خانه / روایت / سه نشانه‌‌‌‌ی میانسالی*

سه نشانه‌‌‌‌ی میانسالی*

مدتی بود که دنبال نشانه‌های میانسالی می‌‌گشتم. احوالی داشتم که کمی نسبت به گذشته‌‌ها متفاوت بود. گمان می‌‌کردم این باید همان عبور از جوانی و خامی به میانسالی باشد. مثلا وقتی اولین موی سفیدم را دو سال پیش دیدم، آن‌‌قدر یکه خوردم و ناراحت شدم که درجا آن موی بدبخت را کندم. فکر می‌‌کردم تحمل سفیدی مو خیلی چیز دردناک و مزخرفی است. اما حالا که دو سال گذشته و من کم‌کم متفاوت شده بودم، هیچ مشکلی با تارهای سفید نداشتم. گاهی جلوی آینه می‌‌شمردم‌‌شان؛ سه تا بودند. کشف کرده بودم که تار مو، اول قرمز می‌‌شود و بعد، از آنجایی که قرمز شده، رفته رفته سفید می‌‌شود. غیر از آن سه تا سفید، دو تا هم تقریبا قرمز شده بودند و می‌‌شد انتظار داشت که به زودی به آن سه تا بپیوندند. اول فکر کردم همین حضور آرام موهای سفید می‌‌تواند نشانه‌‌ی خوبی برای آغاز میانسالی باشد، اما بعد از این فکرم خوشم نیامد. باید دنبال نشانه‌‌ی اصیل‌‌تر و حقیقی‌‌تری می‌‌گشتم. می‌‌توانستم موهایم را رنگ کنم و هارهار به آن موهای سفید بخندم. چیزی که به این راحتی، پنهان و حذف می‌‌شد یک نشانه‌‌ی حقیقی نبود.

یکی دیگر از چیزهایی را که فکر کرده بودم می‌‌تواند نشانه باشد، آن روز کشف کردم که به حیاط‌‌خلوت دانشکده رفتم. اولین بار بعد از سال‌‌های طولانی تحصیلات تکمیلی بود که وارد حیاط‌خلوت می‌‌شدم. شاید آخرین بار، حدود هفت سال قبل بود؛ زمانی که هنوز دانشجوی کارشناسی بودم. آن موقع پیش می‌‌آمد که با دسته‌ای از دوستانم برویم آن‌جا و چای یا بستنی بخوریم و هرّه و کرّه کنیم و پشت سر استادها یا دانشجوهای سال بالایی حرف بزنیم. در دوره‌های بعد، نه آن‌‌قدر وقت برای گذراندن در دانشگاه داشتم و نه چنان دوستانی. آن روز که یکی از استادها تأخیر غیرمنتظره داشت و من هم کتاب و لپتاپی همراه نداشتم که به کتابخانه بروم، همین‌طور توی راهروهای دانشکده چرخیدم و سر از حیاط‌‌خلوت درآوردم. اولین چیزی که با آن مواجه شدم، غلظت دود سیگار در هوا بود. آن‌‌قدر که انگار از محیطی باز به اتاقی در‌‌بسته و خفه وارد شدم. کمی طول کشید تا به هوا عادت کردم و تازه توانستم دانشجوها (احتمالا دوره‌‌ی کارشناسی) را ببینم که دسته دسته ایستاده بودند و سیگار می‌‌کشیدند. در گروه‌‌هایی که تفکیک جنسیتی نشده بود؛ دختر و پسر، کنار هم. با خودم فکر کردم زمان ما این‌طور نبود. دختری که می‌‌خواست توی دانشگاه سیگار بکشد، هفت سوراخ پنهان می‌‌شد. این سوراخ‌‌ها را از آن‌جا می‌‌شناختم که یکی از دوستانم سیگاری بود و گاهی که با هم بودیم، مرا می‌برد به یکی از آن‌ها تا آن‌‌جا در خفا و آرامش سیگارش را بکشد. یکی از آن سوراخ‌‌ها، محوطه‌‌ی بین دانشکده‌‌ی ادبیات و دانشکده‌‌ی هنرهای زیبا بود. جایی زشت و بدون دار و درخت که محل تجمیع زباله‌ها و نخاله‌های ساختمانی بود. ما دقایق بسیاری را آن‌جا گذرانده بودیم. روی پله‌ای نشسته بودیم و در حالی که صدای قارقار دستگاه‌های تهویه‌‌ی بوفه و سرویس‌‌های بهداشتی به گوش می‌‌رسید، با هم حرف زده بودیم. حالا دخترها بدون این‌‌که دغدغه‌‌ی کشف یک مکان خصوصی را داشته باشند، در دسته‌های بزرگ همکلاسی‌‌هایشان سیگار می‌‌کشیدند و حرف می‌‌زدند. دخترهایی که همه موهای بلندی داشتند که تا نزدیکی کمرشان می‌‌رسید و من اوایل فکر می‌‌کردم موهای خودشان است، اما دوستم گفت که این‌ها اکستنشن هستند و با این حرفش باری از روی روان من برداشت که نگران رشد کم موهایم در مقایسه با این نسل تازه بودم. آن روز در حالی که در حیاط خلوت هیچ جایی برای نشستن پیدا نکرده بودم و داشتم آن اتاق پر از مه سیگار و صداهای تو‌‌در‌‌تو را ترک می‌‌کردم، به این فکر کردم که شکاف نسلی می‌تواند نشانه‌ای بر میانسالی باشد. چه‌قدر آن سال‌‌های دسته‌های دوستی دخترانه و پسرانه‌‌ی جدا از هم، و یافتن مخفی‌‌گاه برای سیگار کشیدن دور می‌‌نمود. قطعا من به نسلی دورتر تعلق داشتم که این جوان‌‌ها با ترحم به خاطراتش نگاه می‌‌کنند و با خودشان می‌‌گویند «اه چه بدبخت بودند این‌‌ها!» اما بعدتر که بیشتر فکر کردم، به این نتیجه رسیدم که حتی این هم نشانه‌‌ی حقیقی میانسالی نیست. احساس دوربودگی من فقط مصداق دیگری از ژانر مفهومی تفاوت‌‌های دهه‌‌‌‌ی شصتی‌‌ها و دهه‌‌ی ‌‌هفتادی‌‌ها بود. مفهومی که احتمالا دهه‌‌ی هفتادی‌‌ها هم در مقایسه‌‌ی خودشان با دهه‌‌ی هشتادی‌‌ها داشتند، و حتی شاید دهه‌‌ی هشتادی‌‌ها در مقایسه‌ی خودشان با دهه‌‌ی نودی‌‌ها! چیزی هم که این‌قدر تکرر داشته باشد، دیگر اصالت ندارد.

جستجوی من برای کشف نشانه‌‌های میانسالی تا چند هفته پیش ادامه داشت. تا روزی که دختر چهار ساله‌‌ام روی چهارپایه‌‌ی  کنار ظرف‌‌شویی ایستاده بود و داشت دو تا لیوان پلاستیکی و چند تا قاشق را با وسواس بارها کف می‌‌زد و آب می‌‌کشید و باز کف می‌‌زد و آب می‌‌کشید. آن روز اصرار زیادی برای ظرف شستن داشت و من آن تکه ظرف‌‌ها را به او داده بودم تا بشوید. دخترم همین‌طور که ظرف می‌‌شست حرف هم می‌‌زد و من روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و بدون این‌که کار خاصی برای انجام دادن داشته باشم به حرف‌‌هایش گوش می‌‌دادم. دخترم گفت: «من که خواستم از خونه‌‌ی شما برم، لازم نیست خودم برای انتخاب خونه‌‌م زحمت بکشم، تو و بابا برین خونه رو پیدا کنین و وسایلشو هم بخرین، من می‌‌رم توش زندگی می‌‌کنم.» چه حرف عجیبی می‌‌زد. هنوز قادر نبود به تنهایی دستشویی برود و داشت از روزی حرف می‌‌زد که از خانه‌‌ی ما می‌‌رفت. شستن دو تا لیوان پلاستیکی و چند تا قاشق، چقدر به او احساس قدرت و استقلال بخشیده بود! جا داشت که به سبک مادران سنتی جمله‌‌ی تندی بگویم با این مضمون که چه غلط‌‌ها! اما نتوانستم چنین جمله ای پیدا کنم و بگویم. کلا هیچ وقت نتواسته‌‌ام مثل مادران سنتی موفق باشم. با لحنی جا خورده و تا حدودی اندوهگین پرسیدم: «مگه می‌‌خوای به این زودی از پیش ما بری؟» دخترم خیلی جدی جواب داد: «به این زودی که نه، اما بالاخره یه روزی میرم دیگه.» بعد هم شاید برای دلداری من یا اثبات طبیعی بودن تصمیمش پرسید: «مگه تو یه روز از مامانت جدا نشدی؟» دوست نداشتم آن گفت‌‌وگو ادامه پیدا کند. زود آشپزخانه را ترک کردم و آمدم به هال. تلویزیون را روشن کردم و بی آن‌‌که نگاهش کنم روی کاناپه‌ی جلویش نشستم. نشستم به فکر کردن و به این نتیجه رسیدم میانسالی از آن روزی آغاز می‌‌شود که به صراحت اعلام می‌کنند ترکت خواهند کرد.

 من هنوز بیشتر ساعات روزم صرف رابطه با دخترم می‌‌شد، ساعت‌هایی که برایش غذا می‌‌پختم، حمامش می‌‌کردم، لباس‌‌هایش را می‌شستم، اتاقش را مرتب می‌‌کردم، برایش کتاب می‌‌خواندم و کاردستی می‌‌ساختم، با او بازی و نقاشی می‌‌کردم؛ و با همه‌‌ی این‌‌ها او خیلی راحت از  ترک کردن من می‌‌گفت. من غرق در رابطه‌ای بودم که یک طرفش خودم بودم، و طرف دیگرش موجودی که از استیلای این رابطه، از فرازمانی و فرامکانی بودنش می‌گریخت. من به بدون این‌که متوجه باشم، نقش عاشق پرشور، عاشق فداکار و از‌‌خودگذشته را پذیرفته بودم، بی آن‌‌که فکر کنم این رابطه یک جایی تمام می‌‌شود، یا دست کم تغییری مهم و اساسی پیدا می‌‌کند. حالا، انگار که به آن دیوارهای محدود کننده‌‌ی عشق بدون مرزم کوبانده شده بودم، خاطرم درد می‌‌کرد. باید زودتر راه درمانی پیدا می‌کردم. فکر کردم بهتر است در اولین قدم، کمی بیشتر به خودم برسم و انتظاراتم را از روابطی که درگیرش هستم واقعی‌‌تر کنم. فکر کردم دیگر مطمئن هستم که باید از زیر چتر تمام عاشقانه‌‌های پر شور و فداکارانه بیرون بیایم؛ از غرق شدن در رابطه‌ای که وقتی درونش هستی آن را بدون مرز و بی‌پایان می‌‌بینی. فکر کردم میانسالی از آن روزی آغاز می‌‌شود که سودای عشق می‌‌رود، و دغدغه‌‌ی عدالت در رابطه به جایش می‌‌نشیند. دغدغه‌‌ای که کم‌‌کم موها را سفید می‌‌کند و شکاف بین نسل‌‌ها را یک درجه عمیق‌‌تر.

*این روایت به درخواست نویسنده با اسم مستعار منتشر شده است.

همچنین ببینید

بلوک درد و آرزو

بهتر است این‌طور برایتان توضیح بدهم، ما اینترن‌ها تقویممان بر اساس بخش‌هایی که می‌گذرانیم تنظیم …

یک دیدگاه

  1. بد هم نیست میانسالی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *