خانه / روایت / از دفتر خاطرات یک گزارشگر: هرروز، قتل‌عام

از دفتر خاطرات یک گزارشگر: هرروز، قتل‌عام

به سمت «شاهپوریر دوئیپ» که می‌رفتم، ردیف رشته‌کوه‌های سبز و سرزنده به استقبالم می‌آمدند. یک آن فراموش کردم که قصدم از این سفر چیست. داشتم با شگفتی به ابرهایی که مثل لحظه‌ی به هم رسیدن دو عاشق با ظرافت به کوه‌ها متصل شده بودند نگاه می‌کردم که فهمیدم همه‌ی این توده‌ها ابر نیستند. بعضی‌هایشان دود بودند. دودی که از روستاهای سمت «میانمار» موج می‌زد و کلّه می‌کرد و بالا می‌آمد. میانمار به وضوح در آتش بود.

کناره‌ی جاده، مردم «روهینگیا» را می‌دیدم که به ستون‌های آتشی که در دوردست بود، خیره مانده بودند. کسی خانه‌های آن‌ها را به آتش کشیده بود. هرچیزی که می‌شناختند و دوست داشتند، با شعله‌ها دود می‌شد و به هوا می‌رفت و حالا که پای در سرزمینی گذاشته بودند که برایشان غریبه بود، به چشم خود شاهد از دست رفتن خانه‌هایشان بودند. نمی‌دانستم آیا دیگر کوه‌هایی که «نایپیدوا» را از ناپسندی برق زننده‌ی بقیه‌ی دنیا جدا می‌کردند، می‌دانستند که روزی جزو روهینگیا بوده‌اند یا نه.

خیلی زود به شاهپوریر دوئیپ رسیدیم. جایی که بنگلادش تمام، و سرزمین قتل‌عام شروع می‌شد.

اولین چیزی که تکانم داد، صف‌های طولانی مردمی بود که به بنگلادش سرازیر می‌شدند. دومین چیزی که شوکه‌ام کرد، سکوت بود.

سرهایی که به پایین خم شده، چشم‌هایی که به زمین خیره مانده، مردمی که تازه از قایق پیاده شده‌اند و بدون کلمه‌ای حرف در صف‌های منظم تن خسته‌ا‌شان را با خود می‌کشند. در صفوف منظم درد.

ما خیلی وقت‌ها فکر می‌کنیم که می‌توانیم با حرف زدن راهمان را در هر مساله‌ای پیدا کنیم. این مردم امتحان کرده‌اند. تلاششان را کرده‌اند. شکست خورده‌اند. لابه کرده‌اند. شکست خورده‌اند. عرض حال برده‌اند. شکست خورده‌اند. حالا هم که واژه‌ها شکستشان داده است. اصلا چرا باید فرصت دیگری بهشان می‌دادند؟

در بین جمعیت دنبال کسی می‌گردم که بتوانم سر صحبت را باز کنم. همه‌ی چیزی که می‌بینم، چشم‌هایی هستند که در جواب خیره نگاهم می‌کنند.

هر چشم و هر نگاه در سکوت، وجدانم را زیر سوال می‌برد‌. مثل این می‌ماند که دارند به جایی در عمق جانم سرازیر می‌شوند. نهیبم می‌زنند که اگر چیزی در چنته دارم که با آن‌چه برایش به این رنج افتاده‌اند برابری می‌کند، رو کنم.

دختری را در آغوش پدرش پیدا می‌کنم. بین بازوان پدرش پناه گرفته. نگاه‌هایمان که به هم می‌افتد، لبخندی از روی خجالت گوشه‌ی لب‌هایش پیدا می‌شود. موهایش طلایی‌ست. رنگی دور از انتظار در جایی که هستیم.

نامش «رِشمی» است. پدرش‌»عبدالله»،  برایم می‌گوید که چهارسالش است. رِشمی دیروز با خانواده‌اش فرار کرده. عبدالله ادامه می‌دهد که:«خانه‌هایمان را سوزاندند. جلوی چشم ما مردم را ذبح کردند. ما تا جان داشتیم دویدیم.»

حتی در این رنج و دشواری رگه‌هایی از شادمانی حس می‌کنم. از این‌که همه‌ی خانواده‌ی عبدالله از پس فرار برآمدند. اما چند دقیقه بعد می‌فهمم که در این‌جا هر شادمانی‌ای از سر ندانستن است.

عبدالله به حرف‌های قبلش اضافه می‌کند که پسر پنج ساله‌اش از پس فرار برنمی‌آید. که خودش دیده پسرش گلوله می‌خورد‌. که جلوی چشمشان کشته شده. سرمای واژه‌ها به استخوانم می‌رسد. پدری که به چشم می‌بیند پسرش در خون سردش غلت می‌زند و جان می‌دهد.

بلند می‌شوم و می‌روم سمت مادر رشمی،«سابک‌النور». می‌پرسم چه آرزویی برای دخترش دارد. برقع به سر دارد و فقط چشم‌هایش پیداست. «کدام آرزو؟ پسر من مُرده.» با قاطعیت می‌گوید. چیز دیگری نمی‌گویم. عبدالله به موقع به کمکم می‌آید ومی‌گوید که می‌خواهد رشمی را به مدرسه بفرستد. پسرش«سیدالله» عاشق مدرسه بوده و بعد می‌گوید که باید برود.

قبل از این‌که‌ دنبال کس دیگری برای حرف زدن بگردم، «عزیزول» سی‌وپنج ساله پیدایش می‌شود. از روستای «راشیدانگ» آمده. بنگلادشی را خوب بلد است و گفت‌وگو را راحت می‌کند. می‌گوید: «با زنم و چهار بچه‌ام آمده‌ام این‌جا. در راشیدانگ معلم مدرسه بودم.» خانواده‌اش در شش‌روز گذشته با آب و خرما زنده مانده‌اند. هرچقدر حرف می‌زنیم، بی‌قرارتر می‌شود. درباره‌ی «الیقین» سوال می‌کنم و می‌گوید هرگز آن‌ها را ندیده است.

شروع می‌کنم به راه رفتن. می‌روم سمت قایق‌‌ها. سر راهم دختری آشفته را می‌بینم. کمیزِ صورتی پوشیده. اسمش «شهاناز» است. مثل ابر بهار به پهنای صورت اشک می‌ریزد. بنظرمی‌رسد تنهاست. می‌پرسم بقیه کجا هستند. «مامانم مُرده، اونا کشتنش.»فریاد می‌زند. گریه می‌کند و دور می‌شود.

این‌جا کسی حرف نمی‌زند و فقط صدای گریه‌ها و ناله‌های ناگهانی، گاه و بی‌گاه سکوت را می‌شکند. صدای گریه‌ای که حالا از سمت «زهیدا بیگم» می‌آید. سیزده ساله و اهل راشیدانگ است و با ده‌تا برادرش به این‌جا آمده. تقریبا می‌ترسم که بپرسم مشکلش چیست. مرا که می‌بیند، دماغش را می‌گیرد و به فین‌فین می‌افتد. «بابام رو بردن.»با ضجه می‌گوید. گریه‌ می‌کند.

بعد از چند دقیقه راه رفتن، دو مرد را می‌بینم که زنی را با خودشان می‌آورند.«سکینه»هشتادوپنج ساله است. یک رشیدانگی دیگر. هفت روز است که در راه است. پسرهایش «لال‌میاه» و «ضیاءالحق» تمام راه زیر بغلش را گرفته‌اند و کمکش کرده‌اند. حالش را می‌پرسم. «چی بگم؟ سه تا از پسرام رو از دست دادم، همه‌شون رو با گلوله زدن.»

قبل از این‌که راهی شوم، با صحنه‌ی دلخراشی روبه‌رو می‌شوم. زنی در کنار خط ساحل خودش را روی زمین می‌کشد. چشم‌های بچه‌هایش که دورتر ایستاده‌اند، با دیدن مادرشان برق می‌زند. اسمش «نورنهار» است. یک پایش در اثر انفجار نارنجک‌های ارتش سوخته. هشت ماهه باردار است و دیگر نمی‌تواند راه برود. می‌گوید:«چندین روزه توی تپه‌های اطراف آواره‌ایم. ارتش ما رو انداخت توی رودخانه و گفت یا شنا کنید یا بمیرید .»

امروز دولت میانمار از حذف تروریست‌ها حرف می‌زند. من به بچه‌های نورنهار نگاه می‌کنم و خشمم به همه‌ی احساساتم غلبه می‌‌کند. دولت میانمار دروغ می‌گوید. در میانمار یک قتل‌عام در حال رخ دادن است. هرروز. قتل‌عامی که نمی‌تواند بدون مجازات بماند.

[۱]کمیز نوعی لباس ملی پاکستان است و بطور معمول در هند و کشورهای اطراف پوشیده می­ شود.

این روایت از اوسامه رحمان گزارشگر انگلیسی-بنگلادشی است که به میانمار عازم شده است. مطلب از آدرس thedailystar.net ترجمه شده است.

همچنین ببینید

اسکار وایلد: سقوط دوباره و دوباره

یوجین اونیل گور ویدال(۱۹۲۵-۲۰۱۲)، از برجسته‌ترین رمان‌نویسان و مقاله‌نویسان معاصر آمریکایی و روشنفکر عرصه‌ی عمومی …

یک دیدگاه

  1. متاسفانه تلخو جانگداز.عجب صبری خدا دارد.ترجمه بسیار روان و گویا بود.ممنوت

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *