خانه / اجاره نشینی / یک جای دیگر

یک جای دیگر

وقتی آن روز صبحِ شهریور، بابا زنگ زد و گفت یک خانه‌‌ی دیگر هم هست، حامد رفته بود بنگاه تا قول‌نامه‌ی خانه‌‌ی رو به باغ ملی را امضا کند. خانه‌‌ی خوبی بود ولی سر این‌که می‌تواند خانه‌‌ی ما باشد یا نه، خیلی دل‌‌دل کرده بودیم. من در مورد همه‌‌ی قسمت‌‌هایش فکر کرده بودم و یک هفته‌‌ی تمام، روز و شب در ذهنم توی خانه، زندگی کرده بودم. اثاث‌کشی و چیدن و این‌ور آن‌‌ور کردن وسایل. می‌رفتم توی آشپزخانه‌اش که غذا بپزم، در بالکن را باز می‌کردم که بو توی خانه نماند و برود بیرون. چه بالکن‌های ریزه‌‌میزه‌‌ای. لباس‌ها را همین‌جا پهن می‌کنم تا خشک شوند، پیازم را هم همین‌جا سرخ می‌کنم که بویش نیاید توی خانه. از بالکن می‌شد باغ ملی را دید و چهارراه را، زیر پایم چقدر شلوغ بود. چقدر ماشین و چقدر آدم… پنجره‌ی آشپزخانه‌اش با آن نور اریبی که روی پیشخوان می‌‌انداخت، جان می‌داد برای گذاشتن یک گلدان پتوس که تند و تند برگ بدهد و ساقه‌اش بپیچد روی دیوار تا روی کابینت‌ها. کمدها به نظرم کوچک می‌آمدند. هر چه فکر می‌کردم، نمی‌شد آن‌همه‌ چیز را آن‌‌جا گذاشت. رختخواب‌ها، کفش‌ها و لباس‌ها… فشرده می‌چینیم. آن‌قدر همه‌چیز را فشرده و جمع‌وجور می‌چینیم تا جا بشود. عصرها، شیب خیابان را می‌گیریم و می‌رویم بالا، می‌رویم خانه‌‌ی مامان. لابد آخرش هن‌‌هن می‌کنیم و از نفس می‌‌‌افتیم، ولی عیبی ندارد، عادت می‌کنیم. چی از این بهتر که تا دلمان گرفت، بتوانیم یک دقیقه بعد توی پارک باشیم، کنار درخت‌های باغ ملی بمانیم تا شب شود. شام وعده‌ی سبکی بخوریم و وقت خواب، زود خانه باشیم.

من آن خانه را دوست داشتم. همین‌طور که همیشه از همه‌‌ی خانه‌ها خوشم می‌آید. من بلدم کاری کنم که جایی را دوست داشته باشم. بلدم توی ذهنم یک‌‌طوری دست‌کاری‌اش کنم تا آخرش بشود چیزی که دلم می‌خواهد. برای همین، با دیدن هر جایی، می‌خواهد خانه باشد یا اداره، مطب دکتر یا مدرسه، با فضاها کنار می‌آیم و فکر می‌کنم اگر من آن‌‌جا زندگی کنم خانه‌ام چه شکلی می‌شود؟ بعد سریع پرده‌‌‌ها را از پشت شیشه‌ها آویزان می‌کنم، فرشش می‌کنم و مبلمان راحتی خودمان را می‌چینم. وسایل کم‌کم اضافه می‌شود. گاهی جا کم می‌آورم، گاهی زیاد. برای جاهایی که دلگیر است، در و دیوار را سفید می‌کنم و همه‌جا چراغ می‌کشم. آن‌‌جایی که بزرگ است، با خیال راحت مهمانی می‌گیرم و همه را دعوت می‌کنم و مطمئنم همه‌ جا می‌شوند. توی جاهای کوچک، جمع‌وجور زندگی می‌کنیم. می‌گویم می‌شود؛اگر بخواهم، خانه‌‌ی من می‌شود.

تابستان دو سال پیش که تاریخ عروسی مشخص شده بود، همه جا دنبال خانه بودیم. هر کسی می‌گفت فلان خانه هست، می‌رفتیم می‌دیدیم. من درگیر پروژه‌های دانشگاه بودم و حامد صبح تا شب کل شهر را می‌گشت و به همه‌‌ی بنگاه‌ها سر می‌زد. نتیجه اگر چیز به‌ درد بخوری بود، به من می‌گفت. آن‌وقت، من از پشت مانیتور و از لابلای تیر و ستون‌های ساختمان پروژه‌ام، بیرون می‌آمدم و می‌رفتیم به دیدن خانه‌ای حقیقی. هر جا می‌رفتیم، انگار آماده بودم که اگر کسی گفت همین‌جا خانه‌ی توست، با آن بسازم و خانه‌ام شود. من توی هر خانه‌ای، خانه‌ی خودمان را جست‌وجو می‌کردم. پی جاهای دنجی که باید داشته باشد. برای نشستن و کتاب خواندن، جای دنج میز نهارخوری، جای ایستادن و آشپزی کردن، ظرف‌ها را شستن، جای دنج نماز، جای گلدان‌ها، کتابخانه با قفسه یا بدون آن. می‌گفتم هر کجا باشد، باشد؛ مهم نیست. مهم چیدمان است که باید خوب باشد. بعدش دیدم دوری و نزدیکی از خانه‌‌ی بابا هم خیلی مهم است و اگر دور باشیم نمی‌شود هر وقت دلم گرفت زود خودم را برسانم آن‌‌جا؛ بخاطر همین، فکر خانه‌ای با راه‌های دور را از سرم بیرون کردم و گفتم نزدیک باشیم. گفتم خانه مهم نیست، قدیمی هم بود، بود، جایش مهم است. فقط جایش. خانه‌های قدیمی را زیبا می‌چیدم. آجرها و ستون‌هایش، پستوها و حیاط‌های درندشت و درخت‌های قدیمی، در ذهنم بزرگ می‌شدند و کاری می‌کردند که دوست داشته باشم آنجا زندگی کنم؛ وآ ن‌همه اتاقش، یکی برای مهمان، یکی نشیمن، یکی می‌توانست اتاق کار باشد… اما وقتی دیدم تا وارد این‌جور خانه‌ها می‌شوی، بوی نم و رطوبت همه‌جا هست و لوله‌کشی‌ها پوسیده، دیوارها ترک خورده و موریانه افتاده و هر کاری کنی، به درد تازه‌عروس نمی‌خورد، گفتم خانه، فقط خانه‌ی نوساز. خانه‌ی خوب، جای خوب؛ اما کو پول؟ اجاره‌ی چنین چیزی، همیشه بالا بود. ما همه‌ی آن تابستان را گشتیم. چند جای خوب هم دیدیم اما همیشه وقتی قضیه جدی می‌شود و آدم باید یک جا را انتخاب کند، شروع می‌کنی به سخت‌گیری و دل‌دل کردن. هزار و یک اما و اگر پیدا می‌شد برای رد یا تائید کردنش. آن‌قدر همه‌‌ی سوراخ سنبه‌های آن خانه‌ها را از نظر گذرانده بودیم و آن‌قدر به همه‌‌ی جوانبش فکر کرده بودیم، آن‌قدر رفته بودیم تو که دیگر نمی‌توانستیم تصمیم آخر را بگیریم. تصمیمی که بنگاه‌دار و صاحب‌خانه می‌خواهد بشنود، بله یا نه؟ می‌خواهید یا نه؟ باید قطعی می‌شدیم. آن هم کی؟ من و حامد که برای کوچک‌ترین کاری می‌مانیم و فکر کردنمان حوصله‌ی همه را سر می‌برد.

با آن‌همه شک و دودلی، آن روز گرفتن آخرین تصمیم را سپردم به حامد تا خودم را خلاص کرده باشم.

و حامد پیش خودش دلش را یک دله کرده بود و رفته بود تا خانه را قول‌نامه کند. من خانه بودم که بابا زنگ زد و گفت یک جای دیگر هم هست، ضرر ندارد، بروید ببینید.

آن روز، اگر بابا درست آن لحظه زنگ نزده بود و اگر آن‌همه تأکید نکرده‌ بود که بگویم حامد دست نگه دارد، من همان موقع زنگ نمی‌زدم. حامد درست وقتی می‌خواست جواب تلفن من را بدهد، خودکار را برداشته و امضا کرده بود. وقتی زنگ زدم، حامد خودکار را گذاشت روی میز و بنگاه‌دار را با برگه‌های درهم‌برهم توی دستش، گذاشت و آمد دنبالم تا آن جای دیگر را ببینیم.

این بار من به حامد گفته بودم برای دیدن خانه برویم. این بار صبح بود و هوا خوش و خانه‌ی توی پروژه‌ام، زیر صفحه‌ی لپ‌تاپ، خواب بود هنوز. در که زدیم، یک پیرزن با چادر گل‌دار در را باز کرد. حیاط، آب‌پاشی شده، با کف شنی‌، شبیه پارک‌ها بود. پارک‌های دم‌صبح. خانه بوی چای دم‌کرده می‌داد و همه‌ی درهایش باز بود. پیرزن اصلاً نپرسید که هستیم. ما را مثل مسافری که مدت‌ها منتظر آمدنش بود، بردمان توی خانه و با آن لبخند دائمی آشنا، پشت سر هم می‌گفت خیلی خوش آمدید. ما خانه را ندیدیم. اصلاً رویمان نشد نگاه کنیم؛ اما وقتی آمدیم بیرون، یقین داشتیم این همان خانه است. خانه‌ی خودمان.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۲ نظرات

  1. تبریک میگم خانوم امامی برای روایت زیبایتان

  2. من هم با شما تمام ان خانه را سرک کشیدم.حتی خودم را گذاشتم جای بنگاه دار.جای صاحب خانه ها.جای آن پیرزن چادرگل گلی…و دیدم خانه ای که بوی چای دم کرده بدهد و حیاطش بوی خاک خیس خورده بدهد خانه ی من هست.ممنون از روایت خوبتان

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *