خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۹)

وقتی ما زنده بودیم (۹)

نهم: بازار تاریک و بچه‌ها

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر کوچک‌تر می‌خواست ما را ببرد خانه‌اش، که بعد همه گفتند خب! اینکه گردش نیست.

فاطمه؛‌ دختر وسطی گفت: بریم مغازه شوهرم، مرغ سوخاری بخوریم… هم دلتون باز میشه، هم شهر رو می‌بینین…‌.

اما چون تازگی ناهار خورده بودیم، عمه زهره که از خستگی پاهایش را بغل کرده بود بلند گفت: صباح! ببرشون بازار بهمن. همین بغله، مال ایرانیاست.

من گفتم: مگه ایرانیام بازار دارن اینجا؟

عالیه‌خانم گفت: فقط بازاره‌ها، ینی فقط اسم بازاره… چیز خاصی نداره ؛عین همون که دیدیم… .

مریم گفت: مامان اینا میگن جدیده شبیه اون نیست… بعدشم چرا باید بزارن بهمن؟ چرا نباید از ماه‌های عربی باشه؟

گفتم: خیلی خب، بریم ببینیم… .

با پاهای درد کن و بدن‌های خسته راه افتادیم به سمت بازار بهمن؛ علی، پسر عمه‌زهره جلو و صباح و عالیه‌خانم عقب. ما دخترها وسط این جمع در حال قدم زدن بودیم و هیچ خیال نداشتیم قدم‌هایمان را تند کنیم. این بازار در واقع همان کوچه‌های اطراف حرم حضرت زینب بود که هر روز در آن قدم می‌زدیم و از کنارش می‌گذشتیم، اما هیچ وقت تابلوی بزرگ سردرش را فراموش نمی‌کنم؛ روی بنری آبی با فونتی بزرگ نوشته بودند: بهمن. مغازه‌ها فقط و فقط چادرنماز گلدار می‌فروختند و اسباب بازی‌های پلاستیکی چینی. کوچه‌های آن بخش از دمشق، چنان تاریک و پر‌دست‌انداز بود که زمین از آب‌های باقی مانده خانه‌های مردم که بیرون ریخته می‌شد گل شده بود و حتی قدم زدن سخت بود. مغازه‌دارها، بدون اینکه یک کلمه فارسی حرف بزنند همینطور کلافه بیرون مغازه‌ها نشسته بودند و قلیان می‌کشیدند. غیر از چادر نماز، توی کوچه‌پسکوچه‌های بازار بهمن لباس بچگانه زیاد می‌فروختند و عطاری و گیم‌نت هم زیاد بود. گیم نت به خاطر اینکه مردم عادی توی خانه‌هایشان برق نداشتند و بچه‌ها برای بازی کردن و وقت گذراندن مجبور بودند توی این مغازه‌ها صف بکشند و به نوبت برای چند دقیقه روی یکی از آن صندلی‌های پلاستیکی بنشینند و بروند توی خیال بازی… .

صباح می‌گفت: مردم اینجا کمتر دکتر میرن و اگر مریض شدن اصلا سراغ داروخانه‌ها نمیرن، چون خیلی وقته که داروهاشون تموم شده. به خاطر این، همه میان عطاری و این آقا… ببین، ببین، همون کوتوله‌هه رو می‌گم، یه نسخه‌هایی می‌پیچه برای مردم که بیا و ببین. حتی یه سریالم بازی کرده به خاطر قیافه‌اش… .

مغازه مرد، مغازه‌ای دو‌دهنه، با درهای لنگه ای چوبی و کیسه های بزرگ و کوچک گیاه‌های دارویی بود. مرد کوتوله خاک گرفته‌ای از پشت دخل کوتاهش به ما که از روبه‌رو نگاهش می‌کردیم با بی‌حوصلگی نگاه کرد و از در طرف کوچه زد بیرون و خودش را مشغول گشتن توی کیسه نشان داد. لابد مثل ما زیاد دیده بود، چون بلافاصله بعد از اینکه رد شدیم، آمد و نشست پشت دخل و همینطور به مردم توی کوچه نگاه کرد.

صباح ما را برد توی عطر‌فروشی و برای هرکدام‌مان عطری خرید. دخترها خوشحال و خواب‌آلود، با پاکت‌های عطر توی دستشان و خیره به مغازه‌های مرغ سوخاری و فلافل که در دو طرف خیابان رو به خانه قرار داشت یواش یواش به طرف خانه آمدند. پسر‌عمه که اسمش علی بود به عنوان راهنما دنبال ما آمده بود و حالا کمی جلوتر از من و مریم قدم می‌زد و از ترس اینکه با ما چشم تو چشم شود اصلا برنمی‌گشت.

من با دقت به پشت سر علی گفتم: مریم این پس سرش چقدر شبیه داداشای توئه… .

و مریم با صدای بلند گفت: نگاه کن، حتی مدل راه رفتنش شبیه محمد و حسینه… حتی گوشاش که برگشتن… .

گفتم: به نظرت اینم میره تو جنگ یا اینکه مثل داداشش میاد ایران تا درس بخونه؟

همین لحظه علی برگشت و به ما دوتا نگاهی انداخت و بعد سریع قدم‌هایش را تند‌تر کرد تا جلو بیفتد. مریم گفت: این با ایرانیا خیلی می‌گرده… شاید الان می‌فهمه ما داریم چی می‌گیم…. وای… .

و سرخ شد و صورتش را بین دست‌هایش مخفی کرد. شب رفتیم خانه فاطمه؛ دختر وسطی عمه‌زهره. آنجا برق داشت و تلویزیون و پنکه روشن بود. زن‌ها نشسته بودند روی زمین سرد و توی لیوان‌های بلند نوشابه نارنجی و شیرینی‌های خانگی می‌خوردند. من هم همان‌جا روی تشک نرمی نشسته بودم و پسر کوچک فاطمه را تماشا می‌کردم که چطور روی گاو پلاستیکی سبزی نشسته بود و دائم بالا و پایین می‌پرید. بچه‌های کوچک دیگر هم اسباب‌بازی به دست آمدند توی اتاق و نشستند روی پای مادرشان. به خودم گفتم:آخ! یه روزایی منم همینطور لم می‌دادم روی دامن مامان و خنک می‌شدم …. اون وقتا اونقدر دورن که انگار هیچ وقت اتفاق نیفتادن… تازه، اگه منم یه دختر سوریه‌ای بودم، الان باید بچه‌های اینقدری داشتم و روی پاهام می‌خوابیدن و هی داد و قال می‌کردن که مامان… .

 همین وقت پسر کوچولوی فاطمه، بچه نهله را زد و گریه کردن شروع شد… بچه‌ها به ترتیب و بدون هیچ دلیلی گریه می‌کردند و ساکت هم نمی‌شدند… مادرها انگار که چیزی عادی‌ اتفاق افتاده باشد همین‌طور به حرف زدنشان ادامه می‌دادند و توی همین گریه کردن ها و ساکت نشدن‌ها، برق‌ها رفت و چند نفر رفتند تا ببینند مشکل از کجاست؟

من رفتم توی اتاق روبه‌رویی که فاطمه و دو بچه دیگر آنجا کنار میز فوتبال‌دستی منتظر ایستاده بودند تا برق بیاید. اتاق پر بود از اسباب بازی و لباس‌های بچه، که خیلی مرتب و تمیز تا سقف چیده شده بود. من نشسته بودم روی تخت یکی از بچه‌ها و دائم به این فکر می‌کردم که این دختر که اینجا ایستاده اسمش چه بود؟ این پسر احتمالا برادرشه و اون کوچیکتره هم بچه آخری باید باشه… .

داشتم توی ذهنم آدم‌ها را دسته بندی می‌کردم و بچه‌ها را توی دسته‌های درست می‌گذاشتم، حالا دیگر برق آمده بود و می‌توانستم تمام جزییات صورت و ویژگی‌های بچه‌ها را ببینم. آنها با داد و فریاد دوباره فوتبال‌دستی را به کار انداختند و بازی شروع شد. من روی یکی از تخت‌هایی که گوشه دیوار بود خوابیدم و به خودم گفتم: این آخرین باریه که این بچه ها رو می‌بینم، چون حتی اگه باز هم ببینمشون اینقدر بزرگ شدن که دیگه این شکلی نیستن… .

آخر شب قرار بود برویم نبل و من چنان خسته بودم که همان‌جا خوابم برد. اصلا دیگر فکر این نبودم که اینترنت را وصل کنم و سراغ کارهایم را بگیرم؛ من توی دنیای دیگری بودم که هیچ کدام از این حرف‌ها معنی نداشت.

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *