خانه / روایت / رشد هم‌پا!

رشد هم‌پا!

روایت زندگی

اولش از خیلی وقت‌ها قبل شروع شد. همراه با ورود رسمی به جرگه‌‌‌‌ی متأهل‌ها. متأهلی، به امید و پشتوانه‌‌‌‌ی چندهزار تومان شهریه‌‌‌‌ی مراجع. شهرستان بودم و شهریه را از قم می‌گرفتم. اول هر ماه مثل یک بچه‌‌‌‌ی خوب، با عیال خداحافظی می‌کردم و می‌رفتم سر میدان خروجی شهر و نصف شبی همچنان که آمدوشد نیسان‌ها و مسافرها و موتورسوارها را می‌دیدم، چشمم دنبال اتوبوسی می‌گشت که از پشت چنارهای میدان ظاهر شود و گوشه‌‌‌‌ی شیشه‌اش تابلوی قم یا تهران باشد. نیم ساعت یا یک‌ ساعتی منتظر می‌ایستادم. در سرما و گرما و شلوغی و خلوتی، تا این‌‌‌‌که ماشین می‌آمد و می‌رفتم بالا. یادم نمی‌آید کرایه چقدر بود آن زمان‌ها. قم که می‌رسیدم، دم دمای اذان صبح بود. غریب، چه جایی دارد بهتر از حرم. بعد از نماز صبح با سختی زیاد جایی پیدا می‌کردم تا چرتی بزنم و در همان لحظه‌‌‌‌‌ی چرت زدن از خستگی هم حواسم بود که خادمی نیاید و گیر ندهد. ساعت که حدود هفت می‌شد، راه می‌افتادم سمت فیضیه. ساعت هشت، هشت‌ونیم شهریه را می‌گرفتم و اغلب فی‌الفور برمی‌گشتم شهرستان. کار دیگری در قم نداشتم و از آن مهم‌تر، جایی برای ماندن! بخشی از شهریه‌‌‌‌ی ماهانه، طبعاً می‌رفت بالای این رفت‌وآمدها و باقی که چیز خاصی نبود را، آن‌قدر می‌کشیدیم که به این سر ماه برسد. نه ماه بر همین منوال گذشت که دیدم نمی‌شود. ماندن هم فایده‌ای ندارد و باید رفت. پس بار و بنه را جمع کردیم و راهی قم شدیم. حالا از هزینه‌‌‌‌ی ماهمان، یک رفت‌وآمد ماهانه را جلو افتادیم و البته دیگر کمک‌های مادی و معنوی فامیل را کم داشتیم. اما می‌ساختیم. در شهرستان پول نبود اما مشکلی هم که با پول بخواهد حل شود، نبود!

خلاصه وضعیت افتان‌وخیزان ادامه پیدا کرد تا این‌‌‌‌که شد و در بیابان‌های پردیسان قم خانه‌ای از مسکن مهر خریدیم. اهل‌ فن می‌دانند که هرچند پردیسان در بیابان بناشده، اما فی الحقیقت خودش هم بالای شهر و پایین شهر دارد و حاشیه‌نشین شیک بیابانی! البته بهتر این است که بگویم خانه‌ای ثبت‌نام کردیم و منتظر ماندیم که بدهندش. پول‌هایی که هر وعده تعاونی به بهانه‌ای می‌‌‌‌گرفت را به‌ زور قرض و نماز و روزه استیجاری و… جور کردیم تا رسیدیم به اصل قضیه و شروع شدن وام. طول دوره‌‌‌‌ی تسویه‌‌‌‌ را زیاد انتخاب کردم تا قسطم کم شود. رفته بودم تبلیغ جهادی که یک نیم روز عیال تماس گرفت و گفت نامه از بانک آمده که شروع اقساط از فلان تاریخ است. گفتم: «کی؟» گفت: «از سه روز دیگر.» گفتم: «چند؟» گفت: «سیصد تومان.» سیصدهزار تومان شهریه‌ام بود. همه‌‌‌‌ی شهریه‌ام. خلاصه تبلیغ تمام شد و برگشتیم شهرمان. دو روز بعدش مثل مردی که سنگ زیرین آسیاب باشد، در دریای متلاطم قسط غرقه بودم که دم دمای اذان ظهر، سردبیر یکی از نشریات ‌موسسه‌ای که یکی دو بار چند مطلب را محض نمونه خدمتش برده بودم، مرا دید و بی‌مقدمه گفت: «میای مجله بشی دبیر تحریریه؟» چشمم گرد شد و بدون گل چیدن و گلاب آوردن، بله را خیلی محکم گفتم. قرار شد فردایش بروم برای حساب و کتاب که گفت: «ماهیانه صد ساعت بیا و سیصد بگیر.» مبلغ قسط وام جور شد.

دو سه سالی دفتر مجله بودیم. پولش را می‌دادیم به بانک مسکن. یارانه را هم می‌دادیم به یک موسسه‌‌‌‌ی خیرندیده‌‌‌‌ی دیگر که الآن ورشکست شده. خوش‌خوشانمان هم بود که به اقساط می‌رسیم! شهریه البته چندان تغییر مخصوصی نکرد؛ غیر از این‌‌‌‌که بعضاً گرفتنشان حرام بود چون به‌ هر حال جایی دیگر شغل دیگری داشتیم. خلاصه این‌‌‌‌که هر کس ما را می‌دید، می‌گفت: «ساعتی سه هزار تومان؟ باید هفت هزار تومان بگیری». ولی ما همین‌که آب باریکه‌ای رد می‌شد، راضی بودیم و به دل نمی‌گرفتیم؛ اما نکته این‌‌‌‌جا بود که اگر و اگر قرار بود چیزی روی این حقوق فکسنی برود، فوراً محل آن از قبل تعیین و پیش‌خور می‌شد. یعنی در نهایت امر، نسبت بدهی با پولی که می‌گرفتیم، همواره مستقیم بود و رشد بدبختی‌ها، متناسب با رشد حقوق بالا می‌رفت. این صعود منظم و هماهنگ باعث شد که در این چند سال، عایدی صرف پر کردن چاله‌ها شود و چیزی اضافه نیاید.

بعدها که از مجله آمدیم بیرون و چند ماهی بی‌‌‌‌کار چرخیدیم، باز بدبختی‌هایمان کمی کم‌رنگ شد. یعنی بدبختی بزرگ و غیرعادی‌‌‌‌ای نداشتیم تا شروع کار جدید، که پولش از قبلی بهتر بود و شأنش بدتر! بدبختی هم‌‌‌‌پا، این‌‌‌‌بار کجا خودش را نشان داد؟ آن‌‌‌‌جا که چند ماه بعد برای اولین بار در این چند سال ماشین‌‌‌‌داری، تصادف کردیم و غیر از بیمه، چند صد تومان هم دستی دادیم به راننده‌‌‌‌ی مقابل که ماشینش صفر و آفتاب‌‌‌‌نخورده بود.

مخلص کلام این‌‌‌‌که خدا واقعاً جای حق نشسته و تا ظرفیت نداشته باشی، نمی‌دهد!

همچنین ببینید

خانه به خانه، کو به کو*

اتفاق خاصی نیفتاده بود؛ فقط دیگر ورودی خانه به حیاط باز نمی‌شد، با حیاط بسته …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *