خانه / روایت / بلوک درد و آرزو

بلوک درد و آرزو

بهتر است این‌طور برایتان توضیح بدهم، ما اینترن‌ها تقویممان بر اساس بخش‌هایی که می‌گذرانیم تنظیم می‌شود. یک جورهایی همه‌ی اتفاقات مهم زندگیمان را با اسم بخش و بیمارستانی که آن زمان می‌گذرانده‌ایم بایگانی می-کنیم. مثلا هر وقت که به اولین روایت‌هایی که در «الف‌یا» نوشته‌ام فکر می‌کنم، یادم می‌آید آن موقع بخش اطفال را می‌گذراندم. حال خوبی داشتم. بیشتر روزها بارانی کرم رنگم را می‌پوشیدم؛ پس لابد هوا هنوز شروع به گرم شدن نکرده بود. آن وقت کم‌کم یادم می‌آید وقت‌هایی که بیمارستان خلوت‌تر بود، بیشتر به چه چیزهایی فکر می‌کردم و در پاویون چه کتابی را می خواندم.یا مثلا شروع دوستی با خیلی از آدم‌ها را از روی بخش‌هایی که برای اولین بار با آن‌ها گذرانده‌ام به خاطر می‌آورم. فائزه برایم یکی از آن کشیک‌های بی‌دردسر جراحی را تداعی می‌کند که نیمه‌های شب توی اورژانس تروما برایش حرف‌هایی زدم که گفتنشان برای آن مرحله از دوستیمان خیلی زود بود. یا الهام و الهه دو دختر شوخ‌وشنگ شمالی که اگر نبودند، بخش زنان، آن هم توی بیمارستان شلوغ فوق تخصصی جنوب شهر تهران، خیلی سخت می‌گذشت. خیلی بیشتر از آنی که گذشت.

بخش زنان از این به بعد همیشه من را یاد اضطراب و عجله می‌اندازد. اضطرابی که به همه‌ی اتفاقات تلخ و شیرین بخش می‌چربید و از بیمارها به ما و از ما به بیمارها سرایت می‌کرد.

زنانی‌ها همیشه دلهره دارند؛ برای یک رزیدنت زنان، همه‌ی مریض‌ها اورژانسی محسوب می‌شوند. مجبورت می‌کنند برای تک‌تک مریض‌ها بارها تماس بگیری و متصدی آزمایشگاه را توجیه کنی که آزمایشات مریض اورژانسی‌ست و  باید زودتر به دستمان برسد. یا وادارت می‌کنند همراه همه‌ی مریض‌ها به سونوگرافی بروی و در طول مدتی که رزیدنت خونسرد رادیولوژی را از خواب بیدار می‌کنی و او خرامان و خواب‌آلود بالای سر بیمار حاضر می‌شود، بارها زنگ می‌زنند و نتیجه را می‌پرسند و تو مجبوری توضیح بدهی که حالا مریض روی تخت خوابیده، حالا رزیدنت بیدار شده، حالا دارد دکمه‌های روپوشش را می‌بندد، حالا دنبال کاربن می‌گردد و… .

زنانی‌ها اصرار دارند بگویند دلیل اضطراب بیش از اندازه‌اشان این است که همیشه با جان دو نفر سروکار دارند. خب منطقی به نظر می‌رسد. اما من فکر می‌کنم دلیلش_حداقل یکی از دلایلش_ جوِ بیش از حد زنانه‌ی این رشته باشد. استادها، رزیدنت‌ها، اینترن‌ها و بیمارها همگی زن هستند. زن‌هایی که به خاطر شرایط سختی که هر کدام می‌گذرانند، نمی‌توانند درک خوبی از همدیگر داشته باشند. رزیدنتی که تمام شب بیدار و سر پا بوده و در ساعت‌های آخر کشیکش مریضی پا به اورژانس می‌گذارد که معاینه نشان می‌دهد چیزی به زایمانش نمانده و او طبق قانون نانوشته‌ی بخش زنان، نمی‌تواند زنی که احتمالا چند دقیقه‌ی بعد بچه‌اش به دنیا خواهد آمد را به کشیک بعدی تحویل بدهد. یا رزیدنتی که نیمه‌شب مجبور است یک عمل سزارین اورژانسی را مدیریت کند.

پای مردی هم اگر این وسط باز شود، به واسطه‌ی پدر شدن است و برهه‌ای از زندگی آن مرد که احتمالا بیشتر از همیشه احساس مسئولیت یا بهتر بگویم، احساس مالکیت می‌کند.

 

دو ماهِ گذشته مهم‌ترین چیزی که به من فهماند این بود که رشته‌ی زنان به هیچ‌وجه رشته‌ی مناسبی برای من نیست. این را وقتی فهمیدم که دخترکان بیست ساله یا حتی جوان‌تر که زایمان اولشان را تجربه می‌کردند، دستم را می‌گرفتند و در حالی‌که از درد لب‌هایشان خشک و رنگ‌پریده بود، می‌خواستند برایشان کاری بکنم؛ اما چاره‌ای نبود و باید تا رسیدن زمان زایمان صبر می‌کردیم. تنها کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که طول اتاق را راه بروم، اشک بریزم و «یا من اسمه…» بخوانم، جیغ‌های سیاه مامان کوچولو را بشنوم و منتظر باشم روند چند ساعته‌ی زایمانِ دخترک گرویدیک(زایمان اولی) طی شود. رزیدنت‌ها اما خسته‌تر از آن بودند که بخواهند بالای سر این‌طور بیمارها بایستند و دل بسوزانند. شانه‌ای بالا می‌انداختند و با گفتن این‌که «مگه من می‌خوام زایمان کنم؟»، بار مسئولیتِ درد کشیدن بیمار را از شانه‌ی خود زمین می‌گذاشتند.

ما مجبور بودیم ساعت‌ها بالای سر مادران بایستیم و به مانیتوری خیره شویم که ضربان قلب جنین را ثبت می‌کرد. بخاطر این‌که چشم‌هایم را تازه عمل کرده بودم، صدای دستگاه را زیاد می‌کردم و سعی می‌کردم از روی صدای ضربان، افت احتمالی را تشخیص دهم.

شنیده بودم که در خیلی جاهای دنیا شکنجه‌ی زندانیان به این صورت است که توی یک سلول انفرادی روزها و ساعت‌ها به صدای چک‌چک شیر آب گوش بدهند. زیر بار این شکنجه‌ی طاقت‌فرسا اعتراف کردم شعار «نه به جنسیت»ی که همیشه سر می‌دادم، فقط یک شعار است؛یک شعار بدونِ شعور.

توی بیمارستانی که هیچ روش زایمان بدون دردی نداشت، شاهد درد کشیدن زن‌ها بودم. زن‌ها درد می‌کشیدند. می‌خواستند یا مجبور بودند مادر باشند، پس درد می‌کشیدند. خیلی بیشتر از آن چیزی که ما می‌دیدیم، زیر چشممان درد می‌کشیدند. حتی نه ماه قبل از این‌که ما برای اولین بار ببینیمشان، درد کشیده بودند.

درد غول بزرگ بلوک زایمان بود. می‌افتاد به جان زن‌هایی که سلاحی به جز جیغ کشیدن نداشتند. زن‌ها جیغ می‌کشیدند و اعتراف می‌کردند. خود واقعیشان می‌شدند. برایشان مهم نبود چه شکلی شده‌اند. مهم نبود کسی درباره‌اشان چه فکری می‌کند. ما که سعی می‌کردیم با تهدید سلامتی نوزاد آن‌ها را وادار به همکاری کنیم، با چشم خودمان می‌دیدیم که گاهی حتی نوزادشان هم برایشان مهم نبود، انگار که روز قیامت شده باشد.

حتی مادرها هم در مهرو محبت مادریشان شبیه هم نیستند. مادرهایی بودند که ساعت‌ها از درد به خود می‌پیچیدند و بین ناله‌هایشان می‌شنیدی که نوزاد ندیده‌اشان را با محبت صدا می‌زنند و با التماس می‌گویند«قربونت برم مامان رو اذیت نکن دیگه» و از آن طرف هم زن‌هایی که فریاد می‌زنند «خدا لعنتش کنه! من از اول این بچه رو نمی‌خواستم!»

 

روزهای اول برای همه‌ی مریض‌ها ذوق می‌کردم. برایم جالب بود بدانم چند هفته‌اند، چه اسمی انتخاب کرده‌اند، چندتا بچه دارند و آیا در تناسب اسم کودکانشان خوش‌سلیقگی به خرج داده‌اند یا نه؛ اما بعد از چند کشیک، دیگر برایم فرقی نداشت جنینی که ساعت‌ها به صدای دوپ‌دوپ قلبش گوش داده‌ام و چشم‌های نیمه‌بازم را به مانیتورش دوخته‌ام، دختر است یا پسر. فقط دوست داشتم زور بزند و مادرش را به زور زدن وادارد و همه‌امان را خلاص کند.

تنها چیزی که هیچ‌وقت عادی نشد، لحظه‌ای بود که کوچولوها با آن قیافه‌ی درهم و پوست‌های چروکیده‌اشان سر می‌خوردند توی دنیای ما و چند لحظه بعد صدای گریه‌اشان بلند می‌شد و جای جیغ‌های مادرشان را می‌گرفت.

هیچ‌وقت اولین زایمانی که انجام دادم را فراموش نمی‌کنم. آن‌قدر توی انجام دادنش مصمم بودم که برای چند دقیقه همه‌ی صداهای اطراف برایم بی‌معنی بود. جیغ‌های مادر، داد و فریادِ رزیدنت‌ها. همه چیز تا لحظه‌ای که کوچولوی سه کیلوو هشتصد گرمی مثل یک ماهی قرمز سر بخورد توی دستم، ذرات معلق ناچیزی در هوا بود. فقط دست‌های من واقعی بودند و نوزادی که بعدتر از مادرش خواستم اسمش را بگذارد «آرزو».

بدون استثنا با تولد هر نوزاد بغض کردم. تلفیق آن‌همه رنج و این‌همه شیرینی را جور دیگری نمی‌توانستم هضم کنم. دلم می‌خواست فرصت داشتم و ساعت‌ها اشک می‌ریختم. فرصتی که در بدو بدوهای بخش زنان، هیچ‌وقت پیدا نشد.

همچنین ببینید

رنج

پاییزی که گذشت دانشگاهی به یک نشست ادبی برای سخنرانی دعوتم کرد، تا از کتابم …

یک دیدگاه

  1. سلام برشما
    چقدر جالب بود ،
    شاید شما واقعا برای این بخش ساخته نشده اید ، چون احساساتی و نکته سنج هستید …
    شاید هم شما اصلا ساخته شده اید برای این کار ، چون احساساتی و نکته سنج هستید …
    من دوتا فرزند به دنیا آورده ام ، و یادم هست چه کسانی بالای سرم بودند و چه حسی داشتند ، بعضی شان حتی حاضر نبودند دستم رابگیرند نکند کمرشان درد بگیرد …
    ولی نفر آخر را دوست داشتم … با صدای بلند آیاتی از سوره مریم میخواند …
    چقدر جالب است کسی که بالای سر آدم است ، مثل شما فکر کند …
    و یک نکته دیگر که جالب بود اینکه مامان ها با هم خیلی فرق میکنند ، و حتی مامان ها سر بچه های مختلفشان هم با هم فرق دارند …
    انشاءالله خودتون تجربه کنید …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *