خانه / اجاره نشینی / خانه‌ی عنکبوتی

خانه‌ی عنکبوتی

روایت اجاره نشینی

دنیایی که با رویایمان می‌سازیم، نقطه‌ی پایانی است بر واقعیت‌های ناپسندی که در زندگیمان جاری است. دور و برم را نگاه می‌کنم، از لابلای وسایل، یک کارت ویزیت تبلیغاتی را پیدا می‌کنم و می‌گذارم لای صفحه‌ای که خوانده‌ام. کتاب را داخل کارتن می‌گذارم و دورتادورش را با چسب محکم می‌بندم. آن‌قدر محکم که یک وقت رویاهای مرده‌ام از آن بیرون نزند. دراز می‌کشم وسط اتاقی پر از کارتن و خرت‌وپرت‌هایی که دورم را گرفته‌اند. نمی‌دانم برای چندمین بار است که آن‌ها را بسته‌بندی کرده‌ام. شمارشان از دستم خارج شده. نگاهم به چراغ زردی است که از سقف آویزان شده. درست مثل علی که بالای سرم ایستاده و زل زده به من؛ با نگاهم عنکبوتی را دنبال می‌کنم که تار می‌تند و به علی می‌گویم: «بچه که بودم همیشه دلم می‌خواست این تارهارو رنگ کنم؛ مثلا سبز، قرمز؛ گاهی هم رنگی ‌رنگی، اما پاره می‌شد و چندتا از تیکه‌هاش می‌چسبید دور قلم‌موی نقاشی و دستم.» می‌نشیند کنارم و می‌گوید: «خدا می‌دونه که چقدر از دستت عصبانی می‌شدن.» بینی‌ام رامی‌خارانم و می‌گویم: «آره، اما همیشه بی‌اعتنا به من راهشون رو کج می‌کردنو می‌رفتن دنبال یه تار دیگه. جایی دور از چشم من که یه وقت دستم به تاراشون نرسه.» با انگشتانش به پیشانی‌ام می‌زند و می‌گوید: «شاید بین راه هم با خودشون می‌گفتن باز این بچه‌ی سرتق پیداش شد، یا شایدم عکستو بین خودشون پخش می‌کردن و می‌گفتن این همون جانی خونه‌ خراب‌کنه!» حرفش را قطع می‌کنم و می‌گویم: «اما من نمی‌خواستم آزارشون بدم؛ فقط می‌خواستم که تارهاش قشنگ‌تر باشن.» علی نزدیک می‌شود و می‌گوید: «شوخی می‌کنم.» صورتم را برمی‌گردانم و بی هیچ حرفی، در و دیوار خانه را برانداز می‌کنم. لبم را می‌جوم و می‌گویم: «اما فکر نمی‌کردم روزی خونه‌ی خودم، عنکبوتی بشه. همیشه سفید و یکنواخت. آدم دق می‌کنه از این‌همه روزمرگی.» اخم‌هایش در هم می‌رود، صورتش کمی کبود می‌شود و می‌گوید: «تیکه می‌ندازی؟!» از ترس این‌که مبادا دوباره حرف‌هایم را وارونه برداشت کند و زخم‌های کهنه سر باز کند، می‌گویم: «نه به خدا. دارم از بچگیام تعریف می‌کنم؛ مثلا یه بار لونه‌ی یه گنجشک رو تا اومدم رنگ کنم کلا خراب شد و جوجه‌ها افتادن.» یک‌دفعه از جایش می‌پرد و می‌گوید: «مردن؟!» «نه بابا. دوباره گذاشتمشون سر جاشون، ولی دیگه خبر ندارم سالم موندن یا نه.» پوزخندی می‌زند و می‌گوید: «کلا همیشه به هوای آبادی، یه خونه رو ویرون می‌کنی.» دستم را زیر سرم می‌گذارم و غلت می‌زنم. پرزهای فرش به تنم فرومی‌روند. دست می‌کشم روی ترنج فرش و نگاهم خیره می‌ماند روی تابلوی معلقی که میخ شده به دیوار. خانه‌ای قدیمی که کج شده. شاخه‌ی درخت‌ها آن‌قدر خم‌شده که انگار همین الآن است که بیفتند و تمام شمعدانی‌های دور حوض را بشکنند. شاید هم شاخه‌ها در آب فرود آیند و بعد، در دل چند ماهی قرمز کوچولو فرو روند. مثل نیش و کنایه‌های علی که جان آدم را می‌گیرد، ماهی‌ها هم یکی‌یکی جان دهند. پرزها کلافه‌ام می‌کنند. برای همین می‌نشینم رو به پنجره. چشمم می‌افتد به کبوتری که خانه‌ی پوشالی‌اش را می‌سازد و می‌گویم: «آخ علی، چقدر به این کبوتر حسودیم می‌شه.» سیگاری روشن می‌کند. از کلماتی که از لا‌بلای سیگار و لبش بیرون می‌آید، می‌فهمم که می‌گوید: «آخه کبوتر حسودی داره؟!» صورتم را آن طرف‌تر می‌گیرم که دودش تا حلقم نرود. می‌گویم: «نگاه کن، اختیار لونه‌ی خودشو داره، ولی ما حتی اختیار رنگ یه خونه رو هم نداریم. البته خب صاحبشم ما نیستیم اما این کبوتر…» رگ گردنش بیرون می‌زند و می‌گوید: «حالا حتما باید اجاره‌نشینی رو بکوبی تو سرم؟» بلند می‌شود و رویش را به تابلو معلق و آویزان می‌کند که چهره‌ی برافروخته‌اش را نبینم، اما نمی‌داند آن رگ گردنش از هر حرفی گویاتر است. به سمتش می‌روم و آرام در گوشش می‌گویم: «من که نگفتم چرا خونه نداریم. داشتم از آرزوهام می‌گفتم. اصلا فراموش کن.» لبخندی می‌زند. از آن لبخندهایی که هنوز چیزی ته دلش مانده. می‌خواهد دور شود که دستش را می‌گیرم و می‌گویم: «به این تابلوی معلق نگاه کن، و درحالی‌که سعی می‌کنم تابلو را درست کنم، می‌گویم: «آرزوی بابا، زندگی تو همچین خونه‌ای بود؛ برای همین اونو کشید.» لب‌هایش را کمی کج می‌کند و می‌گوید: «خب حالا که چی؟» بدون هیچ حرفی می‌روم سراغ همان کارتن رویاهایم. چاقو را می‌اندازم به جانش. خرچ‌خرچ و بعد چند بوم نقاشی، قلم‌مو و رنگ بیرون می‌آورم و می‌گویم: «دوست دارم ما هم رویاهامونو روی این بوم‌ها نقاشی کنیم.» شکشمش را می‌خاراند، خمیازه‌ای می‌کشد و می‌گوید: «زده به سرت. وسط این‌همه خرت‌وپرت و شلوغی و قسط و قرض، نقاشی کردنت گرفته؟»

چشم‌هایم را تنگ می‌کنم و می‌گویم: «یه بار شد نزنی تو ذوق آدم؟ وقتی نمی‌شه یه آلونک داشته باشیم، حداقل روی این بوم‌ها طرح و نقشی ب زنیم. این‌جوری خونه هم‌ رنگ و لعابی می‌گیره. خسته شدم از این رنگای تکراری. درسته پول خرید یه خونه رو نداریم تا هر جور خواستیم رنگش کنیم، اما رویاها که دست ماست.» رگ گردنش همچنان بیرون است. یک لگد به کارتن رویایی‌ام می‌زند و درحالی‌که چند کارتن را جا‌به‌جا می‌کند، می‌گوید: «تو می‌میری یه شب این مستأجر بودن رو به رخ آدم نکشی؟» طوری می‌نشینم تا نزدیک کارتن رویایی‌ام باشم که اگر خواست برود سمتش، زودتر خیز بردارم. درحالی که یک چشمم به او و چشم دیگرم به کارتن است، می‌گویم: «ما وصله‌ی تن هم نبودیم. اصلا تو حرفای منو نمی‌فهمی. کلا اون‌طور که دوست داری برداشت می‌کنی.» کارتن‌ها را پرت می‌کند یک گوشه، در را محکم می‌بندد و می‌رود بیرون.

بلند می‌شوم قلم‌موها و رنگ‌ها را برمی‌دارم و دوباره داخل کارتن می‌گذارم و چسبی دورتادورش می‌بندم. آن‌قدر محکم که دوباره رویاهای مرده‌ام بیرون نزند.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *