خانه / اجاره نشینی / گرچه این خانه هم از آن تو نیست

گرچه این خانه هم از آن تو نیست

روایت اجاره نشینی

حناق گرفته بودم انگار. یک کلمه نمی‌توانستم حرف بزنم. شب شده بود. شب شلوغ «شهران». شب دیوانه. ماشین‌ها داشتند پشت سر هم بوق می‌زدند. در هر دقیقه ده­‌ها ماشین از کنارم رد می‌شد و از توی هر کدامشان صدای آهنگ و خنده‌ای می‌آمد که نپرس. تهران همیشه همین­‌طور است. اما منطقه‌ی «شهران» کمی شرایطش فرق می‌کند. اینجا مسیر دخترها و پسرهای جوانی است که برای گشت و گذار به «کن و سولقان» می‌روند، بنابراین صدای خنده و آهنگ شاد، این­جا چیز عجیبی نیست.

مردم چقدر آرام بودند. مردم چقدر نا‌آرام بودند. یکی پلاستیک خرید به دست داشت. یکی داشت به بچه‌اش بستنی می‌داد. هرکس به کاری مشغول بود و همه از کنار هم می‌گذشتند. همه از کنار من می‌گذشتند بی­‌آنکه حتی نگاهی به من بکنند. داشتم آتش می‌گرفتم. دلم می‌خواست یکی از عابران را صدا کنم و با او حرف بزنم. مثلا با او بنشینیم پای یکی از همین درخت­‌های بی‌­خاصیت پیاده‌رو و گپ بزنیم. از همان گپ‌هایی که معمولا در تاکسی می‌زنند. گپی که سررشته‌اش معلوم نیست و همیشه با این جمله شروع می‌شود که «آقا واقعا اوضاع خیلی خراب شده»؛ بعد لابد طرف از من می‌پرسید: «چته؟ چرا این‌­قدر درهمی؟» آن وقت من می‌توانستم حرف بزنم. می‌توانستم بگویم که دلم خون است. اما نمی‌توانم. نمی‌توانم جلوی هیچ­‌کس را بگیرم. چون همین­‌طوری هم همه به همدیگر انگ دیوانگی می‌زنند در این شهر؛ چه رسد به اینکه یکی را صدا کنی و بگویی بیا با همدیگر حرف بزنیم.

هیچ­کس را نداشتم که بتوانم با او حرف بزنم. نه این­که کسی را نداشتم. کسی آن‌­قدر در آن لحظه به من نزدیک نبود که بتوانم حس و حالم را دقیقا به او بگویم. همسرم هم در خانه بود. می‌توانستم خودم را به خانه برسانم و با او درد دل کنم. اما خب نمی‌شد. نه این­که نمی‌توانستم به خانه بروم، می‌توانستم. اتفاقا نزدیک خانه بودم اما بخشی از بغضم بخاطر همین بود که نمی‌دانستم امشب باید به او چه بگویم. روی رفتن به خانه را نداشتم.

«خانم مروتی» گفته بود پول نیاز دارد و می‌خواهد خانه را رهن بدهد. گفته بود خودمان بقیه‌­ی پول را بدهیم و همان خانه را که الان در آن نشسته­‌ایم، رهن کنیم. اما من پول رهن کردن نداشتم. راستش همان اجاره را هم به زور جور می‌کردم. اجاره خانه در تهران تقریبا معادل حقوق یک نفر کارمند است. مثلا من با این‌­همه «اهن و تلپ»م، هر روز باید از ساعت شش از خانه بزنم بیرون و شب برگردم و حاصل کارم را دو دستی سر برج تقدیم کنم به صاحب­‌خانه. یعنی این‌­که تمام وقت من به عنوان یک انسان در این شهر، فقط به اندازه‌ی تصاحب موقت یک خانه ارزش دارد. یعنی ارزش یک آپارتمان شصت_هفتاد متری در این شهر، بیشتر از یک انسان است. مثلا اگر صاحب­‌خانه‌ی من دو سه تا آپارتمان داشته باشد (که دارد) و اجاره‌های آن‌­ها را بگیرد، انگار اربابی است که سه چهارتا رعیت دارد. این رعیت‌ها از شش صبح تا نه شب می­‌دوند و حاصل زحماتشان را دو دستی به حساب ایشان می‌ریزند. حالا هم که ناگهان از در درآمده و گفته بود: «می­‌خواهم خانه را رهن بدهم یا خودتان آن را رهن کنید یا خانه را خالی کنید». من هم هیچ چاره‌ای نداشتم. می‌توانستم چند وقتی به بهانه‌ی این‌­که هنوز قرارداد دارم، او را سر بدوانم. می‌توانستم تا مدتی خانه را خالی نکنم، اما انتهای این قصه باز همین بود. همین شرایطی که الان دارم. مگر وقتی من شب خسته و کوفته به خانه برمی‌گردم، چقدر حال و حوصله دارم که بخشی از آن را هم صرف سروکله زدن با صاحب­‌خانه بکنم؟ گفتم خالی می‌کنم و از او چند روزی مهلت خواستم.

مهلتی که از خانم مروتی گرفته بودم، سه روز بعد تمام می‌شد و من آن روز هم خسته و نومید از بنگاه‌گردی، به پیاده‌­رو پناه آورده بودم. شب شده بود و من نمی‌دانستم کی شب شده است. بیشتر از این، نای پرسیدن نداشتم. بدتر از «پرسیدن» و «نه شنیدن»، به حقیقتی رسیده بودم و آن هم این بود که با پول پیشی که من دارم، تقریبا هیچ خانه‌ای وجود ندارد. اگر هم وجود داشته باشد، باید حقوق یک ماه و نیمم را بابت اجاره‌ی یک ماهم می‌دادم و این یعنی این­که معادله‌ی غلط در همان دو سه ماه اول، به نتیجه‌ی غلطی می‌رسید. تشنه بودم. تشنه‌ی جرعه‌ای آب خنک در تابستان گرم تهران. اما روی رفتن به خانه را نداشتم. تشنه‌ی جرعه‌ای حرف زدن، اما روی رفتن پیش هیچ­‌کس را نداشتم. دلم نمی‌خواست دیگران بفهمند که من تا این حد در مقابل زندگی عاجز شده‌ام. داشتم در پیاده‌رو راه می‌رفتم. فقط راه می‌رفتم.

دل بی‌­دست و پای من بنشین فتح این شهر در توان تو نیست

این مصراع از ذهنم گذشت. واقعا عاجز بودم. عاجز از فتح شهری که هر طرفش هزار رنگ داشت. شهری که هزاران خانه داشت اما دلش نمی‌خواست یکی از این‌همه خانه را با فراغت خاطر به این شاعر بدهد. داشتم به چراغ‌های روشن آپارتمان‌­ها نگاه می‌کردم. به سایه‌هایی که از پشت پرده رد می‌شدند. سایه‌هایی که خوشبختند. چون توانسته‌اند چارچوبی امن برای خستگی‌های صاحبانشان فراهم کنند. من اما همین را هم نداشتم. با تمام وجود دلم خانه خواست؛ خانه­‌ای که سهم من باشد از جهانی به این بزرگی. مصراع بعدی به ذهنم آمد:

سهم تو از جهان همین خانه است، گرچه این خانه هم از آن تو نیست

از میان بچه‌هایی که در پیاده­‌رو می‌دویدند، رد می‌شدم. از میان بزرگترهایی که با پلاستیک‌هایی پر، از فروشگاه­‌ها بیرون می‌آمدند. انگار خبر سیل یا زلزله‌ای به آن­‌ها رسیده باشد. مثل کسانی که خبر قحطی قریب الوقوعی به آن­ها رسیده‌ است، نیمی از فروشگاه را خریده بودند و می‌رفتند به سرپناه امنشان. من اما بی­‌آن­که بدانم، اشک می‌ریختم و با دلم حرف می‌زدم:

دل من نیمه‌ی پری داری بدتر از نیم خالی لیوان

هرچه رنج است در جهان تو هست، هرچه شادی‌ست در جهان تو نیست.

خیابان سربالایی بود و من که سیگاری در دست داشتم، نمی‌توانستم جلوی نفس‌­نفس زدنم را بگیرم. سینه‌ام خس­‌خس می‌کرد. تمام وجودم خس­‌خس می‌کرد. نمی‌خواستم کسی اشک‌هایم را ببیند. با خودم گفتم اگر این دو تا مردی که از روبه‌­رو می‌آیند گریه‌های مرا ببینند، درباره‌ام چه فکری می‌کنند. حالا هرچه بگویم شاعرم چه فرقی می‌کند؟ اشکم را آرام پاک کردم و به این فکر کردم که چه ستم‌­ها برای شاعری کشیده‌ام؛ اما حاصلش تقریبا هیچ بوده‌ است. آبرو و حرمتی برایم آورده اما حالا به هیچ دردم نمی‌خورد. کدام صاحب­‌خانه حاضر است از بخشی از پول پیشش بگذرد فقط به این دلیل که مستاجرش یک شاعر است؟ به ذهنم آمد:

سینه به سینه سوختی اما دیده بر دیده دوختی اما…

هستی‌­ا‌‌ت را فروختی اما… هیچ جز هیچ در دکان تو نیست

من هیچ‌­وقت به هوای نان و آب شاعری ننشسته بودم؛ از همان نوجوانی کار کرده بودم و به کار کردن عادت داشتم. اما انگار در همان کارها هم قلق دستم نبود. نمی‌توانستم دو دو تا چهارتای درست و درمانی بکنم. این لطمه‌ی ناخواسته‌ی شاعری بود. من می‌دویدم؛ چه بسا بیشتر از دیگران هم می‌دویدم، اما نمی‌توانستم به اندازه‌ی آن‌­ها چیزی به دست بیاورم یا اگر هم به دست می‌آوردم، نمی‌توانستم آن را نگه دارم. به هرکس که از راه می‌رسید چیزی می‌بخشیدم و وقتی خودم در گل می‌ماندم، کسی حاضر نبود چیزی به من ببخشد. درست مثل همان‌ روز. باید می‌رفتم توی یکی از کوچه‌ها. خیابان جای راحتی برای اشک ریختن نبود. کم­‌کم توجه عابران به طرفم جلب شده‌ بود. خانمی که داشت بستنی قیفی می‌خورد، با همان نگاه عاقل اندر سفیهی به من زل می‌زد که مالک بنگاه ماشین. بنگاهی که پیاده‌رو را هم گوش تا گوش از ماشین پر کرده‌ بود. به خودم گفتم:

سال‌­ها دست و پا زدی اما… از کجا تا کجا زدی اما…

یک وجب از زمین از آن تو نیست آسمان سهم کودکان تو نیست

و وقتی داشتم مصراع دوم را می‌ساختم، به کودکانی نگاه می‌کردم که سوار بر دوچرخه‌هایشان با همدیگر مسابقه می‌دادند، در ابتدای یک کوچه‌ی خلوت. من کودکی نداشتم که سهمی داشته باشد. اما هنوز آ­­­ن­‌قدر از زندگی خسته و ناامید نشده بودم که فکر بچه­‌دار شدن را بخاطر برنیامدن از پس هزینه‌هایش از سرم بیرون کنم.

کوچه را گز کردم و نگاه کردم به خانه‌ها. به آن مکعب‌های روشن که در دل تاریکی جلوه‌گری می‌کردند. به مکعب‌های روشن خوشبختی. گیرم خوشبختی کوچکی که با طلوع آفتاب از بین می‌رود. خانم مروتی همین خوشبختی مختصر را هم از من گرفته‌ بود. چون تصمیم گرفته بود خانه‌اش را به جای اجاره، رهن بدهد و پول رهن را بگذارد روی پول‌­هایی که در بانک دارد تا بتواند یک آپارتمان جدید بخرد. یک آپارتمان جدید با مستاجری که به جمع مستاجرهایش اضافه می‌شود. چندبار به ذهنم آمده‌ بود که بگویم: «خانم مروتی شما مروت ندارید»؛ اما نگفته‌ بودم. راستش دلم نمی‌آمد. می‌گفتم مالک است و صاحب اختیار. او حق دارد چون دارد و من حق ندارم چون ندارم. با صدای بلند گریه کردم. به فکرم رسید که مرگ اتفاق خوبی ‌است؛ کاش سراغم می‌آمد. بعد با خودم گفتم:

ای در این روزهای قطعا بد احتمال غم تو صد در صد

حیف این ماه­‌های بی­‌مقصد فصل پایان داستان تو نیست

به آخر قصه فکر کردم. اما حتی از پس این فکر هم برنیامدم. «فاطمه» در خانه منتظر بود و من حق نداشتم به فصل پایانی قصه فکر کنم. مسیرم را به طرف خانه کج کردم. به این­که چه بگویم فکر می‌کردم. به این­که چطور نا‌امیدی‌ام را در دلم پنهان کنم. به این­که چطور بی‌آن­که دروغ بگویم، به همسرم ثابت کنم که فردا خانه‌ی مناسب گیر خواهم آورد. به ورودی مجتمع که رسیدم، سعی کردم از آخرین تیری که در ترکش داشتم استفاده کنم. آخرین چیزی که آرامم می‌کرد این بود که جهت‌ها را پیدا کنم، به طرف شرق بایستم، دست روی سینه بگذارم و بگویم: «یا امام رضا». همین‌کار را کردم. بعد به طرف مجتمع حرکت کردم. به نگهبان گفتم: «سلام. شب خوبی داشته باشید. خدا قوت» و ته دلم گفتم کاش او هم همین آرزوها را برای من بکند.

همچنین ببینید

اصالت امر غیراصیل

از روایت که حرف می‌زنیم از چه حرف می‌زنیم؟ این اساسی‌ترین پرسشی بود که بعد …

۶ نظرات

  1. من اگر جای شما بودم ...

    سلام آقای شاعر، انشاالله خانه تان گرم و پایدار
    من اگر جای شما بودم نه تنها شعر های چنان با مناسبت به ذهنم خطور نمی کرد که از شهران بلند می شدم و می رفتم پایین شهر. بله پایین شهرتر از شهران هم هست. اونجا پیاده روهاش پر از آدماییکه که بستنی نمی خورن و پلاستیک پر به دست ندارن. شاعر هم نیستند. بیچاره ان، بیچاره تر از شاعری که خونه نداره.

  2. درود جناب طریقی
    یکی از دلایلی که باعث می شود نوشته هایتان را دنبال کنم صداقت در روایتتان است . می بینی که با برشی از زندگی طرفی و آن هم زندگی در همین حوالی ؛ این باورپذیری مخاطب را دنبال خود می کشد.

  3. حضرت استاد طریقیِ بزرگ، سلام. این حجم شجاعت و صداقت در نوشتار، ستودنی و بر چشم ها گذاشتنی ست. بر این طریق، استوار بمانید ان شاءالله… خیلی زیاد ارادتمندم.

  4. روایتتون روان و صادقانه بود.

    و شعرهایی که وسطش آورده بودید بسیار دلنشین ترش کرد.

    لذت بردم. ممنون

  5. صد دوا بادا فدای درد بی‌ درمان ما
    دُرد دردش نوش کن گر می‌ بری فرمان ما

    شاه نعمت اله ولی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *