خانه / داستان / درختی که قد نکشیده است

درختی که قد نکشیده است

نقدی بر رمان «پشت درخت توت» نوشته‌ی «احمد پوری»، نشر نیماژ

نوشتن از آثار قوی به مراتب بسیار بهتر، ساده‌تر و دلپذیرتر است تا این‌که بخواهی درباره‌ی اثری بنویسی که لااقل با توجه به معیارهایی که می‌شناسی، آن‌چنان قابل توجه و تامل نیست که بتوان به نقاط قوت آن دل بست و همچون «تخته‌پاره بر موج»، به آن‌ها چنگ انداخت و امید رهایی داشت. در چنین شرایطی به سختی می‌توان انتظار داشت چنان‌که معمول است، نتیجه یادداشتی شود متعادل، که مجموعه اشاره‌هایی به اوج و فرودهای رمان باشد و یا تحلیل اندکی از قوت و ضعف‌های توامان آن. بنابراین کار بررسی و نوشتن درباره‌ی اثری همچون «پشت درخت توت»، دشوار می‌شود؛ بسیار دشوارتر از آن‌که بخواهی بر اثری محکم و منسجم نقدی بنویسی.

نویسنده‌ای که سال‌ها خارج از کشور زندگی می‌کرده و هرگز فرصت سروسامان بخشیدن به انبوه نوشته‌های ناتمامش را نداشته، علی‌رغم میل خانواده تصمیم می‌گیرد به خانه‌ی قدیمی پدری‌اش در ایران بازگردد و به نوشتن، که مطلوب همیشگی‌اش بوده، بپردازد. در نخستین شب بازگشت متوجه‌ی حضور شبح‌‌وار غریبه‌ای می‌شود که از پشت درخت توت کهنسال و خاطره‌انگیز حیاط بیرون می‌آید و بی آن‌که موجب ترس یا آزارش شود، همچون مهمان با او به گفت‌وگو می‌نشیند. شبح می‌گوید که روح رمان نیمه‌تمام اوست و در تمام مدتی که نویسنده کار نوشتن را رها کرده، شخصیت‌ها به زندگیشان ادامه داده‌اند و او که روح رمان است، در تعقیب شخصیت‌های داستان بوده. روح رمان در شب‌های بعد شخصیت‌ها را احضار می‌کند تا خودشان سرگذشتی که بر آ‌ن‌ها رفته است را تعریف کنند. رمان به سرگذشت «سیروس»، یکی از فعالان سیاسی مربوط می‌شود که در دهه‌ی چهل از ترس ساواک به خارج از کشور می‌گریزد و زن و دو پسرش را رها می‌کند. «نسرین» همسر او، بچه‌ها را به تنهایی بزرگ می‌کند. «سعید» پسر بزرگ‌تر و با استعدادتر، به دنبال تب‌های مکرر دچار شیزوفرنی می‌شود و سال‌ها بعد با همراهی برادر کوچکترش «حمید»، برای معالجه به اروپا می‌رود، جراحی می‌شود، به کما می‌رود و زمانی که به هوش می‌آید، مادرش از دنیا رفته است. به این ترتیب بالاخره نویسنده موفق می‌شود رمان را به پایان برساند. این خلاصه‌ی ماجراهایی است که در «پشت درخت توت»، نوشته‌ی «احمد پوری» می‌گذرد.

بازگشت نویسنده‌ی روشنفکر جلای وطن کرده و اقامت در خانه‌ی قدیمی آبا و اجدادی، هم در ادبیات داستانی و هم در آثار سینمایی ما تصویری تکراری‌ست؛ بی آن‌که قصد مقایسه درمیان باشد، شاید بتوان گفت داستان «درخت گلابی» نوشته‌ی «گلی ترقی»، نمونه‌ی خوب و یا ماندگارتری از این دست آثار است. در «پشت درخت توت» نیز همچون بسیاری از آثار مشابه، با نویسنده‌ای روبه‌رو هستیم که به خانه‌ای نیمه‌پوسیده بازگشته تا به میل سرکوب‌شده‌ی همه‌ی عمرش که خواندن و نوشتن است، بپردازد.

«…نگران من است که چطور می‌خواهم در آن خانه‌ی قدیمی با لوله‌های پوسیده‌ی آب و سیم‌کشی برق معیوب و سقفی که به نم بارانی چکه می‌کند، زندگی کنم. من هم گفته‌ام در عوض اجاره‌ای که می‌گیرم، به اضافه‌ی چندرغاز حقوق بازنشستگی تامین اجتماعی، می‌تواند غم نان را بزداید و آرزوی دیرینه‌ام را برآورد تا بنشینم فقط بخوانم و بنویسم…» (صفحه‌ی ۷) بنابراین تا این‌جای کار، قصه همان قصه‌ی تکراری بازگشت نویسنده‌ی روشنفکر به وطن است و تصویری که رمان از خانه‌ی قدیمی می‌دهد، جاذبه‌ی چندانی ندارد: «برای ورود به خانه باید از دالانی با دیوارهای آجری رد شوی و چهار پله پایین بروی و وارد حیاط شوی که میان دو باغچه‌ی مستطیلی، معبری سنگفرش‌شده تو را به ساختمان دو طبقه می‌رساند. در باغچه‌ی سمت راست، درخت سیب کوتاه‌قدی را می‌بینی که دیگر نای میوه‌ دادن ندارد. با فاصله‌ی کمی از آن، درخت تنومند توت است در حسرت روزهایی که باخواهر و برادرهایم نازش را می‌کشیدیم و چادر کهنه‌ی مادر را زیرش پهن می‌کردیم…» ( صفحه‌ی ۱۰) خواننده با توصیف و  فضاسازی قدرتمند و ویژه‌ای روبه‌رو نیست تا این خانه از تمامی خانه‌های تکراری که در این‌گونه آثار دیده شده، مجزا و یا برجسته‌تر شود و هویتی مستقل و منحصر به‌ فرد بیابد. تنها تفاوت یا وجه مشخصه‌ی این خانه، درخت توتی است که آن هم کارکرد چندانی ندارد جز آن‌که شخصیت‌های رمانی ناتمام از پشت آن ظاهر می‌شوند. همین. البته در این رمان برخلاف آثاری که در آن‌ها راوی معمولا درگیر احساسات نوستالژیک خود است، خاطرات گذشته را مرور نمی‌کند، بلکه به شرح نوشته‌ای می‌پردازد که نیمه‌تمام رها کرده بود. اما زنده شدن شخصیت‌های اثری داستانی و حضور فیزیکی آن‌ها و برقراری ارتباطشان با نویسنده هم از جمله شگردهایی است که نویسندگان در سال‌های اخیر به وفور بکار گرفته‌اند؛ آن‌چنان که اگر درست و بجا نباشد و به اصطلاح خوب درنیاید، به مصداق «سرکنگبین صفرا فزود»، نتیجه‌ی معکوس خواهد داد؛ آن‌وقت بدجوری نچسب می‌شود و توی ذوق می‌زند. بنابراین انتظار می‌رود نویسنده یا از چنین شیوه‌ای بپرهیزد، یا اگر بناست چنین روشی همچنان بکار گرفته شود، به شکل بسیار تازه‌تر و یا دست کم دلپذیرتری باشد؛ در حالیکه در این اثر، یکی از نمونه‌های ضعیف استفاده از این ترفند را می‌توان دید. خواننده هنوز حضور سایه‌وار روح رمان را هضم نکرده و با آن کنار نیامده است که سروکله‌ی شخصیت‌های رمان یکی یکی پیدا می‌شود و هر کدام از آن‌ها روایت تعدادی از فصل‌ها را بر عهده می‌گیرند؛ اما چنین تمهیدی نیز نه تنها غیرضروری به نظر می‌رسد و با ساختار کلی اثر جفت‌وجور نشده، بلکه آن را دم دستی نیز کرده است؛ بویژه در فصل‌های پایانی که همه چیز از خلال نامه‌ها و تلفن‌های میان حمید و همسرش روایت می‌شود. آن‌وقت ماجراها و کشمکش‌ها آن‌چنان از مسیر اصلی دور می‌افتند و از عمق و اصالتشان کاسته می‌شود که فصل‌ها رفته‌ رفته به نیم‌صفحه‌ها و یا پاراگراف‌های بی‌محتوا تقلیل می‌یابند. مثلا در فصلی که با عنوان «مهری ۸» نشانه‌گذاری شده و در واقع روایت هشتم از سری روایت‌های «مهری» همسر حمید است، می‌خوانیم: «به حمید می‌گویم پریروز با بابا رفتیم تهران و من ویزایم را گرفتم. او هم مثل من زیاد هیجان‌زده نیست. به او می‌گویم فردا از صبح همه خانه‌ی بابا جمع می‌شویم و کنار تلفن هستیم. حمید می‌گوید به بابا بگویم همه‌ی تلفن‌ها را خودش جواب بدهد. نگران است اگر خبری خوب نباشد، بابا بتواند کاری کند که مامان جان متوجه نشود.» و فصل تمام می شود.

توالی زمانی فشرده، حضور شخصیت‌ها و حادثه‌های اصلی و فرعی فراوان، «پشت درخت توت» را دچار ضعف ساختاری جدی کرده. به نظر می‌رسد نویسنده در انتخاب روایت اصلی دچار بلاتکلیفی بوده و نمی‌دانسته روایتگر سرگذشت کدام یک از آدم‌ها باشد. سیروس که معلمی انقلابی است؟ نسرین که تنها مانده؟ سعید و حمید که نسل دوم شخصیت‌های اولیه‌اند؟ بیماری پسر؟ سفر اروپا یا…؟ کاش نویسنده به شرح زندگی سیروس که معلمی انقلابی بود و از ترس ساواک متواری شد، بسنده می‌کرد تا این‌که بخواهد به مدد مچاله کردن زمان و تکیه بر این‌همه تلخیص، بار ماجراهای ریز و درشت را بر اثر تحمیل کند. نویسنده با این‌همه ماجرا، تنها فرصت رد کردن سال و ماه دارد؛ پس به ناچار به شکلی شتاب‌زده، فقط به خلاصه‌ی آنچه گذشته می‌پردازد تا سیروس که رمان با او آغاز شده، به فراموشی سپرده شود و بچه‌هایی که در فصل اول توی بغل مادرشان بوده‌اند، زودتر بزرگ شوند و در کمتر از دویست‌وپنجاه صفحه، بازیگران و بازی‌گردانان رمان باشند؛ آن هم با کشمکش‌هایی ضعیف و ماجراهایی بی‌جاذبه که حسی برنمی‌انگیزاند و همین مساله یکی دیگر از عمده‌ترین ضعف‌های «پشت درخت توت» است.

«در این یک سال و چند ماهی که حمید در زندان بود، حتا یک بار هم به ملاقاتش نرفت.» ( صفحه‌ی ۱۱۳)

«بعد از شش ماه دانشگاه را رها کرد. زیاد ناراحت نشدم. تا حدی حدس می‌زدم.» ( صفحه‌ی ۱۱۴) ضعف و بلاتکلیفی در انتخاب روایت اصلی به سایر بخش‌ها نیز سرایت کرده و نتیجه اثری است که نویسنده از پس پرداخت هیچ‌یک از اجزای آن به درستی برنیامده است. نه توصیف‌ها، نه صحنه‌ها و فضاسازی‌ها، نه دیالوگ‌ها، نه شخصیت‌پردازی‌ها و نه سایر اجزای حیاتی اثر، هیچ‌یک قوام نیافته‌اند و همه در حد و اندازه‌ی رمانی سطحی و تکراری باقی مانده‌اند. نثر نیز از این آسیب در امان نمانده و مستثنی نیست و نه تنها نثر قابل توجهی نیست، بلکه گاه به شکلی دور از انتظار، سانتی‌مانتال و ضعیف است:

«… نگاهم دست نگاهش را می‌گیرد و فشار می‌دهد… متوجه می‌شود که نگاه دکتر دارد نگاه مرا در آغوش می‌گیرد…» (صفحه‌ی ۸۲)

«پشت درخت توت»، با انتخاب یک روایت درست و محوری و پرداخت مناسب، شاید می‌توانست دست کم برای نسلی از خوانندگان خواندنی باشد؛ اما چنین اتفاقی نیفتاده و این درخت علی‌رغم تلاش نویسنده، در میان جنگلی انبوه از درختان جور واجور و گاه تنومند ادبیات داستانی قد نکشیده است و لاجرم چندان به چشم نمی‌آید.

همچنین ببینید

یک مرد معمولی

کسی حواسش به او نیست. آدم‌ها می‌آیند، دست روی سینه می‌گذارند و به عبدالعظیم حسنی …

۲ نظرات

  1. خانم آروان عزیز،من فکر میکنم این نحوه نقد شما به مخاطب یاد می دهد هنگام خواندن داستان اساسا باید به دنبال چه نکاتی باشد که بدین طریق از فهم وجودشان در اثر لذت ببرد. 👍👍

  2. سلام و احترام.
    بانو، نکته قوتی برای این کتاب قائل نیستید؟ من هنوز این کتاب رو نخوندم. ولی انتظار داشتم با سنجش مثبت و منفی این کتاب از دیدگاه شما مواجه بشم ولی سخنی راجع به نقاط قوتش در متن شما ندیدم. ای کاش این بخش رو هم اضافه میکردین.
    از نکاتی که اشاره فرمودین استفاده کردم. ممنونم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *