خانه / روایت / یک خانه مانده به آخر دنیا

یک خانه مانده به آخر دنیا

راننده ما را لب جاده پیاده کرد و گفت: «تا ساحل شش کیلومتر راهه.» بعدکه فاصله گرفتیم، صدایش را بالاتر برد که: «فقط از پیرمردها بپرسید؛ خیلی‌ها ممکنه بهتون دروغ بگن!» وقتی دور زد، هوار کشید: «مواظب باشید خواهرم! به سلامت.»

اول اردیبهشت هشتادوپنج بود. تنها رفته بودم اسالم. تنها که نه، «سامره» با من بود.سامره را با خودم برده بودم که هم‌زمان هم ضبط‌صوتم باشد، هم دوربین عکاسی و هم دیلماج؛ چون ترکی بلد است و بفهمی نفهمی تالشی. پیش از آن سالی چند بار با خانواده از آن‌جا می‌گذشتیماما هیچ‌کدام از خیابان‌های فرعی سمت راست که همه به ساحل ختم می‌شدند، نشانی نداشتند که بشود فهمید «جلال» در ساحل کدام یک از آن فرعی‌ها خانه‌اش را ساخته و از همان‌جا دست مرگ را گرفته و برای همیشه با او رفته به خانه‌ی آخرتش. اما سال هشتادوپنج، نبش همان فرعی مورد نظر تابلو گذاشته بودند؛«تابلوی ۶۷، جلال آل احمد». می‌خواستم ببینم چه از آن خانه باقی مانده و بیشتر برای آن‌که بدانم آدمی مثل جلال آل احمد، فارغ از هرآن‌چه درباره‌اش گفته‌اند، نوشته‌اندو شنیده و خوانده‌ایم، در ذهن این آدم‌های بومی که آخرین روزهای زندگی‌اش را کنار آن‌ها گذرانده، چه شکل و شمایلی دارد. از سر خیابان پیاده راه افتادیم. خیابان آسفالت کم رفت‌وآمدی بود که بعضی زمین‌های اطرافش را برای نشا شخم زده بودند. گاهی تک‌و‌توک ماشینی رد می‌شد و یا کامیونی از انتهای جاده،خلاف جهت ما به سمت خیابان اصلی پیش می‌آمد. نیمی از شش کیلومتر را رفتیم و تخمه شکستیم و خندیدیم. سامره برای خودش خیال می‌بافت که فکرش را بکن  چندتا از دخترهای این‌جا باهمان لباس عروس پشت ویترین دو آرایشگاهی که در مسیر دیده‌ایم،عروس شده‌اند و اصلا من و خودش در آن‌جا و شیوه‌ی جستجویمان و همه‌ی این قصه، برایش خنده‌دار بود. چیزی دستگیرمان نشده بود جز آن‌که صاحب میانسال بقالی ابتدای فرعی، مدعی شد بنّای خانه‌ی جلال بوده و وقتی پرسیدم چی از او یادش هست، سرش را جوری بالا برد که چشمش به نوک تیربرق کنار خیابان رسید، دستش را هم به موازات نگاهش بالا برد و آن‌وقت با حسرت و دریغ گفت:«یک  قد بلندی داشت!»بعد گفتحیف که عکسی از او ندارد و با چنان حسرتی گفت که به نظرم رسید اگر عکسی با او داشت،حتما مسیر زندگی‌اش به کلی عوض می‌شد. نفر بعدی هم عاقله مردی بود پنجاه و چند ساله که از خانه‌اش بیرون آمد و گفت: «بله من خودم توی خونه‌ش کار کردم.» بی‌هوا گفتم: «بنایی؟» فوری گفت: «نه، نجارم. در و پنجره‌هاش رو ما ساختیم. من با برادرم اون‌جا کار می‌کردم. نوجوان بودم. می‌دیدمش اون‌جا بود. بالای سر کارگرها می‌موند.» سامره از پشت من با شیطنت پرسید: «قدش بلند بود؟» عاقل مرد خیلی جدی گفت: «آره، قد بلند بود و اضافه کرد ریش پرفسوری داشت.» سامره از پشت نیشگونم گرفت و صدای خفه‌ی خنده‌اش را شنیدم. وقتی پرسیدم از چه کسانی می‌شود درباره‌اش پرسید، گفت: «از ایمان رضایی و توفیقی. اون‌ها او رو می‌شناختن. از اون‌ها بپرسید؛ بعد از پل هستند.»

اما هرچه می‌رفتیم، نه رود بود نه پل. سامره گفت: «ببین معلومه این‌جا همه تو خونه‌ش کار می‌کردن. شاید اصلا این‌ها یه جلال دیگه رو می‌گن!» و نمی‌توانستم جلوی غش‌غش خنده‌هایش را بگیرم. ساعت یازده‌و‌نیم شده بود.  نیم ساعت راه رفته بودیم. از خانم میانسالی سراغ ایمان رضایی و توفیقی را گرفتم. خانه‌ی ایمان رضایی را نشان داد اما گفت عروسی هستند و بعد ما را برد دم خانه‌ی توفیق.دم در، رو به ما برگشت و گفت:«این منزل توفیقی! با آقای توفیقی کار دارید؟ بفرمایید تو، اما الان نیست. رفته عروسی.» و دیدم جلو افتاد ببردمان توی حیاط. این‌جوری حالیمان کرد که خودش خانم خانه است اما چیزی نمی‌دانست؛ فقط گفت: «من می‌دیدم جلال با زنش بعضی وقت‌ها می‌اومدن از این‌جا رد می‌شدن. دیگه چیزی نمی‌دونم.» بعد برای این‌که شاهد مثالی هم آورده باشد، گفت: «بچه هم که نداشتن. خونه‌ش دیگه نیست. همه رو دریا برد.»خیلی تلاش کرد از رفتن منصرفمان کند؛ معتقد بود کنار دریا خلوت است و برای دخترهای جوان خطرناک. بعد گفت: «بذارید ببینم ایرج هست، بابای ایرج سرایدارشان بوده؛ شاید ایرج یادش باشد.»

اولین کوچه‌ی سمت چپ را پیچید. ابتدا مسجد نیم‌سازی بود. بعد از پیچ مسجد، بقالی کوچکی بود که روی تابلوی فلزی بالای سایبانش نوشته بود «دفتر شورای اسلامی روستای گیلک محله‌ی آلالان». ایرجی که می-گفت،مرد لاغراندام چهل و چند ساله‌ای بود با گونه‌های استخوانی برجسته، قد بلند و موهای جوگندمی. خانم توفیقی توضیح مختصری داد که به دنبال چه هستیم. این را که گفت، دیدم صورت ایرج آقا به لبخند پهنی گشوده شد، دستش را روی سینه‌اش گذاشت و گفت: «شجره‌نامه‌ی جلال پیش منه!»

روی نیمکت چوبی، زیر سایبان بیرون مغازه نشستیم. نیمکتش لق بود، هر آن منتظر و نگران بودم نیمکت روی پایه‌های عقبش تا بشود و بیفتیم. خانم توفیقی همان‌طور سرپا ایستاد؛ وقتی هم تعارفش کردم کنار ما بنشیند، همان‌جا روی زمین چهارزانو نشست. آقا ایرج خودش روی یکی از کارتن‌های بساطش نشست.فامیلی‌اش را پرسیدم، گفت «بابایی» است.بعد نشستم تا جلالی را که او سال‌های سال برای خودش و برای دیگران ساخته بود،ببینم.

«یک روز من دست پدرم را گرفته بودم، مریض بود. میرزا توکلی این‌جا ویلا داشت، آمد یک پولی به پدرم داد. پدرم ناراحت شد، گفت من گدا نیستم؛ اگر می‌خوای به من کمک کنی، کمک کن برم خودم رو مداوا کنم. میرزا توکلی رفت. یک روز با جلال اومدن. جلال گفت می‌آی این‌جا سرایداری این خونه‌ها رو بگیری؟ یک پولی هم ماهانه به تو می‌دیم. پدرم گفت من مریضم. گفت اون رو که خوب می‌شی، می‌بریمت دکتر، تهران، فلان. پدرم گفت باشد. جلال اومد این‌جا کنار ساحل خونه ساخت؛ هشت کنجی. ما می‌گیم هشت کنجی. سنگ و بلوک بود. دو طبقه بود. همه چیز توش داشت. ما اون‌طرف‌تر بودیم، چند صد متر فاصله داشتیم. تبعید شده بود. تبعید شده بود این‌جا.آره ما می‌دونستیم تبعید شده. نمی‌دونستیم چکاره‌س، فقط می‌دونستیم تبعید شده. همه‌کاره بود. نجاری بلد بود، بنایی بلد بود، همه کار. ما به هر کی از تهران می‌اومد، می‌گفتیم مهندس! خودش می‌گفت به من نگید مهندس، بگید جلال. اما ما می‌گفتیم «آقا مهندس»! بچه بودم. دوم سوم دبستان بودم.مثلا یادمه می-گفت ایرج این دو تومن رو بگیر و برو برای من سیگار اُشنو بخر، بقیه‌ش برای خودت. من می‌رفتم می‌خریدم. دوتا پک می‌زد، می‌انداخت، کار نداریم؛ یک روز گفتم آقای مهندس همه وینستون می‌کشن، شما چرا اُشنو می-کشی؟ گفت ایرج تو دیگه وارد حاشیه نشو، تو دیگه به این چیزها کار نداشته باش. از خونه بیرون نمی‌اومد. اصلا از خونه بیرون نمی‌اومد؛ خیلی کم،اما صبح زود بیدار می‌شد. با سیمین می‌اومدن بیرون، اون از اون طرف می‌رفت، سیمین از این طرف؛ کنار دریا قدم می‌زدن، سر یک ساعت برمی‌گشتنو می‌رسیدن به هم.یا پول می‌داد می‌گفت ایرج بیا این پول رو بگیر برو از نصراله تیموری که الان فوت شده، یک جوجه بگیر بیار بده کشور، کشور آشپزشون بود، بده بپزه من آبش رو بخورم. من می‌رفتم می‌خریدم. بعضی وقت‌ها می‌اومد بیرون، توی حیاط با اردک‌ها سرگرم می‌شد.»

پرسیدم: «اردک داشت؟!»

گفت: «هفتاد هشتادتا اردک داشت. از نصراله تیموری خریده بود. همه‌کار بلد بود. یک بار گفت ایرج برو به پدرت نظام بگو بیاد. من می‌میرم، کار این موتور برق رو یاد بگیرین. پدرم اومد. به پدرم گفت این رو دربیار، اون رو در بیار، این رو دربیار، همه‌ی موتور برق رو باز کرد. بعد می‌گفت حالا این رو بذار این‌جا، اون رو بذار این‌جا، این رو بذار اون‌جا؛حالا روشن کن. موتور برق روشن می‌شد؛ ما اصلا می‌موندیم این چه‌جور روشن شد!»

گفتم: «شما می‌دونستید نویسنده‌س؟»

گفت: ‌«نه ما نمی‌دونستیم نویسنده‌س. بعضی وقت‌ها یکی دو نفر جوان می‌اومدن، می‌گفتم آقای مهندس! با شما کار دارن. می‌گفت ببین دستشون چی هست؟ کتاب هست؟ روزنامه هست؟ می‌گفتم آره، می‌گفت بگو بیان تو. می‌اومدن و می‌نشستن. به اون‌ها درس می‌گفت. نمی‌دونم چی می‌گفت، چه درسی می‌گفت، ولی درس می‌گفت. بعد اون‌ها می‌خواستن پول بدهند، یک صندوق بزرگ داشت، با انگشت نشون می‌داد ( انگشتش را بالا آورده بود) می‌گفت هر چی می‌خوای بدی، بذار توی اون. خودش سرش رو برمی‌گردوند، اون‌ها پول و هر چی که بود رو می‌ذاشتن توی صندوق. یک آهو بیایبان داشتن. با سیمین سوار می‌شدند؛گاهی می‌رفتند هر یک هفته ده روز، یکی دو بار هم من رو با خودشون بردن. می‌رفت مثلا دهات رشت، اطراف. اون موقع من نمی‌دونستم اون‌جاها کجاست. حالا می‌دونم. می‌رفت خونه‌ی کدخدای ده، بعد از اون می‌پرسید این‌جا کی وضعش خوب نیست؟ می-رفت دم خونه‌شون پول رو به اون‌ها می‌داد. خیلی کم از خونه بیرون می‌اومد. لباس آخوندی داشت.

گفتم: «عبا.»

باز گفت: «لباس آخوندی! یک عصا دستش می‌گرفت و توی حیاط راه می‌رفت. شعر می‌خوند. پاش مشکلی نداشت، همین‌طوری خوشش می‌اومد؛ می‌رفت چوب از جنگل پیدا می‌کرد، می‌آورد می‌گفت نظام! این رو بپز سرخ بشه.»

پرسیدم: «مگه چوب رو بپزی سرخ می‌شه؟»

گفت: «آره. چوب می‌ذاشت، کاه می‌ریخت دورش و آتش می‌زد. پوست چوب می‌سوخت، پوستش رو می‌کند، فوری روغن می‌زد و سرخ می‌شد. یک روز اومد خونه‌ی میرزا توکلی؛ بابام یک عکس شاه زده بود به دیوار بالای بخاری. این‌جا مثلا، بالای بخاری. (بالای سرش را نشان می‌داد.)جلال اومد گفت نظام! این رو کی زده این‌جا؟! بابام گفت من زدم آقا. گفت واسه چی؟! گفت همین‌طوری زدم دیگه، بالاخره! با چوب توی دستش زد زیر قاب عکس. قاب عکس افتاد شیشه‌ش شکست. بابام شیشه‌ها رو جمع کرد، عکس رو گذاشت تو جیبش. گفت نظام! واسه چی عکس رو گذاشتی تو جیبت؟ ببر بنداز بیرون! اون عکس رو ببر بنداز. دیدم بابام می‌گه «کوپی اقلی دِمِی گلِیلر بورا بیزی آپار یلَر اعدام الِیلَر» (پدرسوخته نمی‌گه میان ما رو می‌برند اعدام می‌کنند) یک روز هم یک سطل رنگ برداشت. من رو صدا زد. گفت ایرج جااان! گفتم بله آقا! گفت بیا این سیم خاردارها رو سه متر به سه متر رنگ بزن. مال مسلمونه، اگر دزدیدن نشان داشته باشه.»

بی‌هواپرسیدم: «چه رنگی بود؟»

فوری گفت:«قرمز.»

کارکرد ذهن آدمی عجیب و غریب است! تعجب کردم که حتی نگفت یادم نیست!

«یک روز آخرای تابستان بود. آره فصل درو بود. من رو صدا زد گفت ایرج جااان! گفتم بله آقا! گفت ایرج برو از نصراله تیموری یک خروس‌بچه بگیر. یک خروس‌بچه. پول داد گفت بقیه‌ش برای خودت. من دیدم یک بیست تومنی داده. بیست تومن اون موقع خیلی پول زیادی بود. ما هم اون موقع وضعمون خوب نبود. من پول رو بردم به پدرم نشون دادم گفتم آقا مهندس این رو داده می‌گه برو خروس‌بچه بگیر. پدرم یک دوتومنی به من داد و گفت با این برو بخر. بیست تومنی رو خودش گرفت گذاشت جیبش.»

سرش را تکان داد و خندید.

«رفتم خریدم و آوردم دادم به کشور. کشور گفت برو به نظام بگو بیاد بره از آقا بپرسه من این رو سوپ درست کنم یا همین‌طوری بپزم؟»

می‌دیدم دارد تلاش می‌کند به من بفهماند که پدرش پیشکار و خانه‌زاد بوده؛ یعنی آن‌قدر ندار بوده با جلال که خدمتکار و آشپزِ خانه هم او را می‌فرستادهبرای پخت غذا از آقا کسب تکلیف کند.

«رفتم به پدرم گفتم. پدرم اومد رفت بالا و برگشت، گفت جلال حالش خوب نیست. سیمین خانم! جلال حالش خوب نیست. ما رفتیم بالا. من قشنگ یادمه این نقل‌ها قدیم بود، کاغذ دورش بود، مثل این شکلات(بسته‌های شکلات مغازه‌ی خودش را نشان می‌داد)، کاغذش سرخ بود. نقل رو از کاغذ درآورده بود، کاغذ همین‌طوری تو دستش بود. نقل تو دهنش بود، هنوز نخورده بود. همین‌طوری تکیه داده بود به تخت. مرده بود.

منظورش از تخت، پشتی بود. گفتم: «بعد دکتر آوردن؟»

تکیه داد به دیوار مغازه‌اش و ادامه داد: «دکتر نقی‌زاده رو آوردن بالای سرش.‌ دکتر نقی زاده توی بهداری اسالم بود. بعد که جلال مرد، از این‌جا تا کنار دریا ماشینبود.»

گفتم: «اون‌وقت فهمیدید نویسنده بوده؟»

گفت: «نه؛بعد که انقلاب شد، تلویزیون عکسش رو نشون داد، تازه فهمیدیم جلال کی بوده! دیگه هیچ‌کس نیومد این‌جا. سیمین اگر می‌اومد، حتما می‌اومد پیش من. قسم خورد دیگه این‌جا نمی‌آد. شمس هم نیومده؛ اگه می-اومد حتما پیش من می‌اومد.»

به خودم که آمدم دیدم هر که در آن فاصله برای خرید به مغازه‌اش آمده، نرفته است. اول پسر برادرش آمد بستنی یخی خرید و کنار من نسشستهو شروع کرده بود به مکیدن و لیسیدن بستنی‌اش. بعد خانمی آمد هم‌سن و سال خانم توفیقی. تکیه داد به ستون چوبی زیر سایبان و ایستاد. خانم چاق و جوان دیگری هم آمد و گفت زن داداش ایرج آقاست و مادرش می‌خواهد سیمین را ببیند. چون در آن سال‌ها به کشورخانم  کمک می‌کرده، آن‌ها را می‌شناسد. پسرک نوجوان لاغر و ریزه‌ای هم با موتور گازی‌اش آمد. موتورش را خاموش کرد و یک وری نشست روی زین موتورش. دیدنی‌تر از این‌ها،مرد میانسالی بود استخوانی و خاموش، که سیگارش را آتش زد و به پهلو در فاصله‌ی دو قدمی ما ایستاد، جوری که وانمود کند چنین بحثی اصلا برایش مهم نیست؛ اما شش دانگ حواسش به ما بود. از آقای بابایی پرسیدم پدرش چند سال بعد از جلال از دنیا رفته است. به جای او، مردی که به پهلو ایستاده بود، شروع کرد با انگشت حساب کردن. بعد بی ‌آن‌که به ما نگاه کند، همان‌طور که به دیوار خیره شده بود، پکی به سیگارش زد و  با اطمینان گفت: «سه سال.»

پرسیدم: «شما هم بودید؟ چیزی یادتون هست؟»

باز بی آن‌که نگاهم کند، به دیوار روبه‌رویش گفت: «من؟! نه.»

با چنان تبختری گفت که خنده‌ام گرفت. خانم ایرج آقا هم آمد. خیلی کوچک بود با چشم‌هایی خندان. پاچه-های زیرشلواری‌اش رو به بالا چین خورده و کوتاه شده بودند. با دمپایی بود و بدون جوراب. صاف رفت پشت دخل ایستاد. تمام مدت با چنان غرور و تحسین دشمن کور کنی به شوهرش گوش سپرده بود که فکر کردم بعید نیست همه‌ی آن زن‌ها توی دلشان حسرت بخورند که چرا ایرج آقا شوهر آن‌ها نیست! حرف‌های شوهرش که تمام شد، با افتخار گفت: «هر سال میان ازش سوال می‌کنن.»

گفتم: «کی می‌آد؟»

گفت: «میان دیگه؛ دانشجوها، از طرف صداوسیما، هر سال میان دیگه.»

پرسیدم: «از آن سال‌ها عکس هم دارید؟»

آقا ایرج گفت: «یک عکس داریم.»

زن داداشش را فرستاد پی عکس. سامره هم همراهی‌اش کرد. در آن فاصله اسم زنش را پرسیدم، گفت: «گل بهار.» گفتم: «چه اسم قشنگی!»

گفت: «بهار به دنیا اومدم، بابام اسم من رو گذاشت گل بهار.»

دستک روسری سفیدش را به شیوه‌ی مرسوم زن‌های تالش روی دهنش گرفته بود، اما برای نشان دادن خنده، به لب نیازی نداشت.تمام اجزای صورتش می‌خندید. دو دقیقه طول نکشید، دیدم سامره به عکسی که توی دستش هست خیره شده و موقع راه رفتن از شدت خنده مثل مست‌ها تاب می‌خورد. عکس را صاف داد دست من. عکس بیست‌وشش مرد کت و شلوار کراواتی بود (شمردم) که همگی روی دو ردیف پله، در سالن بزرگی به هم چسبیده بودند و به دوربین نگاه می‌کردند. بالای سرشان هم قاب عکسی از «محمدرضا پهلوی» و «فرح» و بچه‌هایشان بود. ایرج آقا مثل برق از جایش پرید، آمد بالای سر من و گفت: «نه این نه! این عکس خونه‌ی توکلی بود. اون‌جا جا مونده بود،وقتی رفتند ما برداشتیم. اون هم میرزا توکلی.»

یکی از آقایان را در انتهای صف نشان می‌داد که موهای کم‌پشتی داشت و با دهان باز می‌خندید. دخترش را فرستاد و به ترکی حالی‌اش کرد که کجا و کدام عکس را بیاورد. دخترک با عکس مورد نظر برگشت. عکس گل بهار بود. با بچه‌ای توی بغلش که گفت دختر بزرگشان است. پشت به دیوار، زیر دو قاب پنجره‌ی چوبی ساده ایستاده بود.بخشی از طبقه‌ی دوم هم توی کادر پیدا بود و آن‌طرف قاب پنجره‌ها، توی خانه طناب زده بودند و روی طناب‌ها رخت‌های رنگارنگ آویزان بود. درست مثل این‌که کسی توی حیاط خانه زیر پنجره عکسی یادگاری بگیرد. مانده بودم این چه چیزش جزو اسناد تاریخی است که ایرج آقا فرمود: «این خانه‌ی جلال است.»

همان چند ردیف دیوار و دو پنجره‌ی توی کادر را می‌گفت. با تعجب پرسیدم: «کی توی خونه زندگی می‌کرده؟»

زنش گفت: «اصفهانی‌ها.»

آقا ایرج گفت: «بعد از مرگ جلال، خونه رو به میرزا توکلی فروختن. انقلاب که شد، میرزا توکلی از ایران رفت، خونه بلا وارث موند.»

خودش مقر نیامد، اما زنش لو داد که بعدش آن‌ها همچنان سرایدار خانه باقی مانده‌اند و گاهی آن را به مسافرها اجاره می‌داده‌اند تا بعدها که سپردندش به کسی در چوبداری و بعدتر دریا آمد و ذره ذره همه را بلعید.

گفتم: «همه‌ش رو؟»

گفت: «همه‌ش. دیگه هیچی نیست.»

با این حال دکان را به زنش سپرد و تا ساحل راهنمایی‌مان کرد. وقتی جلو افتاد، سامره آهسته به من گفت: «موتور سوار می‌شیم؟! تو اول می‌شینی‌ها!»

گفتم: «نه، قدم می زنیم.»

باقی راه خاکی بود. زیپ پوتینم را باز کردم. ده دقیقه پیاده رفتیم. تا ساحل دو اتاق مخصوص مراکز انشعاب گاز ساخته بودند با تابلوهای زرد علامت خطر؛ از آن‌ها که تصویر جمجمه و دو استخوان ضربدری دارند. می-دانستم برق و تلفن دارند و آب ندارند. هر کدام چاه آب و پمپ داشتند. پرسیدم:«اون ساختمون‌ها رو کی ساختن؟»

گفت: «اون سال که از این‌جا گاز می‌بردند باکو، جلال گفت این‌جا یک شیر گاز بذارید برای آینده، برای سال-های آینده. گذاشتن. چند سال پیش اومدن این‌جا گاز بکشن، همون شیر رو پیدا کردن. این‌جا این ساختمون‌ها رو ساختن،حالا قراره گاز بکشن برای ما. این‌جا قراره پارک هم بسازن. دلم می‌خواد سیمین رو ببینم. بیاد این-جا بالاخره ما رو سر یک کار بذارن. بالاخره ما این‌جا حق و حقوق داریم.»

تازه فهمیدم آن‌همه اصرار و اشاره به جزییات در روایت سی و چند سال پیش و تلاش برای این‌که نشان بدهد بین پدرش و جلال چه عهد اخوتی بوده، برای چیست.

پرسید: «شما سیمین رو نمی‌بینید؟»

نه خبر داشتم و نه دیده بودم. به موازات ساحل راه می‌رفتیم و مراقب طناب دام‌هایی بودیم که به سنگ‌ها بسته بودند. فصل صید قاچاق بود. چندتایی کومه‌ی ماهیگیری هم لب دریا ساخته بودند. دریا درست مثل پاییز و زمستان شمال،بوی ماهی مرده می‌داد و دنج و وهم‌آلود بود.

«جلال خیلی زمین‌ها رو خرید؛ بعد قطعه قطعه کرد و با همون قیمت فروخت.»

روی همون قیمت تاکید می‌کرد. بالاخره به اتاقک دو در سه‌ای رسیدیم که تا کمر در شن‌های ساحلی فرو رفته بود. آقا ایرجسیگاری گیراند، موج‌های پشت اتاقخالی را نشان داد و گفت: «خانه این‌جا بود.»

همه‌اش آب بود و صدای موج می‌آمد و جز آن چیزی نبود. تمام مدت به تولد و ادامه‌ی حیات قهرمان‌ها فکر می‌کردم که چگونه شکل می‌گیرند و بزرگ و بزرگ‌تر می‌شوند؛ آنچنان که رفته رفته از قلمرویناتوانی ابنای بشر دور می‌شوند و به ساحت قدرت قدسی اسطوره‌ها نزدیک! آن‌وقت مگر می‌شود ضعف و کاستی به آن‌ها نسبت داد؟بی‌نقص‌اند! همه فن حریف‌اند!  جوانمرد و دریا دل‌اند و صاحب بسیاری صفات عالی دیگراند. مثلا مگر می-شود «تختی» خودکشی کرده باشد؟! «صمد بهرنگی» خودش را به آب انداخته باشد؟! یا حتی اتفاقی غرق شده باشد؟! در خاطرات کسی که سی و چند سال پیش پسرکی بود، جلال گاهی«خضر نبی»می‌شد، گاهی «حاتم طایی»و «پوریای ولی»؛ بنابراین بعید نبود اگر می‌خواست،مرگش نیز همچون مرگ «سلیمان نبی» شکوهمند باشد.

موج می‌آمد و رد پاهایمان را می‌شست، چاله چوله‌ها را صاف می‌کرد،دسته‌ای گوش‌ماهی می‌آورد و دسته‌ای دیگر را با خودش می‌برد.به خودم گفتم «کور خوندی! در این ولایت کار هنر، کار جهاد است. جهاد با بی-سوادی، جهاد با فضل‌فروشی، با فرنگی‌مابی، با تقلید، با دغلی، با نان به نرخ روز خوردن، با بلغمی مزاجی. حالا اگر مردی، این گوی و این میدان.»

ارزیابی شتابزده، آل احمد، جلال

همچنین ببینید

زخم کهنه

نشسته‌ام روی صندلی آشپزخانه اُپن شده‌ی مادر بزرگم و تا ته مجلس، آن سر حیاط …

۲ نظرات

  1. خدا بیامرزدش آقا جلال را

  2. بنظرم این روایت درعین سادگی،بعلت توصیف دقیق جزییات توسط نویسنده گیرا شده بود. و نتیجه پایانی اثر درمورد شکل گیری قهرمانان درذهن افراد، به خواننده نهیب میزنه که عمیق تر مسائل رو ببینه و حتی کار هنر رو جهاد با بی سوادی و…. میدونه که قابل تامل هست‌.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *