خانه / شعر / شش گانه‌ی معلم(۴)

شش گانه‌ی معلم(۴)

قسمت چهارم: مثنوی بلند هجرت

مبحث سوم: بررسی رابطۀ فرم، محتوا و مضمون:

۱- درآمد:

در این مبحث، انسجام شعر معلم مورد بررسی قرار می‌گیرد. ابتدا انسجام بین محتوا و فرم و سپس انسجام درونی بین عناصر محتوایی، یعنی موضوعات و مضامین. فرم یعنی مجموعه­ی نکات زبانی و بلاغی، «شکل ظاهر اثر، ساختار اثر، سبک آن، نوع آن و به طور کلی سازمان‌بندی اثر». (شمیسا ۱۳۹۱: ۴۶۶) برای تحلیل انسجام، غیر از نگاه کلی به مثنوی‌های معلم، یک شعر به طور خاص و موردی، بررسی شده است. منظومه­ی «هجرت» بلندترین و ساختارمندترین مثنوی معلم است که انسجام شعر معلم را در حد کمال‌یافته­ی آن نشان می‌دهد. برای این‌که نگاه به کل مثنوی‌های معلم ر‌ها نشده باشد، ذیل هر یک از نکات شعر «هجرت»، مشابهات آن در دیگر اشعار معلم نیز بازنمود شده است.

در گام بعدی، آنچه در این نوشته مورد توجه است، موضوعات (subject) و مضامین (=درون‌مایه، theme) در شعر معلم است. مقصود از موضوع «مطلبی است که اثر ظاهرا [=آشکارا] دربارۀ آن سخن می‌گوید و یا می‌خواهد بگوید» (همان: ۴۹۰) و مقصود از مضمون «روایت هنری موضوع» (همان: ۴۹۱) است؛ یعنی شگرد‌ها و راهکار‌هایی که شاعر برای پروردن موضوع خود به کار گرفته است. به طور مشخص، عنصر خیال است که در این جستار مورد بررسی قرار می‌گیرد. ظواهر شعر معلم نشان می‌دهد که او شاعر انقلاب است. در نقد مضمون به این خواهیم پرداخت که او برای پروراندن موضوعات انقلابی خود از کدام حوزه‌های معنایی و عناصر خیال بهره گرفته است.

ساختار مبحث حاضر این­گونه است:

-شعر هجرت: معرفی شعر، انسجام، نکات زبانی، نکات اندیشگانی

-عناصرخیالپربسامددرمثنوی‌هایمعلم: اسرائیلیات،تابوشکنی (مسائل اروتیک،افیون)،روستا

-موضوعات پربسامد در مثنوی‌های معلم: انقلاب، بحران و عملگرایی، خسران انسان، دکتر شریعتی و اندیشه‌هایش، نقد روشنفکری، تشیع

متن شعر هجرت:

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف برنبشتم
این فصل را خواندم، ورق را درنبشتم
از شش منادى، رازِ هفت اختر شنیدم
این رمز را از پنج دفتر برگزیدم
این بانگ را از پنج نوبت‏زن گرفتم
این عطر را از باد در برزن گرفتم
این جاده را با ریگ صحرا پویه کردم
این ناله را با موج دریا مویه کردم
این نغمه را با جاشوان سند خواندم
این ورد را با جوکیان هند خواندم
این حرف را در سِحرِ بودا آزمودم
این ساحرى را با یهودا آزمودم
از باغ اهل وجد، چیدم این حکایت
با راویان نجد، دیدم این روایت
این چامه را چون گازران از بط شنیدم
وین شعر را چون ماهیان از شط شنیدم
شط این نوا را در تب حیرت سروده است
وین نغمه را در بستر هجرت سروده است

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
در آب و خاک و باد، در صلصال راندم
چل سال راندم در طلب، چل سال راندم
مانا که در طوفان حریف نوح بودم
زان پیشتر در آسمان با روح بودم
در کتم صحراى عدم مرکب دواندم
منزل به منزل تا هبوط اشهب دواندم
از پیر مکتب زحم تأدیب آزمودم
ظلمات زندان سراندیب آزمودم
عمرى به سوداى غمش بیگاه کردم
وین کاروانگه را نشستنگاه کردم

اى کاروانى را مسافر نام کرده
ما را پرستوى مهاجر نام کرده
دانى که مرغان مهاجر نقشبندند
در غربت ار آزاد اگر نى، در کمندند
دانى که مردان مسافر کم‏شکیب‏اند
گر در زمین، گر آسمان، هر جا غریب‏اند
دانى غریبان را دماغ رنگ و بو نیست
در سینه‏هاى تنگشان ذوقى جز او نیست
دانى که در غربت سخنها عاشقانه است
این قصه را با من بخوان، باقى فسانه است

این قصه را بر عرش اعلى روح خوانده است
بر عرشه در طوفان دریا نوح خوانده است
در شهر خاموشان خروش آمد که برخیز
بر نخبه انسان سروش آمد که برخیز
هان، در تباهى چند ذوق این دیارت؟
اى نوح! هجرت کن به نام کردگارت

اى کاروانى را مسافر نام کرده!
ما را پرستوى مهاجر نام کرده
دانى که در غربت سخنها عاشقانه است
این قصه را با من بخوان، باقى فسانه است
وین قصه را پیوسته با تکریم خواندند
هم این حکایت را بر ابراهیم خواندند
کآواى هجرت را بلى گوى سفر شو
حالى ز حران سوى کنعان رهسپر شو
هم این ندا در طبع سارا کارگر شد
تا هاجر از سوداى انسش بارور شد
خود این نوا در جان سارا آذر انگیخت
تا چون ذبیح از دامن هاجر درآویخت
هم زین حکایت هاجر آهنگ سفر کرد
وین راز را سربسته در عالم سمر کرد
اى رازدان عالم بالا! خدا را
رازى شنیدى سر به مهر و آشکارا؟
این است آن سرّى که با عام اوفتاده است
این است آن طشتى که از بام اوفتاده است
این است جولانى که مرسوم طرب نیست
این است عرفانى که موقوف طلب نیست
این سیر ملّاحان نحوى بر قراضه است
صرف افاضه است این افاضه است این افاضه است

آنک برآمد هاجر، اسماعیل با او
بر بوقبیس استاده جبرائیل با او
پا بر بلند عرصه مشعر نهاده
تمکین احکام ازل را سر نهاده
بر اوج حیرت روح را پرواز داده
آنگه خلیل‏اللَّه را آواز داده
کاى پیشتاز! افتاده را واپس گذارند؟
اى راعى! آخر گلّه را بى‏کس گذارند؟
زین سو به شهر و واحه راهى هست آیا؟
ما را در این وادى پناهى هست آیا؟

هاجر فراز قلّه غمناک ایستاده
بر صخره ابراهیم چالاک ایستاده
کاى عورت! از من نیست فرمان مى‏گذارم
گردن به تیغ حکم پنهان مى‏گذارم
هاجر به پرسش کین غرامت بارى از اوست؟
در پاسخ ابراهیم، کاى زن! آرى از اوست
از اوست آرى، ما هم از اوییم ما هم
من سر به فرمان مى‏نهم، اکنون شما هم
چندى به لطفم پاسبانى داد بر تو
آرى مرا مالک شبانى داد بر تو
حالى تو را در مرتع خود دوست دارد
چندى مرا دور از تو لابد دوست دارد
گیرم تهى‏دستم – که هستم – غلّه از اوست
از او شکایت کى توانم؟ گلّه از اوست
جاى تغافل نیست، ما پیغبرانیم
هاجر به رخصت گفت: ما فرمانبرانیم
آن‏گه فرو شُد بت‏شکن با بردبارى
آن قامت بشکوه، گم شد در صحارى

اى کاروانى را مسافر نام کرده!
ما را پرستوى مهاجر نام کرده
این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
مر لوط را بر قوم خود قیّوم کردند
او را به هجرت راهى سدّوم کردند
از هفت شهرش هفت کس فرمان نبردند
عمریش بارى یک‏نفس فرمان نبردند
در فسق، در افساد، در فحشا تنیدند
تا رب انصرنى على القومش شنیدند
آنگه ملایک دررسیدند آتشین‏خو
بر جملگى نفرین و بر لوط آفرین‏گو
کاى لوط! هجرت را بساز اینک که گاه است
تا صبحِ نزدیک اختر شب عذرخواه است
چون صبحِ صادق چهره از مشرق فرو زد،
برق غرامت بیخ این ظلمت بسوزد
پس لوط از آن وادى کلیم‏ آسا برآمد
از محنت آن قوم جانفرسا برآمد

هم قصه یعقوب از این فصل بلند است
در شهر عشق از قصه‏هاى دلپسند است
اى کاش ما را رخصت زیر و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازیمان دمى بود
این نى عجب شیرین‏زبانى یاد دارد
تقریر اسرار نهانى یاد دارد
مسکین به عیّارى چه درویش است با او
در عین مهجورى عجب خویش است با او
در غصه‏هایش قصه پنهان بسى هست
در دمدمه‏ى او عطر دَم‏هاى کسى هست
زآن خم به عیّارى چشیدن مى‏تواند
چون ذوق مى دارد، کشیدن مى‏تواند
خود معرفت موقوف پیمانه است گویى
وین خاکدان بیغوله میخانه است گویى
تقدیر میخانه است با مطرب تنیدن
از ناى شکّر جستن و از دف شنیدن
و آن ناى را دَم مى‏دهد مطرب که هستم
وز شور خود بر دف زند سیلى که مستم
اى کاش ما را رخصت زیر و بمى بود
چون نى به شرح عشقبازى‏مان دمى بود
لاکن مرا استاد نایى دف تراشید
نى را نوازش کرد و من را دل خراشید
زآن زخمها رنگ فراموشى است با من
در نغمه‏ام جاوید و خاموشى است با من
سهلست در غم دم فراموشى پذیرد
در باد نسیان شعله خاموشى پذیرد

حالى طراز نامه مطلوب است، بشنو
افسانه پرواز یعقوب است، بشنو
طالب به کنعان آمد و مطلوب را برد
سوداى راحیل آمد و یعقوب را برد
قهر محبان محض طنازى است گاهى
در بى‏سبب‏سوزى سبب‏سازى است گاهى
مقصود ابریشم‏فروش از کرم، پیله است
هجرت جوان را مى‏برد، راحیل حیله است

افزون دویده روز در دامان جاده
چون صخره شب را سر به دامان بر نهاده
تا خود شبانگاهى نهانش در کشیدند
چون ذره از این خاکدانش برکشیدند
ممهوره‏هاى آسمان را بر گشودند
این قلعه ذات‏الصور را در گشودند
نامحرمان را پاسبانى برنهادند
وز بام گردون نردبانى در نهادند
بر آن ملایک در فرودى عاشقانه
لولى‏صفت گرم سرودى عاشقانه
آنگه ندا کردندش از اعماق آفاق
کاینک منم، من، رب ابراهیم و اسحاق
آنک تویى یعقوب، فحل برگزیده
خاص خلافت را ز کنعان برکشیده
حالى به رحمت منتشر خواهم به رادى
ذرّیه‏ات را در زمین چون ریگ وادى
هر جا که باشى با تو باشم، شادمان باش
خود من تورایم تو مرایى، کامران باش

یعقوب در مستى از آن سامان برآمد
در گرمگاه واحه بر لابان درآمد
راحیل را از خیمه او آرزو کرد
خود را به کیش آرزو تسلیم او کرد
مر چارده سالش به مزد و رایگانى
آموختند آموزگارانش شبانى
آنگه به شور نغمه پنهان قدم زد
یعنى که هجرت کرد و در کنعان علم زد

اى نطق مرغان مهاجر فهم کرده!
اسرار ابراهیم و هاجر فهم کرده
خوانده طلسمات معانى سر به سر را
دانسته راز روح و نوح و بوالبشر را
احوال عالم را سراسر راز دیده
هر ذره را سیلى‏خور پرواز دیده
در جمله هستى فهم کرده سرخوشان را
در رقص و جولان دیده کوه و کهکشان را
سنجیده جذب جذبه‏هاى کوه‏کش را
پرواز نرم صخره‏هاى مرغ‏وش را
برخوانده سرّ شور ابسال و سلامان
در منطق‏الطیر غزلهاى سلیمان
درسى به‏غیر از دفتر فطرت نخوانده
حرفى، مگر در لوحه هجرت، نرانده
خود چیست هجرت؟ حرکت دایم در عالم
هستى است ابر برکت دایم در عالم
اسرار رویش در بهاران است هجرت
فهم سلوک برگ و باران است هجرت
هر ذره‏اى اینجا به سودا مى‏خرامد
هر قطره‏اى غرق تمنّا مى‏خرامد
هر ساجدى ذوق جلال خویش دارد
هر واجدى رو در کمال خویش دارد
وادى به وادى مى‏روند این کاروانها
تا شهر شادى مى‏روند این کاروانها
آنان که حیرت‏نامه فطرت نوشتند
این رفتن پیوسته را هجرت نوشتند
لیکن به نفس خود به فتواى تقابل
مجبور و مختار است هجرت در تکامل
مجبور را در نطفه امشاج راندت
شصت قضا چون تیر تا آماج راندت
مختار را خود فهم کن از این معانى
هجرت کن از کنعان به مصر کامرانى

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
یوسف به کنعان بلا مستور بوده است
فیروزه در بازار نیشابور بوده است
جرم عقیق اندر یمن قیمت ندارد
یعنى اویس اندر قرن قیمت ندارد
آشفته بازارى که در وى گوهرى نیست
در وى نقود پُربها را مشترى نیست

یوسف گرامى‏گوهر افزون‏بها بود
کنعان تهى از مردم گوهرستا بود
اول به لطف آیینه در پیشش نهادند
آنگه به انکار بداندیشش نهادند
گاهى که از قدر خودش آگاه کردند
او را به کام مردم بدخواه کردند
خود مهر و ماه و یازده کوکب دمیدند
در پیشگاه حرمت و عزّش خمیدند
در سجده محراب ابرویش فتادند
تعظیم را در پا چو گیسویش فتادند
یوسف حکایت را بر اهل خویشتن برد
از عیش خسرو قصه پیش کوهکن برد
راحیل و یعقوبش به حیرت ایستادند
با او برادرها به غیرت ایستادند
در رشک او حیلت به حیلت در فزودند
تا بى‏پناه از حصن یعقوبش ربودند
در پا چو هابیلش به زارى درفکندند
در چاه کنعانش به خوارى درفکندند

قعر زمین بود، آسمان شد، چاهِ یوسف
در چاه چون عزلت‏گزین شد ماهِ یوسف
آن‏کس که دردش داد، درمانش فرستاد
برگ تسلى‏هاى پنهانش فرستاد
گم کرد راهش را و دادش راهتوشه
در زرع معنى دانه‏اى را داد خوشه
اخوان به وادى از بد خود در اسارت
در چاه، یوسف گرم تحسین و بشارت
زآن‏سو ز »مدیان« کاروانى خسته از راه
رحل اقامت در فکنده تشنه بر چاه
آویخته در کام چَه دلو هوى را
تا خود چه کام و آرزو باشد قضا را
یوسف به رنگ آب روشن در سبو ریخت
در چاهش او جا داد و در دلوش هم او ریخت
فعل و عمل خود در ید آن کهنه‏کار است
این انتخاب زشت و زیبا اختیار است
پس آن عطشناکان به دلوش درکشیدند
از چَه به ذوق دلو آبش بر کشیدند
یوسف به سیر عرصه دلخواه وادى
چون ماه نخشب سرکشید از چاه وادى
جلعادیان را حسن یوسف بر دوانید
لختى رمانید از وى و واپس کشانید
گفتند شاید ماهى چاه است یوسف
وآویخته در ریسمان ماه است یوسف
خود ماه را پیوسته جا بر آسمان است
این فتنه، ماه آسمان در ریسمان است
با رشته ماه آسمان را نسبتى نیست
خود آسمان و ریسمان را نسبتى نیست

در آسمان و ریسمان آن تشنه‏کامان
تا در رسیدند آن ظلومان از بیابان
کاینک غلام حلقه در گوش است ما را
کز غیبت او جوشش از دوش است ما را
با بخت خویش از نوش خوارى مى‏ستیزد
هر چند گه از نابکارى مى‏گریزد
ما در تکاپویش به زحمت مى‏خروشیم
اینک گرش کس مى‏ستاند، مى‏فروشیم

یوسف به انکار حسودان ایستاده
مهر سکوت از دُرج شکّر برگشاده
کاینان مرا در نسبت اخوان‏اند، اخوان
فرزند »شکیم«اند و کنعان‏اند، کنعان
آنان به حاشا کاین برادر نیست، بَرده است
بفروختندش، این زیانکارى که کرده است؟
جلعادیان آن ماه‏وش را برگرفتند
محمل فروبستند و ره از سر گرفتند

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
موسى چنین خواندم که در مصر محن زاد
چون غنچه در پاییز خونریز چمن زاد
از گلبنش ناچیده، در آبش فکندند
بر زورق قسمت به غرقابش فکندند
در صحبت موجش به دریاها سپردند
او را به کشتیبان ناپیدا سپردند
در لجّه بر نى سنبلش را تاب دادند
خوبان عجب دسته‏گلى بر آب دادند

مى‏رفت و بر نى لطمه غرقاب مى‏خورد
از موج بازیگوش دریا تاب مى‏خورد
مى‏رفت و با او جامه دل خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او آرزوها غرق مى‏شد
بر نیل از نى رسته جایى نیزه‏اى چند
در گِردَش از فرعونیان دوشیزه‏اى چند
دیدند تابوتى سبک در دام دریا
چون کشتى بى‏ناخدا در کام دریا
از لجّه‏اش حالى به زحمت در کشیدند
چون یونسش از کام دریا برکشیدند
جستند و از رأفت فشردندش به سینه
بى‏نوح بر جودى فرود آمد سفینه

موسى به ذوق جذبه پنهان کشش یافت
بر سفره فرعونیان از او خورش یافت
آن غنچه کز بیگاه زادن در محن شد،
بالید و چون سرو سهى زیب چمن شد
شاخى که از بیگاه روییدن بلا داشت،
از لطف سر بر طارم اعلى برافراشت
برق عنایتهاى پنهانى عیان شد
چشم و چراغ حلقه فرعونیان شد
تا در دماغش بوى هجرت حیرت انگیخت
سوداى پنهان در مزاجش غیرت انگیخت
رویید در جان نژندش بیخ شادى
بیرون کشید از مصر آبادش به وادى

اى بستر بى‏تابى اندیشه، صحرا!
اى عرصه مردان عاشق‏پیشه، صحرا!
اى پهنه دریادلى در خشکسالى
اى جلوه اندیشه را روح مثالى
اى قالب اوهام و تمثیل معانى
اى خیمه‏گاه لعبتان آسمانى
اى نقشبند این مصیبت‏نامه، صحرا!
اى جلوه‏گاه حیرت و هنگامه، صحرا!
اى در تو صد داوود و یحیى روح در اوج
اى با تو صد موسى و عیسى نوح بر موج
از هفت گنج دولت ماکان اول
در هفت‏خوان هجرت ما خوان اول
اى تا ابد یعقوب و یحیى خرقه‏پوشت
آنک رسید از مصرِ معنى جرعه‏نوشت
آنک رسید از گرد میدان شهسوارت
اى سرمه در چشم سبک‏تازان غبارت
اى وجد! مفتونت رسید از ره، برآشوب
اى نجد! مجنونت رسید از ره، برآشوب
این حسرتى را ذوق پنهان مى‏دواند
این هجرتى را سوز هجران مى‏دواند
موساست این، از مصر حسرت مى‏گریزد
از محنت هجران به هجرت مى‏گریزد
او را به چشم مردمى مهمان خود کن
سیراب جام چشمه حیوان خود کن

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
موسى به ارض قدسى »مدیان« درآمد
خضر عاقبت بر چشمه حیوان درآمد
زخم سفر را مرهمى درخورد جسته
رنج عطش را گنج آبشخورد جسته
از تشنه‏کامى‏هاى وادى رانده خرّم
چون کاروان حاجیان بر چاه زمزم
جان برده از خون‏ریزى تیغ ملامت
بر چاه مدیان رانده از مصر غرامت
ره جسته از خوف بیابان در پناهى
بر چاهسار واحه از نخل و گیاهى
زرع و نخیلى در رهش بر چاه رسته
چون بیخ ایمان از دل آگاه رسته
در سایه او اشتران و ساروانان
و آن‏سوى‏تر دوشیزه‏اى چند از شبانان
همچون شقایقهاى در صحرا نشسته
چون آفتاب روز ابرى روى بسته
در تنگناى عرض فرصت ایستاده
بر آسیاب چَه به نوبت ایستاده
موسى در آمد بر سر چَه تشنه‏آسا
وز تشنگى بر آب‏گیران دشنه‏آسا
نوشید و نوشاند آن زنان محتشم را
سیراب کرد از مردى آن خیل و حشم را
و ایشان دعاى خیر آن بیگانه خواندند
گفتند تحسینى و معصومانه راندند

موسى بدان بیغوله غمناک دل بست
ملّاح مصر آرزو، بر خاک دل بست
پیوست با خیل و نخیل و ساروانان
شهزاده فرعونیان گشت از شبانان
از خرمن »یترون« کاهن خوشه مى‏برد
تیمار هجرت را از او رهتوشه مى‏برد
بى‏باغبان این کشته را آفات و عیب است
پیر شبان وادى ایمن »شعیب« است

شب بود و شب‏بو بود و شب قول و غزل بود
موسى به آیین شبانان در جبل بود
آنان که »صهبا« را ز مینا مى‏شناسند،
»حوریب« را بر طور سینا مى‏شناسند
»حوریب« بر دامان سینا جایگاهى است
نى نى، غلط شد، جایگاهى نیست، راهى است
راه عروج سرخوشان تا بى‏نشان است
راه فرود مهوشان از کهکشان است
راهى است زاو حیران دل آگاه مانده
راهى است موسى اندر او گمراه مانده
بر قله‏هاى آتشین راهى است »حوریب«
دلدوز گفتم، دلنشین راهى است »حوریب«
شب بود و شب، بوى صبا، بوى خدا بود
موسى به بویى با صبا در صخره‏ها بود
گم کرده دامان از گریبان در سیاهى
ناگه پریشان ماند و حیران در سیاهى
پوشید لَختى دیده و بگشاد لختى
از نور و نیران چون توان دیدن درختى؟
موسى ز وحشت سر نهاد و دیده پوشید
وآن کوهساران ناگهانى برخروشید
کاینک منم من، »اَهیَه« هستم آن‏که هستم
پس فاعبدونى گفت، یعنى مى‏پرستم
آن‏گه به تعلیم رسالت رتبتش داد
یعنى پس از بیگانگیها قربتش داد

گل کرد پنهان بیخ شادى بار دیگر
موسى به مصر آمد ز وادى بار دیگر
موسى به مصر آمد، صلاى زندگى داد
اسباط را در بندگى تابندگى داد
بر طبع دیوان ازل فالى عیان زد
آتش شد و و در خرمن فرعونیان زد
درماندگان را وعده لطف نهان داد
آن قومِ در ره مانده را توش‏وتوان داد
تا نغمه هستى به غربت ساز کردند
وآن هجرت مردانه را آغاز کردند
در بستر ره نیل رهجویان روان بود
موسى چو رایت پیشتاز کاروان بود
مى‏رفت و با او شوکت صد روح بر اوج
مى‏رفت و با او هیبت صد نوح بر موج
مى‏رفت و با او تیرگیها خرق مى‏شد
مى‏رفت و با او ظلم و حرمان غرق مى‏شد
مى‏رفت و حکم فتنه را مطلوب مى‏خواست
مى‏رفت و از فرعونیان آشوب مى‏خواست
مى‏رفت و آن قوم شقى شمشیر بسته
خنجر به کین حنجر تقدیر بسته
مى‏رفت و آن زورآوران از پى شتابان
تا نیل خونین برگشایند از بیابان
موسى و قوم از آرزو تا نیل راندند
وآن‏گه به عجز خاکیان بر آب ماندند
بیرون ز حکم رفته کس گردن نیارست
بر آب جز ماهى گذرکردن نیارست

بر نیل، ماهى‏وش به ساحل پشت کرده
موسى در آمد آن عصا در مشت کرده
بگشاد آن بازوى رحمانى به مستى
عالم ز سهم آن بلندى یافت پستى
بر سنگ زد عقد کیاست را که بگشا
بر نیل زد چوب سیاست را که بگشا
بحر مشیت موج زد تقدیر بشکست
وآن سد نیل از نعره تکبیر بشکست
موسى و قوم از سرخوشى در آب راندند
فرعونیان از بیخودى بر آب ماندند
لختى تماشا را به حیرت مانده بر جا
آنگه ز غیرت رانده چون موسى به دریا
آن موجها ناگه ز یکدیگر بریدند
در عرصه آن راه رحمانى دویدند
موسى و قوم از نیل سرخوش برگذشته
و آب از سر آن نابکاران درگذشته
در فصح هجرت یوم حق یوم رهایى
آغاز شد با موسى این کوچ خدایى

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
هفتاد باب از هفت مصحف بر نبشتم
این فصل را خواندم ورق را در نبشتم
از هر گیاهى سرو بستان برکشیده است
و ز دفتر ما این ورقها برگزیده است
از فصلها نیکوترین فصلى بهار است
این نوبهار چار فصل روزگار است

افسانه کردند آنچه را افسانه کردند
تا کعبه را هم در زمین بت‏خانه کردند
در محضر هستى عدم را برکشیدند
ارباب تردستى »صنم« را برکشیدند
بیخ درخت کفر را در گِل نشاندند
لات و هبل را بر سریر دل نشاندند
پاى تغافل بر سر پیمان نهادند
اصنام را در معبد یزدان نهادند
در شرک گم شد قبله‏گاه بت‏شکن‏ها
چون دیر کاهن از صنم‏ها و وثن‏ها

مى‏رفت کز نسیان بخشکد شاخ امّید
مى‏رفت کز کفران، برآید بیخ توحید
مى‏رفت کآواز خدا خاموش گردد
میراث ابراهیمیان فرموش گردد
مى‏رفت تا در تیه سرگردان بمانیم
مى‏رفت تا جاوید در حرمان بمانیم
مى‏رفت تا لوط از اجابت مانده گردد
موسى به تیه آرزوها رانده گردد
مى‏رفت تا یحیى به کوه و بیشه سازد
مى‏رفت تا عیسى خموشى پیشه سازد
مى‏رفت تا نوح بنى فرموش گردد
مى‏رفت تا بانگ خدا خاموش گردد

در گرمگاه نیستى، در سوک توحید
عطر محمد در دماغ مکه پیچید
عطر محمد عطر باغ انبیا بود
عطر محمد عطر خون، عطر خدا بود
بوى خداى نوح و آدم، بوى توحید
بوى خدا در کوچه‏هاى مکه پیچید
آن بوى را برزن به برزن برتنیدند
و ز باد برزن عطرگیران درشنیدند
با او فراهم آمدند آن باده‏نوشان
در غربت مسکین آن بیهوده‏کوشان
از جامهاى نغز معنى مست گشتند
در نیستى از جام هستى مست گشتند
بر شد ز شور و مستى آن طرفه ساغر
از شهر بتها نعره اللَّه‏اکبر

برخاستند از قوّت آن گفته از جاى
آن زورمندان ظلوم خفته از جاى
خواندند از تکبیر و وحیش بیم دیگر
دیدند در دیدارش ابراهیم دیگر
گفتند اینک از تبار پارسایان
خصم دگر، خصم هبل، خصم خدایان
سهل است اگر کیشى دگر بنیاد سازد
بنیاد کیش کهنه را برباد سازد
تا چند از او چون باده اندر خُم بجوشیم
وقت است اگر در طرد و آزارش بکوشیم

بستند میثاق آن ظلومان بار دیگر
رویید در صحراى معنى خار دیگر
بر راه بالید از همه سوى و گران شد
و اول بلاى نازکان کاروان شد
و آن نازک‏اندیشان رهزن بر گذرگه
چون سنگ در معبر، چو خار فتنه در ره
از کین احمد دشنه‏ها را زهر دادند
آن‏گه ندا در واحه‏ها و شهر دادند
کآنک غلامانى که دل با او نهادند
خود دین و دفتر را بدان جادو نهادند
در طبعشان جز ریمنى هرگز مبادا
از زخم ماشان ایمنى هرگز مبادا

آشفت خواب ناز شمشیر از غلامان
پر شد رکاب کند و زنجیر از غلامان
در چارمیخ فتنه از فرط جراحت
پژمرده شد شاخ فراغت، مرد راحت
چون در بهاران کوه و دشت از رازیانه
پر شد فضا از بوى زخم و تازیانه
پرمایه شد از زخم آن میثاق، بیداد
رونق گرفت از تخته و شلاق، بیداد
ز ابن هشام و شبیه و آل امیّه
یاسر فروافتاد و در خون شد سمیّه
خون ریخت ز آغاز محبت عشق از ایشان
و آخر ز حرمان جمع ایشان شد پریشان

فرسود جان عاشقان از غصه فرسود
تا سیّد ایشان را به ترک مکه فرمود
فرمان هجرت داد و آن پاکان شنیدند
همچون پرستوهاى عاشق پَرکشیدند
چون آهوان بر ریگ صحرا پا نهادند
و آن آفتاب خسته را بر جا نهادند

سیّد مضیق مکه را میدان لا دید
داد ولا داد و بلا دید و بلا دید
بس خارها کز فتنه در راهش نشاندند
بسیار خاکستر که بر رویش فشاندند
بر قامتش سنگ مصیبت آزمودند
این‏گونه او را در محبّت آزمودند
سیّد همان حرف نخستین دَرج مى‏کرد
عمرى به امید عنایت خرج مى‏کرد
تا در کمین کعبه روزى آن جهولان
آن هرزه‏لایان، نابکاران، بوالفضولان
دستى بر آیین رذالت برفشاندند
با دست بوجهل آن ولى را در کشاندند
آن عقل عالم را چو خود دیوانه خواندند
راندند از بیهوده‏گویى، آنچه راندند
آن‏گه حجاب مردمى از رخ نهادند
دست تعدّى بر ولىّ حق گشادند
ایشان در این هنگامه، کز پى خاست گردى
اسبى، سوارى، شیرگیرى، شیرمردى
بانگ از جماعت خاست کاکنون حمزه آمد
شاهین کوه و شیر هامون، حمزه آمد

آن مرد مردانه فرود آمد چو کوهى
و ز سهم او در جان نامردم شکوهى
در دست کرده آن کمان ایزدى را
کاینک بدى بین، کاین جزا آمد بدى را
پس آن کمان را بر سر بوجهل بشکست
لختى فراتر رفت و در معشوق پیوست

سید، سلام ایزدى بر جان او باد
بر پیروان و عترت و یاران او باد
دید آن ولایت تنگنایى دردناک است
آزاده مردم را بیابان هلاک است
وامانده خود در کار اذن هجرت خویش
واماندگان را اذن هجرت داد در پیش
آن‏گه سروش آمد که، برخیز اى محمد!
اى خوب، اى پاک، اى دلاویز، اى محمد!

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
دردانه‏اى در طبع هر سودایى‏اى هست
هر کور را در کار خود بینایى‏اى هست
کیل سماع راست را مستى نوشتند
معیار دور باده را هستى نوشتند
پیران ما در نفى طاقت مى‏سرودند
ناکشته را با داس طاعت مى‏درودند
پیران ما از چیستى حرفى نراندند
در گوش ما جز نیستى حرفى نخواندند
ما را ز رشک کیش و ملّت منع کردند
پیران ما، ما را ز علّت منع کردند
ز ایشان به غیر از عاشقى‏مان ملّتى نیست
جز عاشقى مر عاشقى را علّتى نیست
ما را به غیر از اهل ما چون مى‏شناسد
آن‏کس که لیلى دیده مجنون مى‏شناسد
جویند اگر آشفته را در نجد جویند
گویند اگر ناگفته را در وجد گویند
در وجد این ناگفته را بى‏کاست گفتم
اى دیرباور! هر چه گفتم، راست گفتم
گفتم اگر در خرمنى گیرد اگر نه
گفتم اگر طبع تو بپذیرد اگر نه
از من چه آید مر تو را جز دلق‏بخشى؟
من لقمه‏بخشى مى‏کنم نى حلق‏بخشى
بر جاده‏هاى هجرتت زین پیش بردم
تا قله‏هاى حیرتت با خویش بردم
اى همسفر! صد نکته دلکش گرفتى
گیرم که دست از دور بر آتش گرفتى
لیکن کجا ناباروان عبرت پذیرند
تا چون سمندر خیره در آتش نمیرند
صدق و حیا مقبول طبع صافى افتد
رمز و اشارت عاقلان را کافى افتد
حرف صفا البته با غَش در نگیرد
با چون تویى، دانم جز آتش درنگیرد
ور نه مرا زان مایه حرفى چند باقى است
وصف شکر راندم، و لیکن قند باقى است
قند است آن هجرت که حیدروار باشد
آن باقى اندک بود و این بسیار باشد
سیر حسن در وادى هجرت چه دانند؟
آنان که از افسانه جز حیرت نخوانند
از مکه تا »تف« از حسینش حیرتى نیست
هرکس که خون‏آلودِ زخمِ هجرتى نیست
وین اولیا را سربه‏سر تا میرِ موعود
آیا چه داند آن‏که جز افسانه نشنود؟
حالى تو اى افسانه‏پرداز عیان‏بین
چشم نهان بگشا و در اسرار جان بین
ور این میسر نیستت، اى مرده‏باور!
همچون سمندر رخت خود در آتش آور

هنگامه میعاد خونینى دوباره است
باور کن، اینک رجعت سرخ ستاره است
بردند گویى مژده عود فلق را
بر بام گردون رایت سرخ شفق را
بوم سیاه شب‏سُرا را پر بریدند
شب را به تیغ فجر خونین سر بریدند
در جان عالم جوشش خون حسینى است
اینک قیام قائم مهدى، خمینى است

اى قاصد خونین مرغان مهاجر!
فرزند صدق مصطفى، فرزند هاجر!
اى وارث خون حسین و خون یحیا!
میراث‏دار مرتضى، دلبند زهرا!
اى مرج عذرا را تو وارث! نوبت توست
اى آل طه را تو وارث! نوبت توست

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
شبگیر غم بود و شبیخون بلا بود
هر روز عاشورا و هر جا کربلا بود
قابیلیان بر قامت شب مى‏تنیدند
هابیلیان بوى قیامت مى‏شنیدند
جان از سکوت سرد شب دلگیر مى‏شد
دل در رکاب آرزوها پیر مى‏شد
امّیدها در دام حرمان درد مى‏شد
بازار گرم عاشقى‏ها سرد مى‏شد
دیگر شده عشق از نزارى در هوسها
خو کرده مرغان صحارى با قفسها
شب‏زادها را هرگز از شادى خبر نه
طفل قفس را هرگز از وادى خبر نه
از جست‏وجوها رنگ خواهش برده بودند
پنداشتى خود آرزوها مرده بودند
دیدم شبان خفته را، تبدار دیدم
بر خفته شب شبروى بیدار دیدم
مردى صفاى صحبت آیینه دیده،
از روزن شب شوکت دیرینه دیده
مردى حوادث پایمال همّت او
عالم ثناگوى جلال همّت او
مردى به مردى دیو را در بند کرده
با سرخوشان آسمان پیوند کرده
مردى نهان با روح هم‏پیمان نشسته
مردى به رنگ نوح در طوفان نشسته
مردى شکوه شوکت عیسى شنیده
موسى‏صفت بر سینه سینا تنیده
مردى ز ننگ آسوده، عزّ و نام دیده
مردى شکوه و عزّت اسلام دیده
مردى به مردى دشنه بر بیداد بسته
در خامشى قدقامت فریاد بسته
مردى تذرو کشته را پرواز داده
اسلام را در خامشى آواز داده
کاى عالمى آشفته، چند آشفتن تو؟
گیتى فسرد از فتنه، تا کى خفتن تو؟
ابر و نباریدن، چه رنگ است این چه رنگ است؟
تیغ و نبریدن، چه ننگ است این چه ننگ است؟
یاد شهیدانى که در بدر آرمیدند
نامردم آزردند و مردى آفریدند
یاد عزیزانى که بر خندق گذشتند
سنگین بساط ناروایى درنبشتند
یاد احد، یاد بزرگیها که کردیم
آن پهلوانیها، سترگیها که کردیم
شبگیر ما در روز خیبر یاد بادا
قهر خدا در خشم حیدر یاد بادا
کو آن بلندآوازگیها، چیرگیها
استیزه چون شمس و قمر با تیرگیها
کو آن اباذرهاى آشوبى خدایى؟
پیغمبران زهد و آزادى، رهایى؟
عمارها کو، زیدها مقدادها کو؟
آن دادگرها در شب بیدادها کو؟
کو میثم، آن خرمافروش نخل طاها؟
کو اَشتر آن دست على در روز هیجا؟
اینک که آیا ضامن این دین و دَین است؟
آیا کدامین دست نصرت با حسین است؟
اى حزب روحانیت، اى حزب خدایى!
تا کى خموشى، مردگى محنت‏فزایى؟
ناموسها مردند و مردیها فسردند
بردند دیوان خاتم و افسانه بردند
مردم به کام دشمن خونریز ماندند
در اضطراب شام محنت‏خیز ماندند
از بى‏کسى آزادگان را مهترى نه
زنجیرها سنگین شد و زورآورى نه
وقت است اگر همّت بسوزد میغها را
عریان کند در دست مردان تیغها را
وقت است اگر بر مادیانها زین ببندیم
از سرخى خون بر زمین آذین ببندیم

فیض ازل بر گفتِ رهبر دل‏گمارید
خون شد به رنگ ابر و در فیضیّه بارید
مردان روحانى به میدان پا نهادند
آنک جواب عشق را مردانه دادند
جانانه در میدان دل پیکار کردند
طاغوت را از خوابِ خوش بیدار کردند
طاغوت را این زخم جانفرسا برانگیخت
تا حکم خونین راند و نامردانه خون ریخت
از سیل خونها بر زمین تکبیر رویید
هر قطره‏اى بذرى شد و شمشیر رویید

گفتند از این هنگامه‏هامان پند بایست
آن شیر شمشیرآفرین در بند بایست
پس نازک‏اندیشانشان تدبیر کردند
شیر خدا را خسته در زنجیر کردند

شورید از این هنگامه گیتى بار دیگر
اى شور عاشوراى ما تکرار دیگر
آخر بهاى زندگانى چند باشد؟
ننگ است اگر ما زنده، او در بند باشد
هیهات بر ما از کساد قیمت او
اى جان صد چون ما فداى همّت او
او کیست ما را گر حیات و زندگى نیست
بى او حیات و زندگى جز بندگى نیست
بى نور آیا اخترى تابنده دیدى؟
یا بى‏حیات آیا کسى را زنده دیدى؟

جوشید خلق از چارسوى ملک ایمان
خه، آفرینا، حبّذا وقت کریمان
از ملک شیراز و رى و دشت ورامین
در ابر خونین تیزپَر شد مرغ آمین
از خاک مشهد شهد رحمت انگبین شد
از قم، »فقم« در گوش عالم در طنین شد
بر باد نسیان نبیه بیداد دادند
مردانِ مرد این‏سان صلاى داد دادند
دژخیم طاغوت از حوادث سنگ خورده
زخم حقارت دیده، داغ ننگ خورده
از کند و زندان و ستم طرفى نبسته
زین بازى طفلانه پیشانى شکسته
برداشت زنجیر از امام پاکبازان
قهرآوران، خصم‏افکنان، دشمن‏گدازان

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
پیر خرابات خدا دیر مغان را
بگشاد سرخوش مژدگانى سرخوشان را
یاران! سماع راست را آیین ببندید
میخانه را با شمع و گل آذین ببندید
تا کى خمار، اى خستگان! تا کى خموشى؟
امشب دماغى تَر کنید از باده‏نوشى
جان را کمر ببندید و با جانان بخوانید
اى مطربان شنگ خوش‏الحان! بخوانید:
کاى از اسیران کمندت خسته‏تر ما
از زمره زنجیریانت بسته‏تر ما
در جلوه‏گاه عرض استغنا و حاجت
بگسسته‏تر ما از تو و پیوسته‏تر ما
با زخم صیدانداز چشم دلشکارت
از جعد زلف سرکشت بشکسته‏تر ما
اى با خیالت از رهایان ما رهاتر
از هر دو عالم در کمندت رسته تر ما
تا چند استغنا و هجران تو… تا چند
دلبسته تر ما با تو و بگسسته‏تر ما
یاد آر از زنجیریان جعد مویت
اى از اسیران کمندت خسته‏تر ما
هر چند مستى‏ها فزون شد، غصه پژمرد
آن شب غم از رشک حریفان خون دل خورد
آن عقلِ کامل حلقه را رنگ جنون داد
بیگانه را انس حریفان جام خون داد
دیدند با طوفان هستى برنیایند
با آن خماریها به مستى برنیایند
از خشم یکسر گشته چون تَنَدر خروشان
گفتند: هان! این باده دور از باده‏نوشان
پس سوک بنیان‏سوز خود را عید کردند
آن قائد فرزانه را تبعید کردند

اى چاره ‏فرماى جهان، اى از جهان بیش!
اى دین خنجرخورده، اسلام، اى بهین کیش!
اى زخم اعصار و قرون بر پیکر تو
پیوسته زنجیر حوادث لنگر تو
آیا بشر را طرفه پیرى زاده چون تو؟
آیا جهان را دستگیرى زاده چون تو؟
آیا در عالم جز تو کیش دلپذیرى است؟
آیا تو را در شفقت و رحمت نظیرى است؟
آیا مخالف پرتوان‏تر دیده از تو؟
آیا منافق مهربان‏تر دیده از تو؟
این مایه طرد و ترک تو، فریاد از انسان
واى از ظلومتى و جهولى، داد از انسان
در حضرتت زین غم فسردیم از خجالت
اى کیش خنجر خورده! مردیم از خجالت
زین‏مایه تقصیر و عنا شرمنده ماندیم
خصمان ما کردند و ما شرمنده ماندیم
شرمنده از قرآن و دین و دفتر خود
شرمنده از حلم و شکیب رهبر خود
آیا کدامین ژاژ را بر او نخواندند؟
آیا کدامین زخم را بر او نراندند؟
زآن نابکاریها که قم را سوخت یکسر
فیضیه‏ها از سوز او افروخت یکسر
زآن حصرهاى بى‏دریغ رهبر ما
و آزردن مردان فحل دیگر ما
از ترک آیین و ادب در روى رهبر
وآن رهزنى‏ها در حریم کوى رهبر
از آن‏همه جور جفا و غدر و تقصیر
از محبس تنگ امام و زجر و زنجیر
از رنج تبعید و جفاى ترک و رومى
وآن فتنه‏هاى پارسى، آن مایه شومى
از بدسرى‏هاى عرب در ملک بغداد
و آن جیره‏خواران نجف، آن مایه بیداد
شرمنده‏ایم، اى روح قرآن! تا قیامت
شرمنده‏ایم از روى اسلام، از امامت
شرمنده‏ایم از کربلاهاى حسینى
مدیون الطاف حسینیم از خمینى
این پیر رهبر با اسیران در بلا بود
با ما حسین‏آسا به دشت کربلا بود
گو این‏که از وى مدتى مهجور ماندیم
لاکن به معنى کى ز مهرش دور ماندیم؟
ما را سزاوار مروت سرورى کرد
با ما به هرجا بود و ما را رهبرى کرد
با ما نمود از رفق و رحمت وز مدارا
رمز امامت را در عالم آشکارا
وآن نایبانش حق‏گزارانند ما را
بر کِشتِ جان تشنه بارانند ما را
الطافشان تا حشر در گفتن نیاید
در باقى آویزم که شکر از من نیاید

غولان عزاى کفر و کین را عید کردند
اسلام را از ملک خود تبعید کردند
راندند از کوى محبت آشنا را
خاموش کردند از نواى ناى وفا را
رندان شب کاشانه را بى‏نور کردند
آن باده را از باده‏نوشان دور کردند

لبریز شد جام ضلالت بار دیگر
پژمرد ایمان و اصالت بار دیگر
صدق و امانت مرد و اغوا شعله‏ور شد
سالوس در ایوان تقوى جلوه‏گر شد
تزویر و حیلت جلوه ایمان گرفتند
ماران سرمادیده، از نو جان گرفتند
زاغان سپاه کین به باغ دین کشیدند
از عندلیبان خوش‏آوا کین کشیدند
در گلشن ایمان حق کفران نشاندند
تیغ و تبر بر ریشه ایمان نشاندند
از باغ گل سر و صنوبر را شکستند
شاخ درختان تناور را شکستند
از خون صاحب‏همتان جیحون گشادند
از چشمه‏هاى چشم مردم خون گشادند
تا دین و دفتر را بشویند از حقیقت
پیرایه بستند عارفان را در طریقت
جهل و جنون را دین و دانش نام کردند
از کین و غدر و حرص و خواهش دام کردند
از خون و خوان ما به دشمن کام دادند
وین طرفه رندى را تمدن نام دادند
کفر فرنگ و جهل هندو بار کردند
اسلام را از جور و جادو خوار کردند
از فتنه‏هاشان پارسى‏گو روسیَه شد
ماهیت اسلام و ایرانى تبَه شد
امّید را بیم عبوس از پا درافکند
توحید را شرک مجوس از پا درافکند
معیار ما شد در جهان ویران‏پرستى
ایزدپرستیهاى ما، ایران‏پرستى
از کورُش و داراى مسکین باج بردند
محنت به ما ماندند و تخت و تاج بردند
ما را به جام بیخودى مدهوش کردند
بر سفره ما خون ما را نوش کردند
از نام عالمگیر ایران ننگ ماندند
از ما در عالم سایه‏اى بى‏رنگ ماندند
از سنت و خوى کهن رسمى تهى ماند
از شعر و فرهنگ و هنر اسمى تهى ماند
خاموش شد عرفان و نورانیّت ما
فرموش شد ایمان و روحانیّت ما
جز سایه‏اى زآن ملّت دانا نبودیم
بودیم ما در خانه، امّا ما نبودیم

در ما فراموشید وحشت لاتخف را
و ز یاد ما آن حکمت‏آموز نجف را
اسلام، شد با کافران از خاطر ما
رفت آن امام مهربان از خاطر ما
بى او صراط مردمى باریک‏تر شد
با دورى او رنج ما نزدیک‏تر شد
طغیان طاغوت آتشى از کین برآورد
کفران دمار از دودمان دین برآورد
خاک مذلّت بر سر قوم خدا ریخت
پیدا و پنهان تیغ راند و خون ما ریخت
بسیار سرها در سر کار وفا شد
تن‏ها بسى آماج زخم تیرها شد
بسیار دست و پا و پیکر، آشنایى
فرموش کردند از دم تیغ جدایى
از بى‏کسى‏ها مردى و گردى گم آمد
تا کاردها بر استخوان مردم آمد
شبهاى ظلمت‏زا نوید قدر دادند
در خامشیها وعده‏مان از بدر دادند

این فصل را با من بخوان، باقى فسانه است
این فصل را بسیار خواندم، عاشقانه است
باز آن قیامت قامت بنشسته برخاست
پشت و پناه امت بشکسته برخاست
برخاست در کف تیغ طرد و ترک و حاشا
آن نوح موسى‏قامت یوسف تماشا
احیاء دین و قلع و قمع کفر و کین را
آغاز کرد آن هجرت شورآفرین را
رایت به قمع فتنه بیرون از نجف زد
بر امّت اسلام، بانگ لاتخف زد
چون مصطفى راهى شد از جور عنودان
آتش فکند از قهر، در جان حسودان
با شور ابراهیمیان عرض و لا… کرد
گوئى حسین از کعبه قصد کربلا کرد

از عمق جان اسلامیان خواندند او را
از کفر، سیلى‏خوردگان راندند او را
با آنکه میلش سوى اهل خویشتن بود،
پیر پدر مشتاق ابناى وطن بود
در غربت از پوینده خالى شد رکابش
یعنى فرود آمد به مغرب آفتابش

بر کفر ایران نوبتى دیگر خروشید
اسلامِ سیلى‏خورده بر کافر خروشید
در دل نه بیمش دیگر از گرمى نه سردى
طاغوت را آواره کرد از پایمردى
آخر به مردى چاره سردرگمى یافت
داد بزرگى داد و عزّ و مردمى یافت
چشم جهان، حیران کافرسوزى‏اش شد
تا قابلیت از رشادت روزى‏اش شد
وز آن قبولى آن امام رفته ما
مشتاق شد، مشتاق جمع تفته ما
در آسمان بر ابرها پُر شد رکابش
از مغرب عالم برآمد آفتابش
مژده‏است گویى در خبر آخر زمان را
خورشید از مغرب فروزد آسمان را
گیتى به کام خلقِ بازیگر نمانَد
و ز توبه کس را بهره‏اى دیگر نمانَد
آنک ز مغرب مطلع شمس امامت
اینک به مشرق تیغ و میزان و غرامت

این قصه گو پایان ندارد تا به محشر
حالى »معلم« این سخن بگذار و بگذر
زین مایه در درمان درد حیرت خویش
شو، چاره‏اى کن در بسیج هجرت خویش
زین بیخودى‏ها مرکب غیرت برانگیز
گامى برون نه از خود و با وى درآمیز

همچنین ببینید

دوباره شعر بخوانیم (۱)

در این سلسه نوشته‌ها که ان شاءالله اگر عمری باشد و فراغتی، هر هفته یکی …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *