خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات (۳)

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. فراتر از این‌گونه حساسیت‌ها، چندان که به گفت در نمی‌آید. به ذره ذرۀ هستی عشق می‌ورزید و “مینویِ” از دست رفته را در کوچکترین گل‌ها و گیاهان ،در سنگ و درخت و ماه و ستاره و شب و روز، با حیرت می‌نگریست و از خود بیخود می‌شد. اعتباری که در روزنامه و حزب به هم رسانده بود موجب شد که بزرگان دست به کار شدند و دخترِ یکی از وکلای دورۀ اول مجلس را به عقد احمد در آوردند. “شوکت” فرشته بود اما احمد از هیچ حیث به درد زندگیِ زناشویی نمی‌خورد و زن را خدمتکاری می‌دید که خوراک خوشمزه بپزد و مرتب چای تازه دم بیاورد و مراقب اتوی لباس‌ها باشد و هیچ توقعی نداشته باشد. در تمام مدتِ کوتاهِ آن زناشوییِ بی‌فرجام، احمد یا خانۀ ما بود یا به‌اصرارِ تمام مرا به خانه می‌برد و هرچه به گوشش می‌خواندم که یک تازه عروس نباید مثل بیوه‌ها تک و تنها در اتاق خود زندانی باشد، باد هوا بود. محبت احمد هیچ گاه از مهربانی در کلام یا شعر فراتر نمیرفت. احمد جز در عرصۀ خوردن و آشامیدن، نسبتی با تن و نیازهای تنانه نداشت. فرشته‌ای بود که برای مهر ورزیدن و سرودن به جهان تبعید شده بود تا زیبایی را با نگاه و کلام و آواز بستاید. هرگاه سودایی میشد بی آنکه ملاحظۀ همسایه‌ها را بکند پشت پنجره آواز سر می‌داد. باری، شوکت مدتی دندان بر جگر نهاد و همچون بیوه‌زنان ساخت و به احمد خدمت کرد بی‌آنکه حتی به خرابات وی اعتراضی داشته باشد اما به ستوه آمد یا بهتر است بگویم خانواده‌اش هنگامی که دریافتند نصیب وی از ازدواج، پخت وپز وشست وشو است بی سر وصدا نجاتش دادند و احمد هم نه اندوهی از این بابت به خود راه داد و نه حتی ابراز تأسف و تأثری. با آنکه شیفتۀ زیبارویان بود، گویی آینه است و به چیزی فراتر از نگاه و تماشا نمی‌اندیشد. اوایل جلسات شعر حوزه هنری، با اینکه خانم‌ها هم شرکت می‌کردند جدا از آقایان می‌نشستند (تقریبا همان طرحی که بعداً در اتوبوس‌های خط واحد و کلاس‌های دانشگاه جدی گرفته شد.)
نهی از منکر و امر به معروف هم دائر مدار بود و برادران به خواهران حتی المقدور نگاه نمی‌کردند و اگر العیاذبالله لازم بود که سوالی جواب داده شود سرها پایین بود. از این سهمناک‌تر، شعر عاشقانه گفتن بود و اگر شاعری به خود جرأت می‌داد از لب و خط و خال و چشم و ابرو سخن به میان بیاورد، عنصر نامطلوب و ضد انقلاب بود و آنها که خود را مدافع ایدئولوژی می‌انگاشتند به او تذکر می دادند. و گاه کارِ تذکر به پرخاش می‌کشید. اما احمد نه تذکر به خرجش می‌رفت و نه می‌توانست از آینگی خود منصرف شود و نه از غزل عاشقانه گفتن به شیوۀ قدما دست بردارد.
مشکل دیگر این بود که احمد موقع شعر خواندن حتما به طرف خانم‌ها ( که آن ایام خواهران نامیده می‌شدند) رو می‌کرد و هر هفته کار به دعوا و مرافعه می‌کشید. دوستان ایراد میگرفتند که خط و خال و لب و..الخ یعنی چه؟ و احمد می‌گفت اینها همه اصطلاحات عرفانی است از یوسف بپرسید. من هم چاره‌ای نداشتم جز اینکه در حدود کوره سواد خود در این عرصه پاسخی بدهم.
قدما هم که تا هرجا احمد می‌تاخت راه را هموار کرده بودند. خال نقطۀ وحدت حقیقیه بود و خطْ اشاره به عالم کبریا و لب به باطن کلام راه می برد و…..احمد می‌بافت و می‌تاخت و نظر از سمت ممنوعۀ جلسه بر نمی‌گرفت و منِ بیچاره باید به لاهیجی و ابن عربی و عبدالرزاق کاشانی ارجاع می‌دادم و بعد هم شب بروم خانه و حتما به کندوکاو در مصطلاحات صوفیه بپردازم تا مبادا پرتْ گفته باشم. این وضع ادامه داشت و احمد در غزل‌هایش گستاخی را بیشتر می‌کرد، غزل‌هایی که شاید دراین روزگار دیگر هیچ چنگی به دل هیچکس نزنند و هربندی هم که به آب میداد مسئول جواب دادنْ من بودم تا یک شب که طبق معمول با آب و تاب و حرکات سر و دست، رو به سمت خانم‌ها داشت شعر می خواند و کفر همۀ ناهیان عن المنکر و آمران بالمعروف را در آورده بود رسید به اینجا که : … سینه ریزت ماه و پروین باد
اجازه ندادم مصرع را تمام کند و با لحنی سرزنش بار پرسیدم:
احمد! براگم (برادرم)، سینه ریز دیگه اشاره به کدام‌یک از مراتب سیر و سلوکه؟
شلیک خندۀ همه بلند شد و احمد هم گفت: نامرد، نذاشتی شعرمه تمام کنم.
جماعت اصرار کردند و احمد با بی‌حالی غزلش را خواند ولی بعد از جلسه، سید حسن و من کلی سربه‌سرش گذاشتیم. سید باورش نمیشد که احمد فقط شیفتۀ زیبایی است و این شیفتگی هرگز به آنجا نمی‌رسد که مثلاً دست ببرد و بخواهد گلی را ببوید؛ تا چه رسد به اینکه قصد چیدنش را به مخیلۀ خود راه بدهد. فرشتگیِ احمد را جز من و شاید یکی دو تن دیگر هیچکس باور نمی کرد.
این را هم ناگفته نگذارم که تا غزل معروف امام (من به خال لبت ای دوست گرفتارشدم) منتشر نشد، شعرای انقلاب به خود جرات ندادند به خط و خال و لب و…الخ بپردازند. به‌ویژه دیوان امام که منتشر شد خیلی ها فهمیدند راه را اشتباه رفته‌اند
احمد تا پیش از این‌که خود را به مثنوی گفتن مقید کند، شیوۀ خاصی را دنبال نمی‌کرد و خود را محدود به قالب نمی‌پسندید و سالهای اول انقلاب با عرفان‌بافی و فلسفه‌درایی، هر حریفی را از رو می برد و حافظه‌اش هم که مایۀ حیرت بود و دعوی عربی‌دانی هم داشت و گاهی موشحاتی سرهم می‌کرد که من گرچه در خلوت حتی سر به سرش می‌گذاشتم اما در جلوت چیزی نمی‌گفتم، نه به نفی و نه به اثبات. تا این‌که علامه حکیمی سرزده و بدون اطلاعِ قبلی به جلسه شعر حوزه آمد. جز معدودی آدم‌های بی‌استعداد و بی‌ذوق محال است عالم و فقیه خراسانی باشند و شعرباره نباشند، و نشست و برخاست با شعرا یکی از امور جاری آنها نباشد. ما که می‌دانستیم، کم و بیش، مراتب دانش و فضل و نکته‌سنجی و سخنوریِ علامه تا آنجاست که سرآمدان هم در نزد ایشان مراقب زبان و کلام خودند، ماست‌ها را کیسه کردیم و ترجیح دادیم که ساکت بمانیم. آخر یکی دوبار پیشتر، جناب محمدرضا حکیمی (امروز مشهور به صاحب الحیات) را دیده و فهمیده بودیم یک من ماست چقدر کره می‌دهد. ازهمین رو ماست‌ها را کیسه کرده بودیم. می‌دانستیم که اهل تعارف نیست و اگر در شعر کسی لغزشی ببیند بی‌ملاحظه حقِ طرف را کف دستش می‌گذارد. دوسه نفری از متوسط‌ها شعر خواندند و آقای حکیمی کم کم داشت جوش می‌آورد که احمد اصرار کرد غزل مستزاد خود را که اخیراً ساخته بود بخواند. چاره‌ای نبود زیرا با ایما و اشاره ملتفت مطلب نمی‌شد. می‌دانستیم که آوار فرود خواهد، اما احمد هرگاه می‌خواست جلوه کند کسی جلودارش نبود. این غزل مستزادِ احمد پر بود از عربی تراشی‌های ویژۀ خود او. خواند و با همان ادا و اصول‌هایی که حالِ مستمع را می گیرد.
سر و دست و گردن، میشود گفت تمام بدنش می‌جنبید موقع شعر خواندن. بیت به بیت جناب حکیمی برافروخته می‌شد تا احمد رسید به اینجا:
….بیچاره منِ مضرور من. دانه بده بر این صغر
علامه غرید: مضرور یعنی چه؟
احمد با پررویی گفت: اسم مفعول است از ضرر.
علامه باعصبانیت پرسید: در کدام باب؟
احمد درمانده بود چه بگوید و جناب حکیمی نه تنها اورا بلکه همۀ مارا شست و کنار گذاشت. بیسوادی‌مان را به رخمان کشید و گفت این شعرهایی که شما برای اهل بیت علیهم السلام میگویید، مایه وهن است و برای شاعر شدن چه باید خواند و چه باید کرد، و بعد برای این‌که به احمد و به همۀ ما حالی کند شعر برای صاحب الامر علیه السلام چگونه باید باشد قصیدۀ دشوار مرحوم ملک الشعرای بهار (خیز و طعنه بر مه و پروین زن/ در دل من آذر برزین) را خواند و همۀ ما را مرعوب و متعجب کرد. بعد از آن، احمد از تنگ و تا افتاد و دیگر به خود جرأت نمیداد هرگاه آدم سرشناسی به جلسه بیاید درجلوه کردن پیشقدم باشد.

همچنین ببینید

جان خرابات(۲)

  نخستین شب دیدار و آشنایی من و احمد چنان پیوندی میان ما ایجاد کرد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *