خانه / روایت / آوای سوگوار چکش‌ها

آوای سوگوار چکش‌ها

روبروی “امامزاده سید ابراهیم” زندگی کردن در زنجان مزیت‌های زیادی داشت. یکی مثلا اینکه آنجا مهم‌ترین مرکز تجاری شهر شده بود بخاطر حضور امامزاده و زائرانش. خیابان مسگرها خیابانی است که امامزاده سید ابراهیم را به بازار قدیمی زنجان وصل می‌کند. یکی هم مثلا اینکه مهم‌ترین اتفاقهایی که در زنجان می‌افتد اغلب در این محدوده صورت می‌گیرد و اینکه خانه‌ی تو در این نقطه از شهر باشد به این معنی است که می‌توانی از نزدیک شاهد همه‌ی این واقعه‌ها باشی.

من در خیابان مسگرهای زنجان بزرگ شدم. در همان خیابانی که از کنار امامزاده می‌گذرد. الان البته اثری از آن خیابان سابق نیست. اصلا اثری از مسگرها نیست. در دهه‌ی شصت و حتی تا نیمه‌های دهه‌ی هفتاد از این خیابان که رد می‌ش خدی صدای ممتد چکش‌های مسگرها را می‌شنیدی. با ریتمی که هیچ وقت در هیچ جای دیگر نمی‌توانی آن را بشنوی. حداقل من هیچ وقت در هیچ جای دیگر آن ریتم را نشنیدم. صدای چکش‌ها از شش صبح جریان می‌گرفت. به دورترین خانه‌هایی هم که در کوچه پس کوچه‌های آن محله بودند می‌رسید و به همه‌ی ساکنان آن منطقه یادآوری می‌کرد که صبح شده‌است.

صدای چکش مسگرها نشانه‌ی حیات بود در شاهرگ زنجان. شاهرگ مرکزی زندگی و تجارت و هر چیزی که به زندگی مربوط است. چنان که با تمام شدن صدای این چکش‌ها همه‌ی تکاپوها در مرکز شهر تمام می‌شد تا فردا و تا طلوعی دیگر.

امامزاده سید ابراهیم و خیابا‌ن‌های اطرافش همیشه حال و هوای خاصی داشتند اما این حال و هوا با رسیدن ماه محرم خاص‌تر می‌شد.

حال و هوای عزاداری در زنجان همیشه با همه‌جا فرق دارد. برعکس دیگر شهرها و روستاها در زنجان همه جزوی از دسته‌ی عزاداری بزرگی هستند که به اندازه‌ی تمام شهر وسعت دارد. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم باید بگویم به اندازه‌ی تمام مردم شهر و حتی چیزی بیشتر. چون در این ایام زنجان مهمان عزادار  کم ندارد.

تکیه‌هایی در تمام شهر برقرار می‌شود و در همه‌ی مسجدها و تکیه‌ها سوگواری جریان پیدا می‌کند. اما در نهایت همه‌ی این جمع‌ها چشمه‌ای از رودهایی می‌شوند که از شب تاسوعا در زنجان به راه می‌افتند و سرمنزل همه‌ی این رودها دریایی است در که امامزاده شکل می‌گیرد. دریایی از جمعیت. دریایی از شور. دریایی از اشک و اشتیاق و سوزجگر. مسیر همه‌ی رودها از شب تاسوعا تا سومین روز شهادت امام به دریای امامزاده منتهی می‌شود. دریایی که من در روزگار کودکی و نوجوانی در مرکز آن زندگی می‌کردم.

شور تربیت مادری که با شنیدن نام حسین (ع) اشک از چشم‌هایش جاری می‌شود بود یا حال زندگی کردن در این منطقه… نمی‌دانم. شاید هر دوی اینها دست به دست هم داده بودند تا مرا کودکی باربیاورند که قلبش با رسیدن ماه محرم ابری می‌شد.

محله‌ی ما کوچه‌هایی پیچ در پیچ بود که از کوچه‌ی روبرویی امامزاده سید ابراهیم منشعب می‌شد. کوچه‌ی پروین اعتصامی. من و برادرهایم با پسرهای هم سن و سال‌مان در کوچه‌ی پروین اعتصامی بیست نفری می‌شدیم. بیست نفری که بعدها سرنوشت مارا بدجور از هم تاراند. اما در آن سال‌ها و روزها آنقدر همراه و همدل بودیم که بخواهیم برای خودمان در عالم کودکی تکیه و دسته‌ی عزاداری مستقلی داشته باشیم.

اولین بار که به این فکر افتادیم محوطه‌ی بازی که روبروی خانه‌ی ما بود چشممان را گرفت. کوچه‌های پایین امامزاده تنگ و پیچ در پیچ بودند و وجود چنین محوطه‌ای در آن اطراف غنیمتی بود. این محوطه همه‌ی زندگی ما بود. هم زمین ورزشی‌مان بود، هم پاتوق درس خواندن‌مان. چنین بود که اولین جرقه‌ی تکیه داشتن هم با همین پس زمینه به ذهنمان رسید.

پدر “فرهاد” راننده کامیون بود. پس می‌توانستیم برای برپا کردن تکیه روی چادر ماشین او حساب کنیم. چندباری با بچه‌ها در خانه‌ی آن‌ها رفتیم و آمدیم تا راضی شود و چادر گرانقیمتش را به ما بدهد. بعد افتادیم در کوچه پس کوچه‌های باغ‌های اطراف راه آهن زنجان، تا ستون‌هایی برای خیمه‌ی تکیه‌مان پیدا کنیم. در چشم به هم زدنی در میان بهت همسایه‌ها بی هیچ کمکی ما تکیه‌ای آبرومند بنا کرده بودیم و از هر خانه بخشی از وسایلی را که لازم داشتیم آورده بودیم. یکی کتری آورد، یکی استکان و لیوان، دیگری فرش، آن یکی فانوس و…

حالا همه‌چیز برای عزاداری و راه انداختن دسته‌ی عزاداری آماده بود به جز اصل کاری. ما فکر همه‌چیز را کرده بودیم الا نوحه‌خوان را. هیچ کس رو و صدای نوحه‌خواندن را نداشت. من بچه‌ای آرام و خجالتی بودم اما بقای هیئت برایم خیلی مهم بود. وقتی دیدم به همین سادگی دارد همه‌چیز از بین می‌رود دل را به دریا زدم و گفتم خودم نوحه می‌خوانم.

پدرم کتابهای نوحه و مرثیه‌ی زیادی داشت. آن شب به هر ترتیبی بود یک از آنها را که نوحه‌های «رحیم منزوی» بود برداشتم. تا صبح ورق زدم و یکی دوتا از آ‌ن‌ها را که با آهنگ‌هایی دست و پاشکسته خواندم. فردا مداح هیئت شده بودم. با صدایی که به نظر خودم بد هم نبود.

عصرها بچه‌ها جمع می‌شدند، من نوحه می‌خواندم و دم می‌گرفتم. خانم‌های همسایه دور تکیه جمع می‌شدند و گوش می‌دادند و گریه می‌کردند. کم‌کم سروکله‌ی بچه‌های دیگری از محله‌های دیگر پیدا شد و تکیه‌ی ما شد قرارگاه نوجوانان سوگوار امام حسین در زنجان.

 خودمان هم باور نمی‌کردیم اما از فردا آنقدر غذا و وسیله وبرای‌مان می‌آوردند که شده بودیم هیئتی با امکاناتی کامل. یکی از همسایه‌ها از خانه‌اش برای تکیه‌مان برق‌کشید. مقدار نذریهایی که در همان شب اول جمع کرده بودیم آنقدری بود که فردای همان روز یک بلندگوی کوچک بخریم. چند پرچم هم بخریم. یک پرچم بزرگ هم آماده کنیم و روی یکی از آنها بنویسیم: «هیئت عزادارن حضرت علی اصغر (ع)»

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

یک دیدگاه

  1. خیلی خوب تعریف کردید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *