خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم (۲)

وقتی ما زنده بودیم (۲)

دو: قدرت پیش‌بینی

مرخصی یا استراحت، کلمه‌ی درستی‌ست راجع به شرایط سال دوم دوستی ما. سال دوم از دانشگاه مرخصی گرفتیم؛ من، چون آن زمان فکر می‌کردم درس خواندن چه فایده‌ای دارد و محمد هم بخاطر من. اوایل دائم از او فرار می‌کردم و نمی‌فهمیدم چرا من را دوست دارد. یعنی باور کرده بودم که او مرا دوست دارد.

آن زمان تقریبا راجع به همه چیز زندگی‌ام، خیلی مطمئن بودم و تغییرات را سخت باور می‌کردم. من اصلا برای این نوع زندگی کردن جنگیده بودم و به همین راحتی نمی‌توانستم فکرم را با آدمی جدید هماهنگ کنم. محمد این را فهمیده بود و به همین دلیل هیچ‌وقت درباره‌ی آینده حرف نمی‌زد.

ما همیشه درباره‌ی خاطرات او حرف می‌زدیم، درباره‌ی آدم‌ها، اشیاء و هرچیزی که توی گذشته بود. در آن زمان برای یک سال برنامه‌ی دقیقی چیده بودم؛ جوری که هفته‌هایم پر باشد، کلاس بروم، فیلم بسازم و کار بکنم. به خودم گفتم: «این زندگی توست، بسازش.»

اما حالا هر تصویری که از یک سال مرخصی و آن برنامه یادم می‌آید، دختری همیشه عصبانی بود که در طول شبانه روز دائم به خودش می‌گفت: «من خسته‌ام؛ خدایا! من چرا این‌قدر خسته‌ام…»

یک سال تنها بودن چه معنایی داشت غیر از این‌که می‌خواستم با تغییرات زندگی‌ام بیشتر کنار بیایم. در این مدت، ما با هم کلاس‌های آزاد رفتیم و برای تلویزیون کار کردیم و بالاخره در زمستان فیلمی کوتاه ساختیم برای کلاس مستندسازی که اسمش بود: «الفبای نازنین». فیلم راجع به مهاجرت خانواده‌ای سوری به ایران بود که سعی می‌کردند زبان فارسی یاد بگیرند، در حالی‌که اجدادشان ایرانی بودند و آن‌ها عاشق فارسی حرف زدن بودند. مهم‌ترین ویژگی این آدم‌ها این بود که همدیگر را واقعا دوست داشتند.

در واقع فیلم ساختن و زندگی کردن بین این آدم‌ها بیشتر به ما کمک می‌کرد که خودمان را بشناسیم و بفهمیم چقدر می‌توانیم با هم هماهنگ باشیم و اصلا این‌که این دوستی چقدر واقعی است.

یک روز وقتی سر فیلم‌برداری یکی از بچه‌های خانواده از ما پرسید: «شما بچه ندارین؟»، به خودم گفتم: «بفرما! این هم از دوستی و بعدش هم حتما ازدواج و…»

من از این کلمه، حتی از به زبان آوردنش می‌ترسیدم. ولی فراموش کردم و این خاطره هم مثل تصویری که توی ذهن آدم باقی می‌ماند، ماند و ماند تا این‌که زمان همه چیز را حل کرد. بعد از آن برنامه‌ی زندگی من و محمد همیشه یکی بود. در این مدت آن‌قدر هماهنگ شده بودیم که او حتی عادت کرده بود درباره‌ی همه‌ی مسائل تخیل و پیش‌بینی کند. این اگر فقط باور من و او باشد، درباره‌ی زندگی آن زمان ما جواب می‌داد و من بالاخره برای اولین بار در عمرم می‌دیدم یک نفر این‌همه انرژی مثبت برای زندگی کردن می‌گذارد. حالا دیگر محمد خیلی واضح وجود داشت و من حضور او را انکار نمی‌کردم. این یک سال صرف این باور شد که آیا من می‌توانم زندگی بهتری داشته باشم یا نه.

بعد از ساخته شدن فیلم و برگشتن به خانه، وقتی قرار گذاشته بودیم با هم تصویرهای ضبط شده را ببینیم،  به او گفتم: «می‌خواهم با هم ازدواج کنیم». این تصمیم از طرف من بود و او گفت که این جزو همان پیش‌بینی‌های بزرگش بوده است و بعد برای این‌که باور کنم، دفترش را باز کرد و آن یادداشت را به من نشان داد؛ این‌که حالا ازدواج می‌کنیم و بعد دو سال سخت را داریم و بعد… این‌که همه چیز همان می‌شود که می‌خواهیم و… البته این‌که او می‌ترسید به پدر و مادرش بگوید، چون سنش کم بود و به نظر همه، برای پذیرش همه‌ی این مسئولیت‌ها، هنوز زود بود. تا او تصمیممان را به پدر و مادرش اعلام کند، مدت‌ها زمان برد. آن‌ها با این ازدواج مخالف بودند و از محمد توقع نداشتند خلاف تصمیم خانواده عمل کند. اما او تصمیم گرفت فکر کند فقط ما توی این جهان هستیم.

داستان پدر و مادر من متفاوت بود؛ یک روز آفتابی وقتی هوا آن‌قدر گرم بود که هیچ‌کس توی خیابان قدم نمی‌زد، من و محمد رفتیم و گل سفارش دادیم. من زودتر از او رفتم خانه، همه خواب بودند و بوی کولر و صدای مادرم که از توی آشپزخانه با من حرف می‌زد، می‌آمد. پدرم از صدای خندیدن ما دوتا بیدار شد و آمد و من را بغل کرد. چشم‌هایش از خوابیدن پف کرده بود و صورتش سرخ بود. بعد رفتیم توی اتاقش و شربت خوردیم و آن‌قدر درباره‌ی کارهای من حرف زدیم که یادمان رفت اصلا چرا آن‌جا نشسته‌ایم. همه چیز مثل یک روز عادی بود. اما بالاخره محمد آمد؛ با دسته‌گلش و اسباب‌بازی‌ای که برای برادر کوچکم خریده بود.  انگار که همه‌ی ما خانواده‌ای هستیم که سال‌هاست با هم زندگی می‌کنیم. پدرم همان بحث بین خودمان را با محمد ادامه داد. اما یک لحظه، مثل این‌که تازه یادش آمده باشد این پسر چرا این‌جاست، از او پرسید: «پدر و مادرت مخالفند؟» و محمد گفت: «مخالف نیستند، آمادگی ندارند.» خب، همه‌ی ما می‌دانستیم که نظری مخالف از طرف خانواده‌ی محمد وجود دارد اما انگار کسی نمی‌خواست به روی خودش بیاورد، چون دیده بودند که ما واقعا می‌خواهیم این کار را انجام دهیم. برای خودم، لحظه‌ای که ما را عقد می‌کردند، جمله‌ای عجیب‌تر از این توی ذهنم نبود که «من دارم ازدواج می‌کنم». انگار که ازدواج کردن، کلمه‌ای و کاری خیلی دور از من بوده و من به خودم می‌گفتم: «اصلا ازدواج کردن یعنی چه؟ ما داریم دوستیمان را محکم می‌کنیم» و با این حرف‌ها، خودم را قانع کردم و حالا وقتی خودم را تصور می‌کنم که چطور به این زندگی وارد شدم، می‌بینم خیلی سخت.

قسمت اول: توی خاطرات او زندگی کردن

همچنین ببینید

وقتی ما زنده بودیم (۹)

عصر دخترهای عمه‌زهره دور هم جمع شده بودند و هر کس حرفی می‌زد. نهله؛ دختر …

۳ نظرات

  1. چه قل زیبایی دارین
    خوش بحالتون خانم جلیلوند
    موفق باشین

  2. چه قل زیبایی دارین
    خوش بحالتون خانم جلیلوند
    موفق باشین

  3. خیلی عالی نوشتید.
    همراه شدم و لذت بردم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *