خانه / روایت / چرا از جنگ می‌نویسم؟

چرا از جنگ می‌نویسم؟

تازه نامزد کرده بودم. عید سال هفتاد و سه. اردیبهشت ماه بود. فصل عاشقی که من نمی‌دانستم. مثل خیلی از چیزهایی که نمی‌دانستم. اولین هدیه‌ای که به خانم دادم کتاب‌هایی بود که در کتابخانه‌ام داشتم. کتابی تازه برای او نمی خریدم. به اندازه‌ی کافی کتاب‌های خوانده و نخوانده داشتم که بخواهم هدیه بدهم، تازه کتاب‌ها برمی‌گشتند پیش خودم. دو سر سود بود. کتاب‌ها را به‌گونه‌ای می‌خواندم که معلوم نمی‌شد لای آن باز شده، کاغذ کتاب‌ها تازه و بکر می‌ماندند. عادت بدی است، می دانم! هنوز هم این عادت را دارم. چندتایی از دوستانم را سر این عادت از دست داده‌ام. تحصیل اجباری کرده بودند، نمی‌دانستند چطور باید کتاب را دست گرفت و ورق زد. چندتایی کتاب به امانت دادم، وقتی که کتاب را پس آوردند قبول نکردم؛ گفتم این کتاب من نیست. با هر ورقی که زده بودند با کفِ دست یک وَردَنه رفته بودند وسط صفحه‌های کتاب، و حجم دویست صفحه‌ای، شده بود ششصد صفحه. کتاب‌ها را پیر و چروک کرده بودند؛ انگار عمرشان را کرده بودند. بگذریم. رمان‌های متفاوت می‌دادم به خانمم. «گتسبی بزرگ» اولینِ آنها بود و چندتای دیگر که درست یادم نیست.داستان‌ها ربطی به جنگ نداشت. از همان اول می‌دانستم جنگْ تنها مونس من است و کسی را نمی‌خواستم  شریک این تنهاییِ پرخاک و خون بکنم. کم کم شروع کردم داستان‌های کوتاهی را که  نوشته بودم، بدهم به ایشان که بخواند. خیلی ذوق می‌کردند که اولین خواننده‌ی من هستند؛ یا لااقل من این‌طور تصور می‌کردم. معلوم نبود من دارم با این داستان‌ها دلبری می‌کنم یا رودست می‌خورم. داستان‌ها را با مداد می‌نوشتم، روی کاغذهای سفیدِ یک‌رو. آداب خاصی داشتم برای نوشتن. کاغذ و مداد و… خیلی تحویلم می‌گرفت. آن روزها پام روی زمین نبود. بعد از چند وقت، داستان چاپ شده‌ای را با ذوق و شوق فراوان بردم پشت درِ خانه‌شان. ازلای در کمی گپ زدیم، موقع برگشت بهم گفت بازهم ازجنگ نوشتی؟ چیز دیگه‌ای بلد نیستی؟ چیز دیگه‌ای دوست نداری؟ جوابی نداشتم که بدهم. سرم را انداختم پایین و سرگردان کوچه‌ها وخیابان‌های نارمک شدم. سرم پایین بود و پیشِ رویم را می‌دیدم و نمی‌دانستم ایراد کار کجاست. فقط به پاشنه‌ی پاهایی که پیش رویم می‌رفتند نگاه می‌کردم. به آسفالت خیابان. به کفش‌های رنگ به رنگی که از پیش رویم رد می‌شدند. دلم نمی‌خواست به صورت مردم نگاه کنم.

گذشت تا دخترم بدنیا آمد و بزرگ شد و دانشجو شد و نامزد کرد. در این فاصله چند دوجین داستان کوتاه و بلند ازم صادر شده بود. اولین روزی که نامزد دخترم آمد خانه‌مان یادم نمی رود؛ قرار شد چندتایی رمان به رسم امانت بدهم تا خواهر ایشان بخواند. عادت بدم را گفتم که نباید وردنه برود وسط کتاب. نمی‌خواستم اول بسم‌الله بینمان شکرآب شود. رفتم جلوی کتابخانه، انگار کتابخانه‌ام معبد آناهیتا باشد. با حالت احترام چند تا رمان جدا کردم. اولین رمانی که دادم دستش گتسبی بزرگ بود. داشتم چندتایی دیگر جدا می کردم که فرنگیس گفت: “بابا فقط جنگی بهش نده. رمانی عاشقانه بده.” سرم را انداختم پایین. رفتم توی کوچه، ساعتی شروع کردم به راه رفتن. خیابان سمنگان را گز کردم. دلم نمی‌خواست سرم را بلند کنم از روی زمین. اردیبهشت ۷۳ یادم افتاده بود. وقتی برگشتم هوا تاریک بود و چندتایی دختر و پسر آمده بودند توی میدان تا سگ‌های‌شان هوایی بخورند و .. حالا سال ۹۵ است. دی ماه. ماهی که متولد شده‌ام. دی ماه همیشه نقطه آغازهای بسیاری برایم داشته. بیش از بیست سال است که می‌نویسم. بیشتر از جنگ نوشته‌‌ام تا چیزهای دیگر. خیلی سعی می‌کنم به چیزی غیر از جنگ فکر کنم، موفق هم بوده‌ام. ولی بازهم گوشه‌ی ذهنم جایی آن پشت و پسله‌ها درگیرم با خودم. خیلی در خلوت خودم به این موضوع فکر کرده‌ام که چرا جنگ مرا انتخاب کرده؟ (این که معلوم است من جنگ را انتخاب نکرده‌ام! همان طور که جنسیت ،پدرو مادرم را..) می‌دانم که جنگ موضوع پرکششی است که دست هر نویسنده‌ای بیفتد دست از سرش بر نمی‌دارد؛ باید این‌گونه باشد.سفره‌ای ست  آماده. گاهی موفق شده‌ام از این دنیا کنده شده، موضوع دیگری برای نوشتن پیدا کنم و حتی نوشته‌ام، ولی موقع نوشتن انگار دارم در زمینی بیگانه بازی می‌کنم. تصویری دارم که همیشه با من است. بعد از سال‌ها می‌خواهم این تصویر را ظاهر کنم. خیلی حس‌ها و خاطرات ناخوشایندی دارم که توانسته‌ام سرکوب شان کنم، البته موقت. ولی نمی توانم این تصویر را پاک کنم؛ هرچندوقت یک‌بار خودش را به رُخم می‌کشد.

دی ماه ۶۵ بود. همان ماهی که به دنیا آمدم. پشت کانال ماهی. موجودی که بیش از همه دوستش دارم ماهی است. شَبَش زده بودیم به خط و تا روشن شدن هوا کلی از بچه‌ها کشته و جا مانده بودند. کربلای پنج. در داستان، جنگی بود جنگی نبود. این شب را تا صبح، به‌گونه‌ای که بتوانم تحمل کنم قلمی کرده‌ام. می‌دانم که حق مطلب را ادا نکرده ام. فقط برای این که خودم را خلاص کرده باشم، انبوهی از خاطرات آن داستان را نوشتم. تنهایی، پای پیاده، با شانه‌هایی افتاده، جانم را برداشته، وناامید داشتم برمی‌گشتم عقب. روی جاده‌ی کانال ماهی بودم. اگر تصویر هوایی کانال ماهی را دیده باشید، کانالْ شکلِ قلمیِ سرکج‌ مانند قلمِ دزفولی است یا اردک ماهی. با سری تیز. و جاده مانند خطی از بالای کانال رد شده. سیاهی آسفالت، انگارتیری نازک باشد که از وسط شش‌های ماهی گذشته. جاده زیر آتش بود ولی من سرم پایین بود وبی‌خیال می‌آمدم. اگر تیری یا ترکشی کاری  خورده بودم، برده بودم. که نشد. از بس ناامید بودم. یاد دوستانی که از دست داده بودم رهایم نمی‌کرد. از این‌که هیچ‌کاری نمی‌توانستم برایشان بکنم با خودم در جدال بودم. (این حس هنوزهم با من است. آن وقت که بماند.) نمی‌دانستم کجا می‌روم، فقط می‌دانستم دارم برمی‌گردم عقب. همان سمتی که اکثر ماشین‌ها داشتند برمی‌گشتند. نمی توانستم صحنه‌هایی را که دیده بود از ذهنم پاک کنم و درعین حال خوشحال بودم که دارم زنده برمی‌گردم عقب. احساسی متناقض داشتم. با خودم می‌جنگیدم. سخت. در همان حین ماشین تویوتایی از کنارم گذشت و افتاد جلوم. ازعقبِ تویوتا خونِ تازه جاری بود. چکه چکه. نم نم باران هم می‌آمد. بادگیری سورمه‌ای تنم بود. عقبِ تویوتا چندده تایی جنازه روی هم چیده بودند. برای لحظه‌ای تمام جنازه‌ها را خوابیده برهم دیدم، حالا از شرمِ زنده بودن یا خجالت یا هرچیزی… سرم را انداختم پایین. انگار خبطی کرده باشم، دلم نمی‌خواست نگاهشان کنم. انگار همه‌شان داشتند راه رفتنِ مرا نگاه می‌کردند. جاده گل و لای بود و پراز چاله و چوله. سرم را بلند نمی‌کردم، نمی‌توانستم به آن جسم‌های گِلی و خون‌آلود نگاه کنم. به‌جای نگاه کردن به جنازه‌ها، خیره شدم به جاده و لاستیک‌های عقب ماشین. و پایی از زانو، از عقبِ ماشین افتاده بود پایین . انگار کسی خوابیده باشد و پایش از عقب ماشین افتاده باشد بیرون. پا به زمین می‌رسید و نمی‌رسید. انگار می‌خواست بیاید پایین، هم‌رکاب من، همراه ما راه برود که نمی شد، نمی‌توانست؛ چراکه پایش به زمین نمی‌رسید. می‌خواست آن خوابیده‌ها را ترک کند و پا روی زمین بگذارد که نمی‌شد. آخرین لحظه‌هایی بود که در دنیای ما بود. و من داشتم آخرین لحظه‌های وداعِ این پا را با کره‌ی خاکی نگاه می‌کردم. پاشنه‌ی پا، پوتین به پا، می‌خورد روی زمین و می‌رفت جلو. دل نمی‌کَند. با یک جَست اگر می خواست می توانست بپرد بالا. که نمی‌رفت. سیخ توی چشم من بود. انگار از آن ماشین، از آن جسم، فقط آن پا زنده بود و نمی‌خواست یا نمی‌توانست دل بکند ازاین دنیا. همان حس متناقضی که خودم داشتم، پا هم داشت. با هر ضربه‌ای که پاشنه‌ی پوتین می‌خورد بر زمین، پا کمی بلند می‌شد ودوباره می‌خورد زمین. مسافت زیادی این پا روبه رویم بود و می‌رفت. تا جاده باز شد و ماشین از پیش چشمم دور شد. از دست هر چیزی فرار بکنم نمی‌توانم از دست این پاشنه‌ی پا فرار کنم. پاشنه‌ای که هنوز پیش رویم می‌خورد زمین و می‌رود جلو. به کجا؟ نمی‌دانم. فقط می‌دانم که دل کندن خیلی سخت است.

همچنین ببینید

پایان کابوس

امروز بیست‌و‌هفت تیرماه است. روز اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ در جنگ تحمیلی. همان ایام، مجله …

۳ نظرات

  1. سلام.روایت زیبایی بود.لذت بردم.نویسنده داریم تا نویسنده. نگاه جناب قیصری به جنگ به عنوان کسی که خودشون تجربه کردن و می نویسند زیباست.هرجا که هستند سلامت و موفق باشند.ممنون از اشتراک گذاشتن این روایت.🙏🙏🙏🌹🌹🌹🌹

  2. سلام عمو مجید عزیز
    جنگ شمارو انتخاب کرده چون ناگفته هاشو میگید و چقدر هم خوب میگید.

  3. درود بر شما
    بسیار قلم روان و زیبایى دارید، لحظه به لحظه با روایت همراه شدم . حض بردم. سپاس

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *