خانه / پیش از خود فراموشی / مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۳)           

مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۳)           

هنگامی که استاد کلیات چهار جلدی بیدل را پیش روی من گذاشت، حیران مانده بودم که چه بگویم. می‌دانستم که در جوانمردی در این روزگار هماورد ندارد و افزون بر شنیده‌ها، دیده‌ها را نیز پیش چشم داشتم و می دانستم که اگر هر چهار جلد را بردارم، دریغ نخواهد کرد؛ اما فرموده بود که از غزلیات آغاز کنم و مگر نه این‌که از روزگار شیخ و خواجه به بعد، غزل دائر مدار شعر فارسی بوده و ارج هر سراینده‌ای در گرو توانمندی وی در غزلسرایی‌ست. عرض کردم: «همان‌طور که شما فرمودید، فعلا به غزل‌ها خواهم پرداخت و نیازی به دیوان قصاید و مثنوی‌ها نیست.»

استاد پیش از این مرا به داشتن «شراب خانگی» و «تیرانا» مفتخر کرده و با خط خوش و نازنین خویش، این هیچ‌کس را نواخته بود و جا دارد که اعتراف کنم تاثیر تیرانا بر نثر من، کم از تاثیر «جلال آل احمد» نبوده و هر جا که قلم من به باستان‌گرایی (آرکاییسم) رو می‌کند، وامدار تیراناست. فارغ از این‌که قلمرو اندیشه‌ی من با غور در این کتاب گسترشی یافت که پیش از آن قابل تصور نبود، من از تیرانا و نویسنده‌اش آموختم که می‌توان همزمان در افق گذشته و حال نگریست و آشنایی با هنر و ادبیات فرنگان، نباید به رفض مواریث نیاکان بینجامد.

باری غزلیات بیدل (به تصحیح خلیل الله خلیلی) سال ۱۳۶۳ به صورت افست منتشر شد و بیدل، به همت استاد اوستا از فراموشی بدر آمد و فضای شعر معاصر را دگرگون کرد. اگر نبود ایثار آن جوانمرد یگانه، شاید همچنان بیدل ناشناخته می ماند؛ زیرا آکادمیسین‌هایی که بلافاصله بعد از چاپ غزلیات بیدل در نشر بین الملل، به کتاب‌سازی در زمینه‌ی معرفی بیدل روی آوردند، سال‌ها بود که دیوان چاپ کابل «ابوالمعانی» را در اختیار داشتند ولی همچون هم‌کسوتان خود، ترجیح داده بودند که بیدل در پرده بماند.

بگذریم. همان سالی که غزلیات بیدل منتشر شد، «محمدعلی محمدی» هنگامی که به دزفول آمد و دید که از سپاه بیرون آمده و بیکار در خانه نشسته‌ام، اصرار کرد که هر طور شده باید به تهران برگردی. با پاترول صداوسیما رفته بود برای تهیه‌ی گزارش از خرمشهر آزادشده و سر راه، به یاد من افتاده بود. از بس ابرام و اصرار، من که حتی کفش نداشتم، نسخه‌ی چاپ کابل و دفترهای شعر خود را در یک ساک دستی چپاندم و با او و عباس (راننده‌ی پاترول) راه افتادم. خلاصه کنم، از «ملاوی» که گذشتیم، در ابتدای تنگ شوفر کش، با یک تانکر تصادف کردیم. پای من شکست و راننده در آتش انفجار سوخت. و اگر من لنگ‌لنگان از در عقب پاترول پیاده نشده و آتش را ندیده بودم، محمدی نیز گرفتار حریق می‌شد. غش کرده بود و هرچه فریاد می-زدم، به خود نمی‌آمد. فریاد کشیدم: «آتش! آتش!» و به شدت تکانش دادم. به خود آمد و پیاده شد. تانکر از سمت راننده روی پاترول افتاده و پاهای عباس آن زیر مانده بود. جاده از هر دو طرف بند آمده و رانندگان ماشین‌های سنگین، با هول و ولا سعی می‌کردند عباس را نجات بدهند. سیم بکسل پیدا نمی‌شد و وقتی یک کامیون سر رسید که سیم بکسل داشت، دیگر دیر شده و آتش از چهار طرف، پاترول را احاطه کرده بود. آتش زبانه کشید و به تانکر هم سرایت کرد. با کمک یکی از راننده‌ها، لنگ‌لنگان خود را به آن سوی جاده رساندم. همه در سراشیب دراز کشیده بودند که از انفجار تانکر در امان بمانند. دیری نگذشت که فریادهای استمداد عباس در لهیب انفجار پاترول و تانکر گم شد. جز گریستن از سر درد، چه می‌توانستیم کرد. به یاد ندارم چگونه از پا درآمدم. وقتی چشم باز کردم دیدم که در خرم‌آبادیم. پای مرا پانسمان کردند و محمدی را هم معاینه‌ای کردند و گویا آمپولی زدند و معالجه به تهران محول شد که دنبالش را نگرفتیم. غرض از شرح و تفصیل ماجرای تصادف این بود که معلوم شود نسخه‌ی چاپ کابل غزلیات بیدل که نزد بنده به امانت بود، چگونه در آتش سوخت. هنگامی که با محمدی (ریحان) به خدمت استاد رفتیم و ماجرای تصادف را برای ایشان تعریف کردیم و گفتیم تکاپوی ما برای نجات راننده موجب شد که به فکر چیزهای دیگر از جمله غزلیات بیدل نباشیم، ضمن ابراز تاسف شدید برای راننده، فرمود: «اگر یکی از برجسته‌ترین آثار رامبراند و یک گنجشک در خانه‌ای باشند که آتش گرفته باشد، انسانیت حکم می‌کند که نخست برای نجات جان گنجشک اقدام کنیم و اگر فرصتی باقی ماند، آنگاه به سراغ تابلو برویم» (تا یادم نرفته این نکته را یادآور شوم که مرحوم استاد اوستا، در شناخت هنر غرب، در همان موقفی بود که در شناخت هنر و اساطیر شرق، و بویژه هند؛ و یکی از معدود کسانی بود که آثار بدیل و اصیل رامبراند را کارشناسانه تشخیص می‌داد و در این عرصه محل مراجعه بود).

یکی از شاعرانی که مثل من نسبت به استاد اوستا سراپا مهر و شیفتگی بود، «سهیل محمودی» است. سال-های اوایل انقلاب، من و سهیل و «ساعد باقری» و «محمدرضا محمدی نیکو» و محمدعلی محمدی و… در رادیو (میدان ارک) مشغول کار بودیم. همه به استاد اوستا مهر می‌ورزیدند اما من و سهیل در آن مظهر مروت و جوانمردی محو بودیم. اگر حافظه‌ام مغشوش نشده باشد (که احساس می‌کنم شده است)، چنین به یاد می‌آورم که گاهی با استاد همراه می‌شدیم و او را از میدان ارک تا خانه همراهی می‌کردیم و محال بود که لااقل تا هنگام سوار شدنش به تاکسی، گرم بدرقه‌اش نباشیم. راننده‌ها هم برای سوار کردنش سر و دست می-شکستند؛ نه برای اینکه او را می‌شناختند، برای این‌که هر کرایه‌ای که می‌گفتند، می‌پذیرفت و برای همین حتی با یکدیگر دست به یقه می‌شدند. به یاد دارم که من و سهیل به یکی از راننده‌ها اعتراض کردیم (کرایه‌ی دربست را سه چهار برابر می‌گفت)، استاد ما را آرام کرد و گفت: «این‌ها احتیاج دارند؛ اگر احتیاج نداشتند خودشان را سبک نمی‌کردند.»

بخشندگی اوستا چنان بود که دست رد به سینه‌ی هیچ خواهنده‌ای نمی‌زد و مناعت طبع وی به گونه‌ای بود که هیچ‌گاه چشم‌داشتی به حق الزحمه یا حق التدریس خود نداشت و علی‌رغم فقر، همواره چنان بود که گویی مصداق این بیت لسان الغیب است:

گرچه گردآلود فقرم شرم باد از همتم

گر به آب چشمه خورشید دامن تر کنم

صریح بگویم که من (و بی تردید سهیل محمودی عزیز) از این‌همه جوانمردی استاد در حق عوام کالانعام رنج می‌بردیم زیرا می‌دیدیم که تا او را به مقصد برسانند، چندان زنخ می‌زدند و گدامنشی می‌کردند که استاد علاوه بر کرایه‌ی چند برابر، هرآنچه در جیب داشت، مخفیانه در مشت آن‌ها می‌گذاشت.

همچنین ببینید

جان خرابات (۳)

احمد سراپا شیفتۀ زیبایی بود، نه آن‌گونه که مردم عادی یا حتی شاعران که حساس‌ترند. …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *