خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم(۸)

وقتی ما زنده بودیم(۸)

قسمت هشتم: سنگ‌ها، ستون‌ها و شیشه‌ها

کوچه… وقتی می‌نویسم کوچه، منظورم راه‌هایی تنگ و باریک و پر از آفتاب نیست که آدم معمولا دلش می‌خواهد، تویش بدود تا سریع‌تر به خانه‌اش برسد. منظورم، راهی است که دو طرفش خانه‌هایی با بالکن‌های بزرگ و پر از صدای مردمی که بی‌خیال آدم‌های توی کوچه دارند با هم حرف می‌زنند، است؛ کوچه‌هایی با دیوارهای راه‌راه سنگی که یک ردیف سنگ‌های سفید و ردیف بعدی با رنگ‌های سیاه از هم جدا شده‌اند. از طرفی دیوار این کوچه‌ها آنقدر بلند و طولانی‌اند که سایه‌هایشان تمام راه را پر کرده‌است. هر چند قدم که می‌روی، بچه‌های کوچکی را می‌بینی که جلوی در خانه‌ها نشسته‌اند و نان می‌خورند. حتی دو پسر جوان را دیدم که روی پله اول خانه‌شان نشسته‌بودند و گرم حرف زدن، قهوه می‌خوردند و سیگار می‌کشیدند. صدای خندیدن و حرف زدن  و بوی سیگار معطر از تمام بالکن ها و پنجره ها می‌آمد، بعد از این کوچه‌ها، مغازه‌هایی با درهای دو‌‌لنگه چوبی وجود داشت که پشت پنجره‌هایش ظرف‌های بزرگ شیرینی عربی به ترتیب و منظم گذاشته شده بود. صدای موسیقی عربی، از مغازه آب‌میوه فروشی‌ای که چند پله بالاتر از بقیه مغازه‌ها بود می‌آمد و من را یاد خانه‌ام در ایران می‌انداخت. من سال‌ها این آهنگ را گوش داده بودم و فکر می‌کردم فقط منم که شعرهای نزار قبانی را دوست دارم. به خودم گفتم: چه توقعی داری!این ادبیات عربی است و همه این مردم عرب‌اند! در تمام طول مسیر، مردهایی با لباس‌های نظامی و تفنگ به دست راه می‌رفتند و گاهی توی کیف‌هایمان را نگاه می‌کردند، اما در برابر قدم زدن و رفتن توی آن مسیر قدیمی هیچ اهمیتی نداشت. در انتهای این مسیر، سر نبش‌، در چوبی هلالی شکلی شبیه در بازار اما نه به آن بزرگی قرار داشت که با پرده‌ای ضخیم از کوچه جدا می‌شد. نظامی‌ها از همه طرف کوچه را بسته بودند و یکی‌یکی به آدم‌ها اجازه عبور ‌دادند. اول راه، قبل از ورود توی سبدی بزرگ شنل‌های بلند سیاه و کلاه‌های نوک تیز روی هم گذاشته شده بود برای اینکه زن‌هایی که حجاب نداشتند بپوشند و وارد شوند. در همین وقت چند دختر جوان، با همین شنل‌های بلند سیاه از در خارج شدند و از خودشان جلوی در عکس گرفتند.

بعد از پرده کلفت مخمل که جلوی در را پوشانده بود، دیواری شیشه‌ای وجود داشت که حرکت زن‌ها را از مردها جدا می‌کرد. بعد باید کیف‌ها و کفش‌ها را تحویل می‌دادیم به دخترهای جوانی که چادرهای ایرانی پوشیده بودند. من کمی فارسی حرف زدم اما آنها به عربی جواب دادند و سریع سراغ نفر بعدی رفتند. می‌گفتند خیلی سال قبل، حتی قبل از جنگ خانواده‌های افغان به خاطر حرم‌های شیعه به سوریه آمده‌اند و خادم شده‌اند و بعد، این مدل کارها نسل به نسل بین دخترها و پسرهای افغانی ادامه داشته. هم اینجا و هم توی حرم حضرت زینب افغانی‌های زیادی را دیدم که این کار را می‌کردند، اما نمی‌دانم چرا هیچ وقت نمی‌خواستند با بقیه فارسی حرف بزنند. چادر سر کردن به روش ایرانی‌ها، چون من غیر از این دخترها زنی را ندیدم که حتی چادر عربی سر کند چه برسد به چادرهای ایرانی و مدل صورت و چشم‌های مخصوص افغان‌ها، حتی عربی حرف زدن بدون لهجه‌شان آدم را مطمئن می‌کرد که آنها با بقیه متفاوت‌اند و البته خودشان دوست ندارند این تفاوت روشن شود. بعد از راهروی شیشه‌ای، سالنی پر از فرش قرار داشت که از طرفی به حیاط راه داشت و از وسط هم مسیری شیشه ای به زیر‌زمین داشت. همه چیز در ابعادی کوچک و ظریف بود، انگار قبل از اینکه وارد شویم می‌دانستیم اینجا قبر دختر کوچکی است که مقدس و پاکیزه نگهداشته شده است. تمام طاق‌های دایره‌ای، ستون‌های سنگی، حوض مرمری وسط حیاط، حتی خود حیاط آنقدر کوچک و ظریف بود که انگار برای دختر بچه‌ای طراحی شده. همه این مسیرها چنان خلوت و بدون جنبنده‌ای بود که انگار جز ما کسی آنجا نبود. کنار ضریح، چند زن خادم در حال جارو کشیدن و چند بچه کوچک در حال ور‌رفتن با جعبه مهر‌ها بودند و البته مادرهایشان که داشتند نماز می‌خواندند. در همین هنگام مردی به طرف دیوار کوتاه مرمری بین زن‌ها و مردها نزدیک شد و داد زد: وقت تمومه. بیرون… بیرون… و بلافاصله بعد از داد زدن او، چراغ‌ها را به ترتیب خاموش کردند و مثل زنگ اخطار همه چیز توی تاریکی مطلق فرورفت. فقط صدای مرد عصبانی می‌آمد که می‌خواست قبل از بیرون کردن ما گلویش را با فریاد زدن پاره کند. عالیه خانم، و زن‌های دیگر با تعجب به مرد نگاه می‌کردند و منتظر بودند که داد و هوار مرد تمام شود، آنها خیلی بیشتر از مرد حوصله نشستن توی تاریکی و گوش ندادن به حرف‌های او را داشتند. من که از شدت گرما روی کف مرمری نشسته بودم و تکیه داده بودم به ستون باریک، اصلا نگاهش نمی‌کردم، در همین وقت چراغ‌ها به تدریج روشن شد و مرد جوان بالاخره دید دارد سر چه آدم‌هایی داد می‌زند، اما همین باعث شد که او بیشتر عصبانی شود. او خیره به من بالا و پایین می‌پرید و داد‌و‌هوار می‌کرد، و من نگاهم را از او دزدیده بودم و به بچه‌هایی که بی‌خیال همه چیز‌، آویزان ضریح شده بودند و منتظر بودند تا مادرهایشان از آنها  عکس بگیرد نگاه می‌کردم. بقیه زن‌ها از این فرصت استفاده کرده و پشت ستون‌ها دور از دید مرد، تند‌تند نماز می‌خواندند. مرد واقعا داشت دیوانه می‌شد. عالیه خانم که منتظر مریم بود تا نمازش تمام شود، همین‌طور با مرد حرف می‌زد تا شاید آرام شود. بالاخره بعد از اینکه نماز مریم تمام شد بیرون آمدیم و جلوی آب‌نمای کوچکی که وسط حیاط بود عکس گرفتیم. دوباره مسیر را برگشتیم و رفتیم توی بازار. آنجا بستنی‌فروشی دو طبقه‌ای وجود داشت که خیلی بزرگ و شلوغ بود. در تمام طول مغازه، مردهای بستنی‌ساز پشت میزهایشان که بالاتر از جمعیت بود ایستاده بودند و به ترتیب کار می‌کردند؛ مثلا نفر اول شیر و یخ را توی دستگاه می‌ریخت و نفر بعدی بستنی‌ها را مثل خمیر نانوایی پهن می‌کرد و بعدی وسطش را پر از پسته می‌کرد و مثل رول دوباره لوله می‌کرد و با ساطور بزرگش به اندازه های خیلی بزرگ می‌برید و می‌گذاشت توی کاسه، و این کل ماجرا نبود، پسرهای کوچک وظیفه داشتند که مواد اولیه را  تند‌تند از توی زیر‌زمین بیرون بیاورند و از بین مردمی که کیپ‌در‌کیپ ایستاده‌اند و منتظر گرفتن سفارششان هستند به دست مردهای بستنی‌ساز برسانند. جلوی چشمم حداقل ده بشکه اندازه قد خود پسر بچه‌ها مغز پسته و شیر و آب از منبع بیرون آمد  و به دست مردها رسید.

غیر از اینها، خود مغازه بستنی ‌فروشی عجیب بود. این مسیر که کف چوبی و سقف بلندی داشت، شامل سه سطح بود؛ قسمت اول که همکف بود، همان مسیر بستنی‌سازها و دو ردیف میزهای خیلی طولانی بود، بعد از آن با چند پله، طبقه دیگری شروع می‌شد که بخشی از این طبقه، سقف داشت با دیوارهایی که همه جایش پر از تابلو‌های آدم‌های معروف و مصاحبه روزنامه‌ها با صاحب بستنی‌فروشی بود. روی قسمتی از دیوارها هم آینه‌های بزرگی گذاشته بودند که نور را انعکاس می‌داد و لازم نبود در طول روز برق روشن کنند و قسمت بعدی هم حیاط بود. برای اینکه آفتاب به سر مردم نتابد سقف حیاط را  با برگ‌های  پلاستیکی درخت انگور که انگار توی فصل پاییز نارنجی شده و همین طور نارنجی مانده بودند‌، پوشانده بودند و نور گرمی تمام فضا را پر کرده بود.  پنکه‌های سقفی، پنکه‌های زمینی و کولرهای آبی هیچ کدام آنقدر زور و قدرت نداشتند که فضا را خنک کنند و فقط امید به خوردن همان بستنی‌ها باعث نشستن توی آن گرما می‌شد. هرجا صندلی گذاشته بودند، مردم نشسته بودند و تعداد زیادی از آنها ایستاده منتظر بودند تا صندلی‌ها خالی شود. زن جوانی که حتما معلم بود بچه‌های کلاسش را آورده بود  تا بستنی بخورند. بنابراین صدا به صدا نمی‌رسید.خانواده‌های دمشقی، خیلی خوشحال و خندان با بچه‌های کوچکشان، که تمام سطح میز نشسته یا خوابیده بودند، نشسته بودند و مثل ما منتظر بستنی بودند. در همین وقت مردی کوتاه‌قد با سینی‌ای بسیار بزرگ از در تو آمد وکاسه‌های بزرگ بستنی را جلوی همه گرفت. قالب‌های سفید بستنی غرق در پسته، هنوز نرسیده به دستمان آب شده بودند و  همینطور شره می‌کردند روی لباس‌هایمان. مردمی که مثل ما تازه به دمشق پا گذاشته بودند، با صورت‌های گر‌گرفته از گرما و پوست‌های عرق کرده‌شان،‌کاسه‌های بستنی را سرمی‌کشیدند و منتظر دومی می‌ماندند، بنابراین هیچ وقت نوبت آدم‌های ایستاده نمی‌شد که بنشینند. اما مرد کوتاه‌قد، با سینی‌ای که روی سرش گرفته بود به همه اعلام کرد هرکس فقط می‌تواند یک بستنی بخورد و بعد جایش را به نفر بعدی بدهد، بنابراین وقتی بیرون آمدیم زن‌ها و مردهای زیادی را دیدیم که همینطور بستنی در دست طول بازار را راه می‌رفتند و دائم خامه روی بستنی‌شان را لیس می‌زدند اما باز دوباره برمی‌گشتند و سفارش می‌دادند. خدا می‌داند توی آن گرما هر آدم چندبار این کار را تکرار کرده بود! وقتی می‌گویند اشتهای عربی یعنی همین!

بعد از اینکه بیرون آمدیم، میدان را کمی پایین تر رفتیم تا شوهرعمه ماشینش را از جایی که پارک کرده بود بیاورد. توی سایه، مردم داشتند از مردی که توی دیگی بزرگ بلال می‌پخت، بلال آب پز می‌خریدند. تمام آن خیابان پر از مغازه‌های قدیمی‌ای بود که چیزهای عتیقه می‌فروختند. همان نزدیک، مغازه ساعت‌فروشی‌ای بود که ویترینش پر از ساعت‌های مچی نقره بود. تمام ویترین آنقدر آفتاب خورده و خاک گرفته بود که انگار سال‌ها کسی به ترتیب‌شان دست نزده و خاکشان را پاک نکرده است. مردی با موهای سفید و لباسی خاکستری، پشت دخل نشسته بود و با مرد دیگری که دقیقا مثل خودش بود حرف می‌زد، تمام این تصویرها توی سرم جرقه ای زد و بلند گفتم: سوریه ی واقعی… .

مریم که کنار دستم ایستاده بود گفت: تو خوشت می‌آد از این چیزا؟

گفتم: اگر پول داشتم حتما می‌رفتم تو و تمام این ساعت‌ها را یکی یکی نگاه می‌کردم و… .

شوهر‌عمه با تاکسی زردش رسیده و منتظر ما بود، همه سوار شدیم و پنجره‌ها را پایین دادیم، حتی سر ظهر به آن گرمی باد خنکی می‌آمد‌، جوری که نفس کشیدن راحت می‌شد.

شوهر‌عمه این بار از مسیر دیگری ما را برد. توی راه از کوچه‌های باریک سقف‌دارگذشتیم و دمشق قدیم را دیدیم. آن وقت ظهر، جز هندوانه‌فروشی که سوار موتور سه‌چرخه بود و داد می‌زد: جبس! جبس! جبس… هیچ کس توی خیابان نبود. مغازه‌های کباب فروشی و شاورما توی مسیر زیاد بود و چند نفری آنجا منتظر غذا بودند، جز این فقط ما بودیم که توی آن تاکسی زرد‌رنگ از کوچه‌های باریک می‌گذشتیم و از گرما هم نمی‌ترسیدیم.

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *