نیست دوباره روضه‌ی آن شب را بخواند و گریه کند. هر سال، از عصر می‌نشست و دو‌دمه‌های جدید را آماده می‌کرد؛ امسال اما به همان پارسالی‌ها کفایت می-کند.: – افتادم از پشت فَرَس عمو به فریادم برس  – ببینید ببینید گلم رنگ ندارد/ اگر آمده میدان سر جنگ ندارد…  خودش هم خالی نمی‌شود اما به ما رو نمی دهد که پشت سر مداح‌ها حرف بزنیم و به دم‌‌ و-دستگاه اهل‌بیت(ع) بی‌حرمتی کنیم. لیوان آب هر شب را می‌نوشم و به صدای محزون بابا غبطه می-خورم. هزار‌‌ بار گفته‌ام: «ما با صدای استاد سازگار بزرگ شده‌ایم. از وقتی یادم می‌آید روضه‌های ایشان را از بلند‌گوهای هیأت شنیده‌ام. خودتان بدعادتمان کرده‌اید.» انگار راز مگویی داشته‌باشد هیچی نمی‌گوید و فقط نگاهم می‌کند. از سکوت بابا می‌ترسم. سکوتِ ‌مردها رقّت‌انگیز است. گریه‌ام می‌گیرد.

امسال گریه نمی‌کنم. با چشم‌هایم لج کرده‌ام. چه قدر اشک‌های بیخودی ریخته‌ام و منّتش را سر امام حسین(ع) گذاشته‌ام. می نشینم به حساب و کتاب اشک‌هایم. کودکی که هیچ. لابد از گریه‌ی زن‌ها و صدای بلندگوها و ازدحام جمعیت می‌ترسیدم و مامان، بیخودی به خودش افتخار می‌کرده که بچه اش از حالا محبّ اهل‌بیت است و روضه، سرش می‌شود. گریه‌های نوجوانی هم که لابد از سِر شکست‌عشقی بوده یا برای رسیدن به فلان بچه‌هیأتی! این چند سال آخر هم آنقدر مشکل و مسأله داشتم که بهانه برای اشک ریختن کم بیاورم. پس امسال به اشک‌هایم اجازه نمی‌دهم بریزند و تازه چشمِ‌شفاعت هم داشته‌باشند!

امسال سخنرانی و مداحی هم گوش نمی‌کنم. با آخوندها و روضه‌خوان‌ها لج کرده‌ام. هرچه می‌خواهند به خوردِ مردم می‌دهند و کسی هم نیست که بگوید فلان حرف را نزن. فلان روضه را نخوان. مثل فلان مداح که از شهر دیگری آمده قم تا بخواند: «یه دختر دارم شاه نداره» و مردم سینه ‌زده‌اند و برای حضرت رقیه(س) اشک ‌ریخته‌اند. یا مانند آن منبری که آمده‌بود همین خانه‌ی خودمان و می‌گفت: اسب علی اکبر(ع) را بردند توی خیمه‌ی تدارکات دشمن و زنان خیاط با قیچی، پیکر حضرت را ریز‌ریز کردند. بعد از روضه زنگ زدم که «حاج آقا قبول باشه ولی سند این روضه کجاست؟ وسط معرکه، خیاط چه می-کرده؟ مگر مقاتل نگفته‌اند فقطعوه (بسیوفهم) اِرباً اِرباً؟» اول کلی طفره رفت؛ بعد که دید ول‌کن نیستم گفت: « خودم جایی نخوانده‌ام و از فلان آقا شنیدم.» زنگ‌زدم به فلان آقا؛ صدایش را ضبط‌کردم که جواب‌داد: « به خدا دروغ است .کذب است…» بعد صدا را فرستادم برای روضه‌خوانِ کذا. گفت: « نمی دانم کی اجیرت‌کرده که من را خراب‌کنی» و حواله‌ام کرد به دستان حضرت عباس(ع)…

هنوز سراغ پژوهش‌هایم نرفته‌ام. با خودم لج کرده‌ام. موضوع  پایان‌نامه و مقالاتم شعر‌عاشورایی است اما این‌مدت، رهایشان کرده‌ام. می ترسم بروم سراغشان؛ احساساتم غلیان‌کند و اشک بریزم. در این برهه‌ی حساس کنونی، آنقدرها مشکل دارم که بخواهم یک دل سیر برایشان گریه‌کنم و سندش را بزنم به نام کربلا. اما نمی شود هیچ کاری هم نکرد. ژست روشنفکری می‌گیرم. مقتل ابی‌مخنف را باز می کنم به قصد روخوانی. به خودم قول می‌دهم تا خواست گریه‌ام بگیرد بگذارمش کنار. حوصله‌ی خواندن ندارم. ورق می‌زنم فقط. واژه‌ها جلوی چشمم رژه می‌روند. از کلمه‌هایی که پیش از این، شنیدنشان هم اشکم را در‌می‌آورد بی‌تفاوت رد‌ می‌شوم. تظاهر به بی‌تفاوتی را دوست‌دارم. انگار خیلی‌چیز، بارِ آدم است و هیچ‌چیز متعجبت نمی‌کند. مقتل علی‌اکبر(ع) و حتی حضرت عباس(ع) را بلند‌بلند می‌خوانم و ککم هم نمی-گزد؛ یعنی وانمود می‌کنم که بی‌تفاوتم. ناگهان چشم‌هایم روی یک جمله می‌مانَد.کلمه‌ها جا‌به‌جا می-شوند.کمرنگ و پررنگ می‌شوند. مثل وقت‌هایی که می‌روم معاینه‌ی چشم و اپتومتریست، عینک‌های مسخره را مدام عوض می‌کند. کلمه ها خیلی ساده‌اند. جمله هم. امام(ع) به حُرّ می‌گوید «ارفع رأسک یا شیخ.» شیخ، اشکم را در‌می‌آورد. حُرّ، رجل نیست. شیخ است. لابد سن‌و‌سال‌دار بوده و آبرومند. لابد طایفه‌اش رویش حساب می‌کرده‌اند. لابد بزرگ‌خاندان بوده. لابد خجالت می‌کشیده. لابد ساکت بوده. سکوت مردها رقّت‌انگیز است. گریه‌ام می‌گیرد…

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *