خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات(۲)

جان خرابات(۲)

خاطره نگاری از «احمد عزیزی»

نخستین شب دیدار و آشنایی من و احمد چنان پیوندی میان ما ایجاد کرد که علی‌رغم تفاوت-هایمان (تفاوت‌هایی که هیچ‌یک از ما هیچ‌گاه سعی در پنهان کردنشان از خود ودیگران نداشتیم)، هیچ‌گاه گسسته نشد.آن شب را تا صبح بیدار ماندیم و صبح احمد را با خود به یکی از جگرکی-های کوچه پس کوچه‌های لاله‌زار بردم که پاتوق تنهایی من بود.نه‌تنها آن شب و آن بامداد، که تا سال‌ها احمد تنها کسی بود که چون زبان می‌گشود، بی‌اختیار گوش می‌شدم. احمد به همان لطافتی سخن می‌گفت که شعر و شطح.بعد از صبحانه او را در لاله‌زار و توپخانه گرداندم و ناصرخسرو و بعد برگشتیم به روزنامه.به نزد سردبیر رفتیم و من یکی دو کلمه گفتم و برگشتم پشت میزم که دوباره سردبیر مرا خواست و احمد را به من سپرد وقرار شد در سرویس فرهنگی_ادبی مشغول به کار باشد. دبیر سرویس«حمید گروگان» بود و همکاران «احمد شجاعیان» که بیشترین کارش نهی از منکر بود. «ناصر صاحب خلق» که گاهی مقالات فلسفی می‌نوشت واز شاگردان «علامه جعفری» بود. «سید مهدی شجاعی» که قصه می‌نوشت. «سید‌حبیب‌الله لزگی» که نقد تئاتر می-نوشت. «اکبرخلیلی» قصه‌نویس بود و «محمدعلی محمدی»، ضمن همکاری در عرصه‌ی تئاتر و شعر و نقد، بیشتر سرش به سیاست و گفتگو با بزرگان گرم بود و با سرویس‌های دیگر روزنامه همکاری می‌کرد. «مرتضی سرهنگی» مسئول روابط عمومی بود اما اولین داستان‌های بعد از انقلاب را او نوشت،گاهی هم شعر نیمایی و سپید می‌گفت.البته این دوستان در کار یکدیگر مداخله هم می-کردند واز یکدیگر کمک هم می‌گرفتند.تا یادم نرفته«قاسمعلی فراست» را هم اضافه کنم که اوایل گزارش می‌نوشت و بعد افتاد به قصه‌نویسی. «سهراب هادی» صفحه‌بند وگرافیست بود و «جعفر نجیبی» طراح و کاریکاتوریست که اغلب اوقات با حمید گروگان دعوایشان می‌شد وآبشان ابدا به یک جو نمی‌رفت.گروگان جدی و مرتب و منظم و مقرارتی بود و نجیبی شوخ و گستاخ و بی‌خیال که مقررات به خرجش نمی‌رفت.ما هم سعی می‌کردیم در کشاکش این دو کاری کنیم که جر و جدل‌ها به مصالحه بینجامد.با آمدن احمد کفه‌ی بی‌نظمی و شلوغ‌بازی سنگین‌تر شد.همان روزهای نخست، احمد علاوه بر هنر شاعری، نبوغ خود را در نوشتن مقالات سیاسی وایدئولوژیک ثابت کرد ورسما جای سردبیر و معاون سردبیر را گرفت و شد «عزیز ببه» و هیچ‌کس حق نداشت به او بگوید بالای چشمت ابروست و بی‌شک وشبهه اگر ریزه میزه و به قول خودش «جمالی» نبود، از دست به یقه شدن هم پروایی نداشت.البته دوستی و همدلی وهمراهی ما به قرار همان دیدار نخست بود و بلکه بیشتر هم شده بود. برای این‌که اولا دیگران با شلوغ‌بازی و بی‌ملاحظگی احمد کنار نمی‌آمدند، ثانیا سادگی و بی‌تکلفی عشایری او را برنمی‌تافتند.احمد سراپا آینه بود وآینگی می‌کرد ولی نکته‌سنجی و ظرافت و حاضرجوابی وی در عالم ادب مرسوم پایتخت، گستاخی به حساب می‌آمد.احمد بی‌ملاحظه، با صغیر و کبیر شوخی می‌کرد و سر بسر آن‌ها می‌گذاشت و در این میان تنها من بودم که چون خاستگاه روستایی داشتم، با وی همراهی و همدلی داشتم و می‌دانستم که هیچ قصدسوئی ندارد ولی گاهی مرا هم از کوره درمی‌برد.هنگامی که برایم تعریف کرد مثنوی‌خوان خانقاه مرحوم «آقا سید طاهر هاشمی» مجتهد مذهب شافعی و قطب طریقت قادری بوده، توقعم از او بیشتر شد.(احمد با آن‌همه سیگار والخ، الحق موسیقی سنتی و محلی کردی را خوب می‌خواند وبویژه مثنوی را؛حتی همین سال‌های پیش از مرگ مغزی) از احمد پرسیدم: «مرسوم دراویش قادریه این است که در گرماگرم سماع کارهای خارق العاده می‌کنند؛ مثل خنجر وسیخ و شمشیر در بدن فرو کردن.در چنین هنگامه‌ای تو چه می‌کردی؟» با صداقت تمام جواب داد:

«چه می‌کردم؟ از ترس ستون وسط خانقاه را می‌گرفتم و می‌رفتم بالا تا سماع تمام شود.»

این مقال مجال سخن گفتن از آموزه‌های عرفانی احمد نیست.همین‌قدر می‌گویم که پل پیوند دوباره‌ی من با طریقت او بود و حافظه‌ی شگرف و بی‌مانندش که هرچه را خوانده و فراموش کرده بودم، به یادم می‌آورد.حافظه‌ی احمد چنین بود که جزوه یا کتابی را ورق می‌زد و می‌گفت خواندم.گویی با ذهن خود از صفحات عکس می‌گرفت،آن‌گاه هر صفحه‌ای را که می‌خواستید، بامتن وشرح و نقد ارائه می‌داد و هرجا که بود(گاهی زیر میز سردبیر مچاله می‌شد وتند وتند می‌نوشت)، قلم بر کاغذ می‌نهاد و بی‌تامل می‌تاخت(یکی از همین قلم‌اندازی‌هایش هشتادوچند مقاله با عنوان «لیبرالیسم التقاطی» بود که به عنوان سرمقاله‌ی روزنامه چاپ شد). همین حافظه‌ی شگرف بود که موجب می‌شد سردبیر مدام به بنده ودیگران گوشزد کند: «احمد نابغه است.قدرشو بدونید.»

و الحق که خیلی‌ها قدرش را می‌دانستند مگر خود وی که هیچ‌گاه قدر خود را ندانست.

خاطره نگاری های دیگر از همین نویسنده:

جان خرابات (۱)

جان خرابات (۳)

جان خرابات (۴)

همچنین ببینید

جان خرابات(۴)

پیش از این گفته‌ام که احمد عاشق بود و فرشته وش. پس زدیم بر صف …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *