خانه / روایت / از دفتر خاطرات یک گزارشگر(۲): یک لحظه، آزادی

از دفتر خاطرات یک گزارشگر(۲): یک لحظه، آزادی

در آشیانه‌ی امن بین رشته کوه های سبز و سواحل شنی، «بازار کاکس» سرزمینی است که آبستن زندگی، حیات و نوید همیشگی نعمت، فراوانی و مهمان‌نوازی است.
هتل‌های پنج‌ ستاره‌ی پرجلوه و رستوران‌هایی که بهترین وعده‌های غذایی را برای مشتریان خود دارند نقطه‌های همیشه روشن این آشیانه‌اند. کناره‌ی امنی از نعمت و فراوانی. جواهر درخشان تاج صنعت توریسم بنگلادش.
برای اهالی اینجا، بهشتی است پر از عطر و طعم‌های دلچسب و ایده‌آل. اما بهشتی که از شلوغی و دود شهرهایمان به آن فرار می‌کنیم، حالا خانه‌ی فراری‌هایی است که از طبیعتی کاملا متفاوت به آن پناه آورده‌اند. نه اینکه در جستجوی آسایش و گذراندن تعطیلات آخرهفته آمده‌‌باشند؛ بلکه از غیرقابل تصورترین وحشیگری گریخته‌اند. در جستجوی آزادی‌ای که هرگز نداشته‌اند.
در ایالت«اوکهیا»، بسیار دورتر از شم توریست‌ها، کمپ «پالون کالی» روهینگیا دارد کم‌کم به اسم پایتخت روهینگیایی‌ها شناخته می‌شود. این منطقه یکی از بزرگترین کمپ‌های مهاجرین روهینگیایی است.


اینجا در  پالون کالی اثری از ساحل‌های شنی و هتل‌های مسحورکننده و توسعه و آبادانی دیده نمی‌شود. خبری از رستوران‌هایی که تازه‌ترین غذاهای دریایی را سرو می‌کنند  و محلی‌هایی که جواهرات بنجل دست‌ساز خود را به توریست‌ها می‌فروشند، نیست.
تمام نعمت و فراوانی با عبور از «مارین درایو» تمام می‌شود. اینجا دیگر جابی برای پا روی پا انداختن و استراحت نیست. اینجا الهام‌بخش هیچ رویایی نیست. هرچه هست فقط تن عریان و زننده‌ی حقیقت است.
«فِروزا» خاتون زنی هفتاد ساله است. روی خرمن بامبوها نشسته است و برای در امان ماندن از آفتاب تیز ظهر،‌ دست‌هایش را سایه‌بان چشم‌هایش کرده. اگر جرات کنید و بپرسید که چرا تنهاست، علتش را به شما خواهد گفت. خواهد گفت چون ازش پرسیده‌اند و به محض اینکه جواب را بشنوید دیگر آدم‌های قبلی نخواهید شد. «من دوتا دختر داشتم. توی دریا گم‌شون کردم».این‌ها را سریع می‌گوید. قبل از اینکه دوباره زیر بار یادآوری این فاجعه تا بخورد.
فروزا برای فرار از کشتار بیرحمانه‌ای که در وطنش- میانمار- بوده به بنگلادش آمده و حالا آروز می‌کند که ای کاش نیامده بود. واقعیت این است که الان فکر می‌کند که ای‌کاش خودش هم با دخترهایش مرده بود تا اینکه برای همیشه از دستشان بدهد و بعد خودش را در سرزمینی پیدا کند که هرگز نمی‌شناخته و برایش هفت‌پشت غریبه است. میان مردمی که او را نمی‌شناسند.
هنوز اگر دست‌تان را سمتش دراز کنید به گرمی می‌فشارد. به گرمی می‌فشارد و آرام اشک می‌ریزد چرا که هنوز هیچ‌کس زبانی را اختراع نکرده تا بتواند تمام درد فروزا را وصف کند.
کمی بیشتر که در کمپ بگردید «آذرحسین» را پیدا می‌کنید. مردی که پوست دست راستش کاملا سوخته. آذر یکی دیگر از قربانیان سخت‌گیری‌های ارتش است. تمام جرمش سر و ظاهرش است. او جرات کرده متفاوت باشد، آن هم در رژیمی که چنین سرکشی و بی احترامی‌ای را برنمی‌تابد.
«به ما شلیک می‌کردن. مجبور بودیم تا جون داشتیم بدویم. بعدش بمبارون‌مون کردن». یکی‌یکی توضیح می‌دهد. یکی از همین بمب‌ها کنارش منفجر می‌شود و همانجا تمام پوست دستش را می‌سوزاند.
همانطور که حرف می‌زنیم، آذر گاوی را همان نزدیکی می‌بیند و لبخندی گوشه‌ی لبش می‌نشیند. لبخندش از شادمانی نیست‌. غم دارد. تلخ است. «ما توی میانمار اجازه نداشتیم گاو داشته باشیم. اگرم داشتیم مال ارتش بود. اگه می‌مردن جریمه می‌شدیم. اگرم ذبح‌شون می‌کردیم باید بیشتر گوشتش رو می‌دادیم به اونا.»
با خودش حرف می‌زند و همه‌ی اینها را بخاطر می‌آورد.
آذر همراه خانواده‌اش در کمپ مهاجرین زندگی می‌کند. اگر بخاطر این بگوییم خوش‌شانس است، اغراق کرده‌ایم اما اگر از «مینارا» هم بپرسیم همین نظر را دارد.
مینارا اینجا هیچ‌کس را ندارد. مثل فروزا. واقعا هیچ‌کس را ندارد بجز پنج تا بچه‌ی قد و نیم قد که نمی‌داند چطور باید نگهداری‌شان کند.
«اونا شوهرم رو کشتند. فقط به من بامبو ندید. خواهش می‌کنم. کمکم کنید یه سرپناه بسازم».
بقیه هجوم می‌برند سمتش و می‌گویند که دروغ به هم نبافد و معتقدند که همه‌ی اینها را می‌گوید تا پول بگیرد.
«دروغ نمی‌گم». با اعتراض می‌گوید. چشم‌هایش اطراف را دور می‌زند. باورش می‌کنم. نه بخاطر اینکه در لحنش صمیمت و صداقت پیداست، بلکه چون رنج بی‌امانش بوضوح روی صورتش سایه انداخته‌است.
غریب‌ترین احساسی که اینجا در پالون کالی تجربه می‌کنید وقتی است که کودکان لبخند می‌زنند. آن وقت است که پوچی محض به جانتان چنگ می‌اندازد و زیر پایتان خالی می‌شود.

چرا لبخند می‌زنند؟ مگر نه اینکه همه‌چیز را از دست داده‌اند؟ از دست داده‌اند اما احتمالا هنوز درست نمی‌دانند. همه‌ی چیزی که می‌خواهند جایی برای بازی کردن است. بعضی‌هایشان هنوز می‌خواهند به خانه‌هایشان برگردند. چرا که جدای از همه‌ی ترس‌ها و دلهره‌ها،‌ آنجا تنها خانه‌ای است که تابحال می‌شناخته‌اند.
«لوئیس‌ لیل» در جایی رئالیسم جادویی را اینطور تعریف می‌کند: «خلق کردن دنیایی خیالی مهم نیست‌. مهم این است که رابطه‌ی اسرارآمیز بین انسان و شرایط‌ش را کشف کنیم. در رئالیسم جادویی رویدادهای کلیدی هیچ توضیح منطقی یا روانشناختی ندارند».
اینجا در کوتوپالونگ شکلی تاریک از رئالیسم جادویی حاضر است. در لبخند هر کودک و سکوت هر بزرگسال. تقریبا همه چیز غیرقابل توضیح است. هر رابطه و قیدی درک نشدنی و گنگ است. این حجم از وحشیگری هیچ منطقی ندارد. چه کسی می‌فهمد که هیچ‌کدام این‌ها برای کمک گرفتن نیامده‌اند؟ آنها بدون اینکه انتخابی داشته باشند،‌ اینجایند. اینجایند چون مگر جای دیگری هم بود که بتوانند بروند؟
در مسیر بازگشت به هتل،‌ جاده‌های خرابی که به ایالت اوکهیا می‌روند به سرعت در دست تعمیرند. مردی سوار یک سه‌چرخه است و از یک بلندگو با مردم حرف می‌زند. روستایی‌ها را دعوت می‌کند تا اگر می‌خواهند فردا به اوکهیا بیایند و نخست وزیر را ببینند. لابد نخست وزیر دارد می‌آید و با خودش جواب خیلی از مشکلات را می‌آورد.
بعد از اینکه فریاد زدن مرد تمام می‌شود، یک بارِ آجر دیگر با بی‌مبالاتی توی یک دست‌انداز خالی می‌شود. پوششی برای یک شکاف. مثل تمام هتل‌هایی که در شهرهای ساحلی تمام شکاف توسعه را می‌پوشانند.
گمانم این تنها حقیقتی است که می‌توانیم به آن مطمئن باشیم‌. آن هم اینکه باید یاد بگیریم طعم آزادی‌ای را که برای داشتنش رنج می‌کشیم را بچشیم. چرا که همچون حقیقت، آزادی هم چشیدنی است. چرا که هیچ‌وقت نمی‌دانیم آزادی عزیز برخلاف وعده‌هایی که بهمان می‌دهند چقدر پایدار می‌ماند.

این روایت از اوسامه رحمان گزارشگر انگلیسی-بنگلادشی است که به میانمار عازم شده است. مطلب از آدرس http://www.thedailystar.net/frontpage/mayanmar-rohingya-refugee-crisis-the-harsh-truth-life-1460842 ترجمه شده است.

همچنین ببینید

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *