خانه / یادداشت / جلال در آینه (۴)

جلال در آینه (۴)

بخش چهارم: غرب زدگی، در خدمت و خیانت روشنفکران، تاثیر جلال بر دیگر روشنفکران

همان‌طور که ذکر شد، زندگی جلال دو دوره داشته است: دوره‌ جوانی، دوره‌ای که از نظر سیاسی به مارکسیسم و گروه‌های چپ همچون حزب توده گرایش داشته است؛ دوره دوم زندگی وی از هنگامی آغاز می‌شود که بعد از شکست سیاسی و سفر به مکه به نوشتن سفرنامه‌اش، موسوم به خسی در میقات، نه فقط از افکار و اندیشه‌های گذشته‌اش فاصله می‌گیرد، بلکه آنها را طرد و مردود اعلام می‌کند. آل‌احمد را به اعتبار دوره‌ی دوم زندگی فکری و اجتماعی‌اش، می‌توان یکی از شخصیت‌هایی دانست که به واسطه‌ی تاثیرپذیری‌اش از فردید، در گسترش گفتمان نقادانه‌ی هایدگر به غرب و مدرنیته در جامعه‌ی ایران، بسیار دخیل و اثرگذار دانست.

در سال ۱۳۴۰، در دوره وزارت محمد درخشش، وزیر آموزش و پرورش، جلساتی در «شورای هدف فرهنگ ایران» برگزار شد تا به بررسی مبانی آموزش و پرورش بپردازد. در این جلسات بسیاری از صاحب‌نظران آن روزگار، همچون دکتر تسلیمی، دکتر راسخ، دکتر کاردان، جلال آل‌احمد و تعدادی از روان‌شناسان و نیز فردید حضور داشتند. در این جلسات، فردید مباحثی مطرح می‌کرد که اصل بحث را به موضوعات دیگر کشید. یکی از این موضوعات، پدیده‌ای اجتماعی و تاریخی بود که فردید آن را «غرب‌زدگی» می‌نامید. بدین‌ترتیب، تحت تاثیر مباحثی که فردید مطرح کرد، مباحث سطحی جلسات مذکور در مورد مبانی آموزش و پرورش، به ظهور مقاله آل‌احمد در باب غرب‌زدگی انجامید. متن اولیه‌ی مقاله ‌ی«غرب‌زدگی» را آل‌احمد برای «شورای هدف فرهنگ ایران» نگاشته بود. ناگفته نماند که مجالست آل‌احمد با فردید تا پایان عمر جلال ادامه داشت. آل‌احمد با نوشتن کتاب غرب‌زدگی و اشاره به فردید در مقدمه‌ی اثر خود، نام فردید را بیش از پیش بر سر زبان‌ها انداخت.

البته در دهه‌های ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰شاهد نوعی هماهنگی تاریخی میان گفتمان انتقادی از غرب در ایران و جریان انتقادی از مدرنیته در خود غرب و نیز در میان پاره‌ای متفکران و روشنفکران جهان سومی هستیم، بی آنکه این سخن به این معنا باشد که آل‌احمد از اصول و مبانی نظری و فلسفی جریان انتقادی غربی به مدرنیته آگاه بوده است. به هر تقدیر، آل‌احمد نخستین کسی بود که تحت تاثیر فردید، تعبیر «غرب‌زدگی» را به کاربرد. آل‌احمد، به گفته خودش، این تعبیر را از افادات شفاهی احمد فردید اخذ کرده است: «همین جا بیاورم که من این تعبیر «غرب‌زدگی» را از افادات شفاهی سرور دیگرم حضرت احمد فردید گرفته‌ام.»

آل‌احمد غرب‌زدگی را در ۱۳۴۱ به چاپ رساند. این کتاب از همان بدو انتشار مورد استقبال بسیاری از روشنفکران قرار گرفت. اما دلایل این استقبال چه بود؟ فهم این دلایل به فهم بسیاری از مسائل کنونی ما و نیز شناخت موقعیت تفکر در ایران معاصر یاری می‌رساند. دلایل این استقبال را، صرف نظر از وجود «بحرانی تاریخی تمدنی» در کشورمان، باید در «شرایط سیاسی و اجتماعی» دوره حکومت پهلوی جست و جو کرد. کاملاً می‌توان پذیرفت که پس از مواجهه جامعه سنتی ایران با تمدن جدید غرب، بسیاری از بنیان‌های نظری و فرهنگی عالمیت سنتی و تاریخی ما شروع به لرزیدن کرد و برج وباروهای ستبر باورها و اعتقادات سنتی فرهنگ و جامعه ما بر سر ما ویران شد و پس از دوره‌ای که با بهت، سرگشتگی، و حتی خودباختگی در برابر ارزش‌های فرهنگی دوران جدید همراه بود، بسیاری به خود آمده و کوشیدند تا با مقاومتی در برابر نفوذ هر چه وسیع‌تر مدرنیته‌ی غربی و سیطره‌ی مطلق و یک جانبه‌ی آن بر فرهنگ و هویت جامعه ما، به یک هویت تازه‌ی تاریخی بر اساس ارزش‌ها، اصالت، و هویت دینی و ملی خودمان بپردازند. این جهت‌گیری  نتیجه‌ی کاملاً طبیعی بحران تاریخی و تمدنی ما بود. لیکن علاوه بر تلاش به منظور پاسخ‌گویی به این بحران فرهنگی و تمدنی، شرایط خاص سیاسی و اجتماعی در دوران حکومت پهلوی به استقبال از گفتمان حاصل از غرب‌زدگی و طرح شعارهایی چون «بازگشت به خویش» یا «بازگشت به اسلام» از سوی دیگر روشنفکران و اندیشمندان متعلق به گفتمان غرب‌زدگی شدت بخشید. به بیان ساده‌تر، گفتمان غرب‌زدگی عکس‌العمل و مقاومتی بود در برابر اتخاذ سیاست‌های مدرنیزاسیون دولتی که رضاشاه و پس از او محمدرضا پهلوی از طریق سلسله اصلاحاتی، تحت عنوان انقلاب سفید، پیش گرفته بودند. به عبارت دیگر، چنانچه حکومت پهلوی از این آگاهی برخوردار بود که روند مدرنیزاسیون به هیچ وجه نمی‌تواند صرفاً از بالا و با استفاده از ساختارهای حکومتی و بروکراتیک و حتی اعمال زور و خشونت، مثل ماجرای کشف حجاب و حمله به مسجد گوهرشاد مشهد یا حوزه علمیه قم، صورت گیرد، شاید چنین استقبالی از گفتمان غرب‌زدگی به منزله عکس‌العمل و مقاومت در برابر سیاست حاکم، صورت نمی‌گرفت. جالب توجه است که امروز نیز پس از گذشت حدود نیم قرن، اگر حضور گفتمان غرب‌زدگی در میان خیل انبوهی از روشنفکران و نسل‌های جدید آن بسیار کم‌رنگ می‌شود، و وجود هر گونه ارزش و اصالت در سنت تاریخی ایرانی_اسلامی انکار می‌شود و تمامی این سنت تاریخی بر اساس جهان‌بینی و ارزش‌های عصر روشنگری بازتفسیر می‌شود و شعارهایی چون «بازگشت به خویش» ارتجاع و «بازگشت به خیش» تلقی می‌شود، باز هم حاصل نوعی عکس‌العمل و مقاومت در برابر شرایط سیاسی موجود و اتخاذ سیاست‌های اعمال فشار از بالا به پایین از جانب قدرت سیاسی حاکم بر کشور است.[۱]

البته نمی‌توان نادیده گرفت که بسیاری از روشنفکران معاصر، منتقد جدی گفتمان غرب‌زدگی و تئوری‌های سیاسی جلال آل‌احمد هستند. سید جواد طباطبایی فیلسوف معاصر، تئوری‌های جلال را شارلاتانیسم می‌نامد: «تاریخ معاصر ایران نه با شارلاتانیسم سیاسی آل‌احمد و خیالبافی‌های شریعتی آغاز می‌شود و نه به طریق اولی با روشنفکری دینی دو دهه اخیر پایان خواهد یافت. ارزیابی من این است که هم چنان که امروزه هیچ عقل سلیمی آل‌احمد، نظریه‌پرداز غرب‌زدگی را جدی نمی‌گیرد، در یکی دو دهه آینده نیز مرده‌ریگ روشنفکری دینی کنونی به طور عمده به فراموشی سپرده خواهد شد… به نظر من، روحانیت در دامی افتاد که روشنفکری دینی سال‌های چهل و بعد بر سر راه او تعبیه کرده بود. امثال آل‌احمد و شریعتی … به دلایل پیکار سیاسی و قدرت طلبی، می‌خواستند به هر قیمتی، مشروعیت نهادهایی را که از مشروطه‌خواهی برآمده بود، خدشه دار کنند.[*]» وی همچنین در کتاب «نظریهحکومت قانون در ایران» می‌گوید: «اگر چه تفاوت‌هایی میان کسانی از اهل ایدوئولوژی، مانند جلال آل‌احمد و علی شریعتی، وجود دارد، اما به آسانی می‌توان آن دو را در یک مقوله قرار داد… روشنفکری دین‌اندیش نیم سده‌ی گذشته، که از دهه‌ای پیش روشنفکری دینی خوانده می‌شود… نه تنها تاریخی ندارند، بلکه جایی در تاریخ اندیشه نیز نمی‌توانند داشته باشند… صورت‌های گوناگون روشنفکری دینی، نه روشنفکری‌ است ونه دینی»[۲]

داریوش آشوری، یکی دیگر از منتقدان گفتمان غرب‌زدگی، نظرات فردید را بدون پایه و اساس می‌داند. به گفته‌ی این نویسنده و مترجم، فردید با وقوع انقلاب اسلامی یک میدان بزرگ پیدا کرد، گاهی از شاه دفاع می‌کرد و گاهی از هایدگر. در این میان نسل انقلاب ضد غربی دور فردید جمع شدند، عده‌ای شیفته‌ی او شدند، چون با انرژی حرف می‌زد و با استدلال خاص خود. کسانی که زمینه‌ی مذهبی داشتند، از او حمایت می‌کردند. سخنانش حد وسط فرهنگ غربی و عرفان اسلامی بود و بر همین اساس سخنانش در کیهان آن دوران به چاپ می‌رسید. در این میان، بعضی مریدانش مثل میرشکاک به جنون رسیدند. او از منتقدان شدید بازرگان، بنی‌صدر و عبدالکریم سروش به حساب می‌آمد. داریوش آشوری، همچنین در مورد جلال باور دارد که: «درباره آل‌احمد باید بگویم که جلال به مرور زمان ضد غرب شده بود. او آخوندزاده بود. یک نوستالژی به سنت داشت و معتقد بود که چرا ما باید ظاهرمان و فکرمان از غرب سرچشمه بگیرد. یک نگاه اصالت جو پشت افکار آل‌احمد بود که در کتاب غرب‌زدگی نیز به آن پرداخته است. مثلاً این پرسش که چرا من ابژه‌ی دنیای غرب هستم و دنیای غرب ابژه‌ی من نیست؟ و این برای جلال یک تحقیر محسوب می‌شد… بخشی دیگر از انتقادات آل‌احمد برمی‌گشت به کینه‌توزی و قدرت. در نسل‌های اول روشنفکران ما همه دوست داشتند فردیدی بشوند و به همین دلیل هم آل‌احمد جذب مفهوم غر‌ب‌زدگی فردید شد، بدون آنکه متوجه شود فردید خودش هم به حرف‌هایی که زد اعتقاد زیادی ندارد.»[۳]

این موضع‌گیری‌های شدید به نگرش جلال در زمان حیات وی نیز وجود داشت ولی هیچ‌گاه او را از ادامه‌ی مسیر فکری‌اش بازنداشت. سید هادی خسروشاهی ضمن بیان خاطراتش از جلال، می‌گوید: «یادم است که پس از چاپ کتاب غرب‌زدگی آقای داریوش آشوری در مجله‌یبررسی کتاب و هفته نامه‌یفردوسی که زیر نظر عباس پهلوان منتشر می‌شد، مقالاتی تحت عنوان «عرب‌زدگی» به عنوان نقد ولی در واقع در رد کتاب و اندیشه جلال منتشر ساخت… من روزی به جلال زنگ زدم که: «چرا پاسخ مجله فردوسی را نمی‌دهید؟» در پاسخ گفت: «من نخست از چاپ آن مقاله مطلع نشدم ولی وقتی دوستان آن را برای من آوردند، دیدم که آن مقالات نقد منطقی نیست و در واقع برای منصرف ساختن من از ادامه راه است … آنها می‌خواهند «ردیه» بنویسند و من هم مشغول «ردیه» نویسی شوم بر آنها بشورم! و در نتیجه از کار اصلی خود باز بمانم.» من گفتم: «به هر حال آیا بی پاسخ گذاشتن این اباطیل! موجب تجری بیشتر این قبیل روشنفکران یا فردا اصحاب «قلم‌های اجاره‌ای» نمی‌شود؟» جلال از تعبیر «قلم‌های اجاره‌ای» خوشش آمد و خندید و سپس گفت: «من هم اکنون مشغول نوشتن کتابی درباره «خدمت و خیانت روشنفکران» هستم و به کار و راه خود ادامه می‌دهم. بگذار دوستان بنشینند و بر کتاب دوم من هم ردیه‌ای بنویسند، ما که بخیل نیستم، آنها هم اجاره‌ی خود را بگیرند!»[۴]

کتاب «در خدمت و خیانت روشنفکران» کتابی دیگر از جلال آل‌احمد است که در سال ۱۳۴۳ نوشته شد و نخستین بار در سال ۱۳۵۸ منتشر گردید. آل‌احمد در این کتاب به بررسی مفهوم روشنفکری، پایگاه طبقاتی آن در ایران و بررسی عملکرد روشنفکران ایرانی پرداخته است.[۵] مرحوم آل‌احمد در مقدمه کتابش نوشته است کار تدوین کتاب را دی ماه سال ۴۲ بعد از حوداث ۱۵ خرداد شروع کرده است. در آنجا نوشته است: «به انگیزه خونی که در ۱۵ خرداد سال ۴۲ از مردم تهران ریخته شد و روشنفکران در مقابلش فقط دست‌های خود را با بی‌اعتنایی شستند، این کتاب را در باب جریان روشنفکری مملکت که اینقدر در مقابل این جریان بی‌اهمیت بود، نوشته‌ام.» دکتر زیباکلام در نقد کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران می‌گوید: «به جرات می‌توان  این کتاب را مانیفست، قانون اساسی یا آیین‌نامه ضدیت و دشمنی ایران با غرب دانست که به نوعی تداعی‌کننده جناح ضدغرب داخلی در سی و شش سال گذشته است تا آنجا که با وجود گذشت نیم‌ قرن از نگارش آن همچنان با زمانه ما تلاقی پیدا می‌کند.» به علاوه، دکتر زیبا کلام با استناد به فصل دوم کتاب، تعریف آل‌احمد از روشنفکری را در ۴ ویژگی خلاصه کرد: «از نظر جلال روشنفکر در ایران؛ ۱. فرنگی‌مآب و مقلد است ۲. تظاهر به بی‌دینی می‌کند ۳. درس‌خوانده است و ۴. نسبت به محیط بومی خود بیگانه است» این در حالی‌ست که دکتر فیاض، دانشیار گروه مردم شناسی دانشگاه تهران، با مقلد خواندن جلال اذعان می‌کند: «مشکل من با موضوع روشنفکری این است که به نظر من ما اصلاً روشنفکر نداریم. چون کسی را نداریم که بتواند نقد اجتماعی کند. نه مارکسیست‌های ایرانی ما روشنفکرند نه روشنفکران امروزی‌مان. چرا؟ چون ما حتی مارکس را هم نشناختیم. کدام یک از مارکسیست‌هایی که سراغ دارید مارکس را خوب شناختند؟ روشنفکری در ایران فقط یک صورت است و چیزی به عنوان روشنفکری در ایران وجود ندارد، چون عیاری برای سنجیدن آن وجود ندارد. حتی خود جلال هم که امروز از آن حرف می‌زنیم، مقلد هایدگر است. به عقیده من جلال و شریعتی فقط راه را پیچیده‌تر کردند و کار خاص دیگری انجام ندادند. فقط باعث شدند که ما بیشتر گم شویم.»[۶]

به هر روی نمی‌توان منکر تاثیر جلال آل‌احمد و کتاب غرب‌زدگی او بر محیط روشنفکری ایران شد. آقای هوشنگ گلشیری در گفت و گو با خانم سیمین دانشور، همسر مرحوم آل‌احمد، (مجله مفید، تیرماه ۱۳۶۶، صفحه ۱۶) می‌گوید: «… غولی مثل جلال که (غول بود از نظر تاثیر در دیگران) خیلی از ما تحت تاثیر حکم‌های او بودیم، دیگر مد شده بود.»[۷] حتی داریوش آشوری علی‌رغم انتقاداتی که به گفتمان غرب‌زدگی جلال دارد، وی را اینگونه توصیف می‌کند: «آل‌احمد چکیده‌ای از تجربه‌های تلخ یک نسل بود و آمیزه‌ای از تضادهای زمانه. او از نسل «جن زده»هایی بود که وصفش را باید از زبان داستایوفسکی شنید. اما می‌خواست «جن زده» یا «غرب زده» نماند. شور بی‌پایان درونش می‌خواست او را از جن‌زده‌های حیران جدا کند. همیشه در جستجوی راه بود، در جستجوی «صراطی مستقیم». از پا نمی‌نشست. آماده‌ی پوست انداختن بود. از خشکیدن و پوسیدگی وحشت داشت. اما ناشکیباتر از آن بود که با حوصله خطی را دنبال کند. به هر فکری که می‌رسید می‌‎خواست از میانه‌ی راه میانبری به عمل بزند.»[۸]

البته خود جلال بیشتر از آشوری یا هر کس دیگری از این تضادها آگاهی دارد.  این تضاد هر چه زنده‌تر در مقاله‌ی «سنگی بر گوری» که پس از مرگش در سال ۱۳۶۰ به صورت کتاب منتشر شد و او، در آن به گذشته خود بازمی‌نگرد، توصیف شده است. وی، ولو در بافتی خاص (ایام کودکی‌اش)، خود را دوشخصیتی وصف می‌کند، «آن انسان درونی»، یک ایرانی سنتی که می‌کوشد تا به نام «سنت، تاریخ، آمال و هر آنچه با دین و قانون مطابقت دارد» با شخصیت دیگر تماس برقرار کند، در وجود او فریاد می‌کشد. شخصیت چند پاره‌ی نویسنده، اندکی پس از آن، در همان اثر، بعد فوق‌العاده می‌گیرد، هنگامی که جهان بینِ مردمانی که در ناآگاهی زندگی غریزی و بادروزه دارند و کسانی که حیات معنوی و فکری دارند دو پاره شده است: «آدمی یا زندگی عادی می‌کند یا فکر. این هر دو در آنِ واحد جور در نمی‌آید».[۹]

با تمام این توصیفات و انتقادات، آنچه مبرهن است، آن است که جلال شخصیت آزاده‌ای بود و هیچ‌گاه از طریق آزادی منحرف نگردید؛ همان‌گونه که «انور خامه‌ای» که روزگاری همدم و رفیق آل‌احمد و نیز معلم و از مرشدان نخستین او بود با فروتنی می‌نویسد: «در تمام دوران زندگی سیاسی‌اش از هر ایدوئولوژی که به آن می‌گروید و هر تغییری که در آن می‌داد، به اصل اساسی اعتقاد و پیوندی خلل‌ناپذیر داشت و به این اصل بالاتر و برتر از ایدوئولوژی و هر مرشدی ایمان داشت و عشق می‌ورزید.

این دو اصل یکی میهن‌پرستی و علاقه به استقلال ملت ایران بود و دیگری شیفته‌ی آزادی بودن و دشمنی و پیکار با هر گونه استبداد، خودکامگی و ستمگری. عشق و علاقه‌اش به آزادی در تمام نوشته‌هایش، در تمام مبارزاتش متجلی است. جلال اگر وارد سیاست شد، اگر به حزب و گروهی پیوست، اگر از حزب و گروهی برید، اگر نشریه‌ای منتشر کرد، اگر کانونی بنیان نهاد، اگر پرچمی بلند کرد، حتی اگر نویسندگی را پیش گرفت، بیش از هر چیز به خاطر علاقه‌اش به آزادی بود. از همه چیز می‌توانست بگذرد، اما از آزادی نه…»[۸]

دکتر علی شریعتی دامنه‌ی نفوذ جلال بر روشنفکران زمانه را تا حدی می‌داند که از «تاثیر» گذشته و به «تقلید» کشیده شده است: «در اینجا من به گذشته‌ی آل احمد که حیاتش را تنها در «عقیده و جهاد» به سر برد نمی‌پردازم و نیز به شیوه تند و موجز و طنزآمیز و صریح و خودمانی و انسانگرا و بی‌باک و موشکاف و لوده و نیرومند و بی‌تردید و یکجانبه و گزارش‌گرانه‌ی نقاش او در نویسندگی‌ش که چنان در «نثر نو» اثر گذاشته است که غالباً کار به تقلیدهای زشت و ناشیانه‌ای کشیده است و من برآنم که در سبک نویسندگی امروز ما یکی رمانتیسم اروپایی است که از طریق ترجمه‌ها زبان ما را مشخص کرده است و دیگری قلم آل احمد است، چندان که بسیاری نوقلمان را دیده‌ام که به سبک آل احمد به آل احمد تاخته‌اند و سبک نویسندگی او و افکار و آثار او را به باد انتقادهای تند و تیز گرفته‌اند و در این حال آگاه و ناآگاه تحت تاثیر شدید و شگفت او بوده‌اند و من خود نامه‌های بسیاری دریافت کرده‌ام از این نوقلمان و نوچیان کار وطن که از طریق اخبار خارجه رادیو و اطلاعات و کیهان و مجلات خودمانی و وابسته به «بخش خصوصی» و حتی «بخش ملی» و احیاناً ترجمه‌هایی بدیع و ابتکاری که برای استفاده مولف آن لازم است که مجدداً به زبان اصلی بازگردانده شود روشنفکر شده‌اند و در این نامه‌ها بروشنی احساس کرده‌ام که نویسنده با من حرفی نداشته است و با هیچکس دیگر نیز، و مقصود بازی‌ای بوده است در نقش جلال آل احمد، در حالی‌که هیچ وجه شبهی میان من و جلال و میان او و جلال نبوده است و غرض یک نوع «جلال‌بازی» درآوردن بوده است و چه بی‌مزه! ونابجا! این قرائن که بسیار است نشان می‌دهد که دامنه نفوذ سبک نویسندگی آل احمد تا کجا بوده است و کار او از «تاثیر» گذشته و در زمینه وسیعی به «تقلید» کشیده است تا بدانجا که میزان تاثیر و حتی نوع تاثیر او بر بسیاری از نویسندگان و روشنفکران نوپا، میزان و نوع تاثیر تارزان را بر بچه‌های کوچه به یاد می‌آورد.»[۱۰]

به اعتقاد داریوش ارجمند، جلال تیری بر قلب روشنفکری دروغین ایران پرتاب کرد: «هیچ داعیه‌دار و روشنفکر ایرانی و مسلمان در آن زمان جرأت نداشت از بیم جلال در یک روزنامه وابسته به نظام قلم‌زنی به مزد بکند. چرا که جلال بلافاصله افشایش می‌کرد، تهاجم می‌نمود، پس گردنی می‌زد. همه می‌دانستند کسی هست که مراقب آنهاست و اجازه نمی‌دهد که به بیراهه بیفتند… تیری که جلال بر قلب روشنفکری دروغین ایران پرتاب کرد، از زخمش همچنان خون می‌چکد.»[۱۱]

[۱]ب. عبدالکریمی, جلال آل احمد غرب زدگی و ضرورت بازگشت به سنت, غرب شناسی بنیادی, پاییز و زمستان ۱۳۸۹.

[۲]س. ج. طباطبایی, نظریه حکومت قانون در ایران, نشر ستوده.

[۳] http://3danet.ir/%D9%85%D9%81%D9%87%D9%88%D9%85-%D8%BA%D8%B1%D8%A8-%D8%B2%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%88%D8%B4-%D8%A2%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C/.

[۴] جستارهایی در بینش و منش جلال آل احمد در گفت و شنود با استاد خسروشاهی, http://www.khosroshahi.org/main/index.php?Page=definition&UID=3883345.

[۵] ح. ش. رضایی, نقد و تحلیل و گزیده داستان های جلال آل احمد, روزگار, ۱۳۸۵.

[۶] http://www.ion.ir/News/7199.html.

[۷] ی. موقن, روشنفکری ایرانی و درک تاریخ، نقد یدالله موقن بر سیدجواد طباطبایی (بخش اول),” https://khodnevis.org/article/59964

[۸] تقی آزاد ارمکی، اصغر عسگری خانقاه, سهم جلال آل احمد در شکل گیری پژوهش‌های فرهنگی و اجتماعی ایران، پژوهشی در جامعه‌شناسی و مردم‌شناسی ادبیات, مطالعات جامع‌شناختی, بهار و تابستان ۱۳۷۷.

[۹] جلال آل احمد (۱۳۰۲-۱۳۴۷), ضمیمه نامه فرهنگستان, تابستان ۱۳۸۶.

[۱۰] ع. شریعتی, یاد و یادبودها: یاد جلال آل احمد, ماهنامه کلک, شهریور ۱۳۶۹

[۱۱] س. ع. دستغیب, نگاهی به سفرنامه‌های آل احمد, کیهان فرهنگی, مهر ۱۳۸۰-شماره ۱۸۰.

[*]. رجوع شود به لینکInvalid source specified.

همچنین ببینید

جلال در آینه (۲)

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فرصتی فراهم آورد تا آل‌احمد به «سیر آفاق و انفس» بپردازد. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *