خانه / یادداشت / جلال در آینه(۱)

جلال در آینه(۱)

بخش اول: کودکی، نوجوانی، عضویت در توده، انشعاب از توده

جلال آل‌احمد در یازدهم آذر ۱۳۰۲ در محله پاچنار تهران، در خانواده‌ای روحانی چشم به جهان گشود. پدربزرگ جلال، سید محمد تقی طالقانی، در چهارده سالگی اورازان را به قصد تحصیل به سوی قم ترک می‌کند و پس از چندی رهسپار نجف اشرف می‌شود و پس از سال‌ها تحصیل و دریافت اجازه اجتهاد به تهران بازمی‌گردد و رحل اقامت می‌افکند. پدر جلال، سید احمدالحسینی طالقانی نیز در سال ۱۲۶۵ چشم به جهان گشود و تحصیلات خود را در حوزه مروی تهران به سرانجام رساند و در بیست و دوسالگی و پس از مرگ پدر، جانشین او در اداره‌ی مسجد پاچنار و محضر شرعی شد. مرحوم ‌آیت‌الله سید محمود طالقانی پس از ذکر خویشاوندی با جلال می‌گوید:«پدر ایشان از پیش‌نمازان خوش بیان و متعبد بود و تعبدش خشک بود. آدمی اهل دعا بود و در محله‌های جنوبی تهران می‌نشستند.»سید احمد طالقانی، پس از فوت پدرش با امینه بیگم اسلامبولچی (خواهرزاده شیخ آقابزرگ تهرانی صاحب کتاب الذریعه) ازدواج کرد. حاصل این ازدواج ۱۲ فرزند بود که عمر هشت تن از آنان به دنیا بود و جلال ششمین آنها به شمار می‌رفت. خود می‌نویسد:«بی اغراق سر هفت دختر آمده‌ام که البته هیچکدام‌شان کور نبودند. اما جز چهارتاشان زنده نماندند.»

جلال در محیط مذهبی نشو و نما می‌یابد و پدر مترصد است که از وی جانشینی برای خود بسازد.«دبستان را که تمام کردم (پدر) دیگر نگذاشت درس بخوانم. که برو بازار کار کن. تا بعد ازم جانشینی بسازد. و من بازار را رفتم. اما دارالفنون هم کلاس‌های شبانه باز کرده بود که پنهان از پدر اسم نوشتم.»[۱]امیرحسین آریان‌پور در مورد دوران دبیرستان جلال چنین می‌نویسد:«او و من هم‌کلاس و همسایه بودیم. در تهران، در خیابان خیام زندگی می‌کردیم. مدرسه‌ی ما در همان خیابان، نزدیک زیارتگاه سیدنصرالدین قرار داشت. در کلاس ششم دبستان ثریا درس می‌خواندیم. جلال پیکری باریک و چهره‌ای گیرا داشت. خوش‌بیان و نکته‌گیر و شوخ بود. در تقلید لحن‌ها و اداهای دیگران و نیز در خواندن شعر و تلاوت قرآن کسی به گرد او نمی‌رسید. جسور بود و در برابر شاگردان و حتی معلمان نسبتاً گرگ‌خو قد علم می‌کرد. مبصر کلاس بود. از این رو تا اندازه‌ای جزو «طبقه حاکم» مدرسه محسوب می‌شد. با این همه، با جوش و خروش و شوخی‌ها و شیطنت‌های ظریف خود، در دل بچه‌ها رخنه می‌کرد…همکلاسی‌های من، آقای مصلحی، ناظم سختگیر مدرسه را چندان دوست نداشتند. جلال هم با وجود «مسئولیت» خود در مقابل «دفتر دبستان» با آنان هماهنگ بود. معمولاً در فاصله زنگ‌های درس، بچه‌ها را به ترنم ترانه‌گونه‌ای که در هجو آقای مصلحی ساخته بود فرا می‌خواند. در این موارد، خود روی میز معلم می‌ایستاد و مانند یک رهبر ارکستر، بچه‌ها را رهبری می‌کرد. اندکی از آن ترانه‌گونه در یاد من مانده است:

اون که فلک می‌بنده … کیه کیه؟

گتر رو کفشاش می‌بنده … کیه کیه؟

فلک رو به پات می‌بنده … سگ کیه؟

دستات رو به چوب می‌بنده … سگ کیه؟ …

چون این ترانه‌گونه به گوش اولیای مدرسه رسید، آقای مصلحی تهدید کرد که اگر شاگردان کلاس ششم نام ترانه‌ساز را بروز ندهند، همه را به فلک خواهد بست. ولی هیچ یک از سی و چند شاگرد کلاس ما ترانه‌ساز را لو نداد و همه به مجازات رسیدیم. اما مجازات ما با فلک صورت نگرفت، بلکه با چوب بر کف دست هر یک از ما دوضربه‌ی سوزآور نواخته شد. کفاره وفاداری ما نسبت به مبصرمان، جلال جنی!»[۲]

به هر تقدیر جلال پس از ختم دوره دبیرستان در سال ۱۳۲۲ به اصرار پدر برای تحصیل علوم دینی رهسپار نجف شد اما دیری نپایید که «کله خورده و کلافه» به ایران بازمی‌گردد و این آغازی بود برای تشکیک در مبانی دینی و مذهبی و البته پیش از آن جلال در «سال‌های آخر دبیرستان با حرف و سخن‌های احمد کسروی آشنا» شده بود و ای بسا تحلیلی که او از زادگاه روشنفکری در کتاب خدمت و خیانت ارائه می‌دهد حدیث نفس و تجربه‌ای شخصی است. وی می‌نویسد:

«زادگاه دوم روشنفکری روحانیت است. و اگر در نظر داشته باشیم که پس از اشرافیت- یا به موازات آن- روحانیت است که همیشه دسترسی به کتاب و مدرسه داشته، اما به صورت بومی و سنتی‌اش در مدارس طلبگی قم و نجف و الخ… متوجه خواهیم شد که اولاً چرا در مهد روحانیت می‌توان آمادگی‌های بومی برای تربیت روشنفکران جست و ثانیاً چرا گاهی روشنفکران برخاسته از روحانیت با روشنفکران برخاسته از اشرافیت سخت در تعارضند. و نیز جالب این که گاهی به همان اندازه که روحانیت در حفظ  سنت‌ها و روحیه متحجر و سختگیری نسبت به فروع مصر است، روشنفکر از روحانیت برآمده نیز در تظاهرات روشنفکری وارداتی مصر بوده است. چرا که در یک خانواده روحانی، فرزندان ایشانند که خبرهای دست اول از تعصب و خامی و تحجر روحانیت دارند یا احیاناً از تنگ‌نظری و ریاکاری روحانی‌نماها. و البته عکس‌العمل چنان خامی‌ها و ریاهاست که از فرزندان ایشان نخستین سرخوردگان را از هر چه مذهب است می‌سازد.

جلال آل احمد در هیات عزاداری آل‌احمد تهران نفر وسط آیت‌اله سید احمد طالقانی پدر جلال آل احمد

درست است که یک محیط خانوادگی روحانی جایی مناسب است برای تجربه کردن اصول و زیستن با آن و دفاع از آن. ولی درست در چنین محیط‌هایی است که سخت‌گیری‌های مذهبی و بکن‌نکن‌های شرعی کار را برای فرزندان گاهی چنان سخت می‌گیرد که از کوره دربروند و اصول و فروع مذهبی را با هم انکار کنند. شخص من که نویسنده این کلمات است در خانواده روحانی خود همان وقت لامذهب اعلام شد که دیگر مهر نماز زیر پیشانی نمی‌گذاشت. در نظر خود من که چنین می‌کردم بر مهر گلی نماز خواندن نوعی بت‌پرستی بود که اسلام هر نوعش را نهی کرده ولی در نظر پدرم آغاز لامذهبی بود. و تصدیق می‌کنید که وقتی لامذهبی چنین به این آسانی به چنگ آمد، به خاطر آزمایش هم شده، آدمیزاد به خود حق می‌دهد که تا به آخر براندش.» [۱]

و جلال این لامذهبی را تجربه کرد و در سال ۱۳۲۲ سر از حز ب توده درآورد و همزمان تحصیل در دانش‌سرای‌ عالی، که تا سال ۱۳۲۵ ادامه یافت و در تیرماه سال ۱۳۲۶ به خدمت وزارت فرهنگ درآمد. امیرحسین آریان‌ پور این دوران از زندگی جلال را اینگونه توصیف می‌کند:«در سال ۱۳۲۲ مجدداً با او هم مدرسه شدم. به دانش‌سرایعالی (دانشگاه تربیت معلم بعدی) می‌رفتیم. مدرسه ما مانند سایر دانشکده‌ها، به اقتضای جنگ جهانی دوم و اشغال ایران به‌وسیله‌ی متفقین و سقوط دیکتاتوری رضا پهلوی، کانون فعالیت‌های اجتماعی بود و آل احمد در اکثر فعالیت‌ها مشارکت می‌کرد. در آن زمان او به داستان‌نویسی گراییده و در کار انتشار مجموعه‌ای به نام «دید و بازدید» بود؛ در جهت فکری مشخصی سیر می‌کرد و به فراخور قاطعیت فکری خود، بیانی مستدل و موثر داشت. گاه‌به‌گاه در «انجمن فلسفه و علوم تربیتی» که گرداندن آن به عهده من بود، سخنرانی می‌کرد و معمولاً دانشجویان را به هیجان می‌آورد.محور فعالیت‌های دانشجویی آن روزگار «انجمن دانشجویان» بود. نمایندگان برگزیده دانشجویان رشته‌های گوناگون در آن انجمن شرکت داشتند و برای برآوردن خواسته‌های دانشجویان، چه در حیطه دانشکده‌ها و چه در اجتماع بزرگ، تلاش می‌کردند. هم آل احمد و هم من عضو انجمن دانشجویان بودیم. او به نمایندگی شعبه ادبیات فارسی و من به نمایندگی شعبه فلسفه»[۲]

جلال در حزب توده به قلمزنی در روزنامه‌ی«بشر» که مدیریت داخلی آن را به عهده داشت پرداخت. بشر ارگان دانشجویان حزب توده بود که در سال ۱۳۲۵ و به طور هفتگی انتشار می‌یافت و پس از آن مدیریت داخلی «مردم» که مجله ماهانه و تئوریک حزب توده بود را به عهده گرفت. آل‌احمد از نیمه‌ی دوم تیرماه ۱۳۲۶ به خدمت وزارت فرهنگ درآمد و معلم شد و این شغل را تا پایان عمر حفظ کرد. جلال در دوران فعالیت در حزب توده مجموعه‌ی «دید و بازدید» را منتشر می‌کند. در این مجموعه جلال به فقر، خرافه و سنت‌های مزاحم و فاصله‌های طبقاتی، نگاهی احساساتی و سانتی‌مانتال دارد. همچنین به زبان طنز، استهزاء و گاهی طعنه‌زن، به انتقاد از عقب‌ماندگی‌های فرهنگی و اجتماعی می‌پردازد.  این ویژگی‌ها در داستان‌های «گلدان چینی»، «تابوت»، «پستچی» و «زیارت»وضوح بیشتری می‌یابند؛ و اما همین راوی جوان، در داستان‌های «دید و بازدید عید»، «افطار بی‌موقع» و «معرکه»، ضمن جداکردن خود از دنیای کوچک آدم‌های معمولی، به این موضوع تفاخر نیز می‌کند. آل احمد جوان، در دوره‌ی نگارش این داستان‌ها در اوج فعالیت‌های سیاسی است. از این جهت، داستان‌های این مجموعه، گزارش، خاطره گویی و درددل‌هایی هستند حاوی اظهارنظرهای سیاسی و اجتماعی، نگرش ایدوئولوژیک و تلقی‌های ایدئالیستی.[۳]

عضویت جلال در حزب توده دیر زمانی نپایید. مدتی بود که او از حزب سرخورده شده بود. تبعیت بی‌چون و چرای رهبری حزب از اتحاد جماهیر شوروی واکنش‌هایی را درون حزب برانگیخته بود و عده‌ای در برابر این سیاست‌های رهبری، گروه «آوانگاردیست‌ها»، که به معنای پیشاهنگ است، را به قصد اصلاح حزب تشکیل دادند. در سال ۱۳۲۶ آل‌احمد با همکاری یکی دیگر از اعضای حزب به نام اسحاق اپریم جزوه‌ای تحت عنوان «حزب توده سر دو راه» منتشر کرد که تحلیلی بود بر شکست‌های پیاپی حزب در مجلس چهاردهم، کابینه قوام و حوادث فرقه دموکرات آذربایجان.

گریز از حزب توده برای آل‌احمد محتوم و مقدر بود زیرا پیشتر تقریرات دکتر اپریم را تحریر کرده و به نام «حزب توده سر دو راه» به چاپ رسانده بود و این جزوه «حاوی مطالبی درباره‌ی دنباله‌روی که خاصیت آدم‌های عقب افتاده است» می‌باشد و اینک جلال تبعیت بی‌چون و چرا از سیاست‌های مسکو را در سیمای حزب مشاهده می‌کرد. به هر تقدیر، اولین بیانیه حزب در ۱۶ آذر ۱۳۲۶ انتشار یافت و «حزب سوسیالیست توده ایران» مرکب از انشعابیون اعلام موجودیت کرد. اما این حزب جدیدالتاسیس نیز به واسطه تبلیغات سنگین رادیو مسکو علیه انشعابیون بیش از دو ماه دوام نیاورد و منحل شد و آل‌احمد معتقد بود «به همان اندازه که انشعاب بجا بود انصراف دو ماه پس از آن نابجا بود و غلط». و در مجلسی که طرح انصراف از تشکیل  حزب سوسیالیست توده ایران به تصویب رسید، آل‌احمد راهی جز گریختن و در خلوت گریستن نیافت.[۱]

سرخوردگی از حزب توده چنان در ذهن و ضمیر آل‌احمد تاثیر نهاد که علاوه بر آن که در آثار گوناگون او منعکس شد، بی‌گمان باید ریشه‌های تغییرات بعدی او، خصوصاً گرایش به سنت و نقش مذهب در جامعه را نیز در این سرخوردگی‌ها کاوید. زیرا او به نیکی دریافته بود «… اگر حزب توده شکست خورد و جبهه ملی نیز… به این دلیل اصلی است که تمام این حضرات با افکار وارداتی به میدان سیاست رفتند. دم از کمونیسم و سوسیالیسم زدن (و تازه در خفا و نه بصراحت) و هیچ کوشش به کار نبردن برای تطبیق آن ایسم‌ها بر شرایط محل، با اساس متعقدات سنتی در افتادن و در مجموع، اوضاع سیاسی روحانیت را به هیچ گرفتن …»

آل‌احمد اگر چه در نقد شکست‌های حزب توده و یا عدم توفیق «حزب سوسیالیست توده ایران» دلایلی چند برمی‌شمارد اما نگاه نافذ او دریافته است «به شعارهای وارداتی فرنگ دلخوش کردن و الگوی اصلاح اجتماعی را در ایران طبق فرموده حکمای فرنگی تهیه کردن چه عاقبتی جز این می‌توانسته است داشت؟» و اتفاقاً این همان نکته‌ای‌ست که برخی روشنفکران جهان سوم چون فرانتس فانون، امه سه‌زر و … بدان توجه داشتند. به هر روی، در مهرماه ۱۳۳۱ در پی کشمکش‌هایی، «حزب زحمتکشان ملت ایران- نیروی سوم» بنیان نهاده شد و هفته‌نامه«نیروی سوم» به روزنامه سیاسی و خبری حزب تبدیل شد. به علاوه، مجله ماهانه «علم و زندگی»، نشریه تئوریک حزب گردید که سردبیر دوره اول آن آل‌احمد بود.

آل‌احمد در این دوران پرتلاطم سیاسی دل‌مشغولی‌های خود را به عنوان یک روشنفکر داشت. در سال ۱۳۲۷ مجموعه قصه‌های کوتاه او به نام «سه‌تار» انتشار یافت و همچنین «قمارباز» اثر داستایوفسکی را ترجمه و به چاپ رساند. در سال ۱۳۲۸ «بیگانه» اثر آلبرکامو را ترجمه و چاپ کرد. در سال ۱۳۲۹ اثر دیگری از کامو به نام «سوءتفاهم» را ترجمه و منتشر ساخت. در سال ۱۳۳۱ در حالی مجموعه قصه «زن زیادی» و ترجمه «دستهای آلوده» اثر ژان پل سارتر از او منتشر می‌شود که در آخرین روزهای آن سال یعنی نهم اسفند، آن هنگام که اوباش به سرکردگی شعبان جعفری به بهانه ممانعت از عزیمت شاه به خارج قصد جان مصدق را کرده و به منزل او حمله‌ور شدند، آل‌احمد در روز حادثه به تحریک و تهییج کسانی پرداخت که به دفاع از مصدق آمده بودند.

در اردیبهشت ماه ۱۳۳۲ آل‌احمد به علت اختلاف نظر با رهبران نیروی سوم ازشان کناره گرفت. وی از این سال‌های پرتکاپو چنین داوری بدست می‌دهد: «مباررزه‌ای که میان ما از درون جبهه ملی با حزب توده در این سه سال دنبال شد، به گمان من یکی از پربارترین سال‌های نشر فکر و اندیشه و نقد بود. بگذریم که حاصل شکست در آن به مبارزه به رسوب خویش پای محصول کشت همه مان نشست.»[۱]

[۱] جلال آل احمد به روایت اسناد ساواک, مرکز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات, زمستان ۱۳۷۹.
[۲] ا. آ. پور, یاد و یادبودها: از مدرسه تا مدرسه (خاطراتی از جلال آل احمد), ماهنامه کلک, شهریور ۱۳۶۹.
[۳] ب. ع. پ. گسکری, اندیشه‌های جلال آل احمد در آیینه داستان‌هایش, کتاب ماه ادبیات, ص۳۵-۳۸, آذر ۱۳۸۹-شماره ۱۵۸.

 

همچنین ببینید

جلال در آینه (۴)

همان‌طور که ذکر شد، زندگی جلال دو دوره داشته است: دوره‌ جوانی، دوره‌ای که از …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *