خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۱۱)

وقتی ما زنده بودیم (۱۱)

قسمت یازدهم: ایرانی‌ها، سوری‌ها

نبل، شهر محمد، شهری در شمال حلب است. اگر روی کاغذی آچهار نقشه‌ی حلب را نقاشی کنیم، این منطقه به اندازه‌ی یک بند انگشت است. اکثر جمعیت سوریه سنی هستند و حالا در این جنگ مذهبی، نبل پنج سال است که از طرف گروه‌های مختلف محاصره شده. اوایل جنگ، نظامی‌ها با دیدن کارت شناسایی مردم که در آن نام شهر زادگاهشان نوشته شده، هر کسی را که در جبهه‌ی مخالف به دنیا آمده بود، می‌کشتند و این کشتار تا قبل از صلح موقتی که الان پیش آمده، ادامه داشت. مردم نبل در پنج سال محاصره، حق ورود به شهرشان و خروج از آن را نداشتند و در فقر مطلق بودند. البته هر ماه مبلغی ناچیز برای ادامه‌ی زندگی از طرف کشورهای دیگر به آن‌ها داده می‌شد. در این محاصره، چند خانواده با استفاده از اسلحه‌هایی که از کشورهای دیگر به جای غذا و دارو به این مردم می‌رسید، خودکشی دسته جمعی کردند. بعضی از مردم این اسلحه‌ها را از مرز محاصره رد می‌کردند و به گروه مخالفشان می‌فروختند یا در عوضش نان می‌گرفتند. وقتی محمد با دوست‌های نبلی‌اش حرف می‌زد، آن‌ها می‌گفتند: «عکس پارک بفرست، عکس چیپس، عکس نوشابه.»

بعضی‌ برای سال‌ها نان ندیدند و برنج و گوشت نخوردند. مردم به تدریج توی هر خاک یا زمینی که در دسترسشان بود، کشاورزی می‌کردند. زمستان‌ها برای گرم ماندن درخت‌ها را می‌بریدند و به تدریج تمام باغ‌های میوه نابود شد. الان می‌گویند دیگر در این شهر درخت نمی‌بینی. حالا حتی بعد از صلح موقت پس از حصار هم، مردم عادت کرده‌اند که بچه‌ها را به جنگ بفرستند و دخترها را شوهر دهند.

سر ظهر، وقتی حتی راننده هم از نشستن روی صندلی خسته شده بود، جلوی استراحت‌گاهی ایستادیم و من بعد از پیاده شدن مردم، تصمیم گرفتم بمانم و کمی در سکوت چشم‌هایم را ببندم. روی صندلی‌ام نشستم و به آبی که با فشار به شیشه‌ها می‌خورد نگاه کردم. چند بچه‌ی کوچک داشتند اتوبوس را می‌شستند و من از صدا و دیدن جریان آبی که روی شیشه‌ها روان بود، حالم خوب شد. راننده بالا آمد و پشت فرمان نشست، اتوبوس خالی را به کار انداخت و داشت دور می‌زد توی جاده‌ی اصلی، بلند شدم و خواستم که پیاده شوم. پسری که کنار راننده نشسته بود، من را دید و بلند شد تا ببیند چند نفر دیگر هنوز توی اتوبوس هستند. غیر از من، پسر کوچکی روی یکی از صندلی‌ها خوابش برده بود. پسر به عربی حرف‌هایی می‌زد و منتظر جواب بود و من نمی‌دانم چرا شروع کردم به انگلیسی جواب دادن! پسر به در خروجی اشاره کرد و همین‌طور پشت سر هم حرف می‌زد. وسط جاده پیاده شدم و در باد خنکی که از همه طرف می‌وزید، رفتم توی استراحت‌گاه. برخلاف تصوری که داشتم، جای خیلی تمیز و بزرگی بود با پنجره‌هایی که از سقف تا نزدیکی زمین ادامه داشت و باد خنکی که آن وقت روز، خیلی تند توی آفتاب می‌وزید و حال آدم را خوب می‌کرد. زن‌ها و بچه‌ها، دسته‌جمعی دور میزهای گردی نشسته بودند و صبحانه می‌خوردند. بوی غذای عربی و نان تازه که نانواها همان‌جا درکوره‌های کوچکشان می‌پختند، توی فضا پیچیده بود. عالیه خانم و دخترها، پیش زن جوانی نشسته بودند که آشنایشان بود و حرف می‌زدند. زن وقتی من را دید، پرسید: «اسمت چیه؟» و وقتی اسمم را گفتم، مدت‌ها درباره‌ی این‌که ایرانی‌ها چه اسم‌های قشنگی دارند، صحبت کرد. اسم دختر کوچکش فاطمه بود. توی سوریه رسم است که برای بچه‌ها، اگر دختر بود اسم مادربزرگشان و اگر پسر بود، اسم پدربزرگشان را می‌گذارند. به همین خاطر مثلا توی خانه‌ی جزاها، که اسم پدربزرگ و مادربزرگشان مریم و حسین است، همه مریم و حسین دارند. اگر بچه‌ی دیگری در کار باشد، فاطمه و علی و محمد خواهد بود. بنابراین اسم بچه‌ها را برای این‌که شناخته شوند، با اسم پدرهایشان صدا می‌زنند. مثلا محمد می‌شود «محمد زکریا» و الی آخر. خانواده‌ی محمد، به دو دسته‌ی کزو و جزا تقسیم می‌شوند. ریشه‌ی تمام این فامیل، توی همین شهر نبل است؛ بیشتر جزاها هنوز در نبل زندگی می‌کنند و کزوها همه‌اشان مهاجرت کرده‌اند. اما الان چون عید است، در نبل جمع شده‌اند و منتظر ما هستند. عالیه خانم بعد از هفت سال بالاخره می‌خواهد خانواده‌اش را ببیند. زن، که از خاندان امرپاشاها بود _کلا شاید ده تا خاندان بزرگ توی نبل زندگی کرده باشند_ گفت: «می‌دونه که نبل پنج سال حصار بوده؟»

همه گفتند: «بله. بله.»

گفت: «دخترم ببین، این جنگ بخاطر سنی و شیعه‌س. نبل پنج ساله که تو حصاره و این اولین سالیه که مردم عید دارن. خدا نکنه اختلافا بیشتر بشه. ما الان هفت‌هزار شیعه‌ایم وسط هفت میلیون سنی؛ خودت ببین دیگه قراره چی بشه! انشالله دولت ایران خودش کارارو درست می‌کنه.»

عالیه خانم ساکت شد و من رفتم بیرون، پیش بچه‌هایی که جلوی در داشتند بازی می‌کردند. مریم آمد نزدیکم و گفت: «ببین، این شوهر اون خانمه‌س، اینم نبلیه.»

پسر جوان قد بلندی پشت به ما تکیه داده بود به یکی از ستون‌های جلوی در ورودی و داشت مثل ما به بچه‌هایی که جلوی در بازی می‌کردند نگاه می‌کرد.

مریم گفت: «خیلی برام عجیبه که دارم برمی‌گردم. آخه کارت ملی من از اونجاس، اما حتی یه ذره‌ هم یادم نمی‌آد چه شکلی بوده! فقط از همین عکسا و فیلمایی که داریم دیدم. وگرنه هیچی یادم نیست.»

کنار ساختمان، گربه‌های سفید و سیاه کوچکی داشتند با هم بازی می‌کردند و چنان دنبال هم می‌دویدند، که موهای روی بدنشان توی باد بالا و پایین می‌شد و تاب می‌خورد. اتوبوس بزرگ از پیچ جاده گذشت و وقتی بالاخره سرازیری اقامتگاه را پایین آمد، دیدم که چطور بالا و پایین می‌شود؛ همه‌ی ما ساعت‌ها توی آن اتوبوس نشسته بودیم و واقعا این‌همه بالا و پایین شده بودیم. مرد راننده و پسر شاگرد راننده، از ماشین پیاده شدند و پسر با دست اشاره کرد آن آدمی که با او به عربی حرف نزده، منم. راننده به طرفمان آمد و مدارکمان را خواست. من پاسپورتم را دادم و عالیه خانم کاغذی را که چهار بار تا کرده بود، بیرون آورد؛ چون کارت ملی مریم هنوز صادر نشده بود. مرد وقتی پاسپورت ایرانی را دید، خندید و گفت: «چرا با این بچه انگلیسی حرف زدی؟ یعنی شما تو ایران به چه زبونی حرف می‌زنین؟» انگار که از حرف خودش خوشش آمده باشد، باز هم به عربی چند جمله گفت و خندید. بعد پاسپورتم را توی جیبش، کنار بقیه‌ی مدارک مسافرها گذاشت و رفت. ایرانی بودن من در سوریه فقط یک معنا داشت؛ بدون این‌که حرف بزنم، موافق یک دسته و مخالف دسته‌ی دوم بودم.

اتوبوس دوباره به همان جاده‌ی پر دست‌انداز برگشت و مسیر انگار توی تکراری عجیب افتاده بود؛ هیچ فرقی با گذشته نداشت. دوباره همان دشت سبز و تک‌وتوک درخت بزرگی در وسطش و ماشین‌های نظامی و مردهایی که تنها یا چند نفری، گوشه‌ی جاده نشسته بودند و منتظر اتوبوس بودند. مردم کلافه و خسته از بطری راننده آب یخ می‌ریختند توی لیوان‌های یک‌بارمصرف و می‌خوردند. این وسط فقط بچه‌ها بودند که خوش می‌گذراندند؛ توی راهروی اتوبوس دائم می‌دویدند تا کنار راننده و برمی‌گشتند. عالیه خانم و مریم، بچه‌های آن زن جوان را بغلشان گرفته بودند و با هم حرف می‌زدند. دختربچه که اسمش «حورا» بود، با آن‌همه لباس توری و جلیقه‌ی ضخیمی که تنش بود، چنان کلافه به نظر می‌رسید و گرمش بود که دلش می‌خواست گریه کند؛ آخر سر هم گریه‌اش گرفت و برادر کوچکش از صدای او بغض کرد و جیغش به آسمان رفت. مادر بچه‌ها حالا دیگر با تلفن حرف می‌زد و حوصله‌ی هیچ کدامشان را نداشت. بعد وقتی تلفنش تمام شد، حورا را کف اتوبوس گذاشت و گفت: «باید بخوابی.» دختر به محض این‌که سرش به زمین رسید، خوابش برد و برادر کوچکش هم ساکت شد و توی بغل مادرش خوابید. بعد از مدتی اتوبوس وارد جاده‌ای شد که دو طرفش خانه‌های نوساز و پر از درخت‌های انگور و نخل بود. خانه‌ها اکثرا بزرگ بودند و دو طبقه و سفید. سرتاسر دیوارها پر از پنجره بود، با همان بالکن‌های دلباز و نرده‌های سنگی که قبلا هم دیده بودم. بعضی خانه‌ها وسط مزرعه‌های آفتابگردان ساخته شده بودند. در مسیرمان خیلی کم آدم‌ها را دیدیم، چون اکثرا توی خانه‌ها بودند. فقط چند پسر موتوری ویراژ می‌دادند، حتما می‌رفتند خانه تا ناهار بخورند.

اتوبوس مسیرش را کج کرد و توی جاده‌ی کوچکتری پیچید و جلوی مغازه‌هایی ایستاد که هم تعمیرگاه بینشان بود و هم قهوه‌فروشی و ساندویچی. من فکر کردم رسیدیم نبل، وگرنه چه دلیلی داشت که به این زودی دوباره بایستد؟ عالیه خانم گفت: «اینجا نبل نیست، پس چرا انقدر نگه می‌داره؟» راننده برای تنظیم باد چرخ‌هایش، با تعمیرکارها حرف می‌زد و مردم برای خستگی درکردن پیاده شدند و ما هم همین‌طور. وقتی پایین رفتم، تازه فهمیدم پاهایم گرفته و چنان درد می‌کند که نمی‌توانم بایستم. دوازده ساعت نشستن روی صندلی‌های اتوبوس، حالم را بد کرده بود. زن‌های مسافر همه‌اشان روی سکوهای سیمانی کنار کباب فروشی نشسته بودند و پشت هم سیگار می‌کشیدند. توی آن گرما و بوی بد اتوبوس که هنوز روشن بود، سیگار کشیدن حالشان را خوب می‌کرد. بچه‌ها نوشابه‌های رنگی در دست، یکی یکی و چندتا چندتا، کنار مادرهایشان نشسته بودند و یک‌نفس بطری‌هایشان را سر می‌کشیدند. از ولع نوشابه خوردن بچه‌ها تشنه شدم؛ بطری بزرگ آبی خریدم و آن‌قدر خوردم تا حس کردم سیر شدم. وقتی بالاخره اتوبوس راه افتاد، همه شروع کردند به زنگ زدن و خبر دادن، ‌که ما نزدیک نبلیم. مادر حورا، دختر کوچکی که روی زمین خوابیده بود، بچه‌اش را بیدار کرد و موبایلش را گذاشت کنار گوش بچه‌ی خواب. و دائم می‌گفت: «حورا! هی حورا! با بابات حرف بزن.»

اما بچه چنان بهتش زده بود که فقط به زن‌های آخر اتوبوس نگاه می‌کرد و همین‌طور که خمیازه می‌کشید، رفته بود توی فکر. زن‌های دیگر هم به شوهرهایشان زنگ زده بودند، بچه‌های کوچک ایستاده بودند و از پنجره جاده‌های شهرشان را نگاه می‌کردند. دخترهای ده دوازده ساله، که تا الان با موهای باز بهم گوریده روی صندلی‌هایشان لم داده بودند، با کمک مادرهایشان موها را زیر مقنعه‌های کلاهدارشان پنهان می‌کردند و می‌خندیدند. چند پسر بچه‌ی موتوری کنار اتوبوس با بوق ویراژ می‌دادند و انگار که ماها از دنیای دیگری آمده‌ایم، برایمان دست تکان می‌دادند. کنار جاده پر از توده‌های آجری بود که زمانی خانه بودند. بعضی از این خانه‌ها فقط تیرباران شده بودند و بعضی‌های دیگر، جای گلوله‌های درشت‌تری داشتند. بعضی اما که بدشانس‌تر بودند، کاملا تخریب شده و از کل خانه، فقط اتاق یا قسمتی از حیاطش مانده بود. کابل‌های برق همه جا بریده شده بود و روی زمین افتاده بود و تیرهای عمودی که روزی صاف و مستقیم روی زمین ایستاده بودند، الان حتی یک دانه سیم هم روی سرشان نبود. روی تمام دیوارهای سالم این محله‌های نابودشده، شعارها و نقاشی‌هایی بود که هرکدام به شکلی پیروزی آدم‌ها را نشان می‌داد. اسم مردهایی که روزی توی این خانه‌ها جنگیده بودند، همه جا با اسپری نوشته شده بود؛ همین‌طور جمله‌های شعاری و بر ضد همدیگر زیاد بود. در بین تمام این خرابی‌ها، تک‌و‌توک مزرعه‌های آبادی وجود داشت که نشانه‌ی زندگی بود. اما هیچ آدمی در طول جاده قدم نمی‌زد یا کنار این زمین‌ها دیده نمی‌شد. انگار غیر از ما آدم‌های توی اتوبوس، شخص دیگری در این دنیا نبود؛ شاید سر ظهر به آن گرمی، آدم‌ها حق داشتند توی خانه‌هایشان پنهان شوند. به حورا که در حال خوردن بیسکویت سرفه می‌کرد، آب دادم و مادرش گفت: «دوسش داری؟ می‌خوای با خودت ببریش؟» و خندید. حورا و من با تعجب به هم نگاه کردیم و من تصور کردم که واقعا این کار را بکنم، بچه‌ای را با خودم ببرم.

نبل، همان‌طور که فکر می‌کردم چیزی بین روستا و شهر بود. از طرفی آن‌قدر کوچک و کم جمعیت که تقریبا همه با هم فامیل بودند و از طرفی هم در طول زمان آن‌قدر گسترده شده و پیشرفت کرده بود که دیگر مثل روستا نبود. دانشگاه، رستوران و از همه بیشتر چهارتا قبرستان داشت. به جاده‌ی اصلی شهر نزدیک شده بودیم و حالا دیگر پسرها و دخترهای کوچکی را می‌دیدیم که کنار اتوبوس، توی خاک‌ها می‌دوند و زودتر از همه می‌خواهند مسافران را ببینند. دخترهای کوچک توی ماشین، مثل دخترهای بیرون ذوق‌زده شده بودند و دائم به بچه‌های بیرون اشاره می‌کردند. همه‌ی ما لحظات آخر توی اتوبوس ایستاده بودیم و بیرون را تماشا می‌کردیم. حالا دیگر توی میدان اصلی شهر بودیم، میدانی با یک آب‌نمای کوچک و مجسمه‌ای در وسطش، با مغازه‌های بستنی و کفش و میوه. حتی دیوار کناری مسجدی بزرگ پیدا بود که دیوارهای گلی‌اش پر از عکس سرهای جوان‌هایی بود که در جنگ کشته شده‌اند. تا این وقت شاگرد راننده تمام کارت ملی‌ها را داده بود به مردم و پاسپورت من را هم پس داد. وقتی بالاخره اتوبوس ایستاد، از پنجره‌اش تمام آدم‌های آشنا را یکی یکی تشخیص دادم؛ «عمو اسمعیل» و دختر و دامادش، «عمو یحیی» و پسر کوچکش و پدربزرگ و پسرش و نوه‌اش. همه‌ی آن‌ها کمی دورتر از میدان، کنار ماشین‌هایشان ایستاده بودند و حالا با باز شدن در اتوبوس، به طرف ما آمدند و اول از همه فاطمه‌ی کوچک و بعد مریم و بعد عالیه خانم و آخر سر هم من، رفتیم پایین و سلام کردیم. همه انگار خودشان را کنترل کرده بودند تا ناراحت نباشند؛ صورت‌ها، شکسته و آفتاب‌سوخته و پیر با خنده‌ای بزرگ، زل زده بودند به ما و بعد که همه به خودشان آمدند، فهمیدند داماد «عمو نوری»، تمام چمدان‌ها را بار ماشینش کرده و رفته است. پدربزرگ، یعنی بابای عالیه خانم، دست دختر و نوه‌هایش را گرفت و به زور سوار ماشینشان کرد. او مردی بود با قدی کشیده و صاف و سبیل و موهایی سفید که هیچ حس پیری به آدم نمی‌داد. با چشم‌هایی درشت و دندان‌هایی ردیف و خنده‌ای بزرگ که در پشت سبیلش داشت. من هیچ وقت توی عمرم پدربزرگ نداشتم؛ آن‌ها خیلی سال پیش مرده بودند و از این‌که مردی توی این دنیا هست که به واسطه‌ی محمد پدربزرگم شده، خوشحال بودم. فارس پسر ده ساله‌ی پدربزرگ از زن دومش، با چشم-های درشت سبز و دندان‌هایی درشت و خنده‌ای بزرگتر، کپی جوانی از پدرش بود. او دست محمد، پسر برادرش حسن را گرفته بود و دوتایی بدو بدو رفتند و سوار ماشین شدند.

ماشین یک ماتیز سیاه بود، با سقف کوتاه و فرمان کوچک. دایی فارس به من نگاه می‌کرد و می‌خندید. خودم هم یکی از همین دایی‌ها داشتم، البته کمی بزرگتر. پسر کوچکی که کنارش نشسته بود، قیافه‌ای جدی و آرام داشت و سرش را کج کرده بود و از پنجره بیرون را تماشا می‌کرد. ماشین سخت راه می‌رفت و دائم می‌ایستاد تا آدمی حرکت کند. دو طرف خیابان، پر بود از مغازه‌های شلوغ. پسرهای جوان همه طرف خیابان نشسته بودند و قهوه می‌خوردند و با هم حرف می‌زدند. خیابان پر از میوه‌فروشی و بوی قهوه‌ی تازه بود. بعد از میدان، مسجد نوسازی وجود داشت با دیوارهایی بلند و عکس‌هایی از جوان‌هایی که در جنگ مرده بودند. عکس صابر، پسر عمو نوری هم آن‌جا بود. وسط آن‌همه شلوغی، دو پسر بچه گلاویز شده بودند و بخاطر موتورهایشان بهم مشت می‌زدند. پدربزرگ ترمز کرد و از میان جمعیت رفت تا دو پسر را جدا کند؛ ماشین‌های پشت سرمان چنان بوق می‌زدند و راننده‌ها با نعره می‌خواستند موتورهایشان را از وسط راه بردارند که پسرها جدا شدند و راه باز شد. پدربزرگ پشت ماشین کوچک نشست و توی خیابان مستقیم، سریع گاز داد و ما را جلوی خانه‌ی مادربزرگ پیاده کرد. قرار بود اول او را ببینیم که پیرتر از پدربزرگ بود و نمی‌توانست راه برود و شب برویم خانه‌ی او. همه جلوی در کوچک بازی که پیرزنی با تکیه بر عصایش ایستاده بود نزدیک شدیم و زمان همین‌جا متوقف شد؛ انگار تمام این آدم‌ها را قبلا دیده بودم و حالا همه‌ی آن‌ها در فیلمی قدیمی، در حال حرکت‌اند. ما به نبل رسیده بودیم.

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *