خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۶)

وقتی ما زنده بودیم (۶)

شش: جنگ چیست؟

زمستان سال پیش، برای چند روز مهمان داشتیم. حسین، دوست بچگی‌های محمد از جنگ دمشق برگشته بود و می‌خواست با ما که بازماندگانش هستیم، خاطره داشته باشد؛ چون زندگی برایش آن‌قدر عجیب و سخت بود که نمی‌دانست باز هم دوستانش را خواهد دید یا نه. او روزها دائم به فارسی درباره‌ی کشتن و فرار کردن حرف می‌زد و بعد عذر خواهی می‌کرد که نمی‌تواند جلوی خودش را بگیرد، چون این زندگی‌اش بود. او از جمله پسرهایی بود که از اول جنگ در گروه‌های شبه نظامی عضو شده بود و حالا خودش فرمانده بود. شب کنار اپن آشپزخانه ایستاده بودم و همین‌طور که به حرف‌های محمد و دو پسر دیگر _حسین و علی، که هر دو دوست‌های بچگی‌اش بودند_ گوش می‌دادم، حواسم به جوشیدن شیر روی گاز بود تا سر نرود. پسرها، خیره به تلویزیون فیلم ده سال پیش خودشان را تماشا می‌کردند. در فیلم پسرهای کوچک دو گروه شده بودند و  توی پله‌های نیمه‌ساخت خانه‌ای نوساز می‌دویدند و به همدیگر با تفنگ ترقه‌ای تیر می‌زدند. محمد که با دوربین توی پله‌ها می‌دوید، به دو طرف جنگ نزدیک می‌شد و درباره‌ی نقشه‌ای که این پسرها بین خودشان داشتند، سوال می‌پرسید؛ همه چنان باور کرده بودند جنگ است که از خود بی‌خود شده بودند و برای کشتن دشمنشان فریاد می‌کشیدند. چند بچه از بالای پله‌ها می‌پریدند و محکم می‌خوردند زمین اما به روی خودشان نمی‌آوردند. وقتی محمد با دوربینش دوید سمت یکی از پسرها که پخش زمین شده و ادای مردن درآورده بود، پسر سریع برگشت و توی صورتش ترقه را ترکاند. دوربین افتاد و صدای ناله‌ی محمد بلند شد، پسرها حتی همین الان هم از اضطراب ساکت شده بودند و منتظر بودند بقیه‌ی فیلم را ببینند. اما فیلم تمام شده بود. علی رو به من گفت: «می‌دونی بعدش محمد با همون تفنگ زد تو سر بچه‌ای که تو صورتش ترقه زده بود؟ اگه یکم این ورتر می‌خورد حتما کور می‌شد.»

محمد گفت: «انقدر دیوونه شده بودم که تمام بدن داداشمو سیاه کردم، اصلا نمی‌فهمیدم چیکار می‌کنم!»

گفتم: «این داداشت بود تو فیلم؟»

حسین گفت: «اره ما از قدیم این‌جوری می‌جنگیدیم.»

گفتم: «حسین تو تا حالا آدما رو کشتی؟»

حسین: «جنگه دیگه… اما نمی‌خوام درباره‌اش حرف بزنم.»

محمد گفت: «حسین بیا پیش ما، درستو بخون.»

حسین: «مگه می‌تونم؟ من دیگه نمی‌تونم بیام بیرون. کار من شده جنگیدن، نمی‌تونم راحت بشینم. همین الان که این‌جام…»

محمد: «حالا عصبانی نشو. نمی‌خوام بمیری…»

علی: «این دست خودش نیست، هدف نداره. زن بگیره درست می‌شه.»

گفتم: «حسین، می‌خوای برات زن بگیریم؟»

حسین: «من نمی‌تونم یه نفرو امیدوار کنم به آینده و بعد بمیرم. اصلا دیگه نمی‌تونم نجنگم.»

علی گفت: «فکر کنم یادت رفته برای چی داری می‌جنگی! اون وقتی که مردم تظاهرات می‌کردن و می‌خواستن دولت جدید بیارن، خود تو هم موافق بودی! حالا چرا داری خودتو برای همون دولت می‌کشی؟»

حسین: «من کاری به هیچ‌کس ندارم؛  من برای خودم می‌جنگم. الان آمریکا و اسرائیل اومدن تو کشورمون، حالا مهم نیست تو چه دسته‌ای باشی، باید بجنگی با اینا. من نمی‌خوام سوریه بشه افغانستان یا عراق.»

محمد: «الان که ما خیلی بدتریم! شماها از یه چیزایی می‌ترسین، اما ناخودآگاه دارین به گروه‌هایی کمک می‌کنین که…»

حسین: «من کاری که فکر می‌کنم درسته رو می‌کنم. اگه مردم، خدا نمی‌آد منو تنبیه کنه چون به چیزی که مطمئن بودم عمل کردم.»

بعد از این هیچ‌وقت نخواستم به جنگ فکر کنم، چون برایم ترسناک بود. برای هر کسی که واقعا بشناسدش وحشتناک خواهد بود. همیشه وقتی با کسی که جنگ را دیده حرف می‌زدم، ترسی بزرگ و عمیق توی صورتش می‌دیدم. وقتی پسرهای هم سن محمد، هم‌بازی‌های بچگی‌اش، بعد از هر بار جنگیدن به خانه‌ می‌آیند تا مهمان باشند و روزهای قبل را فراموش کنند، باز یک آن، یک لحظه، ترسی که گفتم می‌آید توی صورتشان و بعد همه چیز تمام است. دیگر همه‌ی ما در فکر از دست دادنیم، از دست دادن آدمی که روبه‌رویمان نشسته و این‌قدر راحت می‌تواند بخندد، حرف بزند و فکر کند. این‌ها فکرهای ما است، اما چیزی که واقعا در این آدم‌ها می‌بینم، شادی اغراق‌شده‌ای برای ادامه‌ی زندگی است. بدبختی این‌جاست که همان لحظه‌هایی که دارند می‌خندند، حتما فکر ماهایی که بیرون از جنگیم را می‌خوانند و من چنان به این ذهن‌خوانی اعتقاد دارم که بلند می‌شوم و خودم را پنهان می‌کنم. دلم می‌خواهد این آدم‌ها را نشناسم، به محمد می‌گویم بعد از این حرفشان را نزند و آن مهمانی را مثل مراسم وداع، تیره و تار تصور می‌کنم. بعضی از آن‌ها حتی یک نسخه از وصیت‌نامه‌اشان را به ما می‌دهند.

بعد از آن تا روزها می‌ترسم و این ترس مثل ذره‌ای روشنایی بین تاریکی هولناک ذهن، من را به سمت خودش می‌کشد و اگر تا ابد هم گوشه‌ی ذهنت بماند، بالاخره تو را تسخیر می‌کند. این وسوسه‌ای است برای مرگی شگفت‌انگیز و از آن بالاتر، وسوسه‌ی روبه‌رو شدن خودخواسته با آن.

بعد هربار که پدر محمد می‌پرسید «چرا می‌خوای بری سوریه، از جنگ نمی‌ترسی؟» می‌گفتم «دوست دارم تجربه‌ش کنم.» می‌گفت «خب آدم ممکنه بمیره بخاطر تجربه کردن!» می‌گفتم «آره، به این هم فکر کردم. منو نترسونید. دوست دارم برم و امیدوارم نمیرم.»

رفتارهای مردم در شرایط جنگی، با آدم‌هایی که می‌جنگند به کل متفاوت است. آن‌ها برای این‌که زندگی از یادشان نرود، کارهایی می‌کنند که اگر شرایط عادی بود، نمی‌کردند؛ در جنگ ازدواج می‌کنند، بچه‌دار می‌شوند، مدارا می‌کنند و دنبال کار کردن می‌روند؛ حتی اگر این کار کردن همان جنگیدن باشد! این نیروی اغراق‌شده‌ای که باعث می‌شود مردم جور دیگری باشند، همان انرژی‌ای است که برای نزدیک شدن به زندگی و فراموش کردن مرگ می‌آید.

زن‌ها، زن‌هایی که بچه‌هایشان را به جنگ می‌فرستند، با آن‌هایی که بچه‌هایشان به زور و با بی‌خبری می‌روند، خیلی فرق می‌کنند؛ اما هر زنی که توی دمشق زندگی می‌کند، درگیر است. عمه زهره هم مثل زن‌های اول است، دامادهایش، پسر بزرگش و حتی شوهرش با این‌که قبلا سربازی رفته‌اند، حالا باید برای کسب درآمد خودشان را معرفی کنند و حتی مشتاقانه و با بی‌صبری منتظر‌ند بروند و نگهبانی بدهند یا اگر از خودشان شجاعت نشان بدهند، آن وقت می‌روند در جنگ‌های داخلی، در جنگ‌های پشت کوه‌ها یا مناطقی دور و پر دست‌انداز. حالا عمه زهره در بی‌خبری منتظر است تا پسر آخرش تصمیم بگیرد. علی، آن‌طور که ما فهمیدیم در گروه‌های مردمی ثبت‌نام کرده و حالا این خبری نیست که بتواند به این زودی به مادرش بدهد.

می‌گویند عمه زهره‌ عزیزترین، زیباترین و احساساتی‌ترین دختر خانواده بوده است. او سه خواهر داشت؛ «نرجس»، «آمنه» و «بتول». همیشه وقت کار کردن حتی اگر نوبت او بود، پدرش بقیه‌ی دخترها را بلند می‌کرد تا کار کنند، مخصوصا بتول را. می‌گویند پدرشان عاشق زهره بوده و بتول جور این عشق را می‌کشیده. حالا به داستان بتول هم می‌رسیم. اما این عزیز نگه داشتن‌ها برای چهل سال پیش است، الان دیگر پدر آن‌ها سال‌هاست مرده، عمه زهره مدت‌هاست که از خانواده‌اش دور افتاده و بعد از مهاجرت در هتلی عجیب، روزگارش می‌گذرد. الان برای این دختر عزیز زیبا، فقط همان احساسات مانده است. احساس طرد شدن، مورد ظلم واقع شدن و از دست دادن. این می‌تواند سرنوشت تمام زن‌هایی باشد که مهاجرت کردند، زندگی کردند و همین‌طور ادامه دادند. ارثیه‌ی عمه زهره برای بچه‌ها و نوه‌هایش، چشم‌های مرطوب و صورت متعجب و نگران است. صباح بزرگترین دختر و مطمئن‌ترین آدم است. دخترهایی که مادرهای نگران دارند و در عین حال زیر دست مادرهایشان هستند، درست مثل صباح، به تدریج یاد می‌گیرند که اتفاقا آن‌قدرها هم نباید همه چیز را جدی بگیرند، باید مطمئن باشند به زندگی و اعتماد به نفس را از درون خودشان بگیرند و به بقیه هم بدهند. بنابراین در کنار چهره‌ای با چشم‌های درشت و متعجب و پر از اشک عمه زهره، صورت خونسرد و قوی صباح را می‌دیدم. وقتی مادرش از چیزهای از دست رفته‌اش حرف می‌زد، صباح نگاه‌هایی به او می‌کرد که عمه زهره را از گذشته بیرون می‌آورد. این داستان همین‌طور ادامه داشت، یعنی دختر دوازده ساله‌ی صباح، فاطمه، نگاه‌هایش حتی از مادرش هم مطمئن‌تر بود، نگاه‌های یک زن بالغ. و این بلوغ از جمله چیزهای زودرسی است که جنگ برای بچه‌ها می‌آورد.

و حالا این‌جا بودم، توی دمشق. وسط رختخواب‌ها و ملحفه‌های مسافرخانه‌ای دورافتاده. دراز کشیده، و خسته از خواب شبانه، با سری سنگین و پر از فکرهای قدیمی. همین وقت صدای تیرها را شنیدم. صدایی نه چندان بلند، اما طولانی. به خودم گفتم «جنگ». خواستم کسی را بیدار کنم و بگویم شاید اتفاقی افتاده، اما دخترها همینطور با دهان باز و چشم‌هایی که انگار سال‌ها بسته شده، خوابیده بودند. به تدریج صدای تیرها بیشتر می‌شد و من همان‌طور که نشسته بودم، پای مریم را کشیدم و سعی کردم بیدارش کنم، او بعد از چند ضربه بیدار شد و خندید و رویش را به دیوار کرد و خوابید. یعنی چه؟ هیچ‌کس توی آن اتاق نبود که بتوانم با او حرف بزنم. سعی کردم به چیزی فکر کنم، خیره شدم به ملحفه‌هایی که تمام شب رویشان خوابیده بودم، ملحفه‌هایی آبی با گلدوزی پرهای طاووس. روی بالشم هم با گلدوزی صورتی نوشته بود «صباح الخیر». همیشه وقتی بچه بودم از این گلدوزی‌ها بدم می‌آمد و فکر می‌کردم چرا همچین گل‌های زبری باید روی بالش من باشد، اما الان به خودم می‌گفتم، اگر توی بازار از این روبالشی‌ها دیدم بخرم، چقدر قشنگ است که روی بالشت نوشته باشد، صبح بخیر. دلم آب می‌خواست. همین وقت، صباح از در ورودی آمد تو و به ما که خواب بودیم نگاه کرد. به او لبخند زدم و نمی‌دانم چرا چشم‌هایم را بستم. صدای پاهایش را شنیدم که رفت توی آشپزخانه و بعد چشم‌هایم را باز کردم، دوباره از جلوی در اتاق رد شد اما این‌بار اصلا نگاه نکرد، شلوار مردانه‌ای را از اتاق خواب برداشت و خیلی آرام دوباره از در بیرون رفت. از دست خودم ناراحت بودم و دنبال بهانه‌ای می‌گشتم برای این‌که بفهمم چرا طبیعی نیستم، چرا با او حرف نزدم؟ بخوابم یا بلند شوم؟ اشکالی ندارد اگر از راهروی آن‌ها بگذرم و به کارم برسم؟ در آن لحظه به همه چیز همان‌قدر شک داشتم. بلند شدم و رفتم جلوی روشویی، شیر آب را چندبار چرخاندم اما آبی در کار نبود. شیر دوم را باز کردم و بعد از این‌که صدای هوا توی لوله پیچید، آب سرد با فشار ریخت بیرون. چند بار صورتم را شستم و به سرم زد موهایم را بشویم. دلم نمی‌خواست تمام صبح و البته ظهر و شب را توی گرما بپزم. می‌توانستم تا ساعت‌ها به گرما فکر کنم و به طرز عجیبی حس می‌کردم سفر بدی خواهم داشت. ناامیدی اول صبح به سراغم آمده بود. همین وقت در اتاق خواب روبه‌رویی باز شد و فاطمه دختر صباح آمد و من را دید و خندید و بعد رفت توی آشپزخانه. سه برادر کوچکش، بدو بدو و سر پایین، سلام کردند و از در رفتند بیرون. پسرها انگار سه قلوهای همسانی بودند که با خنده به دنیا آمده بودند. در بیرون نیمه‌باز بود و توی راهرو صباح و شوهرش، پچ‌پچ میکردند. پسرها دور پدر و مادرشان جمع شده بودند و بی‌مقدمه دربار‌ه‌ی بحث آن‌ها سوال می‌کردند و صدای خندیدنشان توی تمام راهروها پیچید. این خانه هم مثل خانه‌ی عمه، مسافرخانه ای با راهروهای طولانی بود.

دختربچه به آرامی و دقت داشت ظرف‌های ملامین رنگ و رو رفته‌ای که از دیشب کثیف مانده بود را می‌شست. بچه با دقت دستش را می‌کشید روی بشقاب‌ها و بعد چون قدش به قفسه‌های چسبیده به دیوار نمی‌رسید، بشقاب‌ها را گوشه‌ی سینک تلنبار می‌کرد. من انگار که بخواهم حواسش را پرت کنم، یواش گفتم: «آب می‌خوام.»

دختر نگاهی به سر و رویم کرد، لبخند زد، دست‌هایش را خشک کرد و به طرف یخچال رفت. انگار که کسی او را صبح به صبح تنظیم می‌کرد تا این کارها را بکند. دختر کوچکی که از اول صبح مسئولیت داشت؛ با همان رفتاری که گفتم و آن بلوغی که از مادرش در او باقی مانده بود. دیدن رفتارهایی که می‌توان ریشه‌اش را در نسل‌ها پیدا کرد، هیجان‌انگیز است. رفتم و در جای همیشگی‌ام نشستم، این ملحفه‌ها و این گوشه‌ی اتاق جای من بود. آدم مخصوصا توی تنهایی دوست دارد جایی برای خودش داشته باشد، فکر کردم عجب سفر طولانی‌ای…  فاطمه، دختر کوچک عالیه خانم تا این وقت بیدار شده بود و توی دستشویی گیر کرده بود. می‌گفتند شلوارش برایش تنگ شده؛ اتفاقی که فقط برای بچه‌ها پیش می‌آید. عالیه خانم و مریم، بیدار شدند و برای دختر کوچک لباس بردند و تمام این‌ها یعنی این‌که بیداری خانه را فراگرفته بود‌.

 

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر …

یک دیدگاه

  1. مطلب خیلی دورتر و پرتتر از انچه که ادم خودش را برای خواندنش امده کرده شروع می کند و دیر به اصل مطلب می رسد.
    نکات و دفت های ریز نویسنده جای تحسین دارد ولی کاش این دقت ها و جز نگری ها بیشتر در خدمت اهداف و مقاصد مطلب باشد
    نویسنده زبان مروی را نمی داند و این مسئله ای است که خودش و ما را از بسیاری اطلاعات محروم می کند و ما چاره ای نداریم جز اینکه بسوزیم و بسازیم
    ولی در کل مطلب تاثیر خودش با جملات ساده و زیبایی که انتخاب شده اند در مخاطب می گذارد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *