خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۷)

وقتی ما زنده بودیم (۷)

ششم: صبح

عمه زهره با آن چشم‌های درشت و نگاه خیره‌اش، می‌خندید و سر سفره از خاطرات و آدم‌های گذشته می‌گفت. خواب دیشب سرحالش آورده بود و دیگر با ما تعارف نداشت. هر وقت می‌خواست سکوت می‌کرد و آن غمی که آدم معمولا سعی می‌کند جلوی غریبه‌ها پنهانش کند، رو می‌شد.

محمد می‌گفت: «این عمه زهره انقدر به بچه‌هاش وابسته‌س که وقتی پسر بزرگش اومد ایران تا مهندسی بخونه، عمه مریض شد و روز و شب گریه می‌کرد. آدم تا وقتی نبینه باورش نمی‌شه. تابستون که ما می‌خواستیم برگردیم، با ما برگشت سوریه. مادرش تا مرز ترکیه با گریه و التماس اومده و منتظرش ایستاده بود. حالا همه‌ی اینا که هیچی، وقتی عمه‌م پسرشو دید از حال رفت و تا بابام براش آب آورد و به هوشش آورد، چشمش به بابام خورد و دوباره گریه رو شروع کرد؛ اون‌وقت از مرز ترکیه تا خود حلب انقدر گریه کرد که بی‌حال شد و هیچ‌کس نمی‌دونست چیکار کنه. اینا این‌جوری زندگی کردن؛ با اشک و غم. انگار که سرنوشتشون همین بوده. خب الانم هفت ساله که می‌جنگن…»

من می‌گفتم: «نه، آدم همیشه می‌جنگه. من این مدل زن‌ها رو می‌شناسم؛ مامان خودم همین شکلیه. این جور زن‌ها توی سرشون همیشه جهانی دارن که فقط و فقط بچه‌هاشون اون‌جا زندگی می‌کنند. و همین باعث می‌شه که تا وقت پیدا می‌کنن، منتظر و مضطرب می‌رن توی فکر بچه‌ها. اون وقت اگر از مامانم بپرسم تو چه فکری بودی، یادش نمی‌آد، یا اصلا اگر بخواد بلافاصله حرفی بزنه، می‌گه: نگران شماهام…»

عمه غیر از در فکر رفتنش، مدل لباس پوشیدن _پیراهن نخی دراز و روشنی که دائم یقه‌اش را تکان می‌داد چون همیشه گرمش است_ و پاهایش که وقتی گرمش می‌شود، درازشان می‌کند و بعد بالشی که بغلش می‌گیرد تا از سرمای ملحفه‌اش خنک شود، همه و همه مامان من است. عمه زهره وقتی حرف می‌زند، صدایش اول با شوق و بلند است و بعد به تدریج آرام و درهم می‌شود. مخصوصا وقتی درباره‌ی علی پسر کوچکش حرف می‌زند، این لحن و اوج و فرود بیشتر تکرار می‌شود. وقتی سر سفره سکوت او طولانی می‌شود، همه خودشان را مشغول خوردن چای و نان و تخم‌مرغ می‌کنند و هم‌زمان عالیه خانم تند و تند پلک می‌زند و زانویش را توی بغلش جمع می‌کند تا به چیزی فکر کند و حرفی پیش بکشد، اما بالاخره صباح حرف می‌زند و کارها را جفت‌و‌جور می‌کند. همه جمع شده بودند توی آشپزخانه و حرف می‌زدند.

مریم برگشت توی اتاق و گفت: «می‌گن اگر می‌خوای بری دوش بگیری آب اومد.»

گفتم: «کی می‌ریم وسایلامون رو برداریم؟»

گفت: «الان تازه می‌خوایم بریم مسجد اموی و بازار، فک کنم شب برگردیم.»

بعد از این‌که دوش آب یخ گرفتم و موهایم را با شامپویی که بوی عجیبی می‌داد شستم، لباس دختر صباح را پوشیدم و رفتم روبه‌روی آیینه‌ی بلندی که توی اتاق خواب بود. اتاق پر از وسایل شخصی قدیمی بود، بین همه‌اشان، عکس‌ها قشنگ‌ترین چیزها بودند؛ عکس صباح که کوچک و لاغر بود کنار شوهرش، عکس سه پسر بچه‌ی کوچک که بچه‌های دیگر صباح بودند و عکس بچگی‌های دختری که من الان لباسش را پوشیده بودم. روی میز آرایش، چند جعبه با روکش صدف بود و قرآن و مهر. روی تخت، ملحفه‌ها و بالش‌ها تلنبار شده و کمدی دراز گوشه‌ی دیوار بود که روی سقفش جعبه‌ی کمک‌های غذایی وجود داشت که احتمالا الان پر از لباس بود. غیر از این، دوتا پنجره‌ی باز رو به کوچه و خیابان وجود داشت و همین. کسی صدایم می‌زد. عالیه خانم گفت: «محمد پشت تلفنه». گوشی را گرفتم: «سلام چطوری محمد جان؟»

گفت: «سلام. مقاله‌ای که قرار بود امروز تحویل بدی به استادت کجاست؟»

گفتم: «کپی کردم توی… توی… توی لپ‌تاپیه که با خودم آوردم! چرا یادم رفت!»

گفت: «اشکال نداره بهشون بگو به اینترنت وصلت کنن برام بفرست.»

صباح گفت: «ما که اینترنت نداریم. از همسایه می‌گیریم، اما الان مسافرته. شاید بقیه‌ی ساختمون بدونن رمزش چیه؛ بزار برم بپرسم.» و دوید و رفت دنبال رمز اینترنت و بعد سریع برگشت و گفت: «می‌شه لپ‌تاپتو بدی، مثل این‌که یکی از همسایه‌ها بلده.»

اینترنت وصل شد اما آن‌قدر ضعیف بود که فایده‌ای نداشت. به محمد گفتم: «این‌جا نمی‌تونم کاری بکنم، ما الان می‌خوایم بریم بیرون، فک نکنم برسم بفرستم، اشکال نداره احتمالا این درسو می‌افتم.»

عالیه خانم گفت: «تا شب سیم کارت می‌خریم، نگران نباش. ببخشید که من متوجه نشدم تو می‌خوای مقاله‌تو بفرستی.»

گفتم: «نه، تا شب که مشکلی نیست اصلا.»

دلم نمی‌خواست حتی یک لحظه راجع به گذشته، دانشگاه یا حتی ایران حرف بزنم. من این‌جا بودم و دلم نمی‌خواست به چیز دیگری فکر کنم. از درس خواندن بدم می‌آمد، از یادآوری گذشته بیشتر بدم می‌آمد و از این‌که حافظه‌ام باعث می‌شد توی دردسر بیفتم، ناراحت می‌شدم. من چنان به تدریج تغییر کرده بودم که حالا وابستگی‌هایم به نظرم پست و بی‌دلیل بود.

لباس پوشیدیم و با شوهر عمه رفتیم دمشق را بگردیم. برنامه این بود: اول بازار تاریخی شهر و بعد مسجد اموی و بعد از آن حرم حضرت رقیه. جاده خنک‌تر از دیروز اما پر دست‌اندازتر بود. حالا ما داشتیم از منطقه‌ی زینبیه که خانه‌ی عمه بود، دور می‌شدیم و به مرکز شهر نزدیک می‌شدیم. توی مسیر بنرهای سر تا پا عکس بشار بود که از طرف خود مردم برای در امان ماندن از نیروهای حافظ منافع بشار روی دیوارهای خانه‌اشان آویزان شده بود. زیر این بنرها، اسم مرد یا زنی که این عکس به دستور او چاپ شده بود، درشت و رنگی به چشم می‌خورد و غیر از عکس بشار، فقط تبلیغات سیم‌کارت خیلی بزرگ در طول خیابان نصب شده بود. توی این تبلیغات، پسرها و دخترهای جوان سوریه‌ای، با لبخندهای بزرگ مخصوص این تبلیغ‌ها، ایستاده بودند و گوشی‌هایشان را بالا گرفته بودند. در بین این جوان‌ها، همیشه یک دختر با حجاب، پسری با ریش و عینک، پسری بدون ریش با موهایی بالا زده و دختری بی‌حجاب با موهایی بلند و مشکی وجود داشت و در طول جاده دائما عکس این آدم‌ها، تکی و در ژست‌های مختلف با خنده‌هایی از ته دل، ادامه داشت. مگر قرار بود چه چیز دیگری به اندازه‌ی همین موبایل و اینترنت باعث دگرگونی این مردم شود؟ می‌گویند اوایل تظاهرات، وقتی هنوز این اعلام مخالفت‌ها در حد راهپیمایی‌های در سکوت بود، همین پیغام‌های موبایلی و قرارهای اینترنتی باعث می‌شد که مردم آگاه شوند. اینترنت و موبایل بین مردم این‌جا مثل نان شب، مهم و حیاتی است.

دمشق با آن نور سفید و بوی قهوه‌ای که می‌داد، همان اول صبح چنان پر جنب‌و‌جوش بود که دلم می‌خواست از ماشین پیاده شوم و با مردمی که توی بالکن‌ها نشسته‌اند حرف بزنم. زن‌ها و مردهای چاق، جوان و سرحال، لم داده روی صندلی‌های سفید صبحانه می‌خوردند. اصلا همه‌ی خانه‌ها از دو طرف بالکن داشتند و توی همه‌ی این بالکن‌ها، صندلی و میز و وسایل صبحانه بود. صبحانه برای سوریه‌ای‌ها مثل یک رسم، توی سینی‌های آهنی بزرگ چیده می‌شود و بزرگترین وعده‌‌ی غذایی آن‌هاست. همه با هم سر خوردن صبحانه از خواب‌هایشان حرف می‌زنند و خیره می‌شوند به خیابان. اما سرت را که از روی بالکن‌ها تا میانه‌ی ساختمان‌ها پایین می‌آوردی، جا به جا و با فاصله‌های تقریبا طولانی، بین تمام خانه‌هایی که گفتم، خانه‌های درهم ریخته‌ای را می‌دیدی که باعث می‌شد فراموش نکنی روزی بمبی این‌جا افتاده است.

زندگی در دمشق خطرناک است اما همه‌ی این‌ها، مانعی برای شادی اول صبح مردم نیست. در پیاده‌روها، کنار مغازه‌ها و روی موتور سه چرخه‌هایی که سقف داشت، پر از میوه‌های تازه و سبزی بود. مردم برای این‌که به کار اول صبحشان برسند، قدم‌زنان و خیره به مغازه‌ها، از توی پیاده‌روها می‌گذشتند و صدای رادیوهای شارژی که روشن بود و از در مغازه آویزان بود را گوش می‌دادند. بعضی‌ها سبدهای حصیری‌شان را با طناب پایین می‌دادند و از مرد هندوانه‌فروش خرید می‌کردند. زن‌های خانه‌دار با پارچه‌هایی که دور سرشان پیچیده بودند، عین بچه‌های پر جنب‌وجوش، جلوی خانه‌ها را جارو می‌کشیدند و به گل‌های روی بالکن‌ها آب می‌دادند. واقعیتش را بخواهید از هر زمینی که باد و باران به آن خورده بود، گلی بیرون زده بود و توی راه، بین زمین‌های حاشیه‌ی خیابان، غیر از درخت‌های سروی که سبز و جاندار بود، کاکتوس‌های بی‌اندازه بزرگی وجود داشت که آدم از دیدنشان خنده‌اش می‌گرفت. بعد باز هم کاکتوس دیدیم با گل‌های سرخ و زردی که روی کله‌اشان درآمده بود. همه و همه باعث می‌شد به خودم بگویم جنگی در کار نیست که هیچ، زندگی سراسر خوشی است.

مسیر همین‌طور مستقیم نبود و پیچ و تاب زیادی داشت. مثلا منطقه‌ی سرسبزی وسط خیابان ساخته بودند مثل میدان‌های ما ولی چندین برابر آن‌ها و بعد دورش را با سنگ‌چینی از خیابان جدا کرده بودند. شوهر عمه می‌گفت عصرها مردم محله‌های پایین و بالا از زینبیه تا شهرک‌های اطراف این‌جا، برای خوش‌گذرانی توی همین چمن‌زار وسط خیابان دور هم می‌نشینند و خاطره می‌گویند و قهوه می‌خورند.

بازار خیلی زود پیدا شد، با آن در خیلی بزرگ چوبی هلالی‌اش، مثل در قلعه‌ی افسانه‌ها از دور پیدا بود. بزرگی در به قدری بود که از دور فقط هیبت آن را می‌دیدیم نه دیوارهای سنگی اطراف را که در واقع از توی بازار بود. ساختمان سنگی، مثل ماری بزرگ و قطور با این در باز می‌شد و بعد تا بی‌نهایت ادامه داشت. حتی بخش اول این ساختمان خیلی بزرگ، روی پلی سنگی بود که از روی دهانه‌ی رودخانه‌ای گذشته بود و حالا که رودخانه خشک شده بود، مردم مثل ماهی‌های کوچک از پله‌هایش بالا و پایین می‌رفتند و مسیر دیگری که از آن زیر می‌توانستند بروند را انتخاب می‌کردند و قدم زنان برمی‌گشتند خانه‌هایشان. تمام اطراف بازار را نیروهای سبزپوش نظامی با بلوک‌های بزرگ سیمانی بسته بودند و جلوی راه باریک محل گذر مردم، زیر چتری رنگی چند پلیس زن ایستاده بودند و مردم را بازرسی می‌کردند. زن‌های پلیس، آفتاب‌سوخته و خشن بودند و موهای سیاهشان را چنان بافته و زیر کلاه پنهان کرده بودند که به اندازه‌ی مردها، آدم از نگاهشان می‌ترسید. بعد از آن آفتاب، وقتی وارد فضای خنک و تاریک بازار شدیم، سقف دایره‌ای بازار طولانی را دیدیم که تمام سطحش خیلی خیلی بلند و پر از پنجره‌ها و شکاف‌هایی بود که نور را انتقال می‌داد. بوی بازار، مثل همه جای دیگر بوی نو بودن و خنکی بود و مثل بقیه‌ی بازارها، چشم آدم نمی‌دانست که چطور با سری کج‌شده، لباس‌ها، ویترین‌ها و آدم‌ها را ببیند تا محکم به نفر روبه‌رویی که او هم خیره به همین چیزهاست نخورد. بازار رفتن برایم بیشتر از این‌که برای خریدن باشد، جایی برای تماشای آدم‌های دیگر است که چطور سریع و با هیجان در پی پیدا کردن چیزی هستند که می‌خواهند. اما انگار بقیه‌ی آدم‌ها هم دقیقا مثل من، دنبال دیدن همدیگر بودند. خلاصه این‌که بازار رفتن برای دقیق شدن توی صورت و رفتار آدم‌ها جای خوبی‌ست. در روز به آن روشنی، اکثر فروشنده‌ها لامپ‌های زردی را روشن کرده و منتظر مشتری بودند. مغازه‌ها اکثرا لباس شب زنانه، با رنگ‌های قرمز و پولک‌های طلایی می‌فروختند و خلاقیت در جهت طراحی و دوخت این لباس‌ها خیلی زیاد بود. فروشنده‌ها همین‌طور که در انتظار مشتری زل زده بودند به جمعیت عابر، مانکن‌های غرق لباس لختی را وسط راه می‌گذاشتند، در حالیکه با زنجیر به در مغازه وصل بودند. غیر از این لباس‌های سفید عروس، که سراسر تور بود و منجوق، توی ویترین‌ها وجود داشت؛ لباس‌هایی دقیقا مثل لباس‌های ایرانی، با شکوه و تور و منجوق بیشتر. ویترین عتیقه‌فروشی‌هایی که قهوه‌جوش‌های مسی، صفحه‌های شطرنج چوبی و قالیچه‌های دست‌باف پشمی می‌فروختند هم شلوغ و خاک‌گرفته بود. لباس‌های بچه‌گانه، نخی و گشاد کنار لباس‌های زنانه فروخته می‌شد. لباس‌های مردانه، با کمرهای تنگ و قد کوتاه خریداری نداشت. انگار زن‌ها هیچ‌وقت برای شوهرهایشان خرید نمی‌کنند. روسری‌فروشی هم زیاد بود، شال‌های سفید گیپوردار برای جوان‌ها و روسری‌های پهن‌ مشکی گل‌دار برای زن‌های پیر. زن‌ها، زن‌های زیبای کم‌ سن و سال اکثرا بی‌آرایش و بی‌حجاب با بلوز و شلوار جین، با خنده‌هایی از ته دل و نشان دادن با دست، آمده بودند لباس بخرند یا این‌که گردش کنند. زن‌های با حجاب هم بودند، پوشش آ‌ن‌ها به دو دسته‌ی لباس‌تنگ‌ها و مانتوپوش‌ها تقسیم می‌شد، که هر دو دسته مثل همدیگر روسری‌هایشان را سفت و سخت دور صورت کرم پودری‌شان پیچیده بودند و بی سروصدا راهپیمایی می‌کردند. زن‌هایی که بلوزهای صورتی و سفید تنگ کشی پوشیده بودند، اکثرا بچه‌های کوچک یا نوزادشان را بغل کرده بودند و با کندی و از روی آرامش دنبال بقیه‌ی زن‌ها پیاده‌روی می‌کردند. زن‌هایی که مانتوهای رنگی نخی پوشیده بودند، سن و سالشان بیشتر بود و چندتایی هم عینک‌های دسته کلفت سیاه به چشم داشتند، بی‌آرایش و بی‌ وسیله‌ی اضافی. همه‌ی این آدم‌های طبیعی بی‌آرایش، به نظرم زن‌های قشنگی آمدند که هیچ‌وقت انگار مثل و مانندشان را ندیده بودم. بازار در بعضی قسمت‌ها دالان‌هایی به بیرون داشت و می‌شد از مسیری دیگر از آن خارج شد. این مغازه‌ها که اکثرا اسباب‌بازی فروشی و وسایل بچه بودند، آن‌قدر توپ و کاغذهای رنگی از در و دیوارش آویزان بود که بچه‌ها از دالان‌های بیرون از بازار دور مغازه‌ها جمع شده بودند و به حرکت ماشین‌های کوکی توی ویترین‌ها نگاه می‌کردند. مغازه‌های مواد غذایی هم توی همین دالان‌های بیرونی بازار بودند که از هر طرف به کوچه و خیابانی دیگر راه داشتند. مغازه‌های طلافروشی اکثرا در طبقه‌ی دوم بودند. طبقه‌ی دوم یعنی پنجره‌های دراز بالای ویترین‌های لباس، که چوبی بودند و از آن‌جا طلافروش‌ها اگر مشتری نداشتند، خم می‌شدند به پایین و مردم را تماشا می‌کردند. هرکس می‌خواست از آن طلاهای زرد بخرد، باید از پله‌های سنگی‌ای که خیلی باریک از روی زمین تا توی آن مغازه‌ها ادامه داشت می‌رفت و گردن‌بندهای بزرگ و انگشترهای زرد را می‌دید. با وجود راهی به این باریکی، اکثر مغازه‌ها پر از زن‌هایی بود که با دقت و حوصله خیره شده بودند روی ویترین جلوی میز تا چیزی بخرند.

و اما دست فروش‌ها؛ دست فروش‌ها، این پسرهای آفتاب‌سوخته‌ی بور، سیگارهایشان را روی قفسه‌ای چوبی چیده و به گردنشان آویزان کرده بودند و در طول مسیر سعی می‌کردند به همه، حتی شده یک نخ بفروشند. زن‌ها مشتری‌های ثابت این پسر بچه‌ها، بسته‌های سیگار را می‌خریدند و پسر با خوشحالی سعی می‌کرد یک نخ از این سیگارها را برای مشتری آتش بزند. بوی سیگار، بوی عودهای هندی، بوی قهوه‌ای که مردی قد بلند با کلاهی قرمز و مخروطی منگوله‌دار و قبای زردوزی شده‌ی بلند قرمز_قهوه‌ای پاشاهای عثمانی، بدل مردهای توی تاریخ شده بود و با جار و جنجال می‌فروخت. آن هم از  پارچ قهوه‌جوشی اندازه‌ی قد خودش که با طناب‌های چرمی به پشتش وصل شده بود و هر بار که مرد تکان می‌خورد، در قهوه‌جوش که متحرک بود دنگ دنگ به لبه‌اش می‌خورد و صدا می‌داد. مرد می‌چرخید و قدم‌های بلند برمی‌داشت و با ادا برای آدم‌ها توی فنجان‌های مسی، قهوه می‌ریخت و با هر بار آمدن جمعیت جدید، با فریاد بلند و کش و قوسی که به کلمه‌ی قهوه می‌داد، فریاد می‌زد: «قهوه دارم، قهوه…» مثل عدسی فروش‌های قدیمی توی کوچه‌های خودمان که توی تاریکی صبح با دوچرخه می‌آمدند و داد می‌زدند: «عدسیه…»

پسربچه‌های گل‌فروش و دستفروش‌هایی که روی زمین بساط پهن کرده بودند هم کم نبودند. اما دختربچه‌های ژنده‌پوش یا گداهای بچه به بغل را هیچ‌جا ندیدم. در صورتی که بعد از آن دالان‌ها و بازار به آن بزرگی، مسجد اموی وجود داشت و بعد هم حرم حضرت رقیه. یعنی اگر گدایی می‌خواست گدایی کند، باید این‌جا باشد، نزدیک مسیر مکان‌های مقدس. هرچه قدر بازار به در خروجی نزدیک‌تر می‌شد، نور روز بیشتر از دالان‌ها بیرون می‌ریخت و جنب‌و‌جوش مردم را بیشتر می‌کرد. دو طرف دروازه‌ی خروجی، دالان‌های دیگری بود که  همین‌طور تا ابد ادامه داشت. اما اکثر مردم توی ایستگاه بازرسی، منتظر گشت بدنی می‌شدند تا به طرف مسجد اموی یا مقبره‌ی حضرت رقیه بروند. اگر تنها بودم، دلم می‌خواست تمام آن فرعی‌ها را بچرخم و از همه‌ی آن دست‌فروش‌ها چیزی بخرم. اما عمه زهره و عالیه خانم عجله داشتند و می‌خواستند سریع به حرم رقیه برسند. عالیه خانم، همین‌طور که دست فاطمه را محکم توی دستش گرفته بود تا گم نشود، دائم می‌گفت که اگر چیزی لازم داری بگو و من فقط دلم می‌خواست یک لحظه در آن سایه‌ها و خنکی پله‌ی جلوی مغازه‌ها بنشینم و کمی دور و برم را نگاه کنم. بعد از آن دالان‌های قوس‌دار، روبه‌رویمان در بزرگ نیم‌دایره‌ای پیدا شد که قرینه‌ی در اول بود، این بار اما چون زمین سنگفرش بود و تمام طول راه ستون‌های عظیم سنگی که عمارت بازار را روی آن‌ها بنا کرده بودند وجود داشت، همه چیز به آدم حس خنکی و تازگی می‌داد. قبل از این‌که از بین ستون‌ها خارج شویم، پلیس‌ها راه را بسته بودند و کیف‌ها را می‌گشتند. وقتی از بین ستون‌ها گذشتیم، سرم را بالا بردم و دیدم که پرچم سوریه، راست و چپ و بالا و پایین، مثل پرده‌هایی طولانی از همه جا آویزان است. مسجد اموی دقیقا بعد از آن سنگفرش‌ها و روبه‌‌روی در خروجی بازار بود. تمام مسجد پر بود از طاق‌ها و ستون‌ها و سنگ‌های سفیدی که برق آفتاب را چند برابر می‌کرد. مردم، جلوی در پابرهنه می‌شدند و روی زمین مرمری پا می‌گذاشتند. حیاط فواره و آب‌نما داشت اما بدون ذره‌ای آب، مردم برای خواندن نماز به شبستان‌های اطراف حیاط می‌رفتند و روی زیراندازهای حصیری نماز می‌خواندند. این‌جا همه چیز به اندازه بود و به آدم حس پاکی می‌داد. می‌گفتند حتی قرآن‌هایی که از رویش سوره می‌خوانید قدیمی‌اند پس حواستان به آن‌ها باشد. به همین سادگی، مردم مسجد اموی را دوست داشتند و از روی قرآن‌های تاریخی‌اش آیه می‌خواندند. از هر طرف صدای خواندن سوره‌ها و زمزمه‌ی دعاهای عربی توی فضا پیچیده بود و هیچ‌کس حتی برای لحظه‌ای به زبان خودش حرف نمی‌زد؛ مسجد همه را جادو کرده بود.

وقتی برای برگشتن در سایه‌ی ورودی مسجد ایستادم، حس کردم قبلا این تصویرها را دیده‌ام، حتی حس کردم بارها این‌جا بوده‌ام، اما کی؟ نمی‌دانم… .

 

همچنین ببینید

هنر توبه شکستن

دقیقش را نمی‌دانم از کِی. اولین ماه رمضانی که یادم می‌آید اوایل دهه‌ی هشتاد بود …

یک دیدگاه

  1. سلام
    توصیف ظریف و زیبای نویسنده برای من که بهمن ماه گذشته این مکان را گشته و آن را حس کرده‌ام، یادآور خاطراتی زیباست.
    نمی‌دانم مخاطب غیر آشنا با آن مکان، می‌تواند با نوشته ارتباط برقرار کند یا نه؟
    در هر حال، قلم خوب و زاویه دید ظریف و دقیقی دارید.
    موفق باشید.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *