خانه / اجاره نشینی / خطر در پناهگاه

خطر در پناهگاه

تحلیلی بر روایت‌های اجاره‌نشینی

 

می­‌گفت: «آدم روی سرمایه نباید بنشیند.» خانه نداشتند. پول‎هایشان در جریان بود. می‎آمد و می‎رفت. حتی حساب بانکی هم نداشتند. حتی اسم طلبکارها و بدهکارها را هم ثبت نمی‎کرد. پول می‎آمد و می‎رفت. تا روزی که هواپیما سقوط کرد. یکهو طلبکارها آمدند با رسیدهایشان و کارخانه رفت. کارگاه‎ها رفت. پول رهن خانه­‌ی چهارصدمتری خیابان دولت رفت. هیچ پولی دیگر نمی‎آمد. مادر گفت: «من آبرو دارم. نمی‎توانم محله‌­ی پایین­‌تر بنشینم.» بچه‎ها برایش خانه اجاره کردند همان‎طرف‎ها. نود متر. مدتی که گذشت، آب‎ها که از آسیاب افتاد، آمد و نشست خانه­‌ی دخترش. دیگر جان اجاره‎نشینی نداشت. آمد و  نشست روی سرمایه، ولی دیگر خیالش راحت بود که نشسته است و قرار نیست بلند شود. حالا که بعد از سال‎ها، دختر می‎خواهد خانه را به خواهر خودش ‎_‎به دختر دیگر همان مادر_ بفروشد. دل مادر آشوب است. می‎گوید: «می‎خواهید آخر عمری من را آواره کنید!» هی قسم می‎خورند «که کسی با تو کاری ندارد، تو زندگی‎ات را بکن. چه فرقی دارد که توی این کاغذ اسم من نوشته شده باشد یا خواهرم.» ولی دل مادر آشوب است. انگار نه انگار که او همانی است که سال‎های سال خانه‌­ی ثابت نداشت و آب هم توی دلش تکان نمی‎خورد. سال‎های سال خانه­‌ی غریبه‎ها می‎نشست و آب هم توی دلش تکان نمی‎خورد. انگار حالا آن روی اجاره­‌نشینی را می‎دید. روی جبری اجاره‎نشینی را.

خیلی ساده، جبر اجاره­‌نشینی وقتی است که اجاره­‌نشینی انتخاب تو نیست. وقتی نمی‎توانی مثل مینا بخندی و بگویی: «این پانزدهمین خانه‎ای است که در این پانزده سال عوض می‎کنم و با ذوق راجع به طرحت برای پرده‎هایش صحبت کنی و این‎که بچه‎ها ولی دیگر شاکی شده‎اند از دست من و پرهام که هر سال خانه را عوض می‎کنیم و اصلاً نمی‎فهمند که چه‎قدر هیجان­‌انگیز است این عدم یکجانشینی و رسوب نکردن در یک مکان خاص و جمع نکردن وسیله روی وسیله روی وسیله. این­‌که هر سال باید تمام سوراخ سمبه‎ها را بیرون بریزی و دوباره بچینی یک جای جدید و کلی وسیله به نظرت بی‌مصرف و بی‌­معنی می­‌رسد و می­‌دهی بیرون. خیریه‎ای، جایی. و زندگی‌ات سبک می­‌شود. هیجان سبک زندگی کردن را نمی­‌فهمند.» باید مثل مینا باشی تا بنگاه رفتن را به چشم تفریح ببینی و نه یک بار طاقت‎فرسا و حتی گریه‎آور. مینا روزهایی که بین آخرین مریضی که از مطب می‎رفت و تعطیل شدن بچه‎ها فاصله‎ای بود، می‎رفت یک بنگاهی و قیمتی می­‌داد برای دیدن خانه‎ای. با بنگاهی می‌­رفتند خانه را می­‌دیدند. وسایلش را توی خانه می­‌چید. رنگ پرده‌­ها را عوض می­‌کرد. چشم ریز می‎کرد که بفهمد مردم چه کتاب‌­هایی می­‌خوانند. چه‌­طور وسیله می­‌چینند. «اگر خانه­‌ی من بود چه می‎کردم؟ این خانه خانه­‌ی من می­‌شد یا نمی­‌شد.» تخیل می­‌کرد. فانتزی زندگی‎اش خانه چیدن بود. بازی خانه به دوشی. بازی چگونه در مکان ریشه ندوانیم.

این بازی تا وقتی بازی است که بدانی همیشه جایی برای پهن کردن وسایلت هست. زندگی‎ات با کنار گذاشتن وسایل اضافی سبک می‌­شود، نه با آن‌­ها که نبودنشان دست و پایت را گره می‌­زند و قلبت را سنگین می‌­کند. مجبور نیستی چیزهایی که به جانت بسته را رد کنی برای این‌­که جایشان را نداری. برای این­‌که معلوم نیست چه­‌قدر این­‌جا ماندگاری، برای این­‌که مدام خرکش کردنشان منطقی نیست و حتی اگر مقاومت کنی و چند خانه‌­ای هم به دوش بکشی­‌شان و جلوی نگاه‌­ها و حرف­‌ها بایستی، آخرش یک روز خودت به این نتیجه می‌­رسی که همچین مالی هم نیستند که آن‌­قدر خودت را برایشان به زحمت می­‌اندازی. آن روز بالاخره ازشان دل می‌­کنی. دل کندن همبسته­‌ی محتوم رفتن و نماندن است و فرق است میان رفتن و بیرون شدن. روایت‎های اجاره­‌نشینان وقتی تلخ می­‌شود که نماندن‎هایشان از جنس نتوانستن می­‌شود. از جنس جبر. از جنس اگر دست خودم بود، دیگر تکان نمی­‌خوردم. از جنس سال اجاره‌­ای شما کی است؟ سال اجاره‌­ای ما نزدیک است. از جنس تلفن را چک می­‌کنم که ببینم صاحب‌­خانه زنگ زده یا نه. از جنس پیش­‌دستی و چاقو و چنگال گذاشتن روی میز و دل دل کردن که الان بعد از این حرف‌­های خب چه خبر و با درس چه می‌­کنید و هوا خوب شده است و این­‌ها، مبلغ را چه­‌قدر قرار است بگوید؟ از جنس ناامنی. یک ناامنی شرقی. از همان‎ها که «گولیک» بهشان می‎گوید «خطر در پناهگاه».[۱] و خب راوی خطر هم کسی می‌­تواند باشد که توی غار نشسته است. کسی که بچه‌ها را بغل کرده و دارد به درب غار نگاه می‌­کند و ذکر می‌­گوید؛ زن‎ها!

تلخی این ناامنی برای مردها جنسش فرق می‎کند. روایت کردنش وقت­‌گیرتر است. اجاره­‌نشینی چیزی است که می‌­شود کوباندش توی سر مرد. مردی که نمی­‌تواند پناهگاهی ثابت و امن برای خانواده­‌اش فراهم کند. مردی که اضطراب زنش را وقت بلند شدن صدای زنگ تلفن در روزها و هفته­‌های نزدیک به سال اجاره‌­ای می‌­بیند. مردی که روی همان مبلی نشسته که زنش دارد چاقو و چنگال روی میزش می‌­گذارد و هم اوست که به صاحب­‌خانه لبخند می‌­زند و تأیید می‌­کند که هوا خوب شده. مردی که خودش را به بی‌خیالی می­‌زند که «نترس بابا، بالاخره یک جایی را پیدا می­‌کنیم.» ولی از صحبت بیشتر راجع به کجا و چه­‌جوری طفره می­‌رود. مردی که یا وقت روایت کردن ندارد و یا از روایت فراری است چون روایت اجاره‌­نشینی در نظرش چیزی نیست جز روایت ناتوانی مرد از ایجاد امنیت برای خانواده‌اش. روایت ناتوانی در بستر فرهنگی که مرد را سرگروه کرده؛ کسی که باید پناهگاه را پیدا کند، خانواده را اسکان دهد، جلوی درب بایستد و خودش را ثابت کند. بستر فرهنگی که در آن هیچ­‌چیز به اندازه‌­ی بی‎مایگی یک مرد در سامان دادن به خانواده‎اش تحقیرآمیز نیست. در چنین بستری، ناتوانی در فراهم کردن یک سقف، جایی که زن بتواند با خیال راحت پیازداغ درست کند و بچه را بشوید و لباس‌­ها را پهن کند، جایی که بتواند دیوارهایش را رنگ کند و تابلوهایش را بکوبد و گلدان­‌هایش را جاگیر کند، برای مرد دردناک است و روایت نکردنی.

با این حال، بسترهای فرهنگی سیمانی نیستند. مردها میخکوب نشده­‌اند سرِ گروه و زن‎ها هم نچسبیده‌اند به ته غار. وقتی درک آد‌‌‌م‌­ها از خطر تغییر می‌کند، وقتی توافق می‎کنند که مسئله بودگیِ «سقف داشتن»، دیگر ربطی به مهارت­‌ها و توانایی­‌های شخصی یک مرد خاص ندارد و می‌­شود آن را با هوا تنفس کرد و بویش را شنید و در چشمان اغلب قریب به اتفاق آدم­‌های مثل «ما» دید، ناخودآگاه مرد کمی می­‌چرخد و نگاهی به پشت سرش می‌اندازد. زن فاصله‌­ی قدم­‌هایش را با مرد کم می­‌کند و شاید حتی بچه‌­ها هم جلوتر بیایند. مرد گره ردای سرگروهی را کمی شل‎تر می‌­کند و زن سراغ سرمایه‌­هایش می­‌رود؛ دست می‌­کند توی جیبش و کمک می‎کند. زن و مرد وقتی هم‎پا شدند در گشتن برای پیدا کردن یک سقف و آرام گرفتن زیر آن، دیگر هیچ­‌وقت مرد نمی‌­تواند گره ردای سرگروهی را دوباره محکم کند. دیگر تعریف‌­ها فرق می­‌کند. زنی که فاصله­‌ی قدم­‌هایش را با مرد کم کرد، دیگر هیچ‌­وقت نمی‌­تواند کمبودها را بکوباند توی سر مرد. روایت اجاره‌­نشینی از زاویه­‌ای دیگر، روایت شل شدن گره ردای سرگروه­‌هاست و بازتعریف نقش­‌ها و تکالیف و انتظارات، در جامعه‌­ای که بر اساس اقتضائات در حال تغییر است. جایی که آرام آرام مردها هم می‌­توانند راوی شوند… .

-ثریا، سیدمهدی(۱۳۸۴) «فرهنگ و شخصیت، با نگاهی بر فرهنگ و شخصیت خودمان»، تهران: قصیده‎سرا.

Gulic,Jonn)1976( “The middle Eaat,anthropological perspective”, California

[۱]جان گولیک در کتاب «خاورمیانه» (۱۹۷۶)، در فصل خطر در پناهگاه، از دید انسان‏‌شناسی می‏گوید: «در نظر مردم خاورمیانه، زندگی اجتماعی تعامل یا رابطه­‌ی مداومی است بین احساس خطر و احساس پناه‎گیری از خطر. در دل هرچیزی که پناه از خطر به حساب می‎آید، عناصری از خطر نیز وجود دارد. هیچ پناهی کامل یا مطلق به نظر نمی‎رسد. این حالت را به آسانی می‎توان در ارتباط با ناپایداری ارتباط‎ها، بستگی‌‏های سیاسی و بی‎اعتنایی بارز مردم به آن‎ها دید و درک کرد» (به نقل از ثریا،۱۳۸۴،ص۱۶۲).

 

همچنین ببینید

آوای سوگوار چکش‌ها (۲)

از پشت چادر چهره‌اش را دقیق نمی‌دیدم. صدایش اما واضح بود. خیلی واضح. صدای نفس‌هایم …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *