تور

۱۳ شهریور ۹۶ – ساعت ۹ شب

سلام،

می‌نویسم تا فراموش نکنم. این یه جور تمرین برای به خاطر آوردن رویاهاست. یک دفتر کنار تختم گذاشتم. صبح که از خواب بلند می‌شم یا حتی بعضی وقتا که نصف شب از یه کابوس می‌پرم، توی دفترم هر چیزی رو که توی خاطرم مونده می‌نویسم. اولاش فقط یه تصاویر مبهم توی ذهنم می‌موند ولی هر چقدر گذشت، تصویرها و صداها کامل‌تر شدند. چرا توی نوشته‌هام تو را مخاطب قرار می‌دم؟ چون عادت کردم همه چیز رو برای تو تعریف کنم. طول می‌کشه تا این عادت از سرم بیفته.

– تو توی یک شهر دیگه بودی و من اون جا بودم تا تو رو ببینم؛ قرار بود همدیگرو ساعت ۹ شب ببینیم ولی من زودتر رسیده بودم و انگار خجالت می‌کشیدم که زودتر از موعد بیام پیشت. کلمه‌ی درست خجالت نیست، شاید اعتماد به نفس کافی نداشتم؛ خب خودت حسابش رو بکن با اون وضعیتی که دفعه‌ی آخر پیش اومد. به هر حال تصمیم گرفتم توی همون ایستگاه قطار منتظر بمونم، هوا سرد بود و همه جای شهر تیره بود، تمام آدم‌های شهر کلاه سرشون گذاشته بودند و اون رو پایین کشیده بودند طوری که وقتی از کنارم رد می‌شدند، صورت هیچ کدومشون رو نمی‌دیدم. چند بار توی شلوغی ایستگاه قطار بهم تنه زدند و احساس کردم اگر بیشتر اون جا منتظر بمونم، جیبم رو می زنن. این شد که خودم رو سریع انداختم توی اولین غذاخوری نزدیک ایستگاه. غذاخوری کثیفی بود و صاحبش با اخم ازم پرسید که چی می خوام، به هر حال هرچی بود حداقل صورتش معلوم بود. چند دقیقه بیشتر از نشستن من نگذشته بود که دوتا دختر بچه اومدن تو؛ از این دست فروش‌ها. صاحب اون جا، اون‌ها رو به شدت تحقیر کرد. من سعی کردم به ماجرا توجهی نکنم. سرم توی کتابم بود، همین کتابی که ازش برات نوشته بودم. داشتم قانون‌های عشق رو توی ذهنم مرور می‌کردم. سرم رو که بعد از چند دقیقه بلند کردم، دیدم اون جا شلوغ شده و تمام مردهای دارن سر به سر اون دو تا دختربچه می ذارن. نمیدونم توی اون لحظه چرا ناخودآگاه از جام بلند شدم و رفتم طرف اون دوتا دختر؛ مردم فکر کردند که می خوام از اون‌ها دفاع کنم، ولی من به جمعیت اشاره کردم و ازشون پرسیدم که سه تا قانون عشق رو یادشون می آد؟ اون‌ها هم‌صدا و بلند جواب دادند: «بله». بعد بلند پرسیدم قانون اول چیه؟ و اون‌ها قانون اول رو تکرار کردند، بعد پرسیدم قانون دوم چیه و اون ها قانون دوم رو بلندتر تکرار کردند و بعد قانون سوم. یادم نمی آد که سر اون دو تا دختربچه چی اومد. وقتی بیدار شدم، فقط قانون سوم رو یادم می اومد: «باور نداشته باشید که عشق این قدرت را دارد که شما را نجات دهد.» وقتی بیدار شدم، هر چی سعی کردم دو تا قانون اول یادم نمی اومد تا این که خیلی اتفاقی همین الان اون‌ها رو به یاد آوردم: «اگر عاشق چیزی هستید، با تمام قلبتان عاشق آن باشید.» و «انتظار نداشته باشید که در ازای چیزهایی که در راه عشق از دست می‌دهید، عشق چیزی به شما بدهد.»
بعد از خواب پریدم. یادم نمی‌اومد کی خوابم برده بود، حوصله‌ی این که توی دفتر چیزی بنویسم نداشتم، منگ بودم. دوباره چشمام رو بستم. این بار توی خواب تو رو دیدم. ازم پرسیدی «بالاخره همدیگر رو دیدیم؟» گفتم: «مهم اینه که الان ساعت ۹ شبه و ما روبه روی هم نشستیم.» پرسیدی: «مطمئنی؟»

و من با صراحت این سوال از خواب پریدم. دهانم خشک شده بود، لیوان آب کنار دستم رو برداشتم و به ساعت نگاه کردم؛ ۹ شب بود و من تنها روی تخت افتاده بودم. دفتر رو برداشتم تا این نامه رو برات بنویسم.

***

صادق سیگار دوم را روشن کرد، به دختر که حالا روی کاناپه دراز کشیده بود، چشمک زد و دستش را لای موهای او برد، دختر نفس عمیقی کشید و گفت ساعت ۹ شب باید خانه باشد. صادق به ساعت نگاه کرد و تلویزیون را روشن کرد. دختر بلند شد، لباس‌هایش را پوشید و گفت که هفته‌ی دیگر همان ساعت همیشگی او را خواهد دید، البته اگر هنوز او بخواهد. صادق برای خداحافظی صورتش را برنگرداند و به صفحه‌ی تلوزیون خیره ماند، اما نمی‌توانست روی هیچ تصویری تمرکز کند. دلشوره داشت، می‌دانست دلشوره‌اش بی‌مورد است ولی نمی‌توانست آن را کنترل کند. «آدم چیزهایی را فراموش می‌کند که می‌خواهد فراموش کند.» پس این کتاب را از قصد جاگذاشته بود. خودش را روی کاناپه انداخت و سعی کرد به هر چیزی به جز ژاله فکر کند، عطر دختر هنوز روی بالشت بود، یک نفس عمیق کشید و سعی کرد خودش را توی عطر دختر غرق کند، توی تصویر موهایش، توی رد انگشتانش روی تنش اما هر چه بیشتر تلاش می‌کرد، بیشتر خودش را در مقابل آن دلشوره بی‌دفاع می دید. اسمش را گذاشته بود «دلشوره» اما شاید دلشوره‌ کلمه‌ی دقیقی برای احساسش نبود. ژاله آخرین بار گفته بود او به راز کلمات پی برده است. صادق هیچ کنجکاوی‌ای از خود نشان نداده بود؛ ژاله بغض کرده بود، اما بعد خودش را جمع وجور کرده بود و گفته بود «راز کلمات بی‌ارزشی آنهاست.» صادق همچنان واکنشی نشان نداده بود. ژاله ادامه داده بود که «هر کس به این راز پی ببره، کلمات رو در اختیار خودش داره، اون‌ها رو بدون فکر خرج می کنه، هر کلمه رو به راحتی جایگزین کلمه‌ی دیگه می کنه و حتی آدم‌ها رو.» منظورش خودش بود. بعد دستکشش را دست کرده بود؛ آخرین بار اسفند پارسال همدیگر را دیده بودند؛ دنبال کیف صورتی‌اش این طرف و آن طرف چرخیده بود در حالی که تمام مدت کیف جلوی چشمش بود و دست آخر یادش رفته بود کتابش را بردارد، کیف را انداخته بود روی دوشش، و بدون خداحافظی رفته بود. هر بار ژاله در ذهنش می‌آمد، با همین تصاویر می‌آمد، با همان حالت آشفته که سراسیمه دنبال کیفش می‌گشت، انگار نمی‌توانست چیز دیگری را به یاد بیاورد.

***

۱۳ شهریور ۹۶- ساعت ۱۰ شب

سلام صادق،

خیلی مسخره‌س آدم نامه بنویسه ولی هیچ وقت ارسال نکنه؟ امشب شاید زیاد برات بنویسم. چون بدجور قاطی کردم. مثلاً نیم ساعت پیش، یادم نمی اومد آخرین بار کی غذا خوردم، ولی به شدت احساس گرسنگی می‌کردم. رفتم سمت آشپزخونه ولی تا رسیدم احساس کردم صدایی از توی اتاق خواب می‌شنوم. خواستم برگردم تا ببینم چه خبره ولی مقاومت کردم. نباید به این توهم جدید خودم دامن می زدم. «توهم شنوایی!» این عبارت رو دیروز از زبان روانشناسم شنیده بودم.

با خودم فکر کردم لابد مغزم برای این که از تنهایی فرار کنم، آن را به وجود آورده است. «باید به زندگی ادامه بدی». این جمله‌ی دکتر مجد رو با خودم تکرار کردم و تصمیم گرفتم برای خودم غذا درست کنم.

«وقتی تنها هستم، وجود ندارم. انگار به کس دیگه‌ای برای واقعی شدن احتیاج دارم.»

بیشتر جلسه‌ی دیروزم با دکتر مجد سر همین قضیه بود. گفتم از وقتی رابطه‌ام با تو خراب شده (دلم نیامد بگم تمام شده)، احساس می‌کنم تعادل روانی ندارم، و این عدم تعادل نه بخاطر دلتنگی و این ها، بیشتر بخاطر اینه که فکر می‌کنم موجودیتم زیر سوال رفته، گفتم وقتی به این فکر می‌کنم که در یک لحظه هیچ کس در دنیا به من فکر نمی‌کنه، «مغزم از هم می‌پاشه».

– «فکر می کنم شبیه آلیس شدم.»
– «آلیس؟»
– «داستان آلیس و پادشاه قرمزپوش رو شنیدید؟ آلیس توی خواب پادشاه قرمزپوش بود، برای همین از این که پادشاه بیدار بشه می‌ترسید، چون اگه اون بیدار می شد، آلیس دیگه وجود نداشت.»
– «حالا تو فکر می‌کنی دیگه وجود نداری چون توی ذهن صادق نیستی؟»
– «وضعیت آلیس واقعاً رقت انگیز بود. می‌ترسید سروصدا کنه، چون فکر می‌کرد با سروصدای اون پادشاه بیدار می شه. یکی نبود بهش بگه که تو فقط یکی از آدم‌های خواب اون هستی، حرف زدنت بیدارش نمی‌کنه. مطمئنم اگر کسی این رو به آلیس می‌گفت، درجا می زد زیر گریه!»
– «و البته گریه کردن هم اون رو واقعی نمی‌کرد.»
– «اگر واقعی نبود نمی‌تونست گریه کنه.»
– «خب اون اشک‌ها هم واقعی نبودند.»
دکتر مجد گفت باید سعی کنم یک رابطه‌ی جدید را تجربه کنم. گفت یک سال برای سوگواری رابطه‌ی گذشته کافی‌ست. «باید حداقل تلاشت رو بکنی» و گفت «وضعیت جدیدت من رو نگران می کنه.» این رو درست وقتی گفت که از فکر جدیدی که به سرم زده بود، باهاش حرف زدم.

– «بعضی وقت‌ها این فکر به سرم می زنه که خودکشی کنم. لااقل این طور مطمئنم که توی ذهن اون جاودانه می‌مونم. این طور بیشتر زنده‌م حتی اگر مرده باشم.»
– «می دونم یادآوریش برای تو سخته، و شاید فکر کنی من از روی بی‌رحمی این رو می گم، ولی چرا انقدر برات مهمه که توی ذهن آدمی که به قول خودت تو رو به راحتی جایگزین می‌کرد، زنده بمونی؟»
می‌دونی صادق! بعضی وقت‌ها به سرم می‌زنه روانشناسم رو عوض کنم.

***

صادق به اطراف نگاه کرد، و بعد یک دفعه از جا بلند شد؛ باید کاری می‌کرد، به هیچ وجه دوست نداشت آن شب را در افکار «مهمل» و «بی ارزش» سپری کند. «نباید تنها بمونم.» تلفن را برداشت، «بالاخره می شه چند نفر رو پیدا کرد که بخوان تا صبح بریزن و بخورن و اراجیف بگن.» این دور هم جمع شدن‌های شبانه، دیگر به یکی از برنامه‌های هفتگی اش تبدیل شده بود.

– «از این که وحید سربه سرم می ذاره خوشم نمی آد، این دوستت حد خودشو نمی‌شناسه.»
– «ازت خوشش می آد.»
– «شوخی نمی‌کنم!»
– «من هم شوخی نمی‌کنم. خب جوابشو بده، یا نده! یه کاری کن دیگه سر به سرت نذاره.»
– «تو من رو توی این موقعیت گذاشتی که هر هفته این آدما رو ببینم، واقعاً مجبور نیستم که این کارو بکنم.»
هر کاری که می‌خواست انجام دهد، ذهنش یک ارتباطی با ژاله برای آن پیدا می‌کرد. با خودش فکر کرد تا آن ها برسند چه؟ می توانست دستی به سر و روی خانه بکشد یا دوش بگیرد، اما حوصله‌ی هیچ کدام از این کارها را نداشت. به کتاب ژاله که روی میز افتاده بود نگاه کرد و تصمیم گرفت به آن دختر زنگ بزند. با خودش فکر کرد که او حتماً می تواند حال و هوایش را عوض کند. «واقعاً این کار رو خوب بلده.» اما بعد منصرف شد، هیچ وقت درست همان روزی که دختر خانه‌اش را ترک می‌کرد بهش زنگ نمی‌زد، نمی‌خواست دختر هوا برش دارد و خیال کند خبری هست. همیشه فقط چند روز قبل از این که بیاید با هم حرف می‌زدند. با خودش فکر کرد به مهسا زنگ بزند، شاید بین حرف‌هایش چیزی هم از ژاله گفت؛ این طور از این دلشوره‌ی بی‌مورد هم خلاص می‌شد.

– «می خوای زنگ بزن به مهسا هم بگو بیاد این جا.»
– «برای چی؟»
– «دور هم باشیم.»
– «مهسا رو که همین هفته‌ی پیش دیدیم.»
– «ببینم تو از این که من با مهسا گرم می‌گیرم حسودی که نمی‌کنی؟ اون دخترخاله‌ ی توئه. من به خاطر تو باهاش گرم می‌گیرم.»
– «نه حسودی نمی‌کنم. می‌خواستم به آدمای دیگه حسودی می‌کردم. اما ما برای خوشحال بودنمون به اون‌ها احتیاجی نداریم، چرا همیشه یه نفر سومی باید باشه تا به من و تو خوش بگذره؟»
حرف زدن با مهسا همیشه همین طور پیش می رفت. اصلاً اجازه نمی داد طرف مقابل حرف بزند. مسائل خودش را پشت سر هم می‌گفت و حتی منتظر واکنش طرف نمی‌ماند، از درس و دانشگاه گرفته تا دوست پسر جدیدش تا دعوای آخرش با پدرش؛ صادق منتظر ماند تا تمام حرف‌هایش را بزند که بگوید «از ژاله چه خبر؟» اما مهسا زودتر گفت چند وقتی‌ست از ژاله خبری ندارد؛ که ژاله چند بار جواب تلفن‌هایش را نداده و او هم دلیلی نمی‌بیند دیگر باهاش تماس بگیرد؛ آخر سر هم نسخه پیچیده بود که او الان به تنهایی احتیاج دارد. صادق سرخورده خداحافظی کرد، «از اول هم نباید به مهسا زنگ می‌زدم. دختر خودخواه از خودراضی.»

صدای زنگ در را که شنید، نفس راحتی کشید. آن ها که می‌آمدند، ژاله می‌رفت. در را باز کرد و با خوش رویی گفت: «زودتر منتظرتان بودم.»

***

۱۳ شهریور ۹۶- ساعت ۱۱ شب

می دونی صادق! من هر لحظه به این فکر می‌کنم تو الان توی چه حالی هستی؟ بعد با خودم می گم تو هم به من فکر می‌کنی؟ درسته که بعدش با خودم می گم اهمیتی نداره، چون دیگه همه چیز تموم شده. همین الان دوباره یاد خوابم افتادم. «انتظار نداشته باشید که در ازای چیزهایی که در راه عشق از دست می‌دهید، عشق چیزی به شما بدهد؛ باور نداشته باشید که عشق این قدرت را دارد که شما را نجات دهد.»

سرم درد می‌کنه. باورت می شه که نمی دونم امشب چندتا از این قرص‌های خواب و مسکن خوردم؟ حتی شمردمشون ولی باز چیزی یادم نیومد. تصمیم گرفتم یه قرص دیگه بخورم. یه کم منگ شدم ولی هر چی تلاش کردم خوابم نبرد. موبایلم رو برداشتم و تمام پیام‌هام رو نخونده پاک کردم. دیگه به این دوستی‌های دوزاری احتیاجی ندارم. با دکتر مجد راجع به دوستامون هم صحبت کردم:

– «از دوستات بگو، بعد از جدا شدن از صادق ارتباطت با دوستات چه طوره؟»
– «خوب نیست؛ اغلب دوستام، دوستای مشترکم با اون هستن. اوایل می‌خواستم ارتباط داشته باشم ولی اون‌ها مدام می‌خواستن راجع به رابطه‌ی ما اظهارنظر کنن، انگار حرف دیگه‌ای نداشتن.»
– «هیچ وقت سعی نکردی موضوع صحبت رو عوض کنی؟ اوضاع رو بهتر کنی؟»
– «خب من آدم بهتر کردن اوضاع نیستم. اگر از چیزی خوشم نیاد، ولش می‌کنم.»
– «فکر می کنی کار درستیه؟»
– «نمی دونم. بیشتر خوابشون رو می‌بینم.»
– «خواب دوستات رو؟ چی می‌بینی؟»
– «خواب می‌بینم داریم والیبال بازی می‌کنیم. اون‌ها همه شون توی تیم صادق هستن، اون طرف تور و من تنها این طرف تور. اما هر توپی که من می‌زنم، به جای این که بره اون طرف، به خودم برمی‌گرده. فکر می‌کنید تفسیرش چی باشه؟»
– «فکر می‌کنم معنیش اینه که تو یه ارتباط واقعی با اون‌ها نداشتی، انگار همیشه با خودت ارتباط داشتی، با افکار خودت، با تصوری که از اون‌ها داشتی، نه خود واقعی اون‌ها. هیچ وقت به این فکر کردی که شاید قضاوت‌هات راجع به صادق اشتباه بوده؟»
– «نه! فکر نکردم. چون اشتباه نبوده. من حدس نزدم، قضاوت‌هام همیشه بر مبنای چیزی بود که واقعاً می‌دیدم. چیزی که واقعاً اتفاق می‌افتاد.»
– «شاید تو توی چیزی که اتفاق می‌افتاد دخیل بودی.»

فکر می‌کنم اگر خوابم ببره، امشب دکتر مجد رو هم توی تیم تو می‌بینم.

***

ساعت پنج صبح بود که خانه‌ی صادق دوباره خالی شد. عجیب بود که اصلاً خوابش نمی‌آمد. کتاب ژاله را از روی میز برداشت و شروع به خواندن کرد. «راز کلمات بی‌ارزشی آن هاست.» «پس این جمله را از این کتاب خوانده بود!» نگاهی به ساعت انداخت و با خودش گفت حتماً الان هم بیدار است، یا دارد یک چرندی می خواند یا یک چرندی از خودش می‌سازد و می‌نویسد تا بعد همه را با آن عذاب دهد، شاید هم هنوز دلشوره داشت.

***

ژاله از خواب پرید، با خودش گفت این چندمین بار است که امشب از خواب می‌پرد و شک کرد که بیدار است یا در خواب خودش بیدار شده است؛ تنها راه فهمیدنش شمردن قرص‌های خواب روی میزش بود، لیوانی را پر از آب کرد و یکی دیگر قورت داد. «کاش بتونم واقعاً بخوابم.»

***

صادق کمی کتاب را ورق زد، اما تمرکز خواندنش را نداشت. نیم ساعت بعد خودش را  پشت در آپارتمان ژاله دید؛ این دلشوره بالاخره توانسته بود ساعت ۵:۳۰ صبح او را به آن جا بکشاند. زنگ را فشار داد. ژاله منگ از جایش بلند شد و بدون این که به چیزی فکر کند، در را باز کرد. صادق وارد شد و یک راست رفت توی اتاق خواب ژاله، نگاهی به قرص‌های کنار تخت انداخت.

– «این‌ها رو اون مثلاً دکتر مجد عوضی برات تجویز کرده؟»
– «دیگه نمی‌خوام برم پیشش! راست می گفتی! جداً بی‌سواده.»
ژاله کمی مکث کرد.

– «ساعت ۹ شب منتظرت بودم.»
– «مهم اینه که الان این جام.»

همچنین ببینید

قصه‌ی ما دو برادر

سلام، باورم نمی‌شود برگشته‌ای. توی تهرانی و داری مثل من توی این همه دود دوباره …

۲ نظرات

  1. با خوندن این داستان شما نمیدونم چرا یاد عباس معروفی افتادم.
    چقدر سبک زیبایی دارید.
    چقدر زیبا نوشته بودید.
    چقدر عالی بود.

  2. «وقتی تنها هستم، وجود ندارم. انگار به کس دیگه‌ای برای واقعی شدن احتیاج دارم.»
    این جمله رو دوست داشتم. کلا صحبت‌های شخصیت داستان با روانشناسش رو دوست داشتم.
    خوابی که در مورد والیبال تفسیر کردین خیلی جالب بود. به نظر میاد با تعبیر خواب به سبک فروید آشنا باشین.

    خیلی جالب به صورت موازی داستان رو نقل کردین.
    من واقعا داستانتون رو دوست داشتم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *