خانه / داستان / افسانه‌ها یا بیوگرافی یک نویسنده

افسانه‌ها یا بیوگرافی یک نویسنده

سلام خدمت خوانندگان گرامی،

نوشتن داستان‌های فانتزی تخصص من است. اما تفاوت من با دیگر نویسنده‌های این سبک این است  که من اصولاً نویسنده نیستم، اصلاً علاقه‌ای به ادبیات ندارم و توی عمر چهل ساله‌ا‌م، حتی یک کتاب غیردرسی نخوانده‌ام. همیشه از نظر من کسانی که داستان می‌نویسند، از سر بیکاری و بی‌عرضگی‌ست و البته کسانی که داستان می‌خوانند، از آن­ها هم احمق‌ترند؛ چون لااقل نویسنده‌ها از چرندیاتی که روی کاغذ می‌نویسند پول درمی‌آورند ولی من اصلاً نمی‌توانم کسانی را که حاضرند وقت و پول خودشان را با اوهام یک آدم دیگر هدر بدهند درک کنم.

بگذریم؛ شرط انصاف این است که از همین ابتدا تکلیف شما را با این نوشته مشخص کنم؛ با اینکه من نویسنده‌ی داستان‌های فانتزی هستم، این نوشته به هیچ وجه یک داستان فانتزی نیست، پس اگر دنبال خواندن یک داستان با کلی موجودات عجیب و غریب هستید، وقت خود را صرف آن نکنید. درواقع این داستان، داستان زندگی خود من است که به درخواست سردبیر مجله و گویا جمعی از خوانندگان آثارم، مجبور به نوشتن آن شدم و چون عادت ندارم چیزی غیر از تخیل روی کاغذ بیاورم، چندان هم از نتیجه‌ی کار مطمئن نیستم. بنابراین، مسئولیت با خود شماست که خواندن آن را ادامه دهید یا خیر.

نمی‌توانم دقیق بگویم از کی نوشتن داستان‌های فانتزی را شروع کردم ولی شاید بتوانم به خاطر بیاورم از کجا داستان‌های فانتزی خودشان با پای خودشان وارد زندگی من شدند. کلاس دوم دبستان بودم. همیشه کنار پنجره می‌نشستم و به محض اینکه معلم سرش را به طرف تخته برمی‌گرداند، من به بیرون خیره می‌شدم. اگر کسی من را می‌پایید، فکر می‌کرد پاک به سرم زده، چون از نظر آن­ها من با دقت به یک فضای کاملاً خالی خیره شده بودم (بچه‌های دیگر فقط وقتی برف می‌بارید ممکن بود از پنجره نگاهی به بیرون بیندازند). چیزی که آن­ها نمی‌دانستند این بود که چیزی که من می‌دیدم، یک فضای خالی نبود، بلکه یک باغ وحش پر از حیوانات عجیب و غریب بود. البته من کاملاً آگاه بودم که دیگران توانایی دیدن موجوداتی را که من می‌بینم ندارند، برای همین به روی خودم نمی‌آوردم و سعی می‌کردم مانند بقیه طبیعی جلوه کنم و در عوض آن موجودات را توی نقاشی‌هایم می‌آوردم.

معلم‌ها وقتی نقاشی‌های من را می‌دیدند، آرام با هم پچ­پچ می‌کردند، لبخند می‌زدند، نقاشی‌هایم را می‌گرفتند و در مسابقات شرکت می‌دادند و دست آخر لوح‌ تقدیرها و جوایزی را که برای مسابقات نقاشی خلاق می‌گرفتم، توی ویترین مدرسه می‌گذاشتند. اما هیچ­کدام از این جوایز و تشویق‌ها، چیزی نبود که من را خوشحال و راضی کند. چیزی که همیشه وسوسه‌ام می‌کرد، این بود که بدون نگرانی از برچسب‌های «دیوونه» و «خیالاتی»، توی حیاط مدرسه بین موجوداتی که می‌بینم گشتی بزنم، لمسشان کنم، با آن­ها حرف بزنم و ازشان بپرسم که چرا خودشان را فقط به من نشان می‌دهند.

از آن­جایی که به قول یکی از آن آدم‌های بیکار انگلیسی[۱] تنها راه رهایی از وسوسه تسلیم شدن به آن است، یک روز که به بهانه­ی آوردن گچ از کلاس بیرون رفتم، به جای رفتن به دفتر، سر از حیاط درآوردم. هنوز می‌توانم صدای تپش‌های قلبم را در آن روز بشنوم. اول پاچه‌های شلوارم را بالا زدم تا خیس نشوم چون با اولین چیزی که مواجه شدم، یک رود متلاطم بود که ماهی‌های رنگارنگی توی آن شنا می‌کردند. پاهایم را که توی آب گذاشتم چند تا از ماهی‌ها دور پاهایم جمع شدند و به خیال خودشان من را گاز می‌گرفتند، اما من اصلاً دردم نمی‌آمد، برعکس تمام وجودم از لذتی غیرقابل توصیف آکنده شده بود. خم  شدم و دستم را روی ماهی‌ها کشیدم، آن­ها سعی نکردند از من فرار کنند. بعد به سرم زد که بغلشان کنم، برای همین دوتایشان را از آب بیرون آوردم و توی بغلم گرفتم؛ هنوز نفس می‌کشیدند، انگار برای زنده ماندن لزومی نداشت که حتماً توی آب باشند. حتی می‌شود گفت وقتی بیرون آوردمشان سرحال‌تر شدند، چون لبخند زدند و بیشتر خودشان را به صورتم می‌مالیدند. یکیشان را برگرداندم توی آب و دیگری را توی جیبم قایم کردم. بعد از رودخانه رد شدم و تازه وارد دنیای عجایب شدم. آن­جا همه‌ی حیوانات ترکیبی از دو حیوان بودند. سر شیر روی بدن ببر بود، سر مرغ روی بدن عقاب و کل ماجرا مثل یک کارتون خنده دار می‌نمود. کاغذ و مدادی را که توی جیب دیگرم بود، برداشتم و تا جایی که می‌توانستم طرح‌های ساده‌ای از هر چیزی که می‌دیدم کشیدم. بعد ترسم را کنار گذاشتم و بهشان نزدیک شدم. همگی اهلی بودند. دستم را به بدنشان می‌کشیدم و آن­ها هم با صداهایی که از خودشان در می‌آوردند، پاسخم را می‌دادند.

دست آخر به خودم جرئت دادم و از بلندترینشان (کانگرو- زرافه) پرسیدم که چرا برای بقیه بچه‌های مدرسه مرئی نمی‌شود؟ او هم با صداهایی که از خودش درمی‌آورد، به من فهماند که چون آن­ها به او نیازی ندارند. گفتم:«ولی آن­ها از دیدن شما خوشحال می‌شوند. من نقاشی‌هایتان را کشیده‌ام و حتی به خاطرش به من جایزه هم داده‌اند» ولی او باز تأکید کرد که آنها به او نیازی ندارند و هر وقت کودکی به او نیاز داشت، برایش مرئی خواهد شد. من هم دیگر پاپی نشدم و فقط ازش خواستم جوری بایستد که یک نقاشی نیم‌رخ حسابی ازش دربیاورم و او هم با کمال میل این کار را کرد.

چند دقیقه نگذشته بود که با صدای خانم بهبودی از جا پریدم. کانگرو_زرافه هنوز همان­جا ایستاده بود. خانم بهبودی دوان دوان به سمتم آمد. یک پس گردنی بهم زد و گفت:«معلومه داری چی کار می­کنی؟» سرم را بلند کردم و از پنجره به کلاسمان نگاه کردم. بچه‌ها داشتند با انگشت من را به هم نشان می‌دادند و می‌خندیدند. یک پس گردنی دیگر. «نقاشی‌هات خوبه ولی این کارها… واسه چی روی هوا دست می‌کشیدی؟ با کی حرف می‌زدی؟ توی خونه مشکلی داری؟ چرا ماتت برده؟ فردا با پدرت میای مدرسه!»

وسوسه‌ام عاقبت تلخی داشت چون قرار بود با پدرم به مدرسه بروم و از این کار متنفر بودم. البته اگر بخواهم صادقانه اعتراف کنم، از پدرم متنفر بودم و از هر چیزی که به او مربوط می‌شد. در آن سال‌ها هر شب با رؤیای مرگ او به خواب می‌رفتم. ریشه‌ی این تنفر برمی‌گشت به یک سؤال احمقانه که اغلب از بچه‌ها می‌پرسند. وقتی سه سالم بود، یکی از دوستان خانوادگیمان در حالیکه من را توی بغلش گرفته بود، پرسید:«مامانت رو چقدر دوست داری؟» جواب دادم «قد آسمون». بعد پرسید «بابات رو چقدر دوست داری؟» و من که در آن سن و سال هنوز یاد نگرفته بودم نباید وقتی از آدم چیزی می‌پرسند راستش را بگویی، جواب دادم «قد اتوبوس».

همه از جواب من خنده‌اشان گرفت. البته به جز پدرم. هنوز هم می­توانم به وضوح چهره­ا­ش را وقتی که گفتم قد اتوبوس دوستش دارم به یاد بیاورم، لب­هایش می­لرزید و جوری نگاهم می‌کرد که احساس کردم دوست دارد همان لحظه با دست­هایش خفه­ام کند، این بود که سریع چشم­هایم را ازش دزدیدم و پریدم توی بغل مادرم. در حقیقت آن چیزی که باعث شده تا این سن آن شب را فراموش نکنم، حالت چشمان پدرم بود که بیشتر شبیه یک خون­آشام بود تا انسان. از آن شب همیشه از پدرم می­ترسیدم، می­ترسیدم کاری کنم که او را  ناراحت یا عصبانی کند، مخصوصاً وقتی با هم تنها بودیم.

«من از بابام متنفرم

خدا می­داند که به چند نفر از دوستان دبستانم این اعتراف کودکانه را کرده­ بودم.

  • «می­دونی چیه؟ من از بابام خیلی می­ترسم.»
  • «منم از هیولا می­ترسم.»
  • «مگه تو هیولا دیدی؟»
  • «آره بعضی شب­ها تو خواب می­بینم.»
  • «من هیولا ندیدم ولی مطمئنم بابای من از هیولا ترسناک­تره.»

گفتگوهایی شبیه به این توی دبستان‌ زیاد شنیده می‌شد. ذهن بچه‌ها پر بود از انواع ترس‌ها و تنفرها. بعضی جداً تصمیم داشتند پدر یا مادرشان را بکشند و برخی دیگر می‌خواستند از خانه فرار کنند.

بزرگ‌تر که شدیم ماهیت این گفتگوها تغییر کرد. در واقع از سن یازده دوازده سالگی، بیشتر گفتگوی بچه‌ها حول و حوش مسائل خیابان بود تا خانه؛ از نگاه­ پسرهای مدرسه­ی البرز گرفته تا نامه­های عاشقانه­ای که رد و بدل می‌شد.مثلاً پونه، دختر سفید و تپلی که انتهای کلاس می‌نشست، عاشق یک کارگر افغانستانی شده بود که روبه­روی خانه­ا‌شان کار می‌کرد. هر روز با آب و تاب برای ما تعریف می‌کرد که چطور پسرک ساعت‌ها به پنجره‌ی اتاقش خیره شده است. حتی بعضی‌ وقت‌ها که احساساتش فوران می‌کرد، از نقشه‌ی فراری که خودش طراحی کرده بود حرف می‌زد.القصه، هر کسی به سبک خودش نوعی احساسات عاشقانه را در آن دوران تجربه می‌کرد،به جز من! با قطعیت اعتراف می‌کنم که در تمام دوران مدرسه، نه یک مزاحم تلفنی داشتم، نه کسی توی خیابان جور خاصی نگاهم می‌کرد، نه نامه‌ی عاشقانه‌ای گرفتم و نه تعقیب شدم. هنوز هم بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ذهنیم، ترس از پدر و البته موجوداتی بود که می‌دیدم، موجوداتی که دیگران از دیدن آن‌ها عاجز بودند.

شاید بتوان گفت تنها وجه اشتراک من در آن دوران با دیگران این بود که حداقل روزی یک بار خودم را جای «اسکارلت اوهارا» می‌گذاشتم. همین­جا می‌خواهم کمی از حرفی که در ابتدای این نوشته گفتم را پس بگیرم؛ باید صادقانه اعتراف کنم که نویسنده‌ی رمان «بربادرفته»[۲] با خلق شخصیت اسکارلت باعث آرامش ذهنی بسیاری از دختران نوجوان آن دوران شده بود. دیگر مهم نبود پدر و مادرمان در خانه جنجال بپا می‌کنند؛ صدای شکسته شدن ظرف‌ها می‌آمد ولی ما داشتیم برای «رت باتلر» ناز می‌کردیم. وقتی صدای گریه‌ی مادرمان را می‌شنیدیم، دیگر سرمان را زیر پتو فرو نمی‌کردیم، بلکه برعکس داشتیم توی مهمانی با «اشلی» می‌رقصیدیم و به جای غم و غصه از این­که توی خانه دیده نمی‌شویم، برنامه‌ریزی می‌کردیم که چطور برای نجات «تارا» از رت باتلر پول بگیریم.البته ناگفته پیداست که این دوران شیرین هم تاریخ انقضایی داشت. بچه‌ها با توجه به شخصیت و شرایط خانوادگیشان، هر کدام بالاخره توی یک سنی به این نتیجه‌ می‌رسیدند که هیچ شباهتی به اسکارلت ندارند. توی آینه نگاه می‌کردند و از چهره‌ی خودشان متنفر می‌شدند و دوباره صدای دعوای پدر و مادرشان توی گوششان می‌پیچید و به گنجینه‌ی غم و غصه‌هایشان، حسرت اینکه اسکارلت نیستند و هیچ وقت رت باتلری پیدا نمی‌شود تا با او از خانه فرار کنند، اضافه می‌شد و البته من هم از این قاعده مستثنا نبودم.

فکر کنم پانزده ساله بودم که برای اولین بار وقتی روبه‌روی آینه ایستادم،واقعاً خودم را تماشا کردم. قبل از آن این کار را صرفاً از روی عادت و یا نهایتاً برای صاف کردن مقعنعه و روسری انجام می‌دادم. همینطور زل زدم توی آینه و به تک­تک اجزای صورتم خیره شدم. اولین چیزی که چشمم را گرفت، چشم‌هایم بود که از نظر من تقارن نداشت؛ خیلی راحت بگویم، به نظر لوچ بودم. بعد متوجه­  جوش‌های صورتم شدم؛ انواع جوش از ریز و زیرپوستی گرفته تا جوش‌های بزرگ و قرمز، سرسیاه و سرسفید. از نخ جوش‌ها که بیرون آمدم، موهای صورتم باعث شد دل و روده‌ام به هم بپیچد و دست آخر خال گوشتی سیاه بالای لبم، اتمام حجتی بود برای اینکه تصمیم بگیرم هر چه زودتر خودم را از آن زندگی نکبت‌بار خلاص کنم. تنها عضوی از صورتم که نهایتاً باعث شد از این کار منصرف شوم، بینی­ ام بود که برخلاف بینی اغلب هم‌کلاسی‌هایم کوچک و متفارن بود. به هر حال، تصویری که توی آینه می‌دیدم، به وضوح به من می‌گفت باید تا آخر عمر گوشه‌ی همان خانه از تنهایی بپوسم. اولش بغض کردم، حتی کمی هم اشک‌هایم روی صورت پر از مو و جوشم جاری شدند اما به خاطر غرور مادرزادی‌ام، سریع خودم را جمع­ و جور کردم و تصمیم گرفتم تا آخر عمر توی آینه نگاه نکنم؛ در عوض چشم‌هایم را بستم و با تمام وجود سعی کردم خودم را جای اسکارلت بگذارم. نشد. دوباره سعی کردم، بی‌نتیجه بود. متأسفانه چشم من بدجوری به روی حقیقت باز شده بود و بعد از این­که چیزی را دانستی، هر تلاشی برای اینکه وانمود کنی آن را نمی‌دانی، بی‌فایده است.

لابد می‌پرسید آن موجودات کجا رفتند؟ سؤال بجایی‌ست. در واقع بعد از آنکه برایم مکشوف شد در دنیای عشق و عاشقی جایگاهی نخواهم داشت، تصمیم گرفتم غرور بر بادرفته‌ام را به کمک همان موجودات، در جایی دیگر احیا کنم. از مسابقات داستان‌نویسی شروع کردم. هر بار چند تا از آن موجودات عجیب و غریب را انتخاب می‌کردم، آن‌ها را به اتاق خوابم احضار می‌کردم و شروع می‌کردم به تماشا. با دقت تمام رفتارشان را زیرنظر می‌گرفتم و البته گوش‌هایم را هم برای شنیدن اصواتشان تیز می‌کردم و بعد ساده‌ترین کار این بود که هر آنچه می‌بینم و می‌شنوم روی کاغذ بیاورم؛ دست آخر هم کمی از همان نقاشی‌های دوران دبستان را چاشنی نوشته‌ام می‌کردم و مطمئن بودم نتیجه‌ی کار همه را به وجد خواهد آورد و همین­طور هم می‌شد؛ گرچه هیچ وقت نفهمیدم واقعاً چرا؟

به هر حال در حالیکه جوایز و لوح‌های تقدیر کم کم داشتند اتاقم را به اشغال خود در می‌آوردند، نوبت به کنکور سراسری رسید. واضح است که همه خیال می‌کردند من باید رشته‌ی ادبیات را انتخاب کنم، اما همانطور که در ابتدا گفتم، من هیچ علاقه‌ای به ادبیات نداشتم. بنابراین در یک اقدام طوفانی و حیرت­انگیز، رشته‌ی تربیت بدنی را انتخاب کردم. گرچه این انتخاب رشته از نظر دیگران «دیوانگی محض» بود،به نظر من یک انتخاب بی‌نقص و شجاعانه بود و تا امروز هم به هیچ­وجه از آن پشیمان نیستم.

ورزش به ذهن آرامش می‌دهد. درواقع آنقدر جانت را می‌گیرد که دیگر انرژی‌ای برای فکر کردن باقی نمی‌ماند. آن­ها که تجربه کرده‌اند، تأیید خواهند کرد که ورزش از هر قرص خواب‌ و آرام‌بخشی بهتر عمل می‌کند. در تمام چهار سال لیسانس و بعد از آن دو سال فوق لیسانس، شبی نبود که با حالت جنازه به تخت‌خواب نروم و این برای من یعنی تجربه‌ی خود بهشت.

پس از شش سال ورزش کردن در فضای آکادمیک، دو انتخاب داشتم. انتخاب اولم این بود که بقیه‌ی عمر خود را نیز با ورزش کردن، این بار در باشگاه‌ها، سالن‌های بدن‌سازی و تناسب اندام و یا مدارس سپری کنم و انتخاب دوم نوشتن بود. هر دو انتخاب برای من به یک اندازه کسالت‌بار و پوچ بودند ولی واقعیت این بود که جز این دو انتخاب، کار دیگری بلد نبودم.

برای انتخاب مسیرم تصمیم گرفتم هر شش ماه یک­بار، تاس بیندازم. برای شش ماه اول قرعه به نام ورزش کردن افتاد. از آنجایی که حوصله‌ی بچه‌ها را ندارم، تصمیم گرفتم با یکی از باشگاه‌های تناسب اندام و بدن سازی قرارداد شش ­ماهه ببندم. اعتراف می‌کنم سروکار داشتن با زن‌های بی‌دردی که بزرگ‌ترین دغدغه‌ی زندگیشان آب کردن چربی‌های شکم و پهلو و فرم دادن به نقاط مختلف بدنشان بود، دریچه‌های جدیدی در زندگی را به رویم گشود. در روزهای اول انگار آلیس بودم در سرزمین عجایب، دنیای این آدم‌ها کاملاً برایم ناشناخته و بیگانه بود. با تعجب به گفتگو‌هایشان گوش می‌کردم و سعی می‌کردم از کارشان سردربیاورم. اعتراف می‌کنم کمی هم بهشان حسودی‌ می‌کردم. به صورت ناخودآگاه،تک ­تک آن­ها را با مادرم مقایسه می‌کردم. واقعیت این است که او در زندگی­ اش هیچ وقت حتی فرصت اینکه به تناسب اندام فکر کند را هم پیدا نکرد. تا جایی که حافظه‌ام یاری می‌کند، مادرم همیشه چاق بود و البته مادرهای تمام دوستانم هم همیشه چاق بودند.درواقع قبل از این که دانشگاه قبول شوم، توی ذهنم مادر نمی‌توانست تصویری غیر از یک زن چاق با پیرهن بلند، ناخن‌های نامرتب که هیچ وقت رنگ لاک به خود ندیده‌اند و موهایی که فقط یک بار در صبح سرسری شانه شده‌اند، باشد. به این تصویر یک عطر فوق‌العاده مخصوص را هم اضافه کنید که امکان ندارد از کسی جز یک مادر به مشام برسد. عطری مرکب از چای تازه­دم، به‌لیمو، پیاز داغ، سیب زمینی سرخ کرده، بهارنارنج و گل محمدی، ترکیبی معجزه‌گر که می‌تواند هر وقت اراده کنید شما را از سقوط در پرتگاه یأس و ناامیدی نجات دهد. توصیف شاعرانه‌ای از مادر بود؟ صد البته. اما در حقیقت توصیف ناقصی بود. در واقع اگر بخواهم توصیف دقیق‌تری از آنچه از مادر توی ذهنم بود را بازگو کنم، به مقدار زیادی از شاعرانگی‌اش کم خواهد شد. درست است که مادر زنی با تمام ویژگی‌هایی که ذکر کردم است، اما به علاوه، او زنی‌ست که هر روز صبح با صدای غر و ناله‌اش از خواب بیدار خواهید شد. او از همان لحظه‌ای که چشم‌هایش را باز می‌کند خسته است و این خستگی هر ساعت که می‌گذرد، بیشتر شده و روی هم تلنبار می‌شود، طوری‌ که حوالی غروب بهتر است برای جلوگیری از هرگونه تشنج که می‌تواند به یک دعوا و داد و بیداد حسابی ختم شود، از جلوی چشم‌هایش دور شوید. وقتی پدر وارد خانه می‌شود، خستگی مادر از داد و فریاد به مظلومیتی آ­­ن­قدر رقت انگیز تبدیل می‌شود که آرزو می‌کنید هیچ‌گاه پدر نمی‌آمد. القصه، مادر در ذهن من کسی بود که هیچ وقت دوست نداشتم جای او باشم.

با توصیفاتی که عرض شد، کاملاً روشن و مبرهن است که مادر من کوچکترین شباهتی به زن‌هایی که در سالن تناسب اندام می‌دیدم، نداشت. آن‌ها زن‌های خوش­بویی بودند با ناخن‌های مرتب و مانیکور شده، موهایشان هر دو هفته یک­بار رنگ و حالت عوض می‌کرد و پوست‌هایی بی‌نهایت سفید، براق و صاف داشتند. اگر هر دوره یک سال هم طول می‌کشید، امکان نداشت آن‌ها را با لباس تکراری ببینید، به نظر می‌آمد هیچ گاه در زندگی خسته نشده‌اند و لبخندهایشان جوری طبیعی و همیشگی به نظر می‌رسید که گمان می‌کردید عضوی از صورت‌های بی‌نقصشان است. تنها مسئله‌ای که در زندگی آن­ها جای پرسش داشت این بود که بیش از حد تمرینات را جدی می‌گرفتند. در واقع تمرینات تناسب اندام را با چنان پشتکار و جدیتی پیگیری می‌کردند که من نظیرش را هرگز بین دانشجویان تربیت بدنی در تمام شش سال دانشگاه ندیده بودم. ورزش برای آن­ها به هیچ­وجه حکم سرگرمی یا یک جور اتلاف وقت را نداشت، بلکه کاملاً برای هدفی تعیین­شده انجام می‌شد. اگر در زمان‌های از پیش مقررشده کمی از برنامه‌ی کاهش وزنشان عقب می‌افتادند، ترس و اضطرابی عجیب و البته از دیدگاه من مضحک، جوری وجودشان را فرامی‌گرفت که به هیچ ­وجه قادر به پنهان کردن آن نبودند. در این بزنگاه‌ها بود که به یکباره حقیقت نمایان می‌شد و می‌توانستی آن ترس بزرگ که هسته‌ی اصلی تمام فعالیت‌هایشان بود را تشخیص دهی: «ترس از جایگزین شدن». گونه‌ای از ترس که من هیچ‌گاه آن را در مادرم احساس نکرده بودم. در واقع مادر من جوری روی تمام ابعاد خانه و زندگی پدرم چنبره زده بود که حتی تصورجایگزین شدنش لحظه‌ای به ذهن هیچ­کدام از ما خطور نمی‌کرد.

از جایی شنیده‌ام که ترس از بیکاری یکی از ده ترس بزرگ بشر است اما خوشبختانه یا متأسفانه، بیکاری لااقل برای من هیچ­گاه ترسناک نبوده است، بنابراین پس از اتمام قرارداد شش ماهه‌ام، به دلیل دلزده شدن از دیدن هر روزه‌ی زن‌های خوشبو و رقت‌انگیز، قراردادم را تمدید نکردم و تصمیم گرفتم دوباره تاس بیندازم. بگذریم از اینکه دوباره قرعه به نام ورزش افتاد و من یواشکی دوباره تاس انداختم و آن­قدر این تاس انداختن را تکرار کردم تا قرعه به نوشتن رسید.

نمی‌دانستم برای اینکه نوشتن را به عنوان یک شغل انتخاب کنم، چه فرایندی را باید طی کنم. بنابراین یک روز هر آنچه تا آن موقع نوشته بودم، تمام طراحی‌ها و لوح تقدیرهایم را توی چند پوشه جمع کردم و سری به چند انتشاراتی زدم. تقریباً تمامشان با من خوب برخورد کردند، چیزی که با توجه به سابقه‌ام کاملاً قابل پیش­بینی بود و در نهایت انتشارات «چ»، تصمیم گرفت از روی نوشته‌ها و طرح‌هایم یک مجموعه داستان کوتاه دربیاورد. لابد فکر می‌کنید از خوشحالی بال درآوردم؛ قاعدتاً هم باید بال درمی‌آوردم چون خیلی‌ها سال‌ها تلاش می‌کنند اسم و رسمی به هم بزنند تا یک انتشاراتی حاضر به نشر کتابشان باشد، اما من توانسته بودم تنها با زحمت حمل یک پوشه در یک روز، کتابم را به چاپ برسانم. در هر صورت، این قضیه برای من لذت چندانی نداشت، شاید دقیقاً به همین دلیل که زحمتی برایش نکشیده بودم.

به مدد تبلیغاتی که نشر «چ» برای کتابم انجام داد و نقدهای اغراق­‌آمیز برخی دیگر، کتاب اولم با اقبالی فوق تصور من روبه­رو شد؛ بطوری­که تنها یک هفته پس از چاپ آن، از ماهنامه‌ی «خلاقیت فردا» با من تماس گرفتند تا یک صفحه از نشریه­ا‌شان را کاملاً به من اختصاص دهند. بدون هیچ شرطی پیشنهادشان را پذیرفتم و حدود پانزده سال است که همچنان برای آن نشریه می‌نویسم. صد البته در این پانزده سال کتاب‌هایی را نیز به چاپ رسانده‌ام اما نوشتن در نشریه‌ی «خلاقیت فردا» را حتی یک ماه هم ترک نکرده‌ام.

در ماه‌های اولیه‌ی ورود به نشریه، به طرز اغراق‌آمیزی مورد تفقد سردبیرقرار گرفتم. در ابتدا تصور می‌کنم این تفقد از بابت تیراژ نشریه است که به سبب صفحه‌ای که به داستان‌های من اختصاص داده بودند، در آن چند ماه چند برابر شده بود؛ اما بعد از گذشت شش ماه و خواستگاری آقای سردبیر، برایم روشن شد که در بعد مسائل موسوم به عشق و عاشقی، از زمان دوران راهنمایی حتی ذره‌ای رشد نکرده‌ام. آقای سردبیر تاکید می‌کرد از زمان ورود به نشریه به شدت در حال «نخ دادن»به من بوده است اما من کمترین توجهی به تلاش‌های خالصانه‌ی او نکرده‌ام و او خیال می‌کرده که من از او خوشم نمی‌آید و یا در موردش فکر بدی می‌کنم؛ اما حقیقت این بود که من اصلاً راجع به او فکر نمی‌کردم. برای من او تنها کسی بود که سبب شده بود نویسندگی به صورت رسمی تبدیل به شغل من شود که البته از این بابت بسیار قدردان بودم؛ از طرفی داستان‌های من هم باعث شده بود تیراژ نشریه‌ی او دو برابر شود و بنابراین او نیز مدیون من بود و در نتیجه لزومی نمی‌دیدم قدردانی خود را علنی کنم. در واقع پس از خواستگاری و  حرف‌هایی که پشت­بند آن زده شد، از احساس بی‌تفاوتی نسبت به آقای سردبیر خارج شدم و با تقریب خوبی، اوکاملاً از چشمم افتاد؛ به این دلیل ساده و روشن که او هم به طبقه‌ی انسان‌هایی که دنباله­ روی «الگوی همگانی برای زندگی» هستند، اضافه شد؛ طبقه‌ای که به هیچ­وجه در کل زندگی‌ مورد تحسین من نبوده‌اند. این طبقه شامل افرادی‌ست که از چهار سالگی قبل از صرف غذا به دقت دست‌هایشان را تمیز و ضدعفونی می‌کنند، البته نه به دلایل بهداشتی بلکه فقط به این دلیل که دیگران از آن­ها چنین انتظاری دارند و با انجام درست و به موقع آن، مورد تشویق و تحسین قرار می‌گیرند. آن­ها طبق الگوی جامعه به مدرسه و سپس دانشگاه می‌روند، شغلی متناسب با رشته‌ی تحصیلیشان پیدا می‌کنند، مقداری از حقوق خود را پس انداز و باقی‌مانده را طبق الگوی تفریح جامعه خرج می‌کنند؛ این تفریحات ممکن است برای آن­ها هیچ‌گونه لذتی نداشته باشد ولی چون اکثر افراد جامعه از آن لذت می‌برند، این افراد نیز خود را موظف می‌دانند که پول خود را خرج آن تفریحات کنند؛سپس از خود سلفی گرفته، در اینستاگرام یا سایر شبکه‌های اجتماعی به اشتراک بگذارند ووقتی به میزان کافی لایک و کامنت دریافت کردند، به صورت کاذب احساس رضایت و شادمانی کنند. اما رقت‌انگیزترین عمل در زندگی این افراد این است که آن­ها خود را ملزم می‌دانند که طبق الگوی زمان خود عاشق شوند، ازدواج کنند و یا حتی طلاق بگیرند؛ به عنوان مثال اگر متوسط سن ازدواج در دوران آن­ها ۳۰ سال است و آن­ها در ۲۵ سالگی عاشق شده‌اند، به راحتی عشق خود را انکار می‌کنند و در ۳۰ سالگی عاشق اولین فردی می­شوند که حداقل معیارهای آن­ها را دارا باشد. بعلاوه، اگر گذشت و فداکاری در زمان آن­ها امری پسندیده باشد، ظالمانه‌ترین تحقیرها و توهین‌ها را تحمل می‌کنند و به هیچ­وجه حاضر به ترک زندگی مشترک نیستند و اگر خودخواهی و منفعت‌طلبی مورد تشویق باشد، با کوچک‌ترین ناملایمت و نامهربانی زندگی را ترک می‌کنند.

به هر حال، گرچه می‌توانستم نظراتم را راجع به الگوی همگانی برای زندگی، به عنوان دلیل جواب منفی‌ام، برای آقای سردبیر شرح دهم، اما به دلیل لطفی که ایشان به من کرده بود، احساس کردم مستحق دلایل شخصی‌تری‌‌ست. بنابراین به او گفتممن زنی هستم که بزرگترین تفریحش توی زندگی احضار کردن موجودات فانتزی‌ست و آن­قدر سروکله زدن با آن موجودات جذاب و هیجان­انگیز است که حاضر نیستم حتی یک ثانیه‌اش را با همنشینی با انسان‌ها حرام کنم. گفتم ورزش کردن را دوست دارم چون باعث می‌شود برای فکر کردن به چرندیاتی که ذهن امثال شما را پر کرده است، توانی برایم باقی نماند وبا اینکه حتی یک دقیقه از عمرم را صرف آینده‌نگری، مصلحت­اندیشی و یادگیری راه و رسم زندگی نکرده‌ام، به زعم خودم چیزی از دست نداده‌ام؛ در نهایت اعتراف کردم، هیچ مرد یا زنی تا به حال در من حس خاصی برانگیخته نکرده‌ است که پشت­بندش بخواهم برای همنشینی با او، آن هم برای کل زندگی تصمیم بگیرم و تاکید کردم گرچه مسائل احمقانه‌ی زیادی در زندگی دیده‌ام، ولی این یک قلم آن­قدر فراتر از احمقانه است که هنوز کلمه‌ای برای آن پیدا نکرده‌ام.

بعد از بیان کردن دلایل شخصی‌ام، منتظر کمی بحث یا مجادله از طرف آقای سردبیر بودم ولی او تنها کمی مات و مبهوت به من نگاه کرد و بعد بدون صحبت اضافه، با خونسردی گفت که به نظر من احترام می‌گذارد. اگر بخواهم صداقت متن را همچنان حفظ کنم، باید اعتراف کنم کمی، در واقع خیلی به من برخورد. گرچه، این نکته که بدون هیچ تنشی توانسته بودم آن چالش را با سردبیر مجله‌ای که با آن همکاری می‌کردم، حل و فصل کنم، از نظر منطقی می‌بایست باعث خشنودی و رضایت من شود؛ اما احساسات ناشیانه، منطق سرش نمی‌شود. در واقع در آن لحظه بعد از سال‌ها، دوباره «توهم اسکارلت بودن» به سراغم آمده بوده و حالا با برخورد خونسرد آقای سردبیر، بدجوری احساس وحشت و تنهایی می‌کردم؛ این احساس وحشت چند ماه بعد با ورود دختری ترکه‌ای که هر یک ربع یک بار صدای قهقهه‌اش دفتر مجله را پر می‌کرد، بیشتر شد. به نظر می‌آمد آشنای سردبیر باشد، چون از بدو ورودش او را به اسم کوچک صدا می‌زد و این قضیه با اینکه ارتباطی به من نداشت، هر بار آزارم می‌داد. گاهی اوقات به خودم می‌آمدم و می‌دیدم چند دقیقه است که به آن­ها خیره شده‌ام؛ شاید فکر کنید خیالاتی شده‌ام (البته صددرصد تا به حال حسابی غیر از این روی من باز نکرده‌اید)، اما واقعیت این است که بعضی اوقات می‌دیدم که آن­ها هم به من نگاه می‌کنند، کمی پچ­پچ می‌کنند و بعد ریزریز می‌خندند؛ خنده‌ای که هر بار دیدنش باعث می‌شد جایی کنار قلبم تیر بکشد.

به هر حال، آن پچ‌پچ‌ها و خنده‌ها در یک روز سرد زمستانی با خوردن شیرینی ازدواج آن دو تمام شد و دیگر دختر ترکه‌ای را در دفتر مجله ندیدم. بعد از آن ازدواج، سلسله‌ی اخبار ازدواج شروع شد و هر چند وقت یک بار یا کارت عروسی دوستی به دستم می‌رسید، یا خبر ازدواج دوست و آشنا را از این و آن می‌شنیدم. در زندگی‌ام هیچ­گاه به اندازه‌ی آن دوران شوم، مجرد بودنم را به وضوح لمس نکرده بودم، در واقع دچار نوعی «وسواس فکری مجرد بودن» شده بودم که به هیچ­وجه با روحیاتی که در خودم از قبل سراغ داشتم، سنخیتی نداشت و روز به روز بیشتر باعث آزار و فشار روحی‌ام می‌شد. در واقع فکر می‌کنم ازدواج نابهنگام آقای سردبیر، آن هم تنها چند ماه پس از آن­که از من خواستگاری کرده بود، سبب شده بود اعتماد به نفس همیشگی‌ام را از دست بدهم و در مورد سبک زندگی‌ام دچار تردید شوم؛ و همه‌ی این‌ها به آن وسواس فکری شوم مجال بروز و رشد داده بود.

در هر صورت، آن وضعیت برای هیچ دختری نمی‌توانست یک وضعیت پایدار باشد، چون منجر به یک افسردگی عمیق یا جنون می‌شد و هر کسی مسلماً روشی برای مقابله با آن دارد؛ اکثراً سعی می‌کنند برای رهایی از آن موقعیت، همرنگ جماعت شوند و با وجود آن­که دلایل بی‌شماری برای مجرد بودن دارند، با اولین فردی که از ازدواج با او خجالت نمی‌کشند، ازدواج می‌کنند و متعاقباً تمام آرمان‌هایشان به طبخ قرمه­سبزی و یا عدس­پلو با کشمش و خرما خلاصه می‌شود؛ اما من هیچ­گاه در زندگی مثل اکثریت رفتار نکرده‌ام؛ در واقع، انتخاب من این بود: چند ماه از دفتر مجله مرخصی گرفتم و به ورزش پناه بردم. در آن مدت، هر روز، صبح زود،کوهنوردی می‌کردم، بعداز ظهرها استخر می‌رفتم و مابین این دو را تا جایی که توان داشتم پیاده روی می‌کردم، بدین ترتیب توانستم طی سه ماه، تمام افکار منفی را از خودم دور کنم و دوباره به اصل خودم بازگردم؛ دوباره به دفتر مجله برگشتم ولی این بار با ذهنی خلاق‌تر و هر بار هم که خبر ازدواج کسی به گوشم می‌رسید، برای دو نفری که قرار بود زندگیشان را به پای یک قرارداد احمقانه تباه کنند، پوزخندی از سر تاسف می‌زدم و با انرژی بیشتر به مسیرم ادامه می‌دادم و تا امروز حدوداً پانزده سال است که همچنان با اشتیاق به همکاری با این مجله و نوشتن ادامه داده­ام.

هر چه فکر می‌کنم، نکته‌ی قابل توجه دیگری در زندگی شخصی‌ام به ذهنم نمی‌رسد. در این مدت تغییرات زیادی رخ نداده؛ جز آنکه من کمی پیرتر شده‌ام، البته به دلیل اینکه هیچ­گاه ورزش را ترک نکردم، به نسبت سایر افراد مجله، مثلاً آقای سردبیر، این پیری نمود کمتری روی ظاهرم داشته است. کماکان در مورد همان موجودات می‌نویسم، اما شرایط روز و تکنولوژی‌زدگی رایج روی موجودات من هم بی‌تاثیر نبوده است و برای نمونه، چند سالی‌ست که ساموئل، گربه‌ای که چشم‌هایش دوربین، گوش‌هایش رادار و پنجه‌هایش عملکرد ماشین حساب دارند، به دنیای خیالی‌ام اضافه شده است. آقای سردبیر پنج سال پیش، بعد از طلاق از  همسرش و با داشتن دو فرزند، دوباره از من خواستگاری کرد ولی هر دو می‌دانستیم که این یک خواستگاری کاملاً احمقانه است و بنابراین این بار بدون هیچ توضیحی و تنها با نگاه و تکان دادن سر، جواب منفی‌ام را به ایشان فهماندم و ایشان نیز خونسردتر از بار قبل، آن را پذیرفت و هر دو در حال حاضر مجردیم.

قرار است این داستان را ساعت ۱۱ امروز صبح، روی میز آقای سردبیر بگذارم و ایشان بعد از ویرایش نهایی، آن را در شماره‌ی بعدی مجله چاپ کند. چندان مطمئن نیستم که قسمت‌های مربوط به خواستگاری، توی متن باقی بماند و بنابراین، به احتمال زیاد داستان نهایی چندان چنگی به دل نخواهد زد؛ در هر صورت، در این لحظه از اینکه علی‌رغم میل باطنی، کاری را که به من محول شد به اتمام رساندم، احساس رضایت می‌کنم و از اینکه وقت گرانبهای خواننده‌ی گرامی را هدر دادم، عذر می‌خواهم.

خلاق و ورزشکار باقی بمانید.

تمام.

[۱]. اسکار وایلد

[۲]. مارگارت میچل

همچنین ببینید

قصه‌ی ما دو برادر

سلام، باورم نمی‌شود برگشته‌ای. توی تهرانی و داری مثل من توی این همه دود دوباره …

۸ نظرات

  1. خوب بود ولی ای کاش آخرش ازدواج میکرد شخصیته دگمی داشت.

  2. قلم شما رو خیلی دوست دارم.

  3. در مورد داستان شما چند نکته به ذهن من می‌رسد:

    ۱. داستان بسیار زیبا و گیرا شروع شد. با خواندن دو پاراگراف اول چنان با شخصیت راوی ارتباط برقرار کردم که دوست داشتم داستان شما یک رمان بلند باشد و بتوانم چند هفته‌ای با آن وقت بگذرانم.
    ۲. تنفر راوی از پدرش خوب در نیامده است. اصلا توجیه نشدم.
    ۳. پاراگراف‌های مربوط به دوران نوجوانی راوی، همذات پنداری با اسکارلت اوهارا و بدین وسیله دوری از خانه‌ی پر تنش و دعواهای والدین، اهمیت یکباره‌ی راوی به ظاهرش در دوران نوجوانی و … را بسیار عالی دیدم.
    ۴. توصیف راوی از شخصیت مادرش و در مقابل آن توصیف راوی از زنان بی‌درد دیگر را که با ترس جایگزین‌شدن زندگی می‌کنند، بسیار پسندیدم. کلا دید انتقادی جالبی به وضعیت زنان در دو نسل متوالی داشتید. زنانی که بدون هیچ تلاش خاصی آنقدر عزت نفس یا شاید هم اعتماد به نفس داشتند که خود را بدون جایگزین می‌دیدند، در مقابل زنانی که با بیشترین تلاش، هنوز احساس کمبود دارند و بزرگ‌ترین ترسشان، ترس از جایگزین شدن است. شاید روانشناسان بتوانند این دو پاراگراف را موضوع یک سخنرانی طویل قرار دهند.
    ۵. نقد شما در مورد الگوی همگانی برای زندگی را دوست داشتم.

    در کل به نظر من این داستان یکی از کارهای خوب شما بود و نکات زیادی را بیان می‌کرد.

  4. عالی بود
    چنبره زدن مادره روی زندگی پدررو دوست داشتم :_)))))
    همچنین بحث الگوی همگانی زندگی رو :)))) و همچنین شک بعدیش به سبک زندگی
    چسبید. بعد از مدتها یک نوشته ی باهوشانه.

  5. داستانو در مجموع خوب بود. مثل داستانای دیگه نبود که بعد از یکم خوندن ادمو خسته کنه و بخواد بزور مخفی کردن یه گوشه داستان و برانگیختن کنجکاوی وادارت کنه ادامه بدی خوندنو. انقد روام بود که دوست داشتی به خوندن ادامه بدی. خیلی ساده همه فکرایی که تو کله ی ادم با ی شخصیت خاص میگذره، از منطقی و بی منطقش، گفت. مث وقتی که ادم با خودش فک میکنه. تو مخ خودش همه چی بنظر منطقی میاد 😉

  6. سلام

    به نظرم نوشته روان و جالبی بود.

    نمی دونم چرا بعد خوندنش غمگین شدم 🙁

  7. با نویسنده تونستم ارتباط برقرار کنم

  8. به نظرم خیلی عالی بود. کشش مطلب خیلی زیاد بود. اصلا خسته نشدم. نثرش راحت و خیلی واضح و صمیمی همه جیز رو بیان میکرد. تحت تاثیر قرار گرفتم.:)

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *