خانه / روایت / به باغ همسفران

به باغ همسفران

هر راوی‌ای در دلش قصه ای دارد،

 آنقدر جاندار، زنده و  سنگین

که هربار در مصاف نوشتنش، می بازد …

زیر درخت توت نشسته‌ام و تند تند دارم سوره ملک را می‌خوانم. نمی‌دانم کجا شنیده‌ام این جور وقت‌ها باید ملک خواند. زن‌عمو مثل همیشه تند و فرز می‌آید کنارم و می‌گوید: «دارن می شورنش، پاشو برو ببین. ترس که نداره، انگار آروم خوابیده، تازه با موهای شونه کرده و مرتب!» عمه با دست کنارش می‌زند و می‌گوید: «ولش کن بچه رو. ببینه که چی بشه؟ قربونت عمه نمی‌خوای بری، بدبخت فریده..» و اشک توی چشمهایش جمع می‌شود. زن عمو دوباره می‌گوید: «النگوهاشم درآوردن دادن به اون فامیلشون که بالاسرش بود.» بعد دوباره به غسالخانه برمی‌گردد ببیند چه خبر است. زن‌های همسایۀ فریده اینها این طرف نشسته‌اند. یکی می‌گوید: «فریده خانم از مصیبت دق کرد وگرنه حالا که وقت مردنش نبود. اون از دوتا ازدواجش، اون از فوت آقاش، اون از جوونمرگ شدن داداشش، از بس تودار بود و غم ریخت به جونش دق کرد؛ وگرنه زنِ دسته گل مگه میشه هیچی‌ش نباشه یه دفعه از یه سردرد ساده بمیره؟ اگه این بود که من تا حالا باید هزار بار مرده باشم.» زن دیگری می‌گوید: «طفلک محمدش حالا چه کنه بی ننه بابا.» صدای دیگری می‌گوید: «خدای این بچه هم بزرگه.»

چشمهایم مثل دهانم خشک شده‌اند، دلم به سورۀ ملک گیر نمی‌کند، دست و پا می‌زنم میان بهت خودم و  چشم‌های زنی که روی تخت غسالخانه، آرام خوابیده.

فریده سفیدروی بود و نجیب، آرام حرف می‌زد و حجاب سفت و سختی داشت. بعدِ رفتن عمو، همان گه‌گاهی  که می‌دیدمش، دوستش داشتم. هنوز یکی دوماه مانده بود به دنیا آمدن محمد که عمو رفت، رفتنی که دوازده سال طول کشید تا برگردد.

مامان گفته بود: «من عقد فریده و امیر را یادم هست، عموت اونقدر پاش وایستاد تا بهش رسید، وگرنه همه با اینجوری زن گرفتنش مخالف بودن؛ می‌گفتن تو شهر خودمون این همه دختر، باید بری بیوه‌ی شهید بگیری؟ فریده با دوست صمیمیِ امیر ازدواج کرده بود، چندماه بعد از ازدواج، دامادْ شهید شد. توی جشن عقد، کنار خنچه و کله قند و آینه شمعدون. یه قاب عکس مروارید نشون هم بود. زنها از زیر چادررنگی با انگشت به هم نشون می‌دادن، می‌گفتن این شوهر قبلی‌شه.»

زن عمو، باز از غسالخانه سمت ما می‌آید و می‌گوید: «چشاش بسته نمیشن، این زنه که می‌شوردش میگه مگه خیلی چشم انتظاری کشیده؟» مثل سدی که شکسته باشد اشکهایم می ریزد روی صفحۀ باز سوره ملک، زن عمو کتاب را از روی زانوهایم برمی دارد و می‌گوید بده من بخونم، تو قرآن‌خون نیستی.

فریده می‌گفت امیر گفته اگر پسر شد اسمش را بگذاریم محمد، اگر دختر شد مرضیه. عکسش را توی آن جاکلیدی های قدیمی گذاشته بود لای اسباب بازی‌های محمد، که وقتی برگشت بچه قیافه‌اش را بشناسد. خب کنار خبرهای بد، خبرهای امیدبخش هم می‌رسید، اسمش را از رادیو عراق شنیده بودند، یا یک عکس سیاه و سفیدِ بی‌کیفیت از اردوگاه اسرای جنگی به دست مان رسیده بود که کمی شبیه او می‌زد. من وقت رفتنش چهارساله بودم و ازش فقط تصویر یک عموی شوخ و مهربان و قشنگ توی ذهنم مانده، و این که همۀ این سالها همه به هرجا که دست شان می رسید چنگ می انداختند برای گرفتن خبری ازش. شده بود رؤیای زیبا و غمگین کودکی‌ام. از دل فریده‌ی آرام و بی هیاهو اما چه کسی خبر داشت؟

قبرستان کوچک است، آن طرفْ صدای کندن قبر می‌آید و این طرف محمد، روی دست دایی‌هایش از حال رفته است. مامانی شعرهای پرسوز و من درآوردیِ محلی می خواند و گریه می‌کند، قصۀ امیر را هزار بار برای کودکی مان تعریف کرده، شب‌ها که توی ایوان کنارش می‌خوابیدم، همانجور که بوی بوته‌های بزرگ گل سرخ می‌آمد و پاهای لاغرم را زیر پتو جمع می‌کردم تا خنکای نیمه‌شب تابستان مورمورشان نکند، همان‌طور که بوی دهان مامانی می‌پیچید توی دماغم و بدم نمیامد ازش، این قصه را از بر شده بودم: خدا به عموی پدرم  فقط یک بچه داده بوده، زن و شوهر همیشه خرده اختلاف‌هایی با هم داشتند که به قهرهای طولانی منجر می‌شده، قهرِ آخر سه سال طول می‌کشد، زن عموی پدر به ولایت خودشان رفته بوده و وقتی شصتش خبردار می‌شود که شوهرش زن گرفته و آن زن باردار است سوار قاطر می‌شود و برمی‌گردد، حکم میکند که زن را باید طلاق بدهی. بچه همین امیر قصه‌ی ماست، که از مادرش جدا می شود و به عنوان پادوی آن خانهْ بزرگ می‌شود، مامانی این پسر برادرشوهر را مثل جوجه‌ای مظلوم میان شش تا پسر خودش جا می‌دهد و در عالم همسایگی، دور از چشم برادرشوهر و جاری، بهش رسیدگی می‌کند، از غذا و حمام و درس و مشق تا چرب کردن دست‌های تاول زده و دوختن درز لباس‌های کهنه‌اش. اینجای قصه را دوست داشتم که یک قطره اشک از گوشۀ چروک خوردۀ چشمش می‌چکید و می‌گفت: « امیر بچه‌ م مظلوم، اما مثل ماه بید. به قرآن اگه بِرام با شیش تا پسر خودُم فرخ داشت، نداشت.»

مامان می‌گفت بعضی‌ها را خدا از اول برای خودش انتخاب می‌کند، اینهایی که زیاد سختی می‌کشند، آن آخر کار عوضش یک چیز خوبی بهشان می‌دهد، عموت اینجوری بود، پاسدار شد، چندین بار با میل خودش رفت جبهه و هرکس منعش کرد حریفش نشد. اصلا دنبال این بود که شهید بشود.

نفهمیدم بالاخره آن چشم های منتظر بسته شدند یا نه، اما فریده را آوردند توی قطعۀ شهدا، همان جا که سه سال پیشش قدری استخوان و کمی موی مشکی را خاک کرده بودیم. پیکرش را گذاشتند میان قبر دو همسر شهیدش و من زیر یک باران تند، اولین نماز میت‌ام را خواندم.

چند سال بعد، وصیت نامه عمو را پیدا کردم که کمی قبل از کربلای پنج نوشته بود. از فریده خیلی عذر خواسته بود به خاطر تنها گذاشتنش، گفته بود عوضش تو همسر دوشهید می‌شوی و ان شاءلله به زودی به ما می‌پیوندی. وصیت‌نامه‌اش لبریز از شعر بود، نوشته بود خدایا تا کی در بیابان ها و صحراها دنبال شهادتْ سرگردان باشم، کی باشد که تو قبولم کنی؟ بعد این شعر قادر طهماسبی را: امید سرزده‌ی من خدای من تا چند / ز خمسرای شهادت خمار برگردد..

حالا هم عمو از آن شهید معروف‌ها نیست، نه کسی هست که یادگاری‌هایش را نگه داشته باشد، نه کسی را دارد که خاطره‌هایش را جمع کرده باشد. حتی توی سایت بنیاد شهید هم جلوی بیشتر مشخصاتش نوشته‌اند «نامعلوم».  من خیلی وقت‌ها یاد چشم‌های نیمه‌باز و منتظر فریده می‌افتم و فکر می‌کنم اگر او بود وقتی روی «زندگی نامۀ شهید» کلیک می‌کردیم این پیغام نمی‌آمد که : «با عرض پوزش زندگی نامه‌ای از این شهید در دست نیست».

یک دیدگاه

  1. چقدر مظلوم
    نویسنده باس زندگینامۀ این شهید رو بنویسه. به نظرم روی گردنشه که بنویسه

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *