خانه / الفیا / رنج

رنج

آنا ویستون دونالدسون*

پاییزی که گذشت دانشگاهی به یک نشست ادبی برای سخنرانی دعوتم کرد، تا از کتابم بگویم و از وبلاگ. برای دانشجوها از روایت گفتم. از بیرون کشیدن هزار هزار قصه‌ی تاریک و روشن از اعماق‌ قلبم، هزارتوی وجودم و تمام وجودم. برایشان از معنایی که آیه‌ی «من همراه قلب‌های شکسته‌ام» درزندگی‌ا‌م دارد، گفتم. از قلب شکسته‌ام. از خدایی که همراه این قلب است. چند روز پیش دانشجویی که در همان نشست کتاب «پرنده‌ی کمیاب»** را خریده و خوانده‌بود به دیدنم آمد و مهمانم شد. در تعطیلات تابستانی‌اش خواندن کتاب را شروع کرده‌‌بود. در کناره‌ی امن رود «هادسون» که نشسته بوده، رسیده‌است به آنجایی که گفته‌ام چطور زاغ‌های کبود برای خانواده‌ام نشانه‌ای هستند که بدانیم در غصه‌ی از دست دادن پسرم تنها نیستیم. که زندگی، حیات و بودن ما، معنای بالاتری دارد از آن چیزی که اینجا روی زمین تجربه‌اش می‌کنیم.
زاغ‌های کبود، پرنده‌های موردعلاقه‌ی پسرم بودند و خواندن هرروزه‌ی هرکدامشان خیالمان را راحت می‌کند که «پرنده‌ی کمیاب» ما در بهشت حالش از خوب هم خوب‌تر است.
مهمانم می‌گفت که درست وقتی اینجای کتاب را می‌خوانده، زاغ کبودی روبرویش به زمین می‌نشیند و یادآوری‌اش می‌کند که او هم در کشاکش زندگی‌اش تنها نیست.
شاید اصلا موقعی که کتاب را می‌خوانده، توجهش به پرنده جلب نشده‌باشد؛ اما ناخودآگاه بخشی از قصه‌ی من به قصه‌اش سرریز می‌شود، زاغ‌های کبود نشانه‌ی زندگی او هم می‌شوند. یک جور نماد دلگرمی.

من خوب می‌دانم که قصه‌ی مرگ جگرگوشه‌ام نه تنها شیرین نیست بلکه تلخ و ترسناک است. اما خوشحالم که روایتش می‌کنم چرا که معتقدم روایتش راهی است از من به دیگری. ازانسان به انسان. حالا دیگر به چشم دیده‌ام که چطور روایتم کسی را که هرگز از قبل نمی‌شناختم دلگرم کرد.
روایت رنج‌های ما می‌تواند الهام‌بخش باشد. دلی را گرم کند. قلبی را سرشار و همراه ما کند. تجربه‌ها و دانسته‌هایی را  که در وجودمان رسوب کرده بیرون بکشد و کسی را به کاری وادارد. سرنوشتی را عوض کند. گره‌ای را باز کند و البته که حالمان را عوض‌ کند و حتی غمگین‌ترمان کند.

می‌شود همه‌ی درها را به روی خودمان ببندیم و بگوییم که بیشتر از این نمی‌خواهیم از رنج‌ها و شوربختی‌ها بدانیم. می‌شود در گوش‌هایمان را محکم بگیریم و با خودمان قرارداد کنیم که: «فقط چیزهایی که به خودم و خانواده‌ام مربوط می‌شوند مهم‌اند» می‌شود در انکار باشیم و همه چیز را پس بزنیم. درد را به رسمیت نشناسیم. نژادپرستی را، ظلم را، بی‌عدالتی را و مرگ را. مگر در وقت‌هایی که کارد هرکدام از اینها به استخوانمان رسیده باشد.
خوشی بزرگی‌ست که آدم بتواند اینطور زندگی کند و با سرخوشی همه‌ی توانش برای پناه و پشت‌گرمی بودن را پشت دیوارها بگذارد و قصه‌اش را از دیگران جدا کند. اما گمان نمی‌کنم این، آن چیزی باشد که قرار بود باشیم. که ازمان انتظار می‌رود باشیم. رنج تو باید رنج من باشد. روایت تو، روایت من. قصه‌ی تو، قصه‌ی من.

شاید وقتی خدا می‌گوید که من همراه قلب‌های شکسته‌ام و جان‌هایی را نجات می‌دهم که روحشان زخمی شده؛ یعنی گاهی همین خود ما راهی هستیم برای گشایش و نجات همدیگر. با رفتن و پیدا کردن قلب‌های شکسته، با همراه شدن با این قلب‌ها، با قدم گذاشتن به جان زندگی دیگری، با راه دادن دیگری به جان زندگی‌مان، با اینکه بگذاریم خدا از ما در دستگاه عشق و رحمتش استفاده کند.
اما وقتی انتخاب‌مان این است که درد را ندید بگیریم، از کنار رنج‌هایمان عبور کنیم، واقعیت را انکار کنیم و از روایت و قصه‌های همدیگر فرار کنیم، همدیگر را نجات نداده‌ایم.با هیچ قلب شکسته‌ای همراه نشده‌ایم.
می‌شود در بیخیالی و سرخوشی این فکر که: «این‌ها که مشکل من نیست و به من ربطی ندارد» دنبال زندگی‌مان را بگیریم و سکوت کنیم و شریک جرم غم‌های همدیگر شویم. اما من می‌گویم سکوت‌مان را بشکنیم، قصه‌مان را بنویسیم. این قصه‌ها روایت زندگی ماست. ما با همین‌ روایت‌ها زنده‌ایم.

* آنا ویستون-دونالدسون بلاگر معروف امریکایی‌ ساکن واشنگتن است که با وبلاگ «یک وجب خاکستری» شناخته می‌شود. او حدود شش سال پیش در حادثه‌ای غریب و ناگهانی، پسر خود را از دست داد و به سوگی همیشگی نشست. سوگی که‌ به گفته‌ی خود او رابطه‌اش را با خدا تغییر داد. این داغ، نگاه آنا را به زندگی عوض کرد و ما امروز او را بعنوان زنی می‌شناسیم که عمق اندوه را درک کرده، به امید رسیده و بهتر از هرکسی هسته‌ی اندوه را به روشنی روایت می‌کند. کتاب «پرنده‌ی کمیاب» روایت آنا از رنج عشق و فقدان است. کتابی که در لیست پرفروش‌‌ترین‌های نیویورک‌تایمز به چشم می‌خورد. نام این کتاب برگرفته از زاغ‌های کبودی است که پرنده‌های مورد علاقه‌ی جک، پسر آنا بوده‌اند.

**پسر نویسنده دچار نوعی از اختلال اضطراب بوده‌است و به همین علت نویسنده از او با نام پرنده‌ی کمیاب یاد می‌کند.

همچنین ببینید

کروموزوم اضافه به روایت دیگران

بار روایت سندروم داون روی دوش مادرهاست. مادرها از همه‌چیز فرزند چهل وهفت کروموزومی‌شان می‌نویسند …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *