خانه / روایت / من همیشه غریب بودم

من همیشه غریب بودم

من همیشه در محرم‌ها غریب بودم. از همان بچگی. حداقل از همان روزهایی که می‌توانم به خاطر بیاورم. ۷ سالگی شاید. محرم ها می‌رفتیم خانه‌ی قدیمی ویلایی‌ای که یکی از دوستان خانوادگی‌مان آنجا را تبدیل کرده بود به محلی برای مراسم مذهبی و انواع کلاس‌های قرآن و خداشناسی و اخلاق و امام‌شناسی و… . نامش را گذاشته بود جامعه‌القرآن. اما با آن جامعه‌القرآنِ معروف هیچ ربط و نسبتی نداشت. خصوصی و مردمی اداره می‌شد و می‌شود. حالا همان خانه که نه، خانه‌ی کناری‌اش تبدیل شده به یک ساختمان چهار طبقه با کلی امکانات. حالا برای خودشان بخش سمعی بصری دارند، کتابخانه‌ی بزرگ و خوبی در حد خودشان دارند. انواع فعالیت‌های فرهنگی و مذهبی و عام‌المنفعه را انجام می‌دهند؛ آن روزهای غریبیِ من اما اینطور نبود. وارد آن خانه‌ی بزرگ که می‌شدی از حیاط که می‌گذشتی، می‌رسیدی به ۷-۸ پله و یک پاگرد و ایوان بزرگ. در را که باز می‌کردی بوی خانه‌های مادربزرگی می‌آمد. یک راهروی کوچک، دست چپ دیواری با دکور چوبی. پشت این دیوار و دکور، پذیرایی بود. از آن پذیرایی‌ها که کاملا بخش مستقلی از خانه‌اند و درب جدایی هم از ایوان دارند. همانجا برایمان کلاس و مراسم محرم و شب‌های احیا و جشن‌ها و سخنرانی‌ها را برگزار می‌کردند. دست راست، دیوار یکی از اتاق‌ها بود. راهرو که تمام می‌شد، هال بود و دستشویی و حمام سمت راست. اتاق دیگری سمت چپ که شده بود نوارخانه و در آن اتاق کوچک، سخنرانی‌های ضبط شده را روی نوار کاست تکثیر و پخش می‌کردند. دقیقا روبه‌روی راهرو، اتاق دیگری هم بود که اتاق «خانم» بود. همان کسی که امور آن خانه و برنامه‌هایش را مدیریت می‌کرد و سخنران جلسات و استاد اصلی کلاس‌ها بود. جلوتر که می‌رفتی پاسیوی کوچکی بود و کنارش آشپزخانه. از دیوار اتاق «خانم» و دیوار آشپزخانه راهروی دیگری شکل گرفته بود که در انتهایش دربی آلمینیومی برای جلوگیری از ورود پشه‌ها داشت. پشت آن درب هم حیاط خلوتی کوچک و یک اتاق دیگر شبیه اتاق سرایداری. آن اتاق را کتابخانه کرده بودند.

 همه‌ی اینها را گفتم که بگویم محرم‌ها من غریب بودم. جایم در همین اتاقِ غریب خانه، همان کتابخانه بود. نمی‌دانم چرا با نوحه و روضه ارتباط برقرار نمی‌کردم. با سینه‌زنی و دسته و علم و کتل. تا حدود ده سالگی در جمع سینه‌زنان می‌نشستم و اشک هم می‌ریختم، اما چیزی در آن میان آزارم می‌داد. از ده سالگی رسماً خودم غربت را انتخاب کردم. می‌رفتم همان کتابخانه، که ما اتاق تَهی می‌خواندیمش. هرچه کتاب درباره‌ی امام حسین و عاشورا پیدا می‌کردم ورق می‌زدم و به قدر سوادم می‌خواندم. نمی‌دانم چقدر از آن رفتارِ کودکی ادا بود، که حتما بخشیش ادا بود، اداهای دختربچه‌ای که می‌خواهد بگوید فرق دارد و خاص است مثلا؛ اما به مرور آنچه می‌خواندم به علاوه‌ی همان حس آزاردهنده‌ای که در میان روضه و سینه‌زنی داشتم، مرا برای خودم تبدیل به یک «خارجی» کرد. بچه هم بودم و غرور و عُجبی هم مرا گرفته بود و فکر می‌کردم مثلا این آدم‌ها که روضه می‌خوانند و سینه می‌زنند چه می‌دانند از امام حسین و مصیبتش!

هرسال همین بود. من همان «خارجی» ماندم. هرگز با نوحه و مداحی و روضه ارتباطم وصل نشد؛ در هیچ سینه‌زنی‌ای شریک نشدم، به تماشا و دنبال سرِ هیچ دسته‌ای نرفتم، که نمی‌دانم خوب است یا بد، اما آن غریبگی با جمعِ عزاداران اگر یک خوبی برایم داشت، خلوت با امام حسین بود. هرسال با مامان و فاطمه به همان خانه‌ی قدیمی می‌رفتیم و من می‌رفتم اتاق تَهی و در غربت خودم و تنهایی، میان سروصدای نوحه و سینه‌زنی و گریه‌ها و مویه‌ها، مقتل می‌خواندم. کتاب‌های کوچکی از شریعتی، به گمانم «حر» و «ثار». قیام امام حسین که فکر می‌کنم سید جعفر شهیدی نوشته بود و هرچه دم دستم می‌آمد… تنهایی و بدون دخالت ریا، برای حسین اشک می‌ریختم. با آن احوال کودکی، خودم را جای آدم‌های کربلا می‌گذاشتم؛ چندسالی در کربلا بیش از همه زینب را دوست داشتم. احساس همذات‌پنداریِ عجیبی با زینب می‌کردم؛ از آنجا که جانم بود و جان برادرهایم… اما «ما رأیت الا جمیلا»یش را نمی‌فهمیدم… همان بود که زینب را برایم اسطوره می‌کرد… چندسالی هم با جنگ و شهادت علی‌اکبر می‎مردم… هروقت حس می‌کردم کم گریه کرده‌ام و خوب هق هق نزده‌ام و بدهکار خودم می‌شدم، می‌رفتم سراغ لهوف و بخش شهادت علی‌اکبر را دوباره و سه باره می‌خواندم… حسین می‌شدم و با رفتن علی‌اکبر کمرم خم می‌شد… عباس اما زیادی غریبه بود؛ روایت‌ها از عباس آنقدر دورش کرده بودند که یا باورش نمی‌کردم یا احساسِ همذات‌پنداری‌ام را برنمی‌انگیخت…

سال به سال چیزهای تازه‌ای دستگیرم می‌شد… هرسال یکی از آن هفتاد و دو برایم بزرگ می‌شد…

حالا هرسال می‌رویم به آن ساختمان چهارطبقه. من بیرون از سالن اجتماعاتِ بزرگشان در حیاط یا گاهی طبقه‌ی چهارم، که کتابخانه است، می‌نشینم. عزاداران را نگاه می‌کنم. سعی می‌کنم زاویه‌ی نگاهشان به کربلا را کشف کنم. به شعرها و سخنرانی‌ها گوش می‌کنم. اما هنوز هم با محرم و روضه غریبه‌ام. یک خارجیِ نظاره‌گرم نهایتاً. ادا اطوارم کم شده؛ غرور و عُجب رفته… اما با حسین آشنایم؛ حسینی که در روزهای بی خدایی هم انسانِ بزرگی بود برایم… حسینی که هرگز زندگی و مرگش برایم خالی از درس نشد… حسینی که اگر سکولار باشی هم می‌توانی دوستش بداری…

چندسالی هست حسینی را که عزم رفتن به کوفه می‌کند، بیشتر دوست دارم. آنجا که برادرش خواست از مدینه نرود و او گفت: پیامبر را در خواب دیدم که فرمود: «یا حُسَینُ اُخْرُجْ فَاِنَّ اللَّهَ قَدْ شاءَ اَنْ یراک قَتِیلاً؛ ای حسین! بیرون برو که خداوند خواسته تو را کشته ببیند»۱

چندسالی هست با این حسین بیشتر اشک می‌ریزم؛ خصوصاً از آن روز که عاشق شدم… خدا در این جمله معشوقی به تمام معناست و حسین… حسین عجب عاشقی ست…

خلوتِ غریبانه‌ی من با این حسین دمسازتر است : «با درد بساز چون دوای تو منم/ در کس منگر که آشنای تو منم/گر کشته شدی مگو که من کشته شدم/ شکرانه بده که خون‌بهای تو منم»…

حسین را در خلوت می‌خواستم و می‌خواهم. این سروصداها و علم کتل و دسته و سینه‌زنی و نذری و سیاه‌پوشی، حسین خلوتم را از من می‌گیرند. حسین در خلوت موجود دیگری ست. حسین در خلوت انسان است؛ می‌ترسد، غصه می‌خورد، شک می‌کند، کمک می‌خواهد شبیه هر انسان دیگری که کمک می‌خواهد (نه برای تعلیم و اتمام حجت با مسلمین، نه برای آنچه متکلمین می‌گویند). حسین در خلوت حتی اگر قصه هم باشد، قصه‌ی بزرگیست… این را باید از من بپرسی؛ من که هرسال در هر حال و احوال از هرجا فکرش را بکنی قصه‌اش را خوانده‌ام و در کفر و بی دینی هم بزرگ دیدمش…

حسین را از نگاه غریب و غریبگی نگاه کردن حال دیگری ست… من باید این را بگویم که همیشه برای حسین تنهایی گریه کردم… شبیه غریبه‌ای که صاحبان عزا نمی‌شناسندش… بیرون گود و دور از مزار ایستادم همیشه… من همیشه غریب بودم و غریب ماندم… غریب از خیل عزادارن حسین… عزادار حسین نشدم هیچوقت، اما طرفدارش چرا…

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

یک دیدگاه

  1. به به👌🏾 چه تعریف و تعبیر جالب و جدیدی👏🏼👌🏾

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *