خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم(۴)

وقتی ما زنده بودیم(۴)

چهار: در اهمیت همدیگر را شناختن

شب است. چمدانم پر شده از لباس‌های سرد و گرم. محمد با خانواده‌اش حرف می‌زند؛ می‌خواست بپرسد فردا کی راه می‌‌افتند و… . یاد قدیم‌‌ها افتادم، یاد وقتی که خودم و مامان و بابا و خواهر و برادرهایم که خانواده‌‌ی جوان و  بزرگی بودیم، همیشه در تابستان و زمستان سفر می‌‌رفتیم. یادم می‌‌آید شب‌‌های قبل از سفر، صدای حرف زدن بابا و مامانم را از بیرون در اتاق می‌‌شنیدم که درباره‌‌ی جا نگذاشتن و بردن وسایل حرف می‌‌زدند و مامانم با بی‌‌حوصلگی و خوش‌‌بینی، زود می‌‌رفت و می‌‌خوابید و بابا بخاطر سخت‌‌گیری و حساسیتی که داشت، مدت‌‌ها بیدار می‌‌ماند تا بالاخره مطمئن شود چیزی را جا گذاشته‌‌اند یا نه. بعدا برای تنهایی سفر رفتن‌‌های من، اصلا برای بزرگ کردن من که سخت-ترین بچه‌‌اشان تا امروز بودم، روششان دقیقا همین بود. مامان همیشه توی جمع و خلوت، پشت سر هم و برای هر اتفاقی می‌‌گفت: «من خیالم از تو راحته. می‌‌دونم از پسش برمیای.» و می‌‌رفت؛ و بابا بدون این‌‌که بخواهد حرص بخورد، چون می‌‌دانست من کار خودم را می‌‌کنم، باز در آخرین لحظه حرف‌‌هایش را می‌‌زد. مثلا درباره‌‌ی همین سفر رفتن من با این‌‌که خیلی سعی می‌‌کند خونسرد باشد، بالاخره یک روز زنگ می‌‌زند و گیرم می‌‌اندازد و بعد شروع می‌‌کند به نکته‌‌های مهمی که باید بگوید. از حرف‌‌هایش معلوم است که اطمینانی وجود دارد ولی شکی خشن به کل زندگی، باعث می‌‌شود بارها و بارها با من حرف بزند و اطمینان بگیرد. اصلا فرق مامان و بابایم در همین است، بابا می‌‌خواهد از دیگران اطمینان بگیرد و مامان با تمام بی‌‌خیالی‌‌اش، همیشه اطمینانی که از درونش می‌‌گیرد، نجاتش می‌‌دهد. البته که در طول سال‌‌ها آن‌‌ها آن‌‌قدر به همدیگر ویژگی‌‌هایشان را واگیر داده‌‌اند که همه چیز به این دقت که من می‌گویم نباشد، اما باز هم آن ذات بی‌‌همتایی که خدا در آن‌‌ها گذاشته، همین‌‌هایی است که گفتم. روز آخر به هردویشان زنگ زدم و خداحافظی کردم. خوشحال بودند، مامان از من خواست با آدم‌‌ها گرم بگیرم و خانواده را بشناسم و بابا گفت: «من می‌‌دونم که بهت خوش می‌‌گذره، اما یک ماه خیلی زیاده… یک هفته بمون، بعدش برگرد. اینا هفت ساله نرفتن کشورشون، حق دارن، اما تو کاری نداری اون‌‌جا. با کی می‌‌خوای حرف بزنی؟ کجا می‌‌خوای بری؟ محمدم که این‌‌جا تنهاست. باید زودتر برگردی. باز هرجور خودت صلاح می‌‌دونی.»

محمد هنوز دارد با تلفن حرف می‌‌زند. همین‌‌طور بلند می‌‌شود و در طول خانه قدم می‌‌زند و صدایش بالا و پایین می‌‌شود. گاهی حتی دست‌‌هایش را تکان می‌‌دهد و می‌‌خواهد به آن نفری که پشت تلفن است، حرفش را بفهماند. تلفن روی بلندگوست، صدای عربی حرف زدن او و مادرش توی گوشم است. خوابم گرفته و منتظرم. دلم می‌خواهد کاری بکنم، اما بی حسم، بی‌‌حسی قبل از سفر. بالاخره تلفن قطع شد و محمد آمد و نشست. قیافه‌اش توی تاریکی پیدا نبود. پرسیدم: «نگفتن چیز خاصی با خودم ببرم؟»

_ «نه؛ چطور؟»

_ «مثلا دارویی، لباس گرم بیشتری، …»

_ «مامانم می‌گه چادر نماز، لباس پوشیده و شال بلند. انگار می‌‌خواد تو رو پیش فامیل‌‌هاش مث خودش نشون بده. خیلی براش مهمه این سفر. می‌‌دونم الان نشستن و تا صبح نمی‌‌خوابن و وسایل جمع‌‌وجور می‌‌کنن و حرف می‌زنن… من بهش گفتم هرجور خودش دوس داره لباس می‌پوشه، البته قبلا هم بهشون گفته بودم.»

_ «باید می‌‌رفتیم پیششون. شایدم اونا فکر می‌‌کنن ما می‌‌دونیم باید چکار کنیم. محمد! اگه با هم می‌رفتیم سوریه، مثلا حلب، کجا می‌رفتیم؟»

_ «نمی‌دونم، تو فکر کردی من حلب رو می‌شناسم؟ الان، سوریه برای من مثل یک کشور غریبه‌س. دیگه واقعا نمی‌دونم چه شکلی شده. اما تو نترس، مامانم فقط جاهایی می‌بردت که…»

_ «مامانت تو سفر چه شکلیه؟ من اصلا نمی‌شناسمش.»

_ «بهت خوش می‌گذره. مامانم مهربونه. تو رو دوست داره. به همه گفته می‌خوام عروسمو بیارم سوریه رو ببینه. حتما کلی برنامه داره. تو می‌‌خوای چجوری بگردی اون‌‌جا؟»

–  «نمی‌‌دونم لابد بخاطر مادرت مثل همین‌‌جا، توی نبل که مثل ایرانه باید حجاب بذارم.»

–  «ببین اون‌‌جا مردم یا با روسری و حجابن یا برمی‌‌دارن، اصلا اجباری نیست.»

– «حتما مامان و بابات همین الان دارن درباره‌‌ی این چیزا حرف می‌‌زنن، من اصلا برام مهم نیست. دوست دارم این سفرو برم و بخاطر مامان و بابات حداقل تو نبل حجاب می‌‌ذارم.»

–  «مشکلی نیست، اینا رو خودتون توافق می‌‌کنین. اما من خیلی می‌‌ترسم محدثه. نکنه مخالفا توی راه دمشق و حلب تو رو بگیرن و چون ایرانی هستی کاری بکنن! اصلا نباید فارسی حرف بزنی.»

–  «مگه مخالف‌‌ها همه‌‌جا هستن؟»

–  «ممکنه نفر بغل دستیت مخالف باشه! الان ما هیچی نمی‌‌دونیم، فقط تو فارسی حرف نزن. پاسپورتتم پنهان کن و با مامانم و بقیه برو توی شهرها، نه تنهایی، نه با غریبه‌‌ها. البته مامانم همه چی رو می‌‌دونه، فقط لطفا با هم هماهنگ باشید.»

بله؛ عروس بودن، عروس عالیه خانم بودن، مثل تمام نسبت های فامیلی معمولی نیست. چون ما زبان همدیگر را نمی‌‌فهمیم. از بین خانواده‌‌ی «جزا»، او کمترین مقدار فارسی را بلد است. خودش می‌‌گوید همان اول که آمده یاد گرفته، اما به مرور زمان همه چیز را فراموش کرده و این فارسی حرف زدن تبدیل شد به زبانی شکسته و پر از تکرار کلمه: «اممم، نمی‌‌دونم…»

مسئله‌‌ی بعدی این است که حس می‌‌کنم او ایرانی ها را دوست ندارند. البته هیچ‌‌وقت این را از زبانش نشنیدم، اما می‌‌بینم که بعد از بیست‌‌وپنج سال زندگی، هنوز ارتباط برقرار کردن و حتی فارسی حرف زدن برایش سخت است؛ از طرفی آن‌‌ها خودشان را دائم محصور می‌‌کنند بین گروه‌‌های عربی‌‌ای که مثل خودشان برای تحصیل علوم دینی به ایران مهاجرت کرده‌‌اند. با هم پارک می‌روند، هر روز هفته خانه‌‌ی همدیگرند و البته بچه‌‌هایشان را به مدرسه‌‌هایی می‌فرستند که برای همین خانواده‌‌ها ساخته شده است. بنابراین آن‌‌ها با این‌‌که در ایران زندگی می‌‌کنند، اما انگار توی خلائی دسته جمعی منتظر برگرشتن به خانه‌‌اند. حتی اگر مثل خانواده‌‌ی محمد بیشتر از بیست سال ایران باشند و شرایط رفتن به کشورشان را نداشته باشند.

من گاهی خودم را مسئول قاطی نشدن آن‌‌ها با ایرانی‌‌ها می‌‌دانم. چون من ایرانی‌‌ای نیستم که آن‌‌ها بپسندند. دین‌‌دار و با حجاب نیستم و همین کافی است تا آن‌‌ها فکر کنند: «محمد و محدثه یه جور خاصن که به ما نمی‌‌خوره.»

یعنی حداقل تا الان، روابط عمومی آن‌‌ها به سستی قبل ادامه پیدا کرده است. عالیه خانم زن کم‌‌حرفی‌ست، در این مدت بیشتر از این‌‌که صدایش را شنیده باشم، رفتارهایش را دیده‌ام. او همیشه روی صورتش مقداری غم و نگرانی هست. بیشتر وقت‌ها انگار توی فکر است و حتی وقتی دیگران با او حرف می‌زنند، خیلی مکث می‌کند. حرکات دست‌ها، مدل انگشت‌ها و طرز نشستنش هم مخصوص آدمی کم‌رو و آرام است. اما وقت‌هایی که نگران یا عصبانی نیست، مخصوصا وقت‌هایی که از پشت تلفن با محمد حرف می‌زند، دوست دارم صدایش را گوش کنم. چون ادای کلمات عربی با صدای او آنقدرها هم سنگین و غلیظ نیست. او بخاطر شوهرش به تدریج خیلی مذهبی شده است؛ اما در خانواده‌‌ی خودش تا همین الان غیر از پدرش که آدمی مقرراتی و پایبند به دین است، به مرور زمان همه‌‌ی بچه‌‌ها بی‌‌دین شده‌‌اند. پدر محمد روحانی است و این روحانی بودن در سوریه چیز معمولی‌ای نیست. چون در سوریه مخصوصا در زمان «حافظ اسد»، وقتی روابط ایران و سوریه اصلا خوب نبود، تحصیل در علوم دینی و آمدن به ایران جرم محسوب می‌‌شده. بخاطر همین پدر محمد، زکریا، وقتی سربازی‌‌اش تمام می‌‌شود، مخفیانه و بدون این‌‌که حتی به پدر و مادرش بگوید، به ایران می‌‌آید و سال‌‌ها درس می‌‌خواند. بعد از گذراندن دوران مقدماتی حوزه، تصمیم می‌‌گیرد که سه ماه به خودش مرخصی بدهد و برگردد سوریه و ازدواج کند. تفتیش و بازجویی از او موقع برگشتن به سوریه، از فرودگاه شروع می‌‌شود، اما چون دیدند خطری برای نظام ندارد، رهایش کردند.

زکریا خودش خانواده و دختری را در نظر داشت که برای خواستگاری مادرش را پیش آن‌‌ها می‌‌فرستد. آن‌‌ها وقتی می‌‌فهمند او بعد از این‌‌همه سال غیبت روحانی شده، تردید می‌‌کنند. چون فکر می‌‌کردند همسر روحانی، حتما مثل زن‌‌های معمولی نمی‌‌تواند زندگی کند، باید محدودتر باشد و البته برای زندگی کردن به مدت نامحدودی به ایران بیاید. آن‌‌ها خانواده‌‌ی زکریا را مدت‌‌ها بی‌جواب می‌‌گذارند و بعد از دو ماه جواب رد می‌‌دهند. از طرفی زکریا دوستی صمیمی داشت به نام «عماد کزو» که از بچگی با هم همبازی بودند و در جریان ازدواج کردن او بود. وقتی عماد فهمید ازدواج دوستش منتفی شده، به او گفت: «من یه خواهر دارم که اسمش عالیه‌‌س. می‌‌تونی فردا صبح بیای خونمون صبحونه بخوری و ببینیش.»

و همین باعث شد که زکریا جزا، فردا صبح زود برود خانه‌‌ی کزوها. خانواده‌‌ی کزو در آن زمان شش پسر و دو دختر توی خانه داشت که همه‌‌ی این پسرها آن وقت صبح خواب بودند و پدر آن‌‌ها که مدیر سخت‌‌گیر سال‌‌های دبستان زکریا بود، برای مدتی رفته بود عربستان و خانه در واقع پر بود از پسرها و دخترهای خوابی که منتظر مهمان نبودند. زکریا، عماد را بیدار می‌‌کند و عماد به عالیه می‌‌گوید که چای بیاورد.

حالا عالیه خانم می‌‌گوید: «منو از خواب بیدار کردن و گفتن پاشو برای برادرات چایی بیار! فکر کردم مگه همه خواب نیستن؟ ما تا اون موقع هیچ‌وقت انقدر زود بیدار نمی‌‌شدیم. ولی چون عماد خیلی اصرار کرد، بلند شدم و چای آوردم و بعد فهمیدم که دوستش هم هست. دوستای برادرام بارها به خانه‌‌مان آمده بودن اما این‌‌بار بعد از این‌‌که چای دادم، گفتن: این خواستگارته عالیه.»

و بعد وقتی فهمیدم که او می‌‌خواهد شیخ شود، گفتم: «نه. چون به نظرم خیلی سخته زن شیخ شدن.» پس زکریا با قلبی گرفته و غمگین برمی‌‌گردد خانه و دوباره واسطه‌‌اش را می‌فرستد پیش خانواده‌‌ی اولی که به او جواب منفی داده‌‌اند. آن‌‌ها می‌‌گویند: «دختر راضی است و شوهرخواهرش ناراضی‌‌  ‌‌ست.»

به خاطر همین او کمی امیدوار می‌‌شود و فکر می‌‌کند حتما تا یک ماه آینده می‌‌توانم رضایتشان را جلب کنم.

از آن طرف وقتی پدر عالیه خانم زنگ می‌‌زند خانه و می‌‌پرسد چه خبر، عالیه خانم می‌‌گوید: «یکی از دوستای عماد اومده خواستگاریم و منم بهش گفتم نه. اسمش زکریا جزاست. احتمالا بشناسیش.»

بابای عالیه خانم می‌‌گوید: «معلومه که می‌‌شناسمش؛ این پسر کل سال ابتداییش رو زیر دست خودم بود و حتی یه بارم تنبیهش نکردم. همیشه تکلیفاشو خوب انجام می‌‌داد. به نظر من که پسر خوبیه.»

عالیه خانم کمی به حرف‌‌های پدرش فکر می‌‌کند و به عماد می‌‌گوید: «پسره هنوزم منتظر جواب منه یا نه؟»

عماد می‌‌آید و به زکریا می‌‌گوید: «دوباره خواستگاری رفتی؟»

و زکریا سیر تا پیاز خواستگاری از آن دختری که خودش راضی است و شوهرخواهرش ناراضی را برای او می‌‌گوید. عماد نفس عمیقی می‌‌کشد و می‌گوید: «زکریا، خواهرم عالیه، نظرش برگشته. می‌‌خواین با هم حرف بزنین؟»

زکریا خیلی خوشحال می‌‌شود و برای عرض خواستگاری باز هم تنها می‌‌رود خانه‌‌ی کزوها و بعد هم برای عقد کردن به خانواده‌‌اش خبر می‌‌دهد که بیایید انتخاب من را ببینید. عالیه خانم و شیخ زکریا ده روز بعد از ازدواجشان می‌آیند ایران و برای بیست‌‌وپنج سال این‌‌جا زندگی می‌‌کنند.

تا همین الان روحانی علوم شیعه در سوریه خیلی کم است. ده نفر یا کمتر از آن. با این‌‌که مسلمان‌‌ها در این کشور غالب‌‌اند، اما شیعه‌‌ها یک درصد از کل جمعیت سوریه را تشکیل می‌‌دهند و بنابراین داشتن ده شیخ برای چنین جمعیتی به نظر خیلی هم عجیب نمی‌‌آید.

تا پیش از جنگ مردم به خاطر ترسی که از حکومت داشتند، بحث سیاسی یا خدای نکرده بر ضد حکومت را هیچ‌‌وقت بر زبان نمی‌‌آوردند. داستان‌‌های بسیار غم‌‌انگیزی درباره‌‌ی کسانی که با خاندان اسد مخالفت کردند و بعد ناپدید شدند وجود دارد که بیشتر شبیه افسانه‌‌هاست. از قضا سوری‌‌هایی که خارج از کشورشان زندگی می‌‌کردند، این دیکتاتوری را واضح‌‌تر می‌‌دیدند و بنابراین وقتی ناآرامی‌‌ها در سال دوهزار و شش در کشورشان شروع شد، هرکس به تدریج موضعش رو شد. پدر محمد، مردی دور از حاشیه است اما با این وجود، همه می‌‌دانستند که او مخالف بشار اسد و حکومت است. به همین دلیل در سال‌‌هایی که جنگ این کشور را ویران کرد، او به شهرش برگشت و به مردم گفت که مخالفت یا موافقت این جمع کوچک با گروهی خاص در جنگ داخلی، تاثیری در سرنوشت آن‌‌ها نخواهد داشت و فقط باعث نابودی مردم می‌‌شود. اما اگر جزو گروه‌‌های بی‌‌طرف باشیم، می‌‌توانیم تا آرام شدن جنگ در امنیت زندگی کنیم. این اظهار نظر باعث چند اتفاق شد؛ اول این‌‌که مخالفان و موافقان این حرف در همان شهر کوچک به جان همدیگر افتادند و هرکس که می‌‌خواست حقانیت نظرش را اعلام کند، تفنگ به دست گرفت و جنگی خانوادگی درگرفت. بعد هم ورود شیخ زکریا به کشور با مخالفت‌‌هایی شروع شد و او دیگر نتوانست به سوریه برگردد و کسانی هم که مخالف جنگ بودند، مجبور شدند خانه‌‌هایشان را ترک کنند و به قسمت‌‌های بی‌‌طرف پناه ببرند. مثل «لاذقیه» و بخش‌‌های مسیحی‌‌نشین کنار دریا؛ در واقع در آن شهر کوچک شیعه‌‌نشین، غالب مردم یا می‌‌خواستند بجنگند یا این‌‌که وادار به جنگیدن شدند.

مسئله‌‌ی عجیبی که بعد از جنگ بر سر مردم آمد این بود که حتی مخالفان روشنفکر قبل از جنگ که حالا با نابودی‌‌های جنگ همه چیزشان را از دست داده بودند، موافق رییس بشار شده بودند. یعنی حتی به خاطر اعلام مخالفت با آمریکا و اسراییل حاضر بودند از مواضع گذشته پایین بیایند و راه عجیبی که در نهایت در ذهنیت قبلیشان حمایت از دیکتاتور محسوب می‌‌شد را در پیش بگیرند. بعد از ازدواج عالیه و زکریا، بچه‌‌ها در ایران به دنیا می‌‌آیند. محمد و حسین بچه‌‌های بزرگترند و حالا هر دوتایشان مستقل شده‌‌اند. محمد سینما می‌‌خواند و دو سال است که با من ازدواج کرده و حسین هم چند سالی است که در آلمان پزشکی می‌‌خواند. دخترها هم آن‌‌قدر کوچک‌اند که نمی‌شود از الان فهمید چه شخصیتی دارند، اما آن‌طور که من فهمیدم، مریم _دختر بزرگتر_ همدم مادرش است و وظیفه‌اش نگه‌‌داری از فاطمه، دختر کوچکتر است. اما این‌‌که آن‌ها درباره‌ی من چه فکری می‌کنند، یا این‌‌که توی این سفر چه پیش می‌آید، نمی‌دانم. این‌ها چیزهایی بود که تمام شب درباره‌‌‌اشان فکر می‌کردم و فکر می‌کردم تا این‌‌که خوابم برد و همه چیز توی سرم به نقطه‌ای دور تبدیل شد. صبح وقتی هنوز هوا تاریک و سرد بود، تنها صدایی که توی راه می‌آمد، صدای چرخ‌های چمدان روی آسفالت خیابان بود. بعد سوار مترو شدیم و تا ایستگاه شاهد رفتیم و بعد از آن سوار ونی شدیم که به سمت فرودگاه می‌رفت. این‌‌طوری خیلی زود می‌رسیدیم. توی ون، محمد کنار چمدان و ردیف اول نشست و من کنار زنی که ردیف آخر بود، نشستم. آن‌‌وقت تازه داشت آفتاب طلوع می‌کرد. من در تمام این مدت پشت سر محمد را می‌دیدم و به خودم می‌گفتم این سر کنجکاو، شوهر من است. او همیشه به اشیاء و آدم‌ها جوری نگاه می‌کند که انگار مشتاق دیدن آن‌هاست. همین الان انگار برای اولین بار است که خورشید، آسمان و جاده را می‌بیند.

آفتاب گرم همه‌جا را روشن کرده‌ بود و آدم‌ها از گرما و نور بیدار شده‌بودند. حالا دیگر توی جاده‌ی فرودگاه بودیم. محمد سرش را برگردانده بود و به هواپیماهایی که از دور مثل اسباب‌بازی‌های قشنگ در فضای سفید کنار هم ردیف شده‌بودند، نگاه می‌کرد؛ انگار که به یک شهر کارتونی وارد شده، چون واقعا هیچ آدمی آن‌‌جا نبود. ساعت هفت بود که رسیدیم. همزمان خانواده‌ی محمد هم رسیده بودند. آن لحظه تازه باورم شد که دارم می‌روم سفر؛ دلم گرفت. چرا محمد آن‌‌قدر اصرار کرده‌ ‌‌بود که بروم؟ انگار که او من را توی کاری سخت انداخته که خودم نمی‌خواستم. رفتم توی دستشویی و مدتی ایستادم و به تصویر اول صبحم نگاه کردم. به خودم گفتم: «چرا داری این‌طوری می‌کنی؟» صورتم را بارها و بارها شستم و رفتم بیرون. محمد آن‌‌جا ایستاده بود. فهمیدم که مسافرت امسال مثل سال قبل نخواهد بود. من خیلی عوض شده بودم. این‌بار دور شدن از محمد واقعا برایم سخت بود.

با پله‌های برقی بالا رفتیم و مسافرها را نگاه کردیم. چیزی نداشتیم به هم بگوییم. بعد دوباره پله‌ها را پایین آمدیم و خانواده‌اش را دیدیم که داشتند با هم حرف می‌زدند و توی دنیای خودشان بودند. وقتی رسیدیم، روبوسی کردیم و سکوت شد. مریم و فاطمه و عالیه خانم نشسته بودند روبه‌رویم و آن‌ها انگار که باز هم برای اولین بار است من را می‌بینند، خیلی رسمی بودند. در آن لحظات دائم به خودم می‌گفتم یادت باشد؛ قرار است یک ماه با هم زندگی کنید! یادت باشد.

محمد گفت: «نماز و روزه‌‌هاتون قبول باشه، عیدتون مبارک باشه.»

رو به پدرش گفت: «بابا تو به عیدم فکر کردی؟ اینا عجب تاریخی می‌‌رن. بیا کارامون رو درست کنیم باهاشون بریم، آخه خیلی نامردیه روز اول عید… خیلی روزای مهمیه توی سوریه؛ مثل نوروز ایرانیا.»

زکریا گفت: «عید که هیچی، مامانت به اینم فکر کرده که فاطمه از لحاظ قمری دقیقا ده روز بعد از این‌‌که برمی‌‌گرده تکلیف می‌‌شه؛ بخاطر همین راحته الان اونجا، دیگه اذیت نمی‌‌شه.»

مریم گفت: «محدثه بالاخره من اونجا برات ترجمه کنم یا نه؟»

محمد گفت: «هیچ‌کس براش ترجمه نکنه، چون می‌خواد خودش یاد بگیره. اصلا خیلی باهوشه! زود یاد می‌گیره.»

عالیه خانم گفت: «خب بعضی چیزایی که سخته رو ترجمه می‌کنیم.»

پدر محمد گفت: «نه بذارید خودش یواش یواش بفهمه. اصلا محدثه! تو هرجا چیزی نفهمیدی بپرس.»

و بعد شروع کردند به عربی حرف زدن، و من رفتم توی فکر که اگر محمد بعد از این‌‌همه سال آشنایی توی خانه با من تمرین می‌کرد، الان بلد بودم.

همان وقت رفتیم برای تحویل بار و زنی که پاسپورتم را دید، پرسید: «چرا می‌خوای بری سوریه؟» گفتم: «چون همسرم اهل سوریه‌س. خودشم این‌جاست.»

محمد گفت: «ما قبلا با اطلاعات پرواز صحبت کردیم!»

زن تلفنش زنگ خورد و همزمان مشغول چسباندن برگه‌هایی به چمدان‌ها شد. گفت: «الان میان پیگیری می‌‌کنن. نفر بعدی لطفا.»

مردی با خنده و دوان‌‌دوان آمد سمت ما و گفت: «پاسپورتتون، مدارک ازدواجتون و پاسپورت شما آقا.»

محمد گفت: «مدرک ازدواج همراهمون نیست. فکر نکردیم که…»

مرد دوباره خنده‌‌ای کرد و گفت: «نگران نباشید. الان بهتون می‌‌گم، چند لحظه صبرکنید.» بی‌‌سیم به دست، توی سالن قدم می‌‌زد و به تمام آدم‌‌هایی که در مسیر رفت‌‌و‌آمدش می‌‌دید سلام می‌‌کرد. مریم گفت: «اگر اجازه ندادن چیکار می‌‌کنی؟» گفتم: «می‌‌رم خونه و با محمد صبحونه می‌‌خورم.» واقعا چیزی به ذهنم نمی‌رسید. فکر کردم چقدر زندگی روزمره‌‌ام را دوست دارم. این سفر برای من، آن هم برای یک ماه، سخت است! اما بعد همین‌‌طور الکی به دلم افتاد که می‌‌روم؛ و محمد گفت: «حل می‌‌شه؛ اینم حل می‌‌شه.» بالاخره مرد بعد از چند دقیقه آمد و گفت: «حل شد، سفر خوبی داشته باشید.»

محمد گفت: «مبارکه.» و با هم روبوسی کردیم.

گفت: «باید مواظب همدیگه باشید، رسیدید اونجا سیم‌‌کارت جدید بهتون می‌دن، زود بذار تا من بتونم زنگ بزنم. انشالله سفر خوبی داشته باشی. من این‌‌جا هستم تا وقتی هواپیما بلند می‌‌شه.» گفتم: «نه لازم نیس.» گفت: «نه من و بابام می‌‌مونیم.»

وقتی رفتیم توی سالن انتظار، هنوز یک ساعتی وقت داشتیم. آن‌‌جا همه خوابیده بودند یا از پنجره‌‌های بزرگ بیرون را نگاه می‌‌کردند. ما کنار هم نشستیم و هر چند دقیقه محمد زنگ می‌‌زد تا بپرسد سوار شدیم یا نه. مریم که کنارم نشسته بود، گفت: «می‌‌خوای از این کلاه‌‌ها که زیر شال می‌‌ذارن برات بذارم؟ بهتر نیست از الان بذاری؟» به عالیه خانم و فاطمه که به صورت من نگاه می‌‌کردند، نگاه کردم و بلند شدم، آن‌‌قدر غافلگیر شدم که گفتم: «باشه؛ این‌‌جوری این بحث‌‌ها تموم می‌‌شه؟ کلاه بیار با سوزن. بریم تو این دستشویی درستش کنیم.» توی دستشویی موهایم را باز کردم و دوباره بستم، مریم کلاه را روی سرم کشید و شالم را تنظیم کرد و زیر گلویم سنجاق زد و بعد انتهای شال را مثل کاغذ کادو دور سرم پیچید. وقتی خودم را دیدم خنده‌‌ام گرفت، چون سرم شده بود اندازه‌‌ی یک کلم بزرگ. شال را باز کردم و کلاه را درآوردم، گفتم: «این به من نمی‌‌آد. اما به خاطر شما سوزن می‌‌زنم به شالم.» این‌‌بار خودم سوزن را به شالم زدم و سعی کردم همه چیز را محکم کنم و موهایم پیدا نباشد. اما مشکل این‌‌جاست که من نمی‌‌فهمیدم تمام این کارها برای چیست! می‌‌فهمیدم که به مرور زمان با هم کنار می‌‌آییم، داستان یک ماه زندگی کردن است. در آن لحظه این حجاب حتما راه‌‌حلی از طرف عالیه خانم برای حفظ عقاید شیخ زکریا، جلوی فامیل‌‌ها بود. جالب است که برخلاف عالیه خانم، بابای محمد من را می‌‌شناخت؛ ساعت‌‌ها و ساعت‌‌ها با هم حرف زده بودیم و در صورت همراهی او با ما، دیگر لازم به این کارها نبود. اما عالیه خانم به تغییرات من در این سفر امید داشت و در این زمینه خودش را به دست خوش بینی‌‌اش سپرده بود.

بعد از ساعت‌‌ها منتظر ماندن، بالاخره سوار هواپیما شدیم. از صدای حرف زدن آدم‌‌ها می‌‌شد فهمید تعداد ایرانی‌‌ها کم نیست. دو ساعتی که توی هواپیما بودیم، خیلی بیشتر از تمام آن منتظر ماندن‌‌ها طول کشید. فاطمه و مریم، از پنجره بیرون را نگاه می‌‌کردند و راجع به سوریه داستان‌‌ها می‌‌گفتند. هفت سال پیش، وقتی فاطمه دو سالش بود و مریم هشت سال، آخرین باری بوده که آمدند کشورشان و الان واقعا انگار اولین باری است که می‌‌خواهند سوریه را ببینند.

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر …

یک دیدگاه

  1. «ممکنه نفر بغل دستیت مخالف باشه! الان ما هیچی نمی‌‌دونیم، فقط تو فارسی حرف نزن. پاسپورتتم پنهان کن و با مامانم و بقیه برو توی شهرها، نه تنهایی، نه با غریبه‌‌ها. البته مامانم همه چی رو می‌‌دونه، فقط لطفا با هم هماهنگ باشید.»
    چه سفر نامه عالی نوشتین!
    موفق باشین
    کاش بتونیم یه جایی کل مطلبو بخونیم، مثلا کتاب یا وبلاگ

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *