خانه / یادداشت / جلال در آینه (۲)

جلال در آینه (۲)

بخش دوم : داستان‌ها و سفرنامه‌های جلال

کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ فرصتی فراهم آورد تا آل‌احمد به «سیر آفاق و انفس» بپردازد. وی سفر خود را به دور مملکت آغاز کرد که برای او «فرصتی بود برای جد در خویشتن نگریستن و به جستجوی علت آن شکست‌ها به پیرامون خویش دقیق شدن.» و نتیجه آن سفرنامه‌های «اورازان» در ۱۳۳۳،  «تات‌نشین‌های بلوک زهرا» در ۱۳۳۷، «جزیره خارک، در یتیم خلیج فارس» ۱۳۳۹ بود. این تک‌نگاری‌ها موجب شد که موسسه تحقیقات اجتماعی وابسته به دانشکده ادبیات از او دعوت به همکاری به عمل آورد که حاصل آن نشر پنج تک‌نگاری بود، اما سرانجام آل‌احمد آنجا را ترک کرد. علاوه بر این، «خسی در میقات»، «سفر به ولایت اسرائیل»، «سفر روس» و «سفر آمریکا»،سفرنامه‌هایی‌ست که جلال در این دوران به رشته تحریر درآورده است.

او در سفرنامه خسی در میقات، چشم‌اندازهای تازه‌ای در برابر چشم خواننده می‌گشاید، اشیا و رویدادها را با نگاهی تازه می‌نگرد و خواننده را در سفر درونی و برونی با خود همراه می‌سازد. او در سفر بیست و سه روزه خود به مکه و مدینه چیزهای تازه‌ای می‌بیند و با زبانی گویا و وصفی رسا هم به مسائل عبادی می‌پردازد و هم مسائل سیاسی را می‌شکافد و حلاجی می‌کند. این کتاب سفرنامه‌ی ساده‌ای نیست که فقط از مناسک حج سخن گوید، بلکه تاملاتی است درباره زائران و درباره سرنوشت مسلمانان و جهان اسلام، مقابله شرق و غرب و اسلام و مسیحیت و جهان صنعتی و موبلد و جهان سوم و غیر مولد. او درباره خود نیز تامل می‌کند. مدتی از آیین پدری دور مانده و از به جا آوردنمناسک دینی بازمانده، اما اکنون به سوی آنها بازگشته است:«… از نیمه شب گذشته بود که زنگ تلفن بیدارمان کرد و ده بدو تابرسی… و چه شادی‌های بدرقه‌کنندگان! خیال می‌کردند برّه گمشده به گله بازگشته و دو تا از دوستان با خنده‌های معنی‌دار بر لب که یعنی این دیگر چه کلکی است که فلانی می‌زند. غافل از اینکه نه کلکی بود نه گله‌ای. بلکه مفرّ دیگری بود و آن بره گمشده حالا بدل به بز گری شده که می‌خواهد خودش را بیشتر گم کند.»

جان کلام سفرنامه، افزوده بر «یافتن خود خویش»، در این است که آل احمد می‌بیند این سفر را بیشتر به قصد کنجکاوی آمده. به هر صورت این هم تجربه‌ای است. تجربه‌ای است هم برای شک و هم برای یافتن یقین. از نظر او انسان آیینه صرف نیست، موجودی است با لیاقت‌های معین و مناسبات محدود، نه برای سکون و رکود بلکه برای جنبش و حرکت. صرف پذیرش رکود می‌آورد. باید در صحت و اصالت قضایای بدیهی شک کرد و هر یک از آنها را به علامت استفهام برگرداند تا به قضایای بدیهی رسید و هم چنین: «روشنفکر جماعت در این ماجرا دماغش را بالا می‌گیرد… که سفر حج؟ مگر جا قحط است. غافل از اینکه این یک سنت است و سالی یک میلیوین نفر را به یک جا می‌خواند و به یک ادب وامی‌دارد … دیگر اینکه اگر اعتراف است یا اعتراض و زندقه یا هر چه … من در این سفر بیشتر به جستجوی برادرم بودم، و همه‌ی آن برادران دیگر، تا به جستجوی خدا؛ که خدا برای آنکه معتقد به اوست، همه جا هست.»[۱]

در سفر به اسرائیل، جنبه مکاشفه‌ای مسافرت کم و جنبه سیاسی آن زیاد است. او و بانو سیمین دانشور از ۱۵ تا ۲۸ بهمن ۱۳۴۱ یعنی مدتی کوتاه میهمان دولت اسرائیل بودند و این زمان مقارن است با پانزدهمین سال تاسیس دولت اسرائیل! عمده مقصود نویسنده در این سفر نگریستن جدی به وضع اسرائیلی‌ها بوده و تبلیغاتی که یهودیان درباره‌ی پیشرفت‌های زراعی و صنعتی خود راه انداخته بودند. پیش‌تر بعضی از پژوهندگان که به ولایت اسرائیل رفته بودند، مقاله‌ای درباره «کیبوتس» و پیشرفت حوزه‌های زراعی اشتراکی اسرائیل نوشته بودند و آن را نمونه‌ای شمرده بودند از پیشرفت سوسیالیسم مستقل. آل احمد از این مقاله‌ها برآشفته شده و عزم آن دارد واقعیت را به طوری که خود دیده است، به روشنی آورد: «به مناسبت اینکه نازیسم، این گل سرسبد بورژوائی غرب، شش میلیون یهودی فلک‌زده را در کوره‌های آدم‌پزی ریخت … امروز دو سه میلیون عرب فلسطین و غزه و غرب اردن باید در حمایت سرمایه‌داران … کشته و آواره بشوند و چون حضرات روشنفکران اروپایی در جنایات هیتلر شریک بوده‌اند و در همان ساعت دم برنیاورده‌اند، حالا به همان یهودی‌ها در خاورمیانه، سرپل داده‌اند تا ملل مصر و سوریه و الجزایر و عراق شلاق بخورند و دیگر خیال مبارزه ضداستعمار غرب در سر نپرورند و دیگر کانال سوئز را بر ملل متمدن نبندند.» وجه دیگر سفرنامه او حاوی اشاره‌های تاریخی است: آزاد شدن یهودیان از اسارت بابل به فرمان کوروش، بر تخت نشستن «استر» به یاری ایرانیان، و … . وجه دیگر سفرنامه، خاطره‌ها و حسب حال نویسنده است در دو هفته‌ای که در اسرائیل بوده و این بخش، اندک و مختصر است. طرفه آنکه نویسنده در این سفرنامه از انتقاد درباره‌ی اعراب و دولت‌های عربی بازنمی‌ایستد: «من شرقی غیر عرب، فراوان چوب اعراب را خوده‌ام و هنوز هم می‌خورم. با همه‌ی باری که از اسلام بر دوش من بوده و هنوز هست، ایشان مرا «عجم» می‌دانند و رافضی … بوشهر و بندرعباس من کور شده تا کویت و بصر‌ه‌ی او بندر آزاد باشد … زائر ایرانی در عتبات عراق و مکه و مدینه بدرفتاری می‌بیند.» و در این زمینه با اعراب حرف‌ها و حدیث‌ها دارد. به هر حال، گرچه او در این سفرنامه می‌نویسد قصدش رنجاندن اعراب نیست و کارش سیاسی نیست، باز سراسر کتاب داد می‌زند که درونمایه آن سیاسی است و رنگ و بوی چندانی از عوالم سفرنامه‌نویسی ندارد.[۱]

جلال آل احمد در سفر روس نیز، همانند همیشه کنجکاوی دارد همه چیز و همه کس را بشناسد و حتی مایل است حزب توده‌ای‌هایی مانند نوشین و احسان طبری را که روزی دوستان و همرزمان او بوده‌اند، ببیند (که در این مورد موفق نمی‌شود). گزارش او به یکسان درباره مردم است و درباره‌ی مساجد و کلیساها و طرز زیست مردم و برگزاری گردهمایی‌ها و وضع هنر و ادب روسیه و آذربایجان و تاجیکستان. او طرز زیست جدید مردم تاجیکستان را نمی‌پسندد، چرا که سلطه شوروی، آن را از اصل خود دور کرده است: «از تاریخ و سنت خود بریده‌اند. شخصیت بازگشت کننده به اساطیر در ایشان مرده. آنها که غیرروس هستند به اجبار روسی شدند و آنها که روس‌اند به اجبار تبعیت از ضربان. در هر قدمی که برمی‌دارم این مسأله پیش چشم بزرگتر می‌شود.»[۱]

وضع حال مردم در اروپا و آمریکا از این هم بدتر است. آل احمد در سال ۱۳۴۴ (۱۹۶۵ میلادی) به دعوت دانشگاه هاروارد از راه اروپا، با کشتی به آمریکا می‌رود و سفرنامه‌ای می‌نویسد که در زمان حکومت شاه، چاپ آن مقدور نبود و به دلایلی چاپ آن به تاخیر افتاد و سرانجام در بهار ۱۳۸۰ به چاپ رسید. او در یادداشت پنجشنبه بیست و چهارم تیر ۱۳۴۵ می‌نویسد: «فکر می‌کردم اگر در آن خراب شده‌ی من هم آزادی بود و همکاری با مطبوعات می‌توانستم داشته باشم، چه خوب می‌شد اگر مختصر شده‌ی همین اباطیل را درمی‌آوردم و برای یک کدامشان می‌فرستادم، هم پولی می‌دادند و هم منتشر می‌شد و لای این دفتر نمی‌ماند برای خاک خوردن … اما در این عدم آزادی و فشار و غیره و سانسور مگر ممکن است.» از این سفرنامه پیداست که خلق و خوی جلال در سال‌های پایانی عمر تند و تیزتر شده است. گاه به همه می‌تازد و حتی با دوستان قدیمی مشاجره می‌کند: «این قلم زهر نداشت اول که، ولی از بس به تن آدم‌های زهردار، به عنوان نیش فرو رفت، کم کم زهرآگین شده است.» سارتر را می‌بیند و می‌خواهد با او چاق سلامتی کند اما منصرف می‌شود که «دیدم نمی‌ارزد.» چرا که در او سیمای «آقا معلمی» را می‌بیند که با او گفت و گو نمی‌توان کرد. نویسنده گاه به غایت خشمگین و نفی‌کننده می‌شود: «نوعی حالت نفی برای همه چیز و همه کس در من است. در عین حال که ظاهراً مودبم و مدارا می‌کنم.» درباره هنر مدرن و نیز درباره هنر رئالیسم اجتماعی نظر منفی دارد، هم نویسندگان شوروی را رد می‌کند و هم اینگمار برگمان، نورمن می‌لر و بکت را. درباره‌ی اجرا کنسرت موسیقی باخ که هنوز ندیده و نشنیده می‌گوید: «چیز عظیم، چشم‌پرکن و خررنگ‌کنی خواهد بود.» گاهی از سفر به آمریکا احساس غبن می‌کند و نیز گمان می‌برد در دعوت او به آمریکا توطئه‌ای در کار بوده است: «از نسطوری‌ها برای‌شان گفتم و از این حرف‌ها و یکمرتبه احساس کردم که اینجا هم دارم درس می‌دهم و بعد این را احساس کردم که همین است علامت قدرت و در عین حال ضعف یک تمدن. قدرت به این معنا که مرا از تهران می‌کشد و می‌آورد سر یک میز با دختر بچه‌های هجده تا بیست ساله، همنشین می‌کند و به نفع آنها از من چیز درمی‌آورد، یعنی مرا به خدمت جوان‌های مملکت خود می‌گمارد ولی در عین حال علامت ضعف هم هست چرا که خودش در درون مملکت‌اش، امثال مرا نمی‌تواند بپرورد. یعنی در عین احساس خودکفایی این قدر به دیگران محتاج است.»[۱]

مجموعه داستان «از رنجی که می‌بریم» هم‌زمان با جدایی و انشعاب آل احمد از حزب توده نوشته می‌شود، که حاوی قصه‌های شکست در مبارزات سوسیالیستی است. نویسنده تاثر و ناباوری خود از واقعه شکست کارگران و فرار رهبران حزب را به داستان درآورده است[۲]. برخی از منتقدان نخستین، داستان‌های آل احمد را متاثر از رئالیسم سوسیالیستی[۱] می‌دانند؛ اما باید گفت وی هیچ‌گاه موفق به خلق داستان یا رمانی با تمام ویژگی‌های رئالیسم سوسیالیستی نشد؛ چرا که این داستان‌ها «به جای توصیف تکاملی واقعیت تاریخی با هدف تاثیرگذاری‌های سیاسی-اجتماعی مشخص، به شکست پرداخته‌اند. این شیوه‌ی هنری مختص توصیف جامعه‌ای است که شرایط به کل با شرایط زیستی جامعه‌ای که آل احمد توصیف می‌کند، تفاوت دارد.» البته در برخی از داستان‌های آل احمد، به ویژه در مجموعه‌ی از رنجی که می‌بریم، شاهد گرایش‌هایی به رئالیسم سوسیالیستی هستیم و نویسنده نیز به آن اذعان داد: «حاوی قصه‌های شکست در آن مبارزات و به سبک رئالیسم سوسیالیستی»؛ اما همانطور که گفته شد، این چندان بسط نمی‌یباد و نه تنها آل احمد، بلکه شاید بتوان گفت با توجه به بافت و ساختار جامعه ایران، هیچ نویسنده‌ی ایرانی در آفرینش داستان یا رمانی، کاملاً موافق با آموزه‌های رئالیسم سوسیالیستی موفق نبوده است. آل احمد در مجموعه داستان از رنجی که می‌بریم «می‌کوشد در یک حیطه محدود، از رنج و رنجبر سخن بگوید. قهرمان‌های او، کارگران معدن، مهندس روشنفکر، راننده‌ی آواره و گریزان، کارگر گونی‌باف که مرگ در زندان آتش سرکشی را در او خاموش می‌کند، مردی که اعتراف نمی‌کند و شکنجه و کار شاق چندان او را می‌فرساید تا شبی روی برف‌ها به خواب جاودانه فرو‌می‌رود…، هستند. در انتخاب این آدم‌ها هیچ گونه ایرادی نمی‌توان داشت. آنچه پذیرفتنی جلوه نمی‌کند، چهره‌ی این آدم‌هاست. شغل،وضع ظاهر، بدبختی‌ها و نامرادی‌ها و سرنوشت‌های تیره‌ی آنان، تا آنجا که به صورت مطلق مطرح می‌شود، از خودِ آنهاست؛ اما به کیفیات روانی و اخلاقی که می‌رسیم، همه را مومی و گچی می‌بینیم. همه، از کارگر ساده و بی‌سواد گرفته تا کاسب و مهندس، می‌خواهند قهرمان شوند و با اینکه پایان کار همه‌ی آنها شکست فردی‌ است، از پیروزی جمعی و قهرمانی برخوردار می‌گردند. صدای همه یک طنین و یک آهنگ دارد. تا آنجا که ممکن است، شبیه هم فکر می‌کنند و شبیه هم حرف می‌زنند؛» گویی آرمان‌گرایی حاکم بر زمان آفرینش داستان، بر خلق و خوی شخصیت‌ها نیز سایه افکنده و برای دست‌یابی به مدینه فاضله خود، از هیچ کوششی فروگذار نمی‌کنند. اما منتقدی دیگر داستان‌های این مجموعه را با همه‌ی نقص‌های خود، داستان‌هایی به هنگام می‌داند  که «در اوج گرفتن شور و شوق اجتماعی آن سال‌ها، نویسندگان واقع گرای، به ضرورت، از لاک ترسیم عشق‌ها و حدیث‌های روانی فردی آزاد شدند و به رئالیسم اجتماعی گرویدند و داستان‌هایی نگاشتند که نه فقط بدی‌ها و نابسامانی‌ها را نشان دهد، بلکه حرکت مردم را نیز در تلاش به از بین بردن بدی‌ها تصویر کند.»[۳]

جلال در اورازان

همچنین آل احمد، سه‌تار را یک سال بعد از جدایی از حزب توده و انشعاب می‌نویسد. او در این دوره، تا اندازه‌ای از فضای هیاهوهای سیاسی فاصله‌ می‌گیرد و در سکوت و بهتی که نتیجه‌ی شکست رویاهای اوست، به سر می‌برد. موضوعات داستانی‌اش در این مجموعه تنوع یافته‌اند، وجوه ادبی-هنری و شیوه‌های روایت و پرداخت داستان‌ها درخور توجهند و از نگاه قضاوتگر و دخالت‌جویانه‌ی نویسنده نسبت به دو مجموعه‌ی گذشته کاسته شده است[۲]. به نظر می‌رسد جلال این داستان را تحت تاثیر داستان کوتاه «شنل» اثر گوگول نوشته است.[۲]در هر دو داستان آرزوی چیزی موجب تغییر زندگی فرد می‌شود. هر دو شخصیت گرما و حرارت زیادی را در زندگی‌شان تجربه می‌کنند که مایه بقا و زیستنی دوباره برایشان است. همانطور که گوگول تلاش می‌کرد تا در داستان شنل دهشت‌های دیوان سالاری روسی را افشا کند، آل احمد هم تلاش می‌کند تا از طریق این داستان تعصب‌های خشک مذهبی را زیر سوال ببرد و از آن انتقاد کند[۴]. و نکته‌ی آخر آنکه، هر از چند گاهی، جملات توصیفی نالازم و سعی نویسنده در بسط برخی وقایع خارج از طرح اصلی داستان، ساختار داستان را دچار نقصان‌هایی می‌کند. به عنوان نمونه، به این جملات در پایان داستان سه‌تار بنگرید: «تمام افکار او همچون سیم‌های سه‌تارش، درهم‌پیچیده و لوله‌شده در تهِ سرمایی که باز به دلش راه کرده، افتاده بود و پیاله امیدش همچون کاسه این ساز نویافته سه‌پاره شده بود و پاره‌‌های آن، انگار قلب او را چاک می‌زد.» بی‌شک، حذف این گونه جملات، که در داستان‌های این مجموعه کم نیست، خللی در طرح و روایت داستان وارد نمی‌سازد. به قول منتقدی «نویسنده آنقدر پرحرف و حاشیه‌پرداز است که حوصله‌ی صبورترین خواننده را سرمی‌برد. موضوع‌ها بیشتر خاصیت تفنن و قلم‌فرسایی دارد تا نمایش یک صحنه‌ی پرداخته از واقعیات زندگی مردم. نویسنده از محیط و مردم دور است، یا اگر در میان آنهاست، مشغله‌های ذهنی به او فرصت دریافت و شناخت را نمی‌دهد …. در بعضی داستان‌ها نیز مایه یک داستان خوب فدای پرگویی‌های نویسنده شده است. بدین جهت است که او را یک واقعه‌نگار و گزارش‌پرداز می‌بینیم، نه یک داستان‌نویس»[۳]

«سرگذشت کندوها»، نخستین داستان بلند آل احمد، به ناکامی دیگری در زندگی سیاسی او اشاره می‌کند. آل احمد که بعد از یک دوره سکوت پس از جدایی از حزب توده، با ظهور جبهه ملی و جنبش ملی شدن صنعت نفت، دوباره وارد فعالیت‌های سیاسی شده است، با واقعه کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ دچار شوک سیاسی دیگری می‌شود و سرگذشت کندوها را متاثر از وقایع همین دوره می‌نویسد. کار بعدی داستانی آل احمد بعد از یک فترت پنج‌ساله، «مدیر مدرسه» است. مدیر، داستانشخصیت محوری است و ماجرای داستان بر مبنای کشمکش‌های او با جامعه و خودش شکل‌می‌گیرد. مدیرمدرسه، جلال آل احمد است؛ نویسنده و نمونه‌ای از روشنفکران به ظاهر آشنا و در عمل ناآشنا با جامعه‌ای که مدعی شناخت آن را دارند. مضمون داستان، در حقیقت جست‌و‌جو و ریشه‌یابی علل شکست‌هاست. از این جهت، نخستین داستان اوست که به جای معلول‌ها به علت می‌پردازد و در برزخ تناقضی روشنفکرانه، اعلام می‌کند حرکت بر مبنای غریزه و شور آرمان‌خواهی، لفاظی و سخن‌پردازی و غفلت از عمل‌گرایی، آنها را آونگان نگاه داشته است[۲]. آل احمد، خود مدیر مدرسه را «حاصل اندیشه‌های خصوصی و برداشت‌های سریع عاطفی از حوزه بسیار کوچک، اما بسیار موثر فرهنگ و مدرسه، اما با اشارات صریح به اوضاع کلی زمانه و همین نوع مسائل استقلال‌شکن» می‌داند. «هر چند دیدگاه نظری نویسنده، بر واقعیت هنری اثر خدشه وارد می‌کند، اما طنز تلخ پایان کتاب، نشان‌دهنده‌ی پیروزی واقع‌گرایی بر باورهای ذهنی نویسنده است.»[۳]

جلال «نون والقلم» را در ۱۳۴۰ می‌نویسد. این رمان نیز به درستی بازتاب تحولات فکری و نگاه او به گذشته و خودش است. نون والقلم رمانی سیاسی است که سرنوشت و شکست یک انقلاب، از ابتدا تا انتهای آن دنبال می‌شود. «نفرین زمین» نیز در قلمرو رمان اندیشه، به بیان نظرات آل احمد در موضوع جدال سنت و مدرنیسم اختصاص دارد. این تعارض، در چهره روستا، به عنوان شخصیت مهم داستان، دیده می‌شود. روستایی محروم و فقرزده، با مناسبات ارباب و رعیتی، با ورود آسیاب موتوری به جای آسیاب آبی، و در سطحی وسیع‌تر، با ورود مظاهر شهری و تکنولوژی، افسار پاره می‌کند؛  تلاش می‌کند مناسبات گذشته و سنت‌هایش را حفظ کند؛ اما در کشمکش سنت و مدرنیسم، با هجوم قدرتمند ماشین و سرمایه، محکوم به شکست.[۲]

[۱] س. ع. دستغیب, نگاهی به سفرنامه‌های آل احمد, کیهان فرهنگی, مهر ۱۳۸۰-شماره ۱۸۰.
[۲] ب. ع. پ. گسکری, اندیشه‌های جلال آل احمد در آیینه داستان‌هایش, کتاب ماه ادبیات, ص ۳۵تا۳۸, آذر ۱۳۸۹-شماره ۱۵۸.
[۳] ع. تقوی, رئالیسم در ادبیات داستانی با نقدی بر داستان‌های جلال آل احمد, کتاب ماه ادبیات, آذر ۱۳۸۹- شماره ۱۵۸.
[۴] م. حسینی, بررسی تطبیقی زنده به گور هدایت و سه تار جلال آل احمد با یادداشت‌های یک دیوانه و شنل نیکلای گوگول, ادبیات تطبیقی, بهار ۱۳۸۹- شماره ۲.

[۱]. رئالیسم سوسیالیستی در سال ۱۹۳۴ از طرف کمیته مرکزی حزب کمونیست، آموزه رسمی سندیکاهای هنرمندان و نویسندگان شد و خلق هر اثر هنری می‌بایست در راستای اهداف آن حزب صورت می‌گرفت. ژداتف در خطابه‌ای از نویسندگان روس می‌خواهد «مهندسان روح بشر» باشند و «واقعیت را در سیر انقلابی آن» منعکس سازند. وی روش را «رئالیسم سوسیالیستی» می‌داند. در رئالیسیم سوسیالیستی، فردیت چندان معنایی ندارد؛ شخصیت‌ها به صورت تیپیک نمودار می‌شوند و هر کدام بار رسالت گروهی را به دوش می‌کشند. در این روش، واقعیتی که عرضه می‌شود، در جهت آرمان سیاسی و پی‌ریزی جامعه‌ای سوسیالیستی و بی‌طبقه است؛ از این رو، بسیار به مرز ایده‌ئالیسم و آرمان گرایی نزدیک می‌شود. از رمان‌های مشهوری که بدین طریق نگارش یافته‌اند، باید به «شکست» فادیف، «دن آرام» شولوخوف، «سیلاب آهن» سرافیمویچ و «مادر» گورکی اشاره کرد.[۳]

[۲]. داستان سه‌تار بسیار کوتاه است. در ابتدای داستان شخصیت اصلی که جوانی بیست و یکی دوساله است، توصیف می‌شود. او در نزدیکی مسجد شاه در بازار است و به نظر می‌رسد همین امروز توانسته سه تاری برای خودش بخرد. آنچه در ابتدای داستان درباره‌ی این جوان درمی‌یابیم، این است که نوازنده است و در مجالس جشن مردم شرکت می‌کند و برای آنان می‌نوازد. اما در طول سه سال نوازندگی همواره در آرزوی داشتن سازی برای خود بود است، و رنج بسیاری برده تا توانسته بالاخره پس از سال‌ها صرفه‌جویی و کسب درآمد از طریق نواختن، سازی از آن خود داشته باشد. حالا با سرخوشی زایدالوصفی به روزهای خوب آینده می‌اندیشد که خواهد توانست با شادمانی آواز بخواند و ساز خود را به نوا درآورد و مجبور نشود درآمد خود را به کرایه دهنده ساز بپردازد. اما شادمانی او طولانی نیست. حالا جلوی در مسجد شاه جوانی جلوی او را می‌گیرد و مانع رفتن وی می‌شود. «با این آلت کفر در مسجد؟» با جوان درگیر می‌شود و در نهایت این ساز است که قربانی می‌شود. داستان شنل هم داستان اندوهبار مردی است به نام آکاکی آکاکیویچ که عمری را در خدمت دولت گذرانده و طی این سال‌های متمادی همیشه آرزو داشته پالتوی نویی داشته باشد. اما در اثر فقر و محرومیت هرگز به این آرزوی بزرگ خود نمی‌رسیده است. سرانجام، بخت با او یار می‌شود. پاداشی به مناسبت خدمات چندین ساله‌اش می‌گیرد که موجب می‌شود به سراغ خیاط محله برود و بالاپوشی را سفارش دهد. پالتو حاضر می‌شود و دوستان و همکارانش به افتخار تهیه پالتو ضیافتی به چای و شیرینی ترتیب می‌دهند. دیرهنگام شب وقتی آکاکی به سوی کلبه حقیر خود بازمی‌گردد، دو سارق شبگرد پالتو را از تن بیرون می‌آورند و او را گریان و سیه روز به خانه می‌فرستند. بی‌خوابی و رنج و تلاش و دربه‌دری برای بازستاندن پالتو به جایی نمی‌رسد و سرانجام، آکاکی که عمری را در حسرت داشتن پالتو گذرانده بود، بدرود زندگی می‌گوید. تا سال‌ها بعد، مردم سنت پترزبورگ، در نیمه‌های شب، شبح مرد درمانده‌ای را می‌بینند که در جستجوی پالتوی گمشده خود به هر سوی در تکاپو و تلاش است.[۴]

همچنین ببینید

جلال در آینه (۴)

همان‌طور که ذکر شد، زندگی جلال دو دوره داشته است: دوره‌ جوانی، دوره‌ای که از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *