خانه / روایت / هنر توبه شکستن

هنر توبه شکستن

روایت محرم

دقیقش را نمی‌دانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم می‌آید اوایل دهه‌ی هشتاد بود و اولین ماه محرمی که خوب در خاطرم مانده اواخر دهه‌ی هشتاد. زمان خیلی برایم معنایی ندارد، هرچه هست یک صدای بم و پررنگ است که در عین نرمی آدم را زخمی می‌کند. محرم به زمستان افتاده بود و مجبور بودیم برای در امان ماندن از سرمای بیرون به زور خودمان را توی مسجد کوچک بچپانیم. تمام مدت مراسم را دوزانو می‌نشستیم. یکجورهایی عزاداری با اعمال شاقه بود ولی عجیب اینکه شکایتی نداشتیم، چه اینکه با دانستن همینکه جا نیست و هوا خفه است و باید توی صورت همدیگر گریه کنیم به آن مسجد کوچک می‌رفتیم.

روزهایی از دهه که باید از دانشگاه به مراسم می‌رفتم کل روز استرس دیر رسیدن داشتم. باید خداخدا می‌کردم استاد تجارت۳ از پرحوصلگی‌اش کوتاه بیاید و حرف زدن درباره‌ی تبعات کیفری چک را به جلسه‌ی بعدی حواله بدهد. یا اصول فقه سر همان مبحث استصحاب تمام شود و بگذارند من بدوم تا به یک گوشه‌ی کوچک از تهران برسم. به میدان پانزده خرداد. انتهای خیابان داور، مسجد ارک. روزهایی که از خانه به مسجد می‌رفتیم وضع بدتر بود. دوساعت قبل از اذان مغرب راه می‌افتادیم. ترافیک عاجزمان می‌کرد. تازه وقتی می‌رسیدیم اذان داده بودند و باز هم جایی برای نشستن به سختی پیدا می‌شد. با همه‌ی این‌ها هیچ‌وقت هیچ کداممان، یعنی هیچ کدام اعضای خانواده‌ای که به ارک می‌رفتیم توی تصمیممان برای رفتن شک نداشتیم. هیچ‌وقت نشد که بگوییم کاش برویم جایی دیگر. همین مسجد بغل دست خودمان که هم بزرگ است هم نزدیک و آخوند و مداح خوبی هم دارد. خیلی جدی یک ساعتی به بعد از روزمان را به رفتن به مسجد ارک و نشستن پای روضه‌ی «حاجی» اختصاص می‌دادیم. یک دهه برنامه ثابتمان همین بود.

این اواخر یکجورهایی خانه‌زاد شده‌بودیم. گوشه و کنار مسجد را بلد بودیم. به پاگرد آخر پله‌ها که می‌رسیدیم خیلی فخرفروشانه از زن‌های نشسته توی بالکن رو برمی‌گرداندیم و به سمت دوتا اتاق مخفی که مسجد اصلی بودند می‌رفتیم. آدم‌های آنجا را خوب می‌شناختیم. نه به اسم و نه حتی به حرف. همه را به قیافه و به نشانی‌های خاص خودشان. می‌دانستیم که کی چه وقتی می‌آید و آن گوشه‌ی دیوار زیر پرچم یا ابالفضل العباس جای زن چاقی است که کمی قبل از روضه با دخترش می‌آید و دخترش یک بند غر مشق‌های ننوشته‌اش را می‌زند.

سخنران‌های مسجد ثابت نبودند. هر سال و بلکه هر سه‌شب یک‌بار عوض می‌شدند. «حاج‌آقا قاسمیان» و «آیت‌الله الهی» اگر می‌آمدند مسجد شلوغ‌تر بود. ولی همیشه وقت روضه‌ی خود حاجی که می‌شد دیگر نای نفس کشیدن برای کسی نمی‌ماند از زور گرما و فرو رفتن سر و صورت‌ها توی همدیگر.

حاجی روضه خواندن را بلد بود. هسته‌ی اندوه را چشیده‌بود. وقتی از آن برای ما حرف می‌زد تلخی‌اش را یک‌جا به کام ما مستمعینش می‌ریخت. مثل زهر، جان می‌کشید. صدایش جان داشت. اصلا بند همان صدا بودیم. خیلی قبل‌تر از آنکه بدانم این پیرمرد صاحب همان صدایی است که «مدینه شهر پیغمبر» را خوانده، با نوحه‌هایش غمگین می‌شدم. چیزی که کمتر برایم اتفاق می‌افتاد. همه می‌گفتند شب‌های حضرت رقیه‌ی حاجی معرکه است. من ولی هنوز معتقدم شب پنجم، شب «عبدالله بن حسن» او رودست ندارد. شاید هم فقط یک حس باشد که ریشه در تجربه‌ی خودم دارد. تجربه‌ی اولین گریه‌ی واقعی من در محرم که از روضه‌ی عبدالله شروع شد، «آقازاده‌ای که وقتی حسین گفت هل من ناصر ینصرنی با یک لا لباس دوید توی میدان» و باقی ماجراهایی که همین حالا هم اشک به چشمم آورده‌است. گریه‌ی واقعی برای محرم و کربلا را از همانجا و با حاجی یاد گرفتم. قبل‌تر از آن انقدری عقل‌رس نشده‌بودم که بتوانم برای چیزی بیشتر از زخم‌های امام گریه کنم. اشک‌هایم حول همان گودال و این فکرها که «آخ چطور دلشان آمد این کارها را بکنند» روی چادرم می‌ریخت. توی ارک، قایم‌شدن زیر چادر و اشک‌های درشت‌تر ریختن برای چیزهای دیگر را یاد گرفتم. غم هرچه عمیق‌تر می‌شد صدای گریه هم خفه‌تر می‌شد. قبل‌ترش گریه اندازه داشت. برای یک چیز ملموس بود. «حراره فی قلوب المومنین» را نمی‌فهمیدم. روضه‌ی شام غریبان را نمی‌فهمیدم. خیلی چیزهای دیگر را هم نمی‌فهمیدم.

حاجی یک شعر معروف هم داشت که وقتی به آنجا می‌رسید می‌فهمیدیم دیگر روضه‌اش تمام شده. «سلام ای بی‌کفن/ شه دور از وطن» را جوری می‌خواند که انگار دوباره برگشته به اول روضه و گریه‌ها دوباره جان می‌گرفت. جنس صدای حاجی جوری بود که سلیقه‌ام به جاهای دیگر رضایت نمی‌داد. هرجایی نمی‌توانستم بروم. روضه‌ی هرکسی یک غلطی داشت. حال نداشتند، گرم نبودند. یک سنگی مثل من را نمی‌توانستند به گریه بیندازند. صدای حاجی موتور قلبم را روشن می‌کرد. اگر شبی به ارک نمی‌رسیدم یا مجبور بودم در جایی دیگر سر کنم، کل مدت دمق بودم. دق می‌کردم که چرا نمی‌توانم گریه کنم. که چرا یک مجلس امام حسین با مجلس دیگر امام حسین برایم فرق دارد. پس حتما یک جای کار می‌لنگد و نه به اصل عزا، که به یک صدا دل بسته‌ام. به هر حال گریه‌ی من قلق داشت. انحصارش در دست حاجی بود.

سال‌هایی که چنان پابند ارک و پیگیر مراسم «حاج منصور ارضی» بودم سیاست هنوز آنقدری دوشقه‌مان نکرده‌بود. سیاستی که توی روضه‌ها می‌گفتند از سال ۶۱ هجری اینورتر نمی‌آمد. تا وقتی سیاست هنوز انقدر بار سنگینی توی روضه های حاجی پیدا نکرده‌بود ارک تصمیم اول و آخر ما برای گذراندن شب‌های دهه‌ی اول محرم و بعدتر هم «بیت الزهرا» برای اربعین بود. وقتی حاجی گفته بود: «پول دیه‌ی فلانی را می‌دهد اگر جوانمردی پیدا شود و او را بکشد»، پای خیلی‌ها از مجلسش بریده‌شد. بعدها هم سر چیزهای دیگر خیلی‌های دیگر هم با او و مراسمش قهر کردند. هرکدامشان که وبلاگ یا یک صفحه‌ی اجتماعی برای خودش داشت، در آن از او بد می‌نوشت. حرص می‌خوردم. از پیرمردی که خیلی چیزها یاد گرفته‌بودم دفاع می‌کردم. مثل مارگزیده‌ها به خودم هم می‌پیچیدم. از عملی که دوست نداشتم بخاطر کسی که دوستش می‌داشتم دفاع می‌کردم. با ناراحتی به روضه‌هایش می‌رفتم. دلم صاف نبود. نمی‌شد. دوست نداشتم روضه‌ی امام حسین با سیاستی که دوستش نداشتم قاطی بشود. دوستم می‌گفت: «سیاست را از روضه‌ها بگیریم، ببینیم از اسلام چه می‌ماند». من قبول نداشتم که رای جمع کردن برای دوستان خودمان وسط روضه، آن سیاستی است که باید در روضه‌ها باشد و قبول نداشتنم را جرات‌ گفتن هم نبود. همان دوست پای ثابت روضه‌های حاجی بود. می‌گفت: «حالا دوتا تیکه هم به کسی انداخت، ما به صدایش کار داریم. خداییش، کجا اگر بروی اینجوری گریه می‌کنی؟»

اولین نفر داداش مردد شد که آیا دیگر می‌خواهد پای روضه‌ی حاجی سینه بزند یا نه. تصمیمش را وقتی روز عرفه بجای «صنف لباس فروشان» و پای روضه‌ی حاجی، در «حسینیه‌ی آیت‌الله حق‌شناس» گذراند، عملی اعلام کرد. من و مامان محرم بعدی را تنها و با دلخوری به ارک می‌رفتیم. مامان هم تصمیمش را گرفت. از شب دوم یا سوم بود که گفت می‌رود همان مسجد محله‌ی خودمان. تنها ماندم. شب حضرت رقیه بود. وسط تاریکی به خودم آمدم. بی‌اشک. بق کرده، در تمنای اشک. می‌گفتند روضه‌ی رقیه‌ی او معرکه می‌کند و من در مرداب گیر افتاده بودم. انگار کسی بغل گوشم گفت: «آمده‌ای اینجا برای روضه یا برای حرف‌های سیاسیِ بی‌خاصیت و شنیدن تحلیل‌های آبکی؟» حس خسران مثل طناب دور تنم پیچیده شد. خیابان داور را تنهایی به پایین برمی‌گشتم. پاهایم به سختی همراهی‌ام می‌کردند. سنگین بودم. اشک‌هایی که نریخته بودم در وجودم تلنبار شده‌بود. دیواره‌ی اعتقادم به صدا و نفس او ترک بزرگی برداشته بود. از شب بعد هیئت‌های دیگری را هم رفتیم. از هیئت‌های خیلی سیاسی غرب تهران که از اول با بیانیه دادن شروع می‌کردند تا هیئت‌هایی حوالی خیابان ایران که بی‌نسبت‌ترین آدم‌ها با سیاست، آن را راه انداخته‌بودند. هیچ‌کدام به دلم نمی‌نشست. دلم به شنیدن یک صدا عادت داشت. یک صدا کلید ورود به دلم را داشت و حالا که صدا نبود، چهارقفله شده‌بود.

شب دوم فاطمیه‌ی ۹۵ بود. خلاف عهد کرده‌بودیم با خودمان. دلتنگی‌مان برای حاجی را پشت این حرف‌ها که «جایی دیگر مراسم نیست»، پنهان می‌کردیم. دم انتخابات مجلس بود. سیاست چنبره زده‌بود روی مجلس. روضه شهید شد. وقت برگشت مشت‌هایم را به پشتی صندلی ماشین می‌کوبیدم. اشک‌هایی که توی مسجد نریخته‌بودم را می‌ریختم و داد می‌زدم که «دیگر پایم را اینجا نخواهم گذاشت». توبه کرده بودم از آن علاقه‌ای که دستم را گرفته و به زور تا آنجا کشانده بود.

روز عرفه توبه ام را شکسته بودم. تا دم رفتن هم مردد بودم. داداش رفته‌بود جایی دیگر. مامان گفت «تو برو. من هم شاید بیایم». از وسط‌های دعا از میکروفون بیشتر صداهای دیگر می‌آمد. صدای گرمی که دوستش داشتم، که سال‌های زیادی از جوانی‌ام به آن عادت داشتم، صدایی که محرمِ دلم شده‌بود و هروقت که به گوشم می‌رسید اشک‌هایم را جاری می‌کرد، محو شده‌بود. دعا تمام نشده، بلند شده‌بودم. دعا کردم که حاجی همیشه سلامت باشد. صدایش همینطور گرم باشد و همیشه بخواند و سنگ‌هایی مثل من را خورد کند. آداب روضه و گریه و عزاداری یادشان بدهد. قطره‌شان کند.

راه زیادی را پیاده برگشتم. سبک بودم. از بار سنگین عشق و نفرت دوسویه خلاص شده‌بودم. به اینکه برای محرم باید دنبال صدای دیگری باشم فکر می‌کردم. حاجی یا باید بود یا نبود. یا با همه‌ی چیزهایی که دوست نمی‌داشتم باید پای مجلسش می‌نشستم، یا باید قید صدایش، حال و هوای روضه‌اش و خاطره‌ی آن ناله‌های یاحسین مراسمش را می‌زدم. وسط نمی‌شد. من دوستم نبودم. مامان یا داداش باید می‌شدم.

 امشب که برخلاف هرسال محرم را با به جا آوردن آیین مسجد ارک شروع نکردم، دلم برای تک‌تک لحظه‌های آنجا تنگ است. می‌دانم که چه ساعتی امین الله می‌خوانند، چه ساعتی آقا شروع می‌کند و حاجی با چه لحنی «السلام علیکم یا اهل بیت‌النبوه» را می‌گوید. همه‌چیز را حفظم. حتی دلم برای صدای پیرمرد پامنبری که صلوات فرستادنش مدل خاص و خنده‌داری دارد و وسط روضه بلندتر از همه گریه می‌کند هم تنگ شده‌است. خواسته‌ام که این‌بار توبه نشکنم. می‌خواهم به خودم ثابت کنم مثل آن‌هایی که از حاجی بُریدند، شخص‌پرست نیستم. یک صدایی ولی توی گوشم می‌گوید: «ما را که بجز توبه شکستن هنری نیست».

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

۳ نظرات

  1. سلام بر شما
    چه دردناک بود خانوم …
    و چه بی نتیجه …
    کاش هر وقت به نتیجه بهتری رسیدید ، دوباره این مطلب را بنویسید …
    شاید گاهی ” درگیر شخص ” نبودن به این است که حتی اگر از شخص دلخورید به مجلس امام حسینش بروید ، بهر حال جای انکار ندارد که خداوند یک نمک خاصی به صدای حاج منصور داده ، که علتش را فقط خودش میداند …
    من البته هیچ وقت شخصا پامنبری اش نبوده ام ، اما چون حرفهای شما را قبلا از همسرم شنیده بودم ، برایم جالب بود …
    هرچند پامنبری اش نبوده ام ، اما صدای ” سلام ای بی کفن … شه دور از وطن ” اش را از نوشته شما شنیدم … و دلم لرزید …
    درگیر شخص نباشید ، به رسم خودتان و به احترام امام حسین ، پای روضه حاج منصور گریه کنید …
    قبول باشید انشاءالله …

  2. سیاست از من هم چیزهای زیادی را گرفت. داغ دلمان را تازه کردید. درد اینجاست که منی که بزرگ شده مجلس روضه حاجی هستم در همان چند خط اول به تصور اینکه تعریف و تمجید این بنده خداست، داشتم عطای باقی نوشته را به لقایش می‌بخشیدم که تازه اواسط کار متوجه شدم حرف، حرف دل ما هم هست. حیف شد همه چیزهایی که در برابر سیاست‌بازی ذبح کردیم…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *