خانه / اجاره نشینی / به آدم لبخند نمی‌زد

به آدم لبخند نمی‌زد

روایت اجاره نشینی

یک ماه قبل از این‌‌که از تهران برگردیم، آمدیم دنبال خانه. بی‌تجربه بودیم. سال قبل هم که در تهران خانه اجاره کردیم، شوهرم به چند بنگاهی سپرده بود و بعد هم جایی را پسندید و چند تا عکس فرستاد و ما هم گفتیم: «خب!» جهیزیه را بار زدیم و بردیم تهران. به قول پدرشوهرم: «برای یک اصفهانی، اثاث‌کشی یک زلزله است!» این مثل را نشنیده بودم تا آن‌ موقع.

یک سال بعد از عروسی به هزار و یک دلیل، برگشتیم اصفهان. زلزله‌‌‌‌ی دیگری در راه بود. من و مامان همه چیز را روزنامه‌پیچ کرده‌ بودیم. روزنامه‌پیچ‌ها را توی کارتن‌های محکم جاساز کرده بودیم. کارتن‌‌ها را با چسب‌های پنج سانتی چسب‌کشی کرده بودیم. روی چسب‌ها را با طناب‌های مخصوص بستن کارتن، چنان حرفه‌ای بسته بودیم که روز آخر از خستگی زیاد، به کارهای خودمان و حرفه‌ای شدنمان می‌خندیدیم.

اصفهان، خانه پیدا نکردیم. بی‌تجربه بودیم. من به این سادگی‌ها راضی نمی‌شدم و شوهر هم برای این سخت‌گیری‌ها صبوری می‌کرد. چندماهی معلق بودیم میان خانه‌‌ی پدرهایمان.  نذر و نیازهایمان جواب داد یا دلشکستگی‌مان از این بی‌سامانی، که دوستی تماس‌گرفت و خانه‌ای را معرفی کرد. فکر نمی‌‌کردیم بشود، اما شد.

خانه‌‌ی خوب، صاحب‌‌خانه‌‌ی خوب، محله‌‌ی خوب، خیابان خوب. خوب که می‌گویم یعنی خیابان فردوسی؛ یعنی یک چهارراه مانده به رودخانه‌‌ی زاینده‌رود. خوب که می‌گویم یعنی خیابان خوش‌آب و هوای منوچهری. خوب که می‌گویم یعنی همه چیز دور‌‌ و‌‌ برت باشد، از سوپر و شیرینی‌فروشی درست و حسابی گرفته تا مسجد و منبر درست حسابی. خوب که می‌گویم یعنی صاحب‌‌خانه‌‌ی فرهنگی، مدیر امور مالی دانشگاه صنعتی، با همه‌‌ی دقت‌ها و ظرافت‌های زندگیشان. خوب که می‌گویم یعنی خانه‌‌ی دلبازی که دو خواب نسبتا بزرگ دارد و آشپزخانه‌ای جادار و سالنی که می‌شود دور از دست و پای مبل‌ها، به اندازه‌‌ی یک فرش دوازده متری میز تلویزیون را گذاشت و ایده‌های تزیینی جدید را اجرایی کرد. خوب که می‌گویم یعنی برای هر کار کوچک و بزرگ فنی که توی خانه داشتیم، کسی بود که خبرش می‌کردند. دیگر نگران سرویس‌کردن هود آشپزخانه یا گرفتگی لوله‌های دستشویی یا عوض‌کردن دستگیره‌ای که خراب شده‌بود، نبودیم. خوب که می‌گویم یعنی نور خانه، یعنی حیاطی که بتوانی لباس‌هایت را کنارش روی یک بند رخت آویزان کنی؛ یعنی آرامش، احترام، حتی گاهی اوقات، اقتدار. چیز زیادی است اقتدار برای یک خانه‌‌ی اجاره‌ای. ولی خب، بود.

توافق کردیم. ۱۳ شهریورماه بود که آینه و قرآن به دست، زنگ خانه‌‌ی جدیدمان را زدیم تا زودتر از آن‌‌که اثاث را بیاوریم، قرآن آمده باشد. کارتن‌های باندپیچی‌شده‌‌ی تهرانی، حالا در خانه‌‌ی خوب اصفهانی باز می‌شدند. باز کردیم و شستیم و چیدیم و مرتب کردیم و سامان دادیم.

روزهای خوبی بود.

روزهای خوبی نبود.

آن‌‌قدر که خانه‌امان خوب بود، روزگارمان خوب نبود. تهران که بودیم، به هر بهانه‌ای خوش بودیم. داشتیم و نداشتیم، خوش بودیم. دلگیر بودیم و نبودیم، خوش بودیم. بیمار بودیم و نبودیم، خوش بودیم. اینجا خوش نبودیم.

یک روز به همان دوستی که خانه و صاحب‌‌خانه را معرفی‌کرده بود، گفتم: «تهران که بودیم، خوش بودیم. خوب و خوش بودیم. اینجا…» نگفتم ادامه‌اش را. صبح ۱۲ مهر، یعنی کمتر از یک ماه اقامت در آن خانه‌‌ی خوب، از خواب که بلندشدیم برای نماز صبح… اول شوهرم بیدار شد. شب قبل را تا حوالی ۳ نیمه شب بیدار بود تا فایل‌های تدریس آن‌ روزش در دانشگاه را آماده کند. لپ‌تاپش میان سالن بود. از اتاق بیرون رفت. داشتم چشم‌هایم را که به زور باز نگه داشته بودم می‌مالیدم و از اتاق بیرون می‌آمدم که صدایش را شنیدم: «تو لپ‌تاپ منو برداشتی؟ کجا بردی لپ‌تاپو؟» حیران نگاهش می‌کردم.

یک رمز بینمان بود، همیشه وقتی از اصفهان برمی‌گشتیم تهران، یا از مسافرت می‌رسیدیم خانه، من از شوهر که در را باز کرده بود و اولین کسی بود که داخل خانه را می‌دید، می‌پرسیدم: «نقره‌ها هست؟» میز گرد کنار سالن که آینه و شمعدان نقره‌‌ی من رویش بود و یک جفت گلدان بزرگ قلمزنی نقره که هدیه‌‌ی عروسیمان بود. این رمزمان بود. شوهر همیشه می‌خندید و می‌گفت: «هست.» این یعنی همه چیز سر جایش است. آن‌ روز صبح، وقتی شوهر پرسید: «لپ‌تاپ منو تو برداشتی؟» فقط پرسیدم: «نقره‌ها هست؟»

نبود.

دو تا دستش را زد توی سرش: «نیست!» نبود. نقره‌ها نبود. طلاهای ریز و درشت من که همه‌اش یک‌‌جا روی میز آینه بود، نبود. لپ‌تاپ شوهر و کیف دستی‌اش، نبود. در خانه نیمه‌باز بود. بعدها یادم آمد که چقدر دم‌دمای صبح، سردم شده بود. خانه‌‌ی خوب اجاره‌ای ما، حالش خوب نبود. حال ما خوب نبود. یک ماه دیگر هم ماندیم و نماندیم توی آن خانه. جای ماندن نبود دیگر. ترسی نشسته بود در وجود من که با هیچ توصیه و نصیحتی آرام نمی‌شد و بیرون نمی‌رفت. جمع‌ کردیم اثاثیه را و رفتیم زیرزمین منزل پدر. وسایل را دیگر روزنامه‌پیچ نکردیم. کارتن‌‌ها را هم چسب‌کاری و طناب‌کشی نکردیم. وسایل را ریز و درشت جمع می‌کردیم و بار می‌زدیم عقب ماشین و می‌آوردیم خانه‌‌ی پدر. درشت‌هایش را هم یک صبح جمعه، شوهر با دوست‌هایش وانت گرفتند و خودشان جابجا کردند. دیگر به کارگرهای خدماتی هم اعتماد نداشتیم.

بعدها عمه‌خانم می‌گفت: «خانه‌‌ی خوبی بود، اما خوب شد آمدی. راستش را بخواهی به آدم لبخند نمی‌زد.»

حالا بعد از سال‌‌ها، دنبال خانه که می‌گردیم، حواسم هست خانه‌‌ی خوبی پیداکنیم که بهمان لبخند بزند.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

یک دیدگاه

  1. خیلی روان و عالی بود
    خوشمان آمد…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *