خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۱۰)

وقتی ما زنده بودیم (۱۰)

قسمت دهم: هیچ‌چیز کاملا شبیه تصویرش نیست

اتوبوس، کند و سرد بود. طوری که انگشت‌هایم یخ زده و بی‌حس شده بود. عمه زهره و شوهرش، کنار پنجره ایستاده بودند و دائم داد می‌زدند: «سفارشتونو به راننده کردیم، خدا خیرش بده. زود می‌رسوندتون.»

این زود که می‌گفتند، حداقل دوازده ساعت بعد بود و هوای ما را داشتن یعنی این‌که کولر را تا آخرین درجه روشن کردن و توی سرما لرزیدن. سعی کردم به چیزهای گرم فکر کنم؛ به خانه، به این‌که تا چند ساعت دیگر روی زمین راه می‌رویم و به آفتاب و بادی که بالاخره به ما خواهد خورد. خوابم نمی‌برد. سیم‌کارت جدید را که عمه برایمان خریده بود توی گوشی‌ام گذاشتم و اینترنت را روشن کردم و پیام‌ها را دیدم. بلافاصله علی، برادرم پیام داد: «چرا رفتی؟ یعنی انقدر برات مهم نبودیم؟»

– «مامان و بابا می‌دونستن و لازم نبود برای همه تکرار کنم. اصلا تا آخرین لحظه نمی‌دونستم می‌رم یا نه.»

– «اینا هر روز دارن دعوا می‌کنن. حالام که تو رفتی بهونه‌شون شده. نمی‌خوان تو بمیری!»

– «قرار نیست بمیرم! آدما میان و می‌رن و هیچ اتفاقی نمی‌افته. فقط ماییم که با مسائل این-جوری رفتار می‌کنیم!»

– «باشه، خودت می‌دونی. ولی اگه ماها این کارو می‌کردیم، همین خود تو بهمون اعتراض می‌کردی که به چه حقی همچین کاری دارین می‌کنین!»

– «آدم باید بره سفر، اونم تو جوونی. وقتی هنوز می‌تونه سختی سفرو تحمل کنه.»

جواب نداد.

گفتم: «می‌دونی الان ساعت چنده این‌جا؟ هنوز پنج نشده. بذار بخوابم، تو روز باهات حرف می‌زنم.»

و خداحافظی کردم و خوابیدم. بعد دوباره بیدار شدم و گوشی را روشن کردم، برادرم رفته و حالا خوابم هم پریده بود. به این فکر می‌کردم که این سفر آن هم در زمان جنگ، فقط بخاطر محمد است؟ بخاطر داستان‌هایش؟ برای چه آمدم سوریه؟

محمد می‌گفت: «تابستون سال دوهزار و ده، دایی صابرم تازه از ایتالیا اومده بود؛ پسر دانشجویی که می‌خواست ببینه تو کشورش چه اتفاقاتی افتاده. هر روز منو با خودش می‌برد حلب. من پونزده سالم بود و با برادرم حسین که دو سال از من کوچیکتر بود، به بهونه‌ی گشتن توی قلعه‌ی حلب، همراهش رفتیم. ما رو برد به یکی از این تظاهرات اعتراضی. ما بین مردم بودیم و من هیچ‌چیزی نمی‌دیدم. فقط می‌فهمیدم که مردم از تموم کوچه‌ها بیرون می-ریختن و به طرف میدون راه می‌رفتن. از صبح راه افتادیم، تا ظهر که مردم توی میدون جمع شدن، تقریبا چند ساعت طول کشید. نمی‌فهمیدیم که تظاهرات تا کجا ادامه داره. من فکر می-کردم اگه الان از ماهایی که این‌جا وایسادیم عکس هوایی بگیرن، حتما عین مورچه‌های ریزی شدیم که تموم اون خیابونا رو پر کردیم. اما اگه می‌پرسی که چرا اون کارا نتیجه‌ای نداشت، باید بگم که چون نصف اون مردمی که ریخته بودن بیرون، اطلاعاتی بودن؛ توی همه‌ی صف‌ها، توی تموم خیابون‌ها. اون‌وقت نظامی‌ها بعد از چندتا شعار خودشون رو نشون دادن و دیدم که چندتا از آدم‌های جلویی من و آدم‌هایی که جلوی اون‌ها ایستاده بودن، روی زمین افتادن و بعد تازه صدای تیرها رو شنیدم. صف‌های اول رو به رگبار بسته بودن. اطلاعاتی‌های لباس شخصی که اسلحه‌های پر از تیر داشتن، با این تیرها جرئت پیدا کردن و شروع کردن به دستیگری آدمایی که داشتن فرار می‌کردن. دایی صابر حسین رو بغل کرد و دست منو گرفت و دوید توی ساختمون پستی که جنب میدون بود. حسین گریه می‌کرد و من خیره شده بودم به پشت شیشه‌ی پست و مردمی رو که توی خیابان می‌دویدن، می‌دیدم. البته فقط همین یه راهپیمایی نبود؛ بازم تو جاهای دیگه و شهرهای بزرگ تکرار شده بود و همین اتفاقا برای مردم افتاده بود. بعد از این‌که ارتش مردم رو رسما توی خیابونا و وسط تظاهرات کشت، دعوا به سران نظامی سرایت کرد و عده‌ای از اونا از ارتش جدا شدن و با مردم همراه شدن؛ یعنی خواستن با قدرت گرفتن از مردم معترض، خودشون بیان روی کار. هنوزم وجود دارن، اسمشونم هست «ارتش جنبش آزادی». سران این جنبش بعد از مدتی منشعب شدن و از کشور فرار کردن و تو کشورای بی‌طرف جلسات زیادی گذاشتن. اما تا این‌وقت، دیگه گروهای زیادی پاگرفته بودن و مثلا کردهای سوریه، اعلام جدایی کردن و گروهی هم با عنوان «شبه‌نظامیان اسلامی» شکل گرفت که همون مردمی بودن که اسلحه به دست گرفتن و بر ضد نظام کشورشون می‌جنگیدن.

تا الان بعد از گذشت این‌همه وقت، ده‌ها گروه دیگه وارد سوریه شدن. حالا یا از کشورای دیگه، یا عده‌ای از اعضای همین گروه‌ها بودن که به دسته‌ی اصلی اعتراض داشتن و از اون جدا شده بودن و هر کدوم از اینا پخش شدن توی شهرا. همینه که بعضی وقتا مخصوصا تو مناطق مرزی که گروه‌های نظامی اون‌جا بیشتر می‌جنگن، صبح می‌گن افتاد دست فلان گروه و شب دست گروه دیگه‌ای.»

قبل از جنگ مسیر دمشق تا حلب چهار ساعت بوده، اما چون بخش بزرگی از راه را مخالف‌ها گرفته‌اند، باید آن قسمت‌ها را دور می‌زدیم و دور می‌زدیم. اتوبوس پر بود؛ پر از بچه‌های کوچک و تعدادی زن جوان. مردها رفته‌اند برای جنگ. زنی زیبا و کم‌سن و سال با صورت پودرزده و روسری سفیدی که مثل کوه خیلی قشنگ پیچیده و تاب خورده بود روی سرش، با پسر چند ماهه و دختر دو ساله‌اش، با ساکی بزرگ روبه‌روی ما نشسته بود. وقت خواب، دختر کوچکش را کف اتوبوس خواباند و پسرش را داد دست عالیه خانم و خوابید. همه همین‌طور بچه‌ی کوچک داشتند و این بچه‌ها چنان سروصدایی راه انداخته بودند که پسر دستیار راننده آمد ببیند چه خبر است. بعد به ترتیب بچه‌ها را خواباند در کف اتوبوس، چون صندلی‌ای برای نشستن نداشتند و بعد صداها خوابید و پسر رفت پی کارش. کسی اعتراضی به سرما نداشت، کولر تا آخرین درجه روشن بود و من فکر می‌کردم هر لحظه هوا سردتر هم می‌شود. توی تاریکی صبح، وقتی هنوز از اطراف دمشق با خانه‌ها و نخل‌هایش بیرون نرفته بودیم، چشم‌هایم را بستم و خواب دیدم پدربزرگم که سال‌ها پیش مرده است، حالا نشسته و سرش را گرفته توی دست‌هایش. کسی داد زد: «سرش شکسته‌ها!» چیزی پیدا نبود، چون دستمال سفیدی را چند لا کرده بود و روی زخمش گذاشته بود. کبوتری سفید اما خیلی کوچک و زنبوری ریز و طلایی دور سرش می‌چرخیدند. پدربزرگم تا من را دید گفت: «اینا روح مرده‌هان، مرده‌هام می‌خوان زندگی کنن؛ مگه می‌شه آدم این‌همه زندگی کنه و بعد پودر بشه بره آسمون؟ به نظر من آدما روحشون می‌ره تو آب رودخونه، یا تو وجود یه پرنده یا زنبور، من اینا رو به چشم خودم دیدم، ولی نمی‌خوام که بیشتر از این بگم.»

بعد دیگر یادم نمی‌آید چکار کردم. وقتی بیدار شدم، دیدم ماشین دارد در بین خانه‌های خراب شده از بمباران می‌رود. خانه‌ها مثل آدم‌های زنده‌ای که همین الان مرده بودند، آن‌قدر حالم را بد می‌کردند که چشم‌هایم را بستم. از فکر این‌که یک روز کسی این‌جا زندگی می‌کرده، دلم لرزید. آهن‌های باریک توی سقف‌ها، مثل موهای آشفته‌ی آدمی مرده کج شده و ریخته بودند روی زمین. دیوارها و درها اگر دری وجود داشت از هم جدا شده بودند و هر کدام یک طرف افتاده بودند و این خرابی تا ابد ادامه داشت. از طرفی خورشید سرخی که داشت طلوع می‌کرد، از بین دیوارهای شکسته و زمین صافی که دیگر چیزی رویش نبود، چنان بالا می‌آمد که انگار خیلی روز معمولی و شادی است. توی درگاه بعضی خرابه‌ها، وسط زمین‌های متروک، ماشین‌های تمیز و سالمی وجود داشت که معلوم بود کسی تازه پارکش کرده و رفته. شاید یک نفر آن‌جا زندگی می‌کرد. عمه می‌گفت آدم‌های پیر زیادی را می‌شناسد که هنوز توی آپارتمان‌های سوخته‌اشان زندگی می‌کنند و منتظرند تا اوضاع آرام شود. و با این‌که توان تعمیر خانه‌هایشان را ندارند، اما به تدریج و به کندی خانه‌اشان را مرتب می‌کنند و منتظر تمام شدن جنگ می‌مانند. حالا می‌دیدم که از این آدم‌ها کم نیستند.

 اتوبوس ساعت‌ها از بین دیوارها و جاده‌های بینشان گذشت و هوا بالاخره روشن شد. همان مسیری بود که راننده‌ها برای پنهان شدن از مخالف‌ها مجبور بودند ساعت‌ها و ساعت‌ها رانندگی کنند. بعد از آن شهر، وارد جاده‌ای شدیم که در گذشته مسیر رفت‌وآمد تانک‌ها بود؛ پر از چاله‌های عمیق و بزرگ. هر بار که راننده سعی می‌کرد سوراخ‌ها را دور بزند، اتوبوس تکان شدیدی می‌خورد و بچه‌هایی که وسط اتوبوس خوابیده بودند، سر می‌خوردند و سرها و پاهایشان به هم می‌خورد و بالاخره چندتا از آن‌ها بیدار شدند و رفتند کنار پنجره تا بیرون را ببینند. مردهای تفنگ به دست، پشت تپه‌ها قایم شده بودند و هر چند دقیقه یک‌بار فرمان ایست می‌دادند و بعد بدو بدو می‌آمدند مدارک مردم را می‌دیدند و کیف‌ها را می‌گشتند. مردم کارت‌های هویتشان را همان اول سفر داده بودند دست کمک‌راننده و فقط من یادم رفته بود پاسپورتم را نشان بدهم. عالیه خانم فکرمی‌کرد نشان دادن پاسپورت ایرانی به نظامی‌ها ممکن است دردسر شود؛ بنابراین با هر بار بالا آمدن سربازی که می‌خواست مردم را ببیند، چهره‌اش درهم می‌شد و می‌ترسید. من اتفاقی حجاب بلندی داشتم و لباس سیاهی پوشیده بودم، بنابراین کسی از قیافه‌ام چیزی نمی‌فهمید. مسیر حرکت مثل فیلمی تکراری باز هم پر از خانه‌های ویران‌شده بود. اما این‌بار خانه‌ها در فاصله‌ای دور و وسط دشت‌های سبز بودند. زمین‌های کشاورزی، وسط دشت‌هایی پر از درخت‌های سبز، همین‌طور تا کنار جاده ادامه داشت و آدم‌ها، آدم‌های تک‌افتاده و پیر، توی همین زمین‌ها ایستاده بودند و با دیدن اتوبوسی که از جاده می‌گذشت، سرشان را بالا می‌گرفتند و نگاه می‌کردند. جلوی دید ما جز همین کشاورزهای پیر هیچ آدمی پیدا نبود، انگار نه انگار که مردها پشت این کوه‌ها داشتند می‌جنگیدند؛ طوری که حتی نشانه‌هایشان هم وجود داشت، تانک‌های از کار افتاده و جیپ‌های نظامی همین‌طور وسط دشت رها شده بودند.

با گرم شدن هوا، دما متعادل شد و کولر راننده مثل سابق خنک نمی‌کرد. بوی سیگار هر چند لحظه یک‌بار توی فضا می‌پیچید و شاگرد راننده برای این‌که بوها را از بین ببرد، با اسپری همه جا را پر از بوی تند گل می‌کرد. چند زن که جلوتر از ما نشسته بودند، به تقلید از او اسپری‌هایشان را بیرون آوردند و همه جا پاشیدند. سیگاری‌ها بدون توجه به حس و حال بقیه کار خودشان را می‌کردند و بالاخره چون تعدادشان خیلی زیاد بود، بقیه دست از خوش‌بو کردن هوا برداشتند و همه چیز عادی شد.

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *