خانه / روایت / وقتی ما زنده بودیم(۱)

وقتی ما زنده بودیم(۱)

یک: توی خاطرات او زندگی کردن

همیشه از گذشته بیشتر حس‌ها و تصویرها یادم می‌ماند تا مجموعه‌ای کلمه. این‌طوری می‌توانم مدت‌ها به تصویری از واقعیت فکر کنم و برایش داستان‌ها بسازم. چیزی حتی بی‌ربط به آن موضوع. البته که در این متن خیلی واضح باید درباره‌ی واقعیت حرف بزنم، اما روش من برای به دست آوردن خاطرات، همین پیدا کردن تصویری روشن درباره‌ی آن لحظه‌ها است.

آدم وقتی می‌خواهد بنویسد، روزها فکر می‌کند، کتاب می‌خواند و با دیگران حرف می‌زند. من برای نوشتن متنی درباره‌ی خودم، بارها و بارها این کارها را کردم، اما خیلی عجیب است، از یک تاریخی به قبل، دیگر هیچ‌چیز از زندگی‌ام را به یاد ندارم. این به یاد نیامدن، حداقل برای چهار پنج سال پیش است. یعنی هرچه فکر کردم قبل از این چهار سال من چه کسی بودم، چطور زندگی می‌کردم و چطور عمرم را می‌گذراندم، هیچ‌چیز یادم نیامد. منظورم از به یاد آمدن، همین داشتن یک تصویر و حس عمیق است. حتی وقتی دفتر خاطراتم را خواندم، فکر کردم واقعا این من بودم؟

چهار سال پیش، در رشته‌ی سینما، یعنی چیزی که خیلی دوستش داشتم، رفتم دانشگاه و روی صندلی‌های کلاسی نشستم که شلوغ و در نگاه اول حتی درهم برهم بود. «محمد» یکی از هم کلاسی‌هایی بود که همیشه در ردیف‌های جلو می‌نشست و با وجود این‌که لهجه‌ای عجیب داشت، چون بلد بود چطور پروژکتور را روشن کند و با کامپیوترهای کلاس کار کند، به تدریج تبدیل شد به دستیار استادها و به همین ترتیب قیافه‌ی او برای همه‌ی بچه‌های کلاس شناخته شد. ما با هم در بحث‌های بعد کلاس‌ها آشنا شدیم. برای او مهم‌تر از فیلم ساختن و کار کردن، زندگی بود؛ نه این‌که درباره‌اش حرف بزند، بلکه زندگی کند.

اواسط ترم اول، بعد از یک بحث طولانی، یک شب قرار گذاشتیم توی خیابان قدم بزنیم و برویم جاهایی که محمد از آن‌ها خاطره دارد و شرط بستیم اولا باید نقش آدم‌های دیگر را بازی کنیم، دوما هیچ‌کس حق ندارد از پول استفاده کند _مثل آدم‌های فقیر_ و سوم این‌که اولین نفری که اعلام کرد خسته شده، باخته است.

در نقش بازی‌کردن خیلی جدی بودیم و به تدریج با هم هماهنگ شدیم. مثلا وقتی با هم رفتیم توی مغازه‌ی لباس بچه، من زنی باردار بودم که با شوهرم آمده‌ام لباس نوزاد انتخاب کنم. در جایی دیگر زنی بودم که می‌خواستم برای پدرم کفش بخرم، کفش چرمی و بعد محمد می‌خواست ادای گدایی را درآورد که پولش را گم کرده و… .

در تمام این مدت محمد درباره‌ی خودش می‌گفت، این‌که چقدر همه‌چیز او را یاد سوریه می‌اندازد، این‌که برایش مهم است که توی ایران به دنیا آمده ولی ایرانی نیست؛ چون برای پدر و مادرش، پدربزرگ و مادربزرگش، عمه‌ها و عموها و همه‌ی آدم‌هایی که می‌شناختشان، مهم بود که خانواده‌ی آن‌ها یک روز برگردند. همه‌چیز در ذهن او با حرف‌های پدر و مادرش درباره‌ی این‌که زندگی کردن در این‌جا حتی بعد از بیست‌وپنج سال غیر دائمی است، ساخته شده بود و همین باعث می‌شد او همیشه به خودش بگوید: «من سوری‌ام.»

پدر او روحانی است و سال‌ها پیش برای درس خواندن آمده بود ایران، مادرش هم خانه‌دار است و آن‌ها چهار بچه دارند که اول محمد است، بعد «حسین»، «مریم» و «فاطمه». آن‌ها حداقل از ده سال پیش قصد داشتند برگردند و این رفتن هر سال به خاطر اتفاقی ممکن نمی‌شده و هفت سال پیش وقتی جنگ شروع شده، برگشتن تا مدت نامعلومی عقب افتاده.

آن شب هیچ حرفی نداشتم بزنم. ذهنم در آن لحظات دائم خالی و پر می‌شد از ماجراها و آدم‌های دنیای محمد و از فکرهایی که در سرم شناور بود. اواخر شب با هم رفتیم توی پارکی کوچک که کنار هتلی بزرگ و نورانی بود. هیچ آدمی آن اطراف نبود. روی وسایل بازی نشستیم و بدون این‌که با هم حرف بزنیم، تاب‌بازی کردیم.

بعد نمی‌دانم چرا یک لحظه انگار که همه‌چیز از ذهنم پاک شده باشد، به خودم گفتم: «من کجام؟»

هرچه فکر کردم یادم نیامد. سعی کردم به موبایلم نگاه کنم و وقتی توی لیست شماره‌هایم را گشتم، یادم آمد این همان پسری‌ست که در کلاسمان است. من الان توی خاطرات این پسرم، روی تابی که بارها وقتی بچه بوده، روی آن نشسته. خوبی‌اش این بود که حتی در آن لحظات از او نترسیدم.

فقط به خودم گفتم: «چرا دارد این کارها را می‌کند؟ چون دیوانه است؟ آیا من هم به اندازه‌‌‌اش دیوانه هستم؟ بله شاید خیلی بیشتر از او.»

قسمت دوم: قدرت پیش بینی

همچنین ببینید

خانواده‌ی کزو

خانه‌ی سفید انتهای سربالایی، آخرین خانه‌بود؛ بعد از آن فقط زمین‌هایی با سنگ‌های درشت بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *