خانه / داستان / قصه‌ی ما دو برادر

قصه‌ی ما دو برادر

سلام،

باورم نمی‌شود برگشته‌ای. توی تهرانی و داری مثل من توی این همه دود دوباره نفس می‌کشی. من را برای پنجشنبه به شام دعوت کرده‌ای. خنده‌دار است یا گریه‌دار؟ تو بگو! این همه سال خبری از من نگرفتی، نه زنگی، نه نامه‌ای و حالا که نمی‌دانم اصلاً چرا برگشته‌ای، من را به شام دعوت می‌کنی! اگر خودت جای من بودی، این دعوت را قبول می‌کردی؟ شاید تو خیلی چیزها را یادت رفته باشد، یا شاید من را به شام دعوت کرده‌ای که با هم همه چیز را فراموش کنیم؛ اما برای من همه چیز تازه است، تمام صداها و تصویرها.  تمام این سال‌ها به این فکر کرده‌ام که چه‌ طور همه چیز تمام شد. ما چهار نفر بودیم و بعد شدیم دو نفر. راست می‌گفتی. امید به زندگی انگار در ما ارثی بود. هر بار خواستیم خودمان را خلاص کنیم، همین کورسوی امید که انگار جزئی از وجودِ همه‌مان بود ما را به ادامه دادن وادار می‌کرد و نقشه‌ی رهایی-مان را نقش برآب می‌کرد. اما مادر که مُرد، انگار این ارثیه را هم من و پدر با او خاک کردیم. دیگر امیدی نبود، نه برای من نه برای پدر. حالا تو آمدی و انگار هیچ اتفاقی نیفتاده من را به شام دعوت می‌کنی، آن هم با ایمیل؛ در حالی‌که شاید صد نامه برایت نوشته‌ام ولی همه‌شان بی‌جواب ماند. این یکی را یادت می‌آید؟ چند ماه قبل از مرگ پدر بود.

۲۸ مرداد ۹۰

سلام،

این روزها همه‌ا‌ش سردرد دارم. هیچ قرصی نمی‌تواند تسکینم دهد. مشت مشت قرص می‌خورم و هیچ تغییری احساس نمی‌کنم. انگار از درون سرم یک عده کلنگ به دست گرفته‌اند و مدام توی پیشانی‌ام می‌کوبند و می-خواهند چشم‌هایم را از جا دربیاورند. الان زمانی‌ست که باید اینجا باشی ولی نیستی. پدر از اتاقش بیرون نمی‌آید. سر پرستارش داد می‌کشد و مدام ظرف‌های غذا را به در و دیوار می‌کوبد. پرستارش را عوض کردم ولی فایده‌ای ندارد. پنج‌شنبه‌ی پیش جرئت کردم بروم توی اتاقش. کنار تختش نشستم و دستم را گذاشتم روی شانه‌اش. دستم را پس نزد. نوازشش کردم. گفتم بیا این پنج‌شنبه برویم سر قبر مادر. شاید سبک شدیم. سرش را برگرداند و شانه-هایش زیر دست‌هایم لرزید. بعد دستم را پس زد. با فریادْ پرستارش را صدا کرد و گفت که من را از اتاق بیرون کند. نمی‌دانم باهاش چه کار کنم.  امروز پرستارش مدام توی گوشم غر زد. گفتم حقوقت را بیشتر می‌کنم، اصلاً حقوقت را دو برابر می‌کنم ولی باز اعتراض کرد. من هم کنترلم را از دست دادم، صندلی را برداشتم و پرتاب کردم به طرف پنجره. نمی‌دانم چرا این کار را کردم. بعد کلی به پرستار فحش دادم. او هم گفت که ما همگی دیوانه شده‌ایم. گفت که هیچ پرستاری نمی‌تواند در این خانه دوام بیاورد. من داد زدم که می‌توانم روزی صد تا مثل او را بخرم و بفروشم. او هم پوزخندی زد و رفت. من هم یک راست رفتم اتاق پدر. پاهایش را گرفتم، اعتراضی نکرد. از تخت انداختمش پایین. همینطور توی چشم‌هایم خیره شد ولی لب از لب باز نکرد. گفتم “تو این بلاها را به سر ما آوردی، حالا بکش. اگر می‌تونی برو روی تختت”. تهدیدش کردم که دیگر پرستاری برایش نمی‌گیرم. خودم هم از این خانه می‌روم و او در تنهایی و کثافتش جان خواهد داد، ولی باز چیزی نگفت. بعد رفتم توی اتاقم. اما نمی‌دانستم آنجا چه باید بکنم. برگشتم به اتاق پدر. بلندش کردم و روی تخت خواباندمش. لباس-هایش را عوض کردم. بغلش کردم و حسابی گریه کردم. او هیچ حرفی نزد. حتی گریه هم نکرد. بعد احساس کردم که سبک شدم. دیگر پشیمان نبودم. از هیچ چیز.

برای امروز بس است. شاید فردا دوباره برایت نوشتم.

محسن،

یکشنبه ۲۶ شهریور ۹۶

***

سلام،

امروز سه شنبه است. هنوز تصمیم نگرفته‌ام پس‌فردا دعوت شامت را قبول کنم یا نه. در واقع دلم می‌خواهد اگر قرار است همدیگر را ببینیم قبلش سنگ‌هایمان را وا بکنیم. می‌دانی صادق! وقتی بچه‌تر بودیم نمی‌فهمیدم تو چرا از من خوشت نمی‌آید.

یک بار داشتی رمان «میعاد در سپیده دم» را می‌خواندی. پدر می‌گفت “به جای این اراجیف یه ذره به فکر آخرتتون باشید”. برای مادر از امامزاده صالح یک صلوات‌شمار خریده بود و مادر مدام صلوات می‌فرستاد و فوت می‌کرد به من و تو. تو روی دفترت خم شده بودی و مادر مدام بهت می‌گفت”انقدر انگشتت رو پایین نگیر.” گوشه‌ی تمام انگشت‌هات زخم شده بود. می‌گفتی “انگشت‌هام روی خودکار سُر می‌خوره”. پدر می‌گفت “پس چرا انگشت‌های محسن سر نمی‌خوره؟” خندیدی و گفتی “حتماً چون محسن از من بهتره!” مادر صلوات ‌فرستاد و ‌گفت “صادق! باز حسودی کردی!”  و من تازه آنجا فهمیدم تو به من حسودی می‌کنی.

بعدها کم کم نشانه‌های بیشتری دیدم. چون موهایم لخت بود، پدر دوست داشت مدام موهایم را شانه کند. من را می‌نشاند روی زانوهایش و همینطور که موهایم را شانه می‌کرد پشت گردنم را می‌بوسید. مادرْ ما دو نفر را که می‌دید به قول خودش دلش غش می‌رفت و دور سرمان اسپند دود می‌کرد. تو می‌گفتی “از مو هم شانس نیاوردیم. مو که نیست، صد رحمت به پشم گوسفند”.  پدر می‌گفت “برگرد. می‌خوام جلوی موهات رو هم شونه کنم” و وقتی برمی‌گشتم می‌گفت “چشمهات رو ببند” و بعد چشم‌هایم را می‌بوسید. پدر مدام توی گوشم می‌خواند “تو یه چیزی میشی محسن. دو ساله که بودی، از هرچی ناراحت و عصبانی می‌شدی فرش رو می‌زدی کنار و سرت رو هی می‌کوبیدی به زمین. نمی‌دونستیم چی کارت کنیم. همه‌ش تو هول و ولا بودیم که نکنه سرت عیب و ایرادی پیدا کنه. هر چی هم بردیمت پیش این دکترهای بی‌سواد فایده‌ای نداشت. تا اینکه یه روز به مادرت گفتم فایده نداره. باید بریم قم. رفتیم قم پیش مرحوم بهاءالدینی. آقای بهاءالدینی عارف و عالم بزرگی بود. می‌گفتند مستجاب الدعوه است. رفتم به پاش افتادم. گفتم یه دعایی بخونه که این عادت از سرت بیفته. خدا شاهده که بعد از اون دیگه سرتو نزدی به زمین. خدا بیامرزدش. یادمه می‌گفتند آقا پیپ زیاد می-کشیده. اما دعایی خونده بوده که دود و دم بهش ضرر نرسونه. خدا بیامرزدش. نظر کرده بود. “

همه‌ی این‌ها بود ولی هر دوی می‌دانیم که ماجرای اصلی جای دیگری بود. همه‌ی مشکلات ما از وقتی شروع شد که تو عاشق مهسا شدی. یک بار دزدکی دفتر خاطراتت را دیدم.

” تمام هفته را منتظر ماندم که شب جمعه شود و مهسا با خاله نرگس بیاید اینجا. اما حالا که آمده‌اند مثل ترسوها خزیده‌ام گوشه‌ی اتاق. دل دیدنش را ندارم. می‌ترسم باز مثل هفته‌ی پیش هول شوم و جلویش به تته پته بیفتم. کاش محسن لااقل به حرفش بگیرد تا صدایش را بشنوم. هر بار صدایش می‌آید دلم غنج می‌رود. صدای اذان می‌آید. الان هر دو مسابقه می‌دهند که صف اول پشت پدر نماز بخوانند. انگار که دارند به خود امام زمان اقتدا می‌کنند، زرشک! این کارشان واقعاً روی اعصاب است. “

کنجکاو شده بودم. ورق زدم.

“حیاط خانه پر بود از برگ‌. من و محسن تمام ظهر را ذره‌بین می‌گرفتیم روی برگ‌ها و آنها را می‌سوزاندیم. پدر داد می‌زد که “محسن سیاه می‌شی، بیا تو زودتر”. برایش مهم نبود اگر من تمام روز را هم بیرون بازی کنم. محسن آویزونم می‌شد که کمی بیشتر بمانیم و پدر همینطور پشت سر هم صدایمان می‌کرد. ما روی برگ‌ها می-دویدیم و من هنوز می‌توانم صدای خش‌خش آنها را زیر پاهایمان بشنوم. صدای خش‌خش برگ‌ها و بعد صدای قاشق‌ها که به لبه‌ی لیوان‌ها برخورد می‌کرد وقتی مادر داشت برایمان شربت می‌آورد. من موکت را از انبار می-آوردم، یک سرش را من می‌گرفتم و سر دیگرش را محسن و آن را توی حیاط می‌تکاندیم. بعد آن را روی ایوان پهن می‌کردیم. خاله نرگس و مهسا عاشق این بودند که توی ایوان بنشینند، خاله می‌گفت که توی خانه قلبش می‌گیرد و اگر آنها هم از این حیاط‌ها داشتند یک لحظه هم توی خانه نمی‌ماندند، ما توی ایوان می‌نشستیم و بعد مادر با یک سینی شربت خاک شیر و تخم شربتی می‌آمد. مهسا فقط دوست داشت یه‌قل‌دوقل بازی کند، چون فقط در این بازی می‌توانست برنده باشد، از وقتی می‌آمدند تا وقتی خاله به زور بلندش می‌کرد تا برگردند ما توی ایوان یه‌قل‌دوقل بازی می‌کردیم، بعضی وقت‌ها هم شاه و وزیر. هیچ وقت مهسا نفهمید سیبیل آتشین چه دردی دارد، دلمان نمی‌آمد برایش بکشیم ولی تا می‌توانست به من و محسن دستور سبیل آتشین می‌داد. وقتی محسن برای من سبیل آتشین می‌کشید چشمانش را می‌بست، وقتی می‌گفتم “آخ!” آنها را باز می‌کرد و من می‌دیدم که چشمانش دارند از شادی و شیطنت می‌‌درخشند. بعضی وقت‌ها مهسا مجله‌های برادرش را کش می‌رفت و با خودش می‌آورد. ما سه تا پخش زمین می‌شدیم و کله‌هامان را فرو می‌کردیم توی مجله. محسن محو نقاشی‌‌‌ها می‌شد. شب که می‌شد می‌آمد کنار من دراز می‌کشید و زیر گوشم می‌خواند که می‌خواهد نقاش شود. بعدها که من کتاب شعر برایش می‌خریدم می‌خواست شاعر شود. وقتی عمو جواد ویدئو خریدند، بعضی شب‌ها به بهانه‌ی درس و صد بهانه‌ی دیگر جیم می‌شدیم و توی زیرزمین خانه‌شان فیلم هندی تماشا می‌کردیم، یادش به‌خیر! آن وقت‌ها می‌‌خواست بازیگر شود. نمی‌دانم آخر سر این بچه چه پٌخی می‌شود. من که می‌گم برای خودش کسی می‌شود اگر پدر به حال خودش رهایش کند.”

راستش من هیچ پخی نشدم. نه نقاش شدم نه شاعر و نه بازیگر. فقط بعضی شب‌ها که یاد خاطراتمان می‌افتم طبع شعرم گل می‌کند، دفتر برمی‌دارم و چند خطی می‌نویسم، صبح که دفتر را می‌بینم باورم نمی‌شود که این‌ها را من گفته‌ام. بعد بلند می-شوم می‌روم بهشت زهرا سر قبر پدر. خیال می‌‌کنم صدایم را می‌شنود. یادت می‌آید پدربزرگ که مرد، پدرْ هر شب جمعه می‌رفت سر قبرش؟ چند هفته یک بار ما را هم مجبور می‌کرد که باهاش برویم. تو می‌گفتی”مگر از همین جا نمی‌شود فاتحه خواند؟ اگر قرار باشد فاتحه‌مان بهش برسد لازم نیست برویم آنجا. از همینجا هم می‌شود. پدر می‌گفت نه! خیلی توفیر دارد، تو نمی‌فهمی، معلوم نیست به کی رفته این پسر!”. مادر می‌گفت “به اخوی خودت” و می‌خندید. منظورش عمو جواد بود.  تو غر می‌زدی و تا خود بهشت زهرا با پدر کل کل ‌می‌کردی. توی بهشت زهرا هم از روی لجبازیلام تا کام حرف نمی‌زدی تا برگردیم. دریغ از یک صلوات. پدر کفرش بالا می‌آمد ولی می‌گفت قبرستان حرمت دارد و چیزی نمی‌گفت. من اما انگار رفته‌ام گردش. پایم را که روی قبرها می‌گذاشتم انگار روی ابرها راه می‌رفتم، روحم تازه می‌شد. مانند کسی بودم که سال‌ها دور از خانه بوده  و حالا به خانه‌اش بازگشته است. تو مسخره‌ام می‌کردی. تاریخ تولد و وفات روی قبرها را بلند بلند می‌خواندی و می‌گفتی”یکی از جوون‌هاشو واسه خودت سوا کن!” بعد می‌رفتی و قبر یکی از دخترهای جوون‌مرگ رو پیدا می‌کردی و روش گل می‌گذاشتی. بلند می‌گفتی که “اومدیم خواستگاری واسه برادرمون”. و من می‌خندیدم، بلند بلند. مادر لب می‌گزید، پدر زیر لب استغر الله می‌گفت و ما می‌دانستیم که تمام شب را در خانه دعوا داریم. موقع برگشت تا خودِ خانه همه از ترسمان لال می‌شدیم. من نذر می‌کردم که سه بار زیارت عاشورا بخوانم اگر پدر شب دست روی تو بلند نکند و  تو می‌زدی پس کله‌ام. می‌گفت “حنات دیگه پیش خدا رنگ نداره. تا حالا، محض رضای خدا یه دونه از نذرهاتو ادا کردی؟” من می‌گفتم “نه. ولی آمارشون رو دارم. یه جایی همه‌شون رو نوشته‌م. سرفرصت همه رو با هم می‌خونم” و هنوز که هنوز است هیچ‌کدام را ادا نکرده‌ام.

از کجا به قبرستان رسیدیم؟ ذهن آدمیزاد پیچیده است، رهایش کنی سر از قبرستان درمی‌آوری. سرت را بیشتر درد نمی‌آورم. شاید دوباره برایت نوشتم.

محسن،

سه شنبه، ۲۸ شهریور ۹۶

***

سلام،

چهارشنبه. یک روز تا وعده‌ی شام کذایی‌مان باقی مانده است. باید تمام سوءتفاهمات تا فردا برطرف شود. شاید همه چیز از آن روز  شروع شد که پدر گفت به حجره‌اش سر بزنم.گفته بودی اگر روزی پدر من را برد پستوی حجره و روبه رویم نشست یعنی میخواهد ازم حرف بکشد. گفته بودی اگر بویی ببرد حسابمان با کرام‌الکاتبین است. پدر از پستوی حجره صدایم کرد و من را روبه روی خودش نشاند. ترس برم داشته بود. خواستم حرکتی کنم، حرفی بزنم تا شاید این سکوت وهم‌انگیز را بشکنم ولی زبانم خشک شده بود و نگاهم در نگاهش میخکوب شده بود.

“محسن جان.”

محسن جان؛ هیچ وقت نشد اسم من را بدون جان به زبان بیاورد. حتی وقتی خودش را در اتاق حبس کرده بود و فقط برای شاشش من را صدا می‌کرد، جاناز دهانش نمی‌افتاد. یک مشت آجیل از جیبش درآورد و در دست‌های من گذاشت و یه مشت هم یک جا چپاند توی دهانش.

“محسن جان میخوام چند تا سوال راجع به داداشت ازت بپرسم.”

از این در و آن در چیزهایی شنیده بود. خانه که می‌آمد بی‌حرف می‌رفت اتاقش و هیچ نمی‌گفت.  مادر باید کلی نازش را می‌کشید تا بیاید و شام را کوفت همه‌مان کند. سر میز شام به تو نگاه نمی‌کرد. جوابت را نمی‌داد. همان روزها بود که من را کشیدی کنار و گفتی که پدر حتماً یکی از این روزها من را میبرد پستوی حجره و ازم حرف میکشد. گفتی نباید نم پس بدهم. اما وقتی پدر با آن نگاه ناقذش، با آن اخم‌ها و با دندان‌هایی که مشت مشت آجیل می‌جویدند به من خیره شد، نتوانستم.

تو و مهسا میخندید. صدایتان هنوز در گوشم است. من می‌گفتم یواش‌تر ولی تو مست بودی. فریاد می‌زدی که بگذار همه بفهمند، بگذار همه بفهمند. من ترسیده بودم و تو و مهسا پله‌ها را یکی دو تا بالا می‌رفتید و صدای خنده‌هاتان در خانه پیچیده بود. تمام پله‌ها گواهند که آن شب من ترسیدم. همان شبی که پشت اتاقت نگهبانی میدادم و صدای خنده‌های تو و مهسا از اتاق می‌آمد. من سردم بود و می‌دانستم که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی جز چند قطره خون چیزی به جای نخواهند ماند.

همه چیز از همان روز شروع شد که پدر من را به پستوی مغازه برد. از آن روز هرگز من و تو مثل سابق نشدیم. دلم لک زده بود با هم برویم سینما یا برویم زیرزمین عموجواد فیلم هندی تماشا کنیم. اما پا نمی‌دادی. بیشتر سیگار می‌کشیدی. بیشتر می‌نوشتی و من به ناچار بیشتر به پدر نزدیک می‌شدم. کم‌کم طوری شد که خود من از تو فاصله می‌گرفتم. دلم می-خواست سر هر موضوعی باهات مخالفت کنم. دیگر همه چیزمان با یکدیگر متفاوت بود، از پیرهن و شلوار و کفش گرفته تا کتاب‌هایی که می‌خواندیم، فیلم‌هایی که می‌دیدیم و جاهایی که می‌رفتیم. مادر از این موضوع رنج می‌کشید، هیچ چیز برایش عذاب‌آورتر از این نبود که روزی را ببیند که ما دو نفر پشت هم را خالی کرده‌ایم اما پدر هر چه من از تو دور می-شدم سرحال‌تر می‌شد. دیگر شده بودیم دو جبهه. من و پدر در یک جبهه و مادر که تو را تنها می‌دید رفته بود در جبهه‌ی تو. از اینکه مادر را از دست داده‌ بودم ناراحت بودم ولی حاضر نبودم ذره‌ای از نفرت و لج‌بازی‌ای که در پیش گرفته بودم کم کنم. مادر برایم تاسف می‌خورد و مسئول تمام این بدبختی و فضای سرد خانه را پدر می‌دانست و دیگر جز به ضرورت با او هم‌کلام نمی‌شد.

هیچ چیز تلخ‌تر از این نیست که روزی جلوی کسی که بیشتر از تمام عالم قبول داشته‌ای، بایستی و بد و بیراه بگویی و ببینی که داری بیشتر و بیشتر از او فاصله می‌گیری و چاره‌ای هم نداری. انگار سرنوشت باعث شده که شما روبه‌روی هم بایستید. بعد از هر دعوا و کتک‌کاری بیشتر از پیش از خودت متنفر می‌شوی و بیشتر از همیشه آرزوی مرگ می‌کنی. مدام از خودت می‌پرسی از کجا شروع شد ولی دیگر یادت نمی‌آید. پدر رفت و آمدِ ما و خاله نرگس را ممنوع کرده بود. به چند ماه نکشیده، مهسا را شوهر دادند. تو من را مقصر تمام این‌ها می‌دانستی، در حالیکه که اگر من هم آن روز چیزی نمی‌گفتم، پدر خودش می‌فهمید. خودت هم خوب می‌دانی ولی برایت سنگین بود که من قضیه را لو داده بودم؛ اما من فقط ترسیده بودم،مثل تمام زندگی‌ام؛احساسی که تو هیچ وقت تجربه نکردی.

بعد هم که بدون آنکه صدایش را دربیاوری، پذیرشت را گرفتی و یک روز بی هیچ مقدمه‌ای گفتی خداحافظ، بدون آنکه لحظه‌ای نه به پدر که به مادر و من فکر کنی. بدجوری شوکه شدم ولی آنقدر مغرور بودم که چیزی به روی خودم نمی‌آوردم ولی مادر دوام نیاورد، به سال نکشیده دق کرد و تو حتی حاضر نشدی برای خاک سپاری‌اش بیایی؛ مبادا مجبور شوی پدر را ببینی.

تمام این سال‌ها به شدت تنها بودم. برایت صدها نامه نوشتم ولی هیچ کدام را جواب ندادی، من را با پدری تنها گذاشتی که تمام عمرم ازش ترسیده بودم و حالا به‌خاطر تو و مادر ازش متنفر بودم. حالا نمی‌دانم چرا برگشته‌ای و چرا می‌خواهی من را ببینی، اما باید بدانی برایم سخت است. سخت است که سختیِ تمام این سال‌ها را فراموش کنم. برای همین باید دعوتت را رد کنم. شاید اگر زمان بگذرد ….

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوت‌های توقف

در لحظه‌ای که باید، باید، باید…

محسن،

 ۲۹ شهریور ۹۶

 

همچنین ببینید

افسانه‌ها یا بیوگرافی یک نویسنده

سلام خدمت خوانندگان گرامی، نوشتن داستان‌های فانتزی تخصص من است. اما تفاوت من با دیگر …

۵ نظرات

  1. داستان عالی بود.
    هر پنج‌شنبه منتظر داستان جدید شما هستم و مطمئنم هر بار داستانی قشنگ‌تر از بار قبل خلق می‌کنید.

  2. تعامل محسن و پدر را بسیار عالی توصیف کردید! بسیار عالی! قطره‌ای اشک هم به چشم ما آوردید. آن‌جا که محسن پدرش را روی زمین رها می‌کند من را به یاد تاثیر گذارترین (از نظر من البته!) صحنه‌ی فیلم جدایی نادر از سیمین انداخت نمی‌دانم چرا! صحنه‌ی نادر و پدرش در حمام.
    کلا شخصیت پدر را خیلی خوب از آب درآوردید.
    داستانی که روایت کردید هم خیلی کشش داشت و زیبا بود.

  3. خیلی غم انگیز بود. این را خوب نشان داد که چه جوری یک تصمیم یک لحظه یک حرکت می تواند مسیر چیزها را برای همیشه عوض کند. با این وجود این داستان را دوست نداشتم چون خیلی تلخ بود. به امید نیاز داریم و به زیبایی.

  4. داستان خیلی عالی بود. جلو تر که رفتین بیشتر خوشم اومد. کلا فضای داستان هایتان جذاب هست

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *