خانه / الفیا / دیوارهایِ تمدنِ گفت‌و‌گوها

دیوارهایِ تمدنِ گفت‌و‌گوها

تا همین حالا، اگر ابراهیم حامدیِ خلیجِ فارس و فائقه و دوتا خواهری که در گورستانِ وست‌وود دفن شده‌اند را بگذاریم کنار-که گذاشته‌ایم هم- بهترین آهنگ‌هایِ پاپِ این مملکت را انقلابیونِ ۵۷ خوانده‌اند؛ آهنگ‌هایی که صدا و سیما به غلط می‌پندارد در کمتر از چهل‌سال کهنه شده‌اند. به تعبیرِ امام، «او» فکر می‌کند که می‌تواند با یکی دوتا نماهنگ از آن یکی”او”، جایشان را پُر کند. «همه به پیش» را گوش می‌دادم. ۲۲ سال پیش، خانه‌مان در خیابان مهدیِ یزد برایم تداعی می‌شد. من و خواهرِ کوچک‌ترم توی خانه‌ می‌چرخیدیم و با مشت‌هایی ریز و گره‌شده خطاب به کابینت‌های قهوه‌ای و شیکِ آشپزخانه‌مان شعار می‌دادیم: «کابینت‌ها، کابینت‌ها ننگ به نیرنگ تو» و با “هوم هوم” و “ها ها” کردن‌های کش‌دار ادامه می‌دادیم: «به لاله‌ی در خون خفته … به راه ما با سلام، به راه تو ای شهید … همه به پیش همه به پیش …» و هنوز ترانه تمام نشده، مرضیه که لیوانی استیل جلوی دهانش گرفته بود تا صدایش اِکو شود، زودتر فریاد می‌زد: «جاویدان ایرانِ عزیز ما»؛ و لیوان را با تمام قدرت پرت می‌کرد سمتِ کابینت‌ها و می‌دوید توی حیاط. وقتی پدرمان با آرم سپاه که چسبیده بود روی سینه‌اش از راه می‌رسید- و ما خبر نداشتیم که «امام مرده است»-؛ پیش خودمان فکر می‌کردیم یک‌راست از پیشِ امام خمینی «قدس سره الشریف» آمده و امام بهش مأموریت‌های ویژه‌ای می‌دهد که حتی ما اصلاً نباید از آن‌ها خبردار شویم؛ بدون اینکه کسی از این رازمان خبردار شود هر وقت پدر وارد خانه می‌شد، من و مرضیه به هم نگاه می‌کردیم و مرضیه به جوری که کسی بو نَبَرَد سمتِ چپ یقه‌اش را می‌گرفت و خیلی آرام می‌گفت: «مامور. مامور. عملیات شروع شد ».
چندسالی گذشت. بهمن سال ۷۹ پله‌های امیرچخماقِ یزد را تند تند بالا می‌دویدم و برگه‌ای که چهارتا شده بود را محکم توی دستانم می‌فشردم. تمام میدانِ شهر پُر شده بود از مردم و دانش‌آموزان راهنماییِ منطقه ۲ یزد؛ شاید هم بچه‌های منطقه ۱ که هیچ‌وقت هیچ‌کدامشان را هیچ‌جا ندیده بودم. همه آمده بودند تا مناسکِ دهه‌ی فجر را انجام دهیم. احمد فخر، مدیر مدرسه‌مان که مثل خیلی از مدرسه‌های دیگر همه‌ی بچه‌های مدرسه‌اش را آورده بود توی میدان؛ دستی زده بود توی کمرم و گفته بود: «برو محسن؛ برو ببینم چکار می‌کنی» تقریبا هُلم داده بود، سیگارش را خیس کرده بود و روشن و شروع کرده بود به پف کردنِ دودْ توی آسمانِ میدان امیرچخماق. توی آسمان یزد در روز پیروزی انقلاب.
هر وقت پله‌های دفتر مدرسه‌ی مارکار را بالا می‌رفتم و از کنار نگاهِ معاون-که اصلا از من خوشش نمی‌آمد- می‌گذشتم و خودم را به مدیر-که دنبالم فرستاده بود- می‌رساندم، اولین چیزی را که توی هوا می‌دیدم دود رشته‌رشته‌شده‌ی سیگارش بود که در تلألوی باریکه‌ی نور خورشیدِ داغِ یزد، که از پنجره‌های چوبی مدرسه‌ی قدیمی و زرتشتیِ شهرمان گذشته بود و حالا به جای اینکه پشت سرم آب بریزد، دود پوف کرده بود.
دست زده بود پشت کمرم و شیرم کرده بود و گفته بود تو- و فقط تو- باید آبروی مدرسه‌مان را بخری؛ حتی سه‌ماه قبلش یک واکمن خریده بود و داده بود دستم و هلم داده بود سمتِ اُستان‌دار تا با یک سلام‌علیکِ گرم و صورتی مهربان-که قرار بود آن را من داشته باشم-، یک‌ضرب این سوال را بپرسم که: « آقای استاندار، چرا مدرسه‌ی ما نمازخانه ندارد؟» و حالا باز دستش را زده بود پشت کمرم و کاغذی گذاشته بود کف دستم تا از بالای مناره‌های میرچخماق شروع کنم به داد و فریاد کردن و انقلابی‌گری و نشان بدهم که دانش‌آموز کدام مدرسه‌ام. همین که توی پله‌های میرچخماق می‌دویدم، کلمات مقاله‌ی انقلابی را هم نگاه می‌کردم. نفس‌نفس‌زنان و با صورتی برافروخته خودم را رسانده بودم بالا و حالا محافظِ آقای استاندار بود که سد راهم شده بود. اجازه نمی‌داد به جایگاه وارد شوم و من هم که دروغ‌گفتن را بارها جاهای مختلف تمرین کردم، برایش فیلم بازی کردم و توی آن شلوغی، دستم را مثلِ یک فِلَش سمتِ آقای صدوقی داز کردم که آن پایین تازه از ماشین‌اش پیاده شده می‌شد؛ گفتم: «پسر فلانی هستم و حاج آقا صدوقی برگه را داده‌اند به من و گفته‌اند تا وقتی بالا می‌رسند به جایگاه، “این مقاله” را به عنوانِ نماینده‌ی دانش‌آموزان یزد دکلمه کنم». همینطور که برایش توضیح می‌دادم، تاهای برگه را باز می‌کردم و ورقه را با کمی لحنِ طلبکارانه توی هوا بهش نشان می‌دادم. کمتر از چند ثانیه دروغم را به محافظ قالب کرده بودم و اگر به هر دلیلی خیلی زود همه‌ی این حرف‌ها را نمی‌پذیرفت، باید به سرعت و به نشانه‌ی قهر و اینکه “می‌روم می‌گویم محافظ آقای استاندار حرف امام جمعه را گوش نکرد” از صحنه‌ی جرم خارج می‌شدم. وزیرِ شعار یزد داشت به مردم خط می‌داد که چه تیپیکال‌هایی را تَکرار کنند و محافظ استاندار دنبال چهارپایه‌ای می‌گشت که بگذارد زیر پایم تا قدم برسد و مقاله را بخوانم. چندتا موزائیک گذاشت زیر پایم، صحنه را برایم مهیا کرد و وزیر هم کشید توی خاکی. اولین بار بود که از آن “جا” و آن “بالا”، آن‌همه جمعیت را می‌دیدم. زنان چادر سیاه، پسرهای موتوری و دوچرخه‌ای و سِیلی از دانش‌آموزان.
باید آبروی مدرسه‌ی راهنمایی مارکار را حفظ می‌کردم. آخر، احمد فخر گفته بود. گفته بود:«ما انقلابی‌ترین مدرسه راهنمایی یزد هستیم». گفته بود تیم فوتبال‌مان هم باید اول شود. تکیه می‌داد به دیوارهای دفترِ مدرسه و سیگار دود می‌کرد و بچه‌ها را که با میوه‌های درختان کاج مدرسه فوتبال می‌زدند و با داد و فریاد کاج را توی دروازه‌های بزرگ و تقریبا استاندارد فوتبال شوت می‌کردند و فریاد قهرمانی سر می‌دادند؛ تماشا می‌کرد و برایشان رؤیاپردازی می‌کرد.

امام جمعه داشت وارد دالانی می‌شد که ابتدا پای راستش را بگذارد روی اولین پله‌ی مناره‌ی امیرچخماق، سپس پای چپ‌اش را بگذارد و وقتی پای چپ‌اش را گذاشت، پای راستش را بگذارد روی پله‌ی دوم و به قول جلال، الخ. صدایم را صاف کردم و یادم به کابینت‌ها اُفتادم: «کابینت‌ها مرگ به نیرنگ تو». صورتم را سنگ کردم و مثل ستارگان سینما موقع عکس‌گرفتن، اخمی تصنعی انداختم توی صورتم که حالت ابروهایم بهتر شود و با حالتی که مجری تلوزیون گفته بود« خرمشهر آزاد شد»، روی نُت‌های موسیقیایی کلمه‌ امام سُر خوردم و انگار این من هستم که دارم برای اولین‌بار خبر را به مردم می‌دهم، شَق و رَق گفتم: «امام آمد، امام آمد».

« امام آمد، و آزادی آورد، و آزادی را از اسارت نجات داد، به اسلام آبرو داد، و به مسلمانان اعتبار بخشید، به اسکلت‌ها، روح، و به اندیشه‌ها، تابندگی، و به دل‌ها، شهامت و به دیده‌ها بصیرت، و به زندگی‌ها، جهت.»
انگار پدرم از مأموریت برگشته بود و قرار بود شال و کلاه کنیم و برویم خانه‌ی دایی علی؛ داد می‌زدم و از روی کاغذ می‌خواندم که:
«امام آمد، و خزانه‌مان بهار شد، و شکوفه‌ی رهایی ما، در زمستان، بر شاخه‌های خون گرفته‌ی بهمن، شکفت. شب‌مان روز شد، و جانمان گرم، دیده‌مان باز، مشتمان بسته وگام‌هایمان پویا گشت. دیو را بیرون کردیم، تا فرشته درآمد، شب را پشت سرگذاشتیم، تا ولادت روز را شاهد باشیم. شب طی شد و روز روشن از راه رسید. خورشید امید شرق، از غرب دمید. عیسای زمان، راز زمین، روح خدا در کالبدِ مرده، دمی تازه دمید.»
حالا دیگر دست چپم را توی هوا می‌چرخاندم و با مکث‌هایی که از قرآن‌خوانی‌هایِ سَر صفِ صبحگاه یاد گرفته بودم، جوری استفاده می‌کردم که انگار ریز به ریز متن را خودم نوشته‌ام و می‌دانم ماجرای مملکت چه بوده و چی است. مردم یزد هم واقعا داشتند گوش می‌دادند به یک الِف‌بچه که الان باید توی کوچه‌ و درِ خانه‌اش تیله‌بازی و خانه‌پُرَش، گل‌کوچیک بازی می‌کرد، داشتند به این نگاه می‌کردند که چطور این بچه راهنمایی آمده جلوی این همه آدم بزرگ، و دارد هارت و پورت می‌کند و خط و نشان می‌کشد و انگار انقلابِ مردم ارث پدرش است. خواندن مقاله گرمم کرده بود و ادامه می‌دادم:
«امام آمد و تجدید بنای دین را و شکوه مذهب را و عظمت مسلمین را، و غرور سرخ شیعه را، و اعجاز خون را و کتاب شهادت را، و نستوهی و استواری امت اسلام را، و تبلور عینی مکتب را، به ارمغان آورد.»
«امام آمد، امام آمد و از قطرهْ دریا ساخت و از دلِ دقیقهْ قرنی بیرون آورد، و زمامِ زمان را بدست گرفت و مهار تاریخ را در کف مستضعفان مؤمن قرار داد و غرور ابرقدرت‌ها را در هم شکست و شکوه شهادت را، “چونان پتکی بر مغزهای افیونیِ مستکبران مبهوت کوبید” و با قداست قدس و قبله، کاخ‌های سفید و سرخ را تحت الشعاع قرار داد و ترسیمی از راه بزرگ کربلا تا قدس ارائه کرد.»
مقاله تمام شده بود و حالا که همه بهم توجه کرده بودند، داشتم به این فکر می‌کردم چند کلمه‌ای هم خودم اضافه کنم و ادا دربیاورم که مثلا دارم از روی کاغذ می‌خوانم، ولی برایم معلوم بود که هر آن است آقای صدوقی؛ امام جمعه یزد از راه برسد به جایگاه و حین دکلمه‌ی مقاله، پیش خودم فکر می‌کردم که: «محافظ که دیگر نمی‌آید از امام‌جمعه بپرسد که من از طرف او بوده‌ام یا نه.» به خودم گفتم حالا که تا اینجای کار را اینجوری آمده‌ام بالا، بگذار چند جمله‌ای هم از پیشِ خودم بخوانم و گفتم:
«یاد آن ایام گرامی باد؛ اما آن روزها تمام نشده است. ما باید یادمان باشد که امامْ ما دانش آموزان را دوست داشت، اصلا امید امام به ما دانش‌آموزان راهنمایی بود، پس بیایید دستانمان را مشت کنیم و محکم فریاد بزنیم مرگ بر کسی که بخواهد دشمن ایران باشد، مرگ بر کسانی که بخواهند ما از دیوارهای تمدن بالا نرویم.»
جمله‌هایی که از پیشِ خودم بلد بودم تمام شده بود و داشتم شروع می‌کردم به پَرپوچ‌گفتن که امام‌جمعه از راه رسید، ترسیدم و داد زدم:
«پس. پس صلوات بفرستید. صلوات. مردم…. مردم… صلوات. صلوات» و از روی موزائیک‌ها پریدم پایین و جلوی چشمهای محافظ، خودم را سریع رساندم پیش امام جمعه که داشت می‌خندید و کاغذ را بهش نشان دادم و سری تکان دادم و گفتم: «خیلی ممنون» و از کنار بالِ عبایش رد شدم و به‌سرعت خودم را به پایین رساندم. روی آخرین پله، احمد فخر که داشت تنه‌ی سیگارش را با زبان خیس می‌کرد تا آن را آتش بزند، با صورتی شاد ایستاده بود و آقای معاونِ کلانتر هم با ظاهری که سعی می‌کرد خودش را شاد نشان دهد کنارش ایستاده بود و بچه‌های مدرسه دور تا دورشان توی آن تراکم جمعیت حلقه زده بودند و شعار می‌دادند:
«دیوارهایِ تمدن. دیوارهای تمدن»

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *