خانه / روایت / آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

شکستن شیشه‌ی عمر دیو

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم البته مانع شنیدنم می‌شد. نمی‌توانستم همه‌ی حرف‌هایش را بشنوم. داشتم نفس‌نفس می‌زدم و مثل گنجشک می‌لرزیدم که مادربزرگ دستش را از روی چادر گذاشت روی سرم. بعد سرم را بوسید. سرش را همراه با صدای خسته‌اش بالا برد و گفت: «مش فاطمه! اگه پسرای امیر رو می‌گفتی قبول می‌کردم. پسر علیرضا این‌طور بچه‌ای نیست.»

مرا می‌گفت. «علیرضا» اسم پدر من بود. «امیرعلی» هم عموی بزرگم بود. «ننه نجیبه» همیشه ما را همین‌طور صدا می‌زد. هیچ‌وقت اسم‌مان را نمی‌گفت. وقتی با دیگران حرف می‌زد، به ما می‌گفت «پسر علیرضا» و وقتی می‌خواست خودمان را صدا کند، می‌گفت: «قوربان اولوم سنه». مادربزرگم فارسی نمی‌دانست. قوربان اولوم سنه یعنی قربان تو بشوم.

«مش فاطمه» آدم مهربانی به نظر می‌آمد. قیافه‌اش را از پشت چادر گل‌گلی ننه نجیبه نمی‌توانستم دقیق ببینم. اما آن‌قدر می‌دیدم که تشخیص بدهم آن زن که در آستانه‌ی در اتاق ایستاده و به تعارف مادرم داخل نیامده، آدم مهربانی است. مادرم به احترامش دم در ایستاده بود و داشت عذرخواهی می‌کرد. ننه نجیبه هم که مریض بود و نمی‌توانست از جایش بلند شود، از همان‌جا داشت با زنی که همسایه‌ی روبرویی‌شان بود، حرف می‌زد. خدا خدا می‌کردم که مش فاطمه زودتر برود. آرزو می‌کردم که قبول کند من پسر خوبی هستم و هیچ‌وقت در عمرم از این کارها نکرده‌ام. چند دقیقه بعد با عذرخواهی و تعارف ماجرا ختم به خیر شد و مش فاطمه خداحافظی کرد.

مادربزرگ راست می‌گفت. من سابقه‌ی شلوغ‌کاری نداشتم. بچه‌ی آرامی بودم. در مدرسه هم همه‌ی معلم‌ها از من راضی بودند. دانش‌آموز کلاس اول بودم. اما توی همان چند ماه آن‌قدر خوب رفتار کرده بودم که معلم‌ها از من راضی باشند.

آن روز صبح «اصغر» چیزی گفت که باعث همه‌ی این دردسرها شد. اصغر تنها پسر عمه‌ام بود. آن‌ها در روستای پدری ما، «سجاس» زندگی می‌کردند. همه‌ی اقوام پدری من آن‌جا بودند. ما هر چند وقت یک‌بار می‌رفتیم سجاس. رفتن به ده برای من که آن‌جا سه پسرعمو و یک پسرعمه‌ی هم‌قد و قواره داشتم، لذت‌بخش بود. مخصوصا در روزهای محرم.

هر سال شب تاسوعا، پدر که از اداره برمی‌گشت، راه می‌افتادیم به طرف روستا. یک ساعت و نیمی در راه بودیم. وقتی می‌رسیدیم، من ننه نجیبه و «بابا غلامعلی» را بغل می‌کردم. زنجیرم را از توی ساک برمی‌داشتم و با اصغر می‌رفتم به میدان. پدر اصغر شهید شده بود و او در خانه‌ی پدربزرگ زندگی می‌کرد.

میدان قیامت می‌شد در شب تاسوعا. همه‌ی سجاسی‌ها از همه جای کشور خودشان را در آن چند روز به روستا می‌رساندند تا تعزیه‌ی گروه «رضا» را ببینند. از روستاهای اطراف هم خیلی‌ها می‌آمدند. تعزیه‌ی گروه «رضا شبیه‌خوان» خیلی معروف بود.

از چند ساعت قبل از شروع تعزیه، مردم دور میدان گونی می‌انداختند و جا می‌گرفتند تا وقتی تعزیه شروع شد، سرپا نمانند. خانم‌ها در دو طرف میدان می‌نشستند و آقایان در دو سمت دیگر. من تعزیه‌ی سجاس را خیلی دوست داشتم. رضا شبیه‌خوان که در سجاس او را «شبی‌خوان رضا» صدا می‌کردند، خیلی خوب می‌خواند. آن‌قدر که من با وجود بچه بودنم، می‌زدم زیر گریه. مردم می‌دانستند که او الان چه شعری خواهد خواند. سال‌ها همین تعزیه را دیده بودند و تک‌تک صحنه‌ها و شعرهایش را از حفظ بودند؛ اما باز هم وقتی رضا می‌خواند، های‌های گریه می‌کردند.

رضا با آن لباس سبزآبی بلند و کلاه‌خود نقره‌ای، دور تا دور میدان راه می‌رفت و می‌خواند. من وقتی روی زمین می‌نشستم، بیشتر از هر چیز چکمه‌های قهوه‌ای او را می‌دیدم. البته اگر خوش-شانس بودم و می‌توانستم در ردیف اول بنشینم. اگر دیر می‌رسیدیم که باید می‌ایستادم و تمام مدت سرپا به تعزیه نگاه می‌کردم. رضا سرگروه تعزیه هم بود. یعنی همه‌ی صحنه‌های تعزیه را او طراحی می‌کرد. از همه قدیمی‌تر بود. بخاطر همین هیچ‌وقت کاغذ به دست نمی‌گرفت و برعکس بقیه، همه‌ی شعرها را از حفظ می‌خواند. بارها دیده بودم که او بعد از خواندن شعر، با سر به طبل‌زن و شیپور‌زن اشاره می‌کند که بزنند یا نزنند.

شبی‌خوان رضا همیشه خوب می‌خواند اما من عاشق یکی از تکه‌های تعزیه‌ی «حر» بودم. دل دل می‌کردم که زود زمان تعزیه‌ی حر برسد. مخصوصا زمانی که حر توبه می‌کرد. هنوز هم وقتی یادش می‌افتم اشک در چشم‌هایم جمع می‌شود. بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگ، من دیگر به سجاس نرفتم. البته زیاد هم فرقی نمی‌کند. چون رضا سال‌ها پیش فوت کرد. وقتی حر می‌خواست پیش امام بیاید و توبه کند، رضا که نقش حر را می‌خواند، زره و شمشیر و کلاه‌خودش را همراه با چکمه‌های قهوه‌ای‌اش می‌کند و می‌گذاشت روی دست‌هایش. دور تا دور میدان قدم می‌زد و می‌خواند:

«سلطان دین التوبه/ شاه مبین التوبه/ آقا پشیمانم/ آقا پشیمانم»

وقتی می‌خواند همه سینه می‌زدند و اشک می‌ریختند. یک‌بار رضا می‌خواند و یک‌بار مردم.

آن چند دقیقه، آرزوی هرساله‌ی من بود. من هم زیر لب می‌خواندم:

«سلطان دین التوبه/ شاه مبین التوبه/ آقا پشیمانم/ آقا پشیمانم» و وقتی می‌خواندم، از ته دل توبه می‌کردم. از چه؟ نمی‌دانم. اما آن توبه آن‌قدر لذت‌بخش بود که دلم می‌خواست من هم در آن شریک باشم.

وقتی تعزیه تمام می‌شد، دسته‌های سینه‌زنی و زنجیرزنی راه می‌افتادند. از میدان تعزیه راه می‌افتادند و در کوچه‌‌های روستا می‌چرخیدند. من و اصغر هم زنجیرهایمان را برمی‌داشتیم و می‌رفتیم ته صف‌های زنجیرزن‌ها. زنجیرزن‌ها دو صف می‌شدند و در میان این دو صف، نوحه‌خوان و طبل‌زن‌ها راه می‌رفتند. صف‌ها به ترتیب قد بود. همیشه پدر جزو اولین نفرهای صف بود و ما جزو آخرین نفرها. من همیشه در اولین روز، موقع راه افتادن کلافه می‌شدم. چون باید حساب می‌کردم که با این ترتیبی که می‌رویم، وقتی به کوچه‌ی پدربزرگ برسیم، من در کدام طرف صف خواهم بود. گاهی وقت‌ها برای پیدا کردن جای درست دوبه‌شک می‌شدم و چندبار جای خودم را عوض می‌کردم. می‌دانستم که مادربزرگ با وجود مریض بودن، خودش را موقع رد شدن دسته‌های عزاداری به در خانه می‌رساند و من دوست داشتم در جهتی بایستم که وقتی از جلوی خانه رد می‌شویم، او مرا ببیند. تا مثل همیشه با چشم‌هایی پر از اشک، از دور، حین سینه‌زدن خودش، زنجیرزدن مرا ببیند و قربان صدقه‌ام برود.

در روز تاسوعا هم تعزیه‌ی «حضرت ابوالفضل» بود و زنجیرزنی، و باز هم رضا بود که در نقش «حضرت عباس» می‌خواند. در روز عاشورا اما ماجرا فرق می‌کرد. تعزیه به جای عصر، ظهر خوانده می‌شد. وقتی اذان ظهر می‌شد، شمر می‌رفت سراغ امام حسین و شهیدش می‌کرد. فریاد و همهمه بود که به هوا می‌رفت. اسم شمر تعزیه «عبدالله» بود. لباس‌های قرمز بلندی می‌پوشید و عینک سیاهی می‌زد. انگار جزو قوانین خودش بود برای تعزیه. این‌طوری چهره‌اش مرموزتر می‌شد. روزهای عاشورا دسته‌ی عزاداری بعد از تعزیه راه نمی‌افتاد. می‌ماند برای شب. آن روز وقتی تعزیه تمام شد، با اصغر رفتیم به مغازه‌ی عمو امیر و نیم ساعتی حرف زدیم. داشتیم از پسرعموها خداحافظی می‌کردیم که یکی از آن‌ها گفت: «عبدالله شمر دارد می‌رود.»

ما بدون آن‌که بخواهیم، پشت سر او راه افتادیم. اصغر را نمی‌دانم اما من حس گنگی داشتم. هم از او می‌ترسیدم و هم دوست داشتم سرعتم را زیاد کنم و از او جلو بزنم تا قیافه‌ی واقعی‌اش را ببینم. من و پسرعمه‌ام، قیافه‌ی رضا را دیده بودیم اما عبدالله شمر را نه. نفس‌نفس می‌زدیم. به او نزدیک می‌شدیم و دور می‌شدیم. مردمی که از کنارش رد می‌شدند به او سلام می‌کردند و می‌گفتند: «خدا اجر بده» و من تعجب می‌کردم. نمی‌توانستم بفهمم که چرا باید خدا به شمری که همین نیم ساعت قبل امام حسین را شهید کرده اجر بدهد. گیج بودم که اصغر گفت: «بیا بدوییم از کنارش رد بشیم» و بلافاصله خودش دوید. من‌ هم بی‌اختیار دویدم. وقتی می‌خواستم از کنارش رد شوم، از کنار بقچه‌ی لباس‌های تعزیه که در دستش بود، قیافه‌اش را دیدم. دیدم و پاهایم خشک شد. انگار دنیا ایستاد. نمی‌توانستم باور کنم. عبدالله شمر همان «مشد عبدالله» بقال بود. همسایه‌ی روبه‌رویی پدربزرگ. همان بقالی که ما هر روز از او خوراکی می‌خریدیم.

همان‌جا خشکم زد. آن‌قدر نرفتم که اصغر برگشت. او هم مثل من شوکه شده بود. چند لحظه‌ای نگاهم کرد و گفت: «دیدی کی بود؟ کثافت!» ما باور نمی‌کردیم که همسایه‌ی آرام پدربزرگ «شمر» است. هر دو بغض کرده بودیم. بی‌آنکه بدانیم و بخواهیم، زدیم زیر گریه. در فاصله‌ای که تا خانه‌ی پدربزرگ داشتیم، یکسره گریه کردیم.

نزدیک خانه که شدیم، اصغر گفت: «بیا بریم شیشه‌ی مغازه‌ش رو بشکنیم!» من بچه‌ی ترسویی بودم. آن‌قدر ترسو که هیچ‌وقت با هیچ‌کس دعوا هم نمی‌کردم. حتی اسباب‌بازی‌های خودم را هم نمی‌شکستم چه رسد به این‌که بخواهم شیشه‌ی مغازه‌ی کس دیگری را بشکنم. اما نمی‌دانم چرا آن‌روز و در آن لحظه به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. تا به خودم بیایم، دیدم یک سنگ بزرگ در دست دارم و ایستاده‌ام جلوی مغازه‌ی مشدی عبدالله.

چند لحظه فکر کردم به این‌که ممکن است بعدا کتک بخورم. به این‌که پدرم بعد از این‌همه زحمت توقع ندارد که من آبرویش را ببرم. به این‌که پدربزرگ پیش همسایه‌ها خجالت‌زده می‌شود. اما تا من به این‌ها فکر کنم، چیزی از ته دلم می‌جوشید و نمی‌گذاشت صدای فکرم را بشنوم. قلبم داشت از جا کنده می‌شد. چرا باید مش عبدالله هر سال امام حسین را شهید کند؟ چطور دلش می‌آید خیمه‌هایی را که پر از بچه است آتش بزند؟ همه‌ی صورتم خیس بود. انگار به اندازه‌ی تمام سال-هایی که تعزیه دیده بودم، گریه می‌کردم. تا می‌آمدم پشیمان شوم، یکی دیگر از صحنه‌های تعزیه یادم می‌افتاد و دوباره قلبم تندتر می‌زد. شاید چندباری دستم را پایین آوردم اما ناگهان صحنه‌ی شهادت امام از سرم گذشت. دستم را بردم عقب و با تمام توان سنگ را کوبیدم به شیشه‌ی مغازه. «شترق» صدای ریختن شیشه که آمد فرار کردم. حین فرار دیدم که اصغر سنگ خودش را انداخت روی زمین و پشت سر من دوید.

مشدی فاطمه زن مشدی عبدالله آمده بود برای گله‌گزاری. اما مادربزرگ خیالش را راحت کرد که پسر علیرضا اهل این کارها نیست. وقتی او رفت، نجیبه ننه چادرش را کنار زد و گفت: «بیا بیرون قربونت برم.» وقتی بیرون می‌آمدم، موهایم را بوسید و گفت: «من می‌دونم اشتباه می‌کنه، تو نوه‌ی ماه منی.»

آن روز تا آخر شب گیج بودم. باورم نمی‌شد که این‌همه سال از شمر کثیف خرید کرده‌ام. حالم بد بود. از طرف دیگر استرس داشتم. خدا خدا می‌کردم که کسی نفهمد من شیشه‌ی مغازه را شکسته‌ام. پسرعمه‌ام هم غیبش زده بود. از سرشب رفته بود خوابیده بود. من تا شب در گوشه‌ای از اتاق نشستم و یک کلام حرف نزدم.

شب مثل همه‌ی سال‌ها، همراه با پدر رفتم به حسینیه‌ی نزدیک خانه برای شام غریبان. حسینیه تاریک بود. دست بابا را گرفته بودم که گم نشوم. توی تاریکی، در میان مردم جایی پیدا کردیم و نشستیم. صدای گریه بود و همهمه. بدون این‌که بدانم چرا… من هم زدم زیر گریه. انگار داشتم عذاب وجدانم را می‎شستم. هم فکر می‌کردم امام حسین از من راضی است چون به دشمنش حمله کرده‌ام و هم چیزی ته‌دلم بود که نمی‌گذاشت آرام و قرار داشته باشم. پشت سر من و کنار پدرم یک نفر نشسته بود که بلند بلند گریه می‌کرد. آن‌قدر بلند بلند که حواس من پرت می‌شد. گاهی کمی آرام می‌شد، «یا حسین» می‌گفت و دوباره می‌زد زیر گریه. اگر صدای او نبود، من راحت‌تر می‌توانستم با آقا حرف بزنم. اما او آرام و قرار نداشت و من ‌هم نمی‌توانستم کاری بکنم.

تا پایان مراسم همین حال و احوال را داشتم. تا این‌که چراغ‌ها را روشن کردند. وقتی چراغ‌های حسینیه را روشن کردند، همه ساکت شده بودند اما از پشت سر من هنوز صدای آن مرد می‌آمد. هنوز داشت گریه می‌کرد. آن‌قدر به گریه کردن ادامه داد که کنجکاو شدم. خواستم ببینم کیست. سرم را که چرخاندم دنیا دور سرم چرخید. باورم نمی‌شد. مردی که پشت سر من زار می‌زد، عبدالله شمر بود. گریه‌هایش جوری بود که دل آدم را از جا می‌کند. چند دقیقه‌ای طول کشید که اشک‌هایش بند بیاید. پدرم داشت با بقیه صحبت می‌کرد. من همین‌طور هاج و واج مانده بودم. دیگر جرات نداشتم شاید هم دوست نداشتم سرم را به طرف مش عبدالله برگردانم. با تمام وجود دلم می‌خواست حرف‌های پدرم زودتر تمام شود و ما از آن‌جا برویم. اما اگر به طرف او برمی‌گشتم، ممکن بود مش عبدالله مرا بشناسد و حقم را بگذارد کف دستم. دلم مثل سیر و سرکه می‌جوشید. راستش بیشتر از این‌که نگران خودم باشم، گیج شده بودم. یعنی چه؟ اگر او امام حسین را اینقدر دوست دارد چرا باید شمر بشود؟ چطور دلش می‌آید هر سال این‌همه کار بد بکند؟ این‌همه آدم را در میدان تعزیه به گریه بیندازد؟ اگر هم امام حسین را دوست ندارد چرا الان آمده این‌جا و این‌طور دارد گریه می‌کند؟ مگر می‌شود آدم هم شمر باشد و هم عزادار امام حسین؟ پشت سر هم این سوال‌ها در ذهنم می‌چرخید. داشتم به این‌ها فکر می‌کردم. یک دل می‌گفتم او آدم خوبی است و من اشتباه کرده‌ام و یک دل می‌خواستم بلاهای بدتر از این هم سرش بیاورم.

پدر همچنان داشت حرف می‌زد و من کلافه‌تر می‌شدم. دو سه باری به سرم زد که بلند شوم و اشک‌هایش را پاک کنم. بعد دوباره یاد تعزیه افتادم و پشیمان شدم. یک نفر صلوات فرستاد. با شنیدن صدای صلوات همه بلند شدند. پدر هم بلند شد، اما مشدی عبدالله همچنان نشسته بود.

دلم عاشورا بود. از کاری که کرده بودم پشیمان بودم. پشیمانی‌ام وقتی بیشتر شد که موقع خداحافظی کردن، مش عبدالله روی مرا بوسید و گفت: «خدا اجرت بده پسرم.»

راه افتادیم. در فاصله‌ی رسیدن به در مسجد آشفته‌تر شدم. «من کار خوبی کرده‌ا‌م/ من کار بدی کرده‌ام/ من کار خوبی کرده‌ام/ من کار بدی کرده‌ام…» همین‌طور توی ذهنم داشتم از این طرف به آن طرف ماجرا می‌خزیدم. نمی‌دانستم چه کار باید بکنم. هنوز چند قدم بیشتر از او دور نشده بودیم که تصمیمم را گرفتم. فکر کردم حتی اگر او ظهر آدم بدی بوده، الان از کارش پشیمان است. شاید هم کار من باعث شده که او به خودش بیاید. در هر صورت من باید می‌گفتم که قصد بدی نداشته‌ام. ناگهان دستم را از دست پدر بیرون کشیدم و دویدم به طرف مشدی عبدالله. روبه-رویش که ایستادم، با تعجب سرش را بالا آورد و نگاهم کرد. تا خواست حرفی بزند آب دهانم را قورت دادم و با خجالت گفتم: «ببخشید.»

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

۲ نظرات

  1. سلام.دست مریزاد اقای طریقی.خاطرات دوران کودکی ام را زنده کردید.موفق باشید.🙏🙏🌺

  2. سلام بر جناب طریقی عزیز.. خدا اجرت بده.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *