خانه / پیش از خود فراموشی / جان خرابات (۱)

جان خرابات (۱)

خاطره نگاری از «احمد عزیزی»

از وقتی قرار شد که خاطرات خود را از یاران رفته بنویسم، دچار این گیرودار ذهنی شده‌ام که اگر نتوان تمام چهره‌ی یک عزیز را ترسیم کرد و همه چیز را در باره‌اش نوشت، به چه کار خواهد آمد این نوشتن؟ اما می‌بینم تا روزی که ممیزی در کار نباشد و سر ممیز که پشت پرده‌ی ذهن ما ایرانی‌ها حاکم مطلق است استعفا بدهد، چاره‌ای نیست جز همین طرح نیمرنگ سیاه‌قلم از چهره‌هایی که نه تنها رنگی بودند، بلکه واقعا رنگارنگ بودند؛ اما باز این وهم و واهمه در کارست که مطمئنی به جای طرح، کاریکاتوری از یاران رفته عرضه نخواهی کرد؟ احمد را چگونه ترسیم کنم که خودم لااقل راضی باشم؟ نمی‌گویم لعنت به ممیزی. این کشور شاید تا چند سال یا حتی چند دهه‌ی دیگر از ممیزی گزیر و گریزی نداشته باشد، اما در این میان جز تک‌نگاری شهدا، هر چهره‌ی دیگری خواه ناخواه ناقص و ناتمام عرضه خواهد شد و نه تنها احمد، بلکه دیگران هم. تا الان دو چهره را طرح زده‌ام و هر دو با ممیزی، اما ناچارم احمد را چندان ممیزی کنم که بیم دارم چهره‌اش مخدوش بنماید.

اوایل انقلاب اهل و عیال من جنوب بودند و من تا مدتی از جنگ گذشته، شب‌ها در خوابگاه روزنامه (جمهوری) می‌خوابیدم. روز نویسنده بودم و شب همراه با «غلام بختیار» و دیگر پاسداران روزنامه، روی پشت‌بام یا در راهرو و پشت در، نگهبانی می‌دادم. بسا شب‌ها که ضد انقلاب از خرابه‌های لاله‌زار حمله‌ور می‌شد و روزنامه را به گلوله می‌بست و ما هم به فرمان غلام بختیار، خرابه‌ها را به گلوله می‌بستیم تا نیروهای کمکی برسند و خیابان فردوسی از سروهای سبز پر شود.

یکی از نیمه شب‌های مهر ماه سال پنجاه‌ونه که سرما هم زودتر از راه رسیده بود و باد بی‌دریغ می‌وزید، در روزنامه را بسته و همچون شب‌های پیش منتظر حمله بودیم. نه هراسی بود و نه ترسی. فقط انتظار بود. یکی دو نفر از پاسدارها روی پشت بام بودند (همین ساختمانی که امروز نیازمندی‌های روزنامه‌ی کیهان است و قبل از انقلاب روزنامه‌ی رستاخیز بود) و من و دو نفر دیگر پشت میز نشسته و منتظر بودیم. باد پشت در بسته زوزه می‌کشید. چای می‌خوردیم و من سیگار پشت سیگار دود می‌کردم. زنگ در به صدا درآمد. یکی از پاسدارها با اسلحه پشت در کمین کرد. دیگری پرسید: «کیه؟» صدایی ظریف گفت: «منم. احمد عزیزی. شاعرم. نامه از حاج آقا معطری، دادستان همدان آورده‌ام.»

یکی از پاسدارها گفت: «تله‌س.»

خندیدم و گفتم: «من درو باز می‌کنم.» کسی در دلم می‌گفت این صدا صدای دشمن نیست.

آن‌که پشت میز بود گفت: «مواظب باش.»

سه اسلحه، دشمن موهوم را هدف گرفته بودند.

در را باز کردم و با صحنه‌ای مواجه شدم که تا مرگ از خاطرم نخواهد رفت. جوانی ریزه میزه با پالتوی سربازی (پالتوهای روسی که از عراق به کردستان و کرمانشاهان می‌آمد)، با چمدانی کوچک و قدیمی که نقش چهارخانه داشت و سال‌ها بود که در بازار یافت نمی‌شد. صورت ظریف تراشیده و زلفی سیاه بر پیشانی.

دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم بیا تو.

وارد شد و سلام کرد. شکل و شمایلش نشان می‌داد که شاعر است اما با الگوهای از مد افتاده‌ی دهه‌ی چهل و ژست‌هایی که لااقل در پایتخت و پس از انقلاب از آن‌ها خبری نبود. تعارف کردم و نشست. برایش چای ریختم و زیر نگاه کاونده و بعضا تمسخرآمیز نگهبا‌ن‌ها سیگار تعارفش کردم و خواستم که شعر بخواند. نگاهی به من و دیگران انداخت و لابد در ذهن خود اندیشید: «این آدم‌های مسلح که شعر حالیشون نمی‌شه.»

چاره‌ای نبود جز نفرت‌انگیزترین کاری که هنوز هم از آن حالم بهم می‌خورد: معرفی خودم.

گفتم: «من یوسفعلی میرشکاک هستم؛ مسئول شعر صفحه‌ی فرهنگی.»

بی‌اختیار از جا پرید و بغلم کرد و از جلد غریبگی بیرون آمد. معلوم بود که سرتاپای روزنامه را با دقت می‌خوانده. بخصوص صفحه‌ی فرهنگی_هنری را و تمام گفتگوهای مرا با شاعران دنبال می‌کرده (این مصاحبه‌ها با عنوان «از صدای سرخ شاعران مسلمان» چاپ می‌شد)؛ باری یخ احمد آب شد و شروع کرد با آب و تاب شعر خواندن.

جز این‌که او را با خود به تحریریه ببرم، چاره‌ای نبود. سروصدای شعر خواندن احمد حواس نگهبان‌ها را پرت می‌کرد و آن‌ها مطابق معمول باید تا صبح سراپا گوش می‌بودند و چشم. آخر روزنامه گاهی سر شب هم مورد حمله قرار گرفته بود. از پله‌ها بالا رفتیم. تحریریه طبقه‌ی اول بود. چراغ‌ها را روشن کردم. سماور بزرگ هنوز گرم بود. دو چای لیوانی دیگر ریختم و نشستیم به گپ‌وگفت. دو شاعر روستایی، یکی از سرپل ذهاب و دیگری از شوش دانیال. یکی لطیف‌تر از برگ گل و سراپا جلوه‌ی دیده شدن، دیگری زمخت و جدی که هیچ اهمیتی برای خود قائل نبود، اما هر دو ساده‌تر از آن‌که پته‌ی خود را روی آب نریزند. با هر شعری که می‌خواندیم، شان نزول آن را هم بیان می‌کردیم. معلوم شد هنگامی که پدرش (مرحوم مهدی‌خان عزیزی) شهردار سرپل ذهاب بوده، به «مینو کشتمند»، دختر یکی از خوانین محل دل سپرده و هر دو نوجوان گرفتار عشقی رمانتیک بوده‌اند. عکس خان و دخترش را به همراه داشت و عکس‌های مهمانی‌ها و شب‌نشینی‌ها را. مینو چهره‌ای ظریف و مینیاتوری داشت، درست همچون چهره‌ی احمد؛ در حالیکه خان کشتمند و مهدی‌‌خان، هر دو قد و قواره‌ی ایلیاتی داشتند با چهره‌های خشن و جدی. با شناختی که از عشایر و خوانین داشتم (لر و کرد و لک از هر حیث بسیار به هم شبیه‌اند؛ از پسند و ناپسند گرفته تا آداب و رسوم) و تامل در چهره‌ی خان کشتمند، معلوم بود که هرگز حاضر نمی‌شده دخترش را به نوجوانی ظریف مثل احمد بدهد و مهدی‌خان هم برای خواستگاری قدم پیش نمی‌گذاشته و رفاقتش را با خان کشتمند به خاطر پسر بزرگش به خطر نمی‌انداخته است.آخر شعر و صدای خوش و شیفتگی مفرط به طبیعت و خوش‌باشی و بی‌خیالی در محیط زندگی خشن و دشوار مناطق کردنشین، چگونه می‌توانست جای سلحشوری و مردانگی‌فروشی را پر کند. احمد خاطره می‌گفت و می‌گریست و بعد بی‌اختیار زد زیر آواز و چند بیت کردی غم‌انگیز خواند و بی‌درنگ پرسید:

«سیدعلی اصغر کردستانی را می‌شناسی؟»

معلوم بود که نمی‌شناختم و حتی نام او را نشنیده بودم.

شروع کرد به تعریف کردن از صدای سید و این‌که شش‌دانگ چپ کوک بوده حنجره‌اش، و اسطوره‌ی آواز کردی است و همراه با «ابوالحسن صبا» و یارانش به تفلیس رفته و همان‌جا یک صفحه از آوازش ضبط شده است. بعد داستان زندگی سید را گفت که پس از آن‌که معشوقه را به دیگری شوهر داده‌اند، سال‌ها در شهر و بیابان آواره بوده تا عاقبت آرام گرفته، اما همچنان قلندروار می‌زیسته است. یکی از ماجراهای سیدعلی‌ اصغر کردستانی که بعدها از زبان دیگران هم شنیدم، این بوده که در ایام سیطره‌ی آشکار بریتانیا بر عراق و جنوب ایران، از سنندج به سلیمانیه می‌رود. در سلیمانیه و اغلب مناطق کردنشین عراق، قهوه‌خانه بسیار است. سید به یکی از قهوه خانه‌ها می‌رود و می‌گوید: «من سید اولاد پیغمبرم. پول هم ندارم. شام خوب هم می‌خواهم و جای خواب خوب.»

قهوه‌چی می‌گوید: «سیدجان ما اگر قرار باشد این‌طور از اولاد پیغمبر پذیرایی کنیم، خانه خراب می‌شویم!»

سید به قهوه‌خانه‌ی روبه‌رو می‌رود و همان را می‌گوید. این قهوه‌چی می‌گوید: «این‌جا مال پیغمبر و اولاد پیغمبر است» و با عزت تمام او را می‌نشاند و چای و قلیان و شام دلخواه وی را فراهم می‌کند. هنگامی که شاگرد قهوه‌چی برای جمع کردن سینی غذا می‌آید، سید یک لیره‌ی طلای انگلیسی در سینی می‌گذارد. قهوه‌چی می‌گوید: «سید! قربان جدت بروم. نه به آن فرمایش اولت، نه به این لیره! حالا چطوری خردش کنیم؟»

سید خود را معرفی می‌کند (آن‌وقت‌ها صدای سید در خانه‌ی اعیان و اشراف کردستان ایران و عراق با گرامافون‌های قدیمی به گوش خیلی‌ها رسیده بود) و می‌گوید که چه جوابی از قهوه‌چی روبه‌رو شنیده است و می‌افزاید: «می‌خواهم بخوانم.»

از ویژگی‌های صدای شش‌دانگ چپ کوک این است که تا مسافت زیادی به گوش می‌رسد. باری، مردم از فقیر و غنی برای شنیدن صدای سیدعلی اصغر و دیدنش هجوم می‌آورند و چای دو عباسی، به چند تومان می‌رسد. نوازنده‌ها هم می‌رسند و خوانین و اعیان قهوه‌خانه را قرق می‌کنند و علاوه بر بهای سرسام‌آور چای، یک سینی از اسکناس و لیره و سکه به عنوان شاباش پیش روی سید جمع می‌شود. عاقبت خوانین سید را با خود همراه می‌برند. قهوه‌چی با اشاره به سینی شاباش‌ها می‌گوید: «آقا شاباش‌هایت.»

سید می‌گوید:

«پول در عالم بسیار است؛ مرد کم است. این‌ها جواب جوانمردی توست که گفتی این‌جا متعلق به پیغمبر و اولاد پیغمبر است.»

همچنین ببینید

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *