خانه / پیش از خود فراموشی / مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۲)

مهرداد اوستا_مهر و سخنوری(۲)

یکی از ویژگی‌های استاد اوستا این بود که هرکس هرگونه شعری می‌خواند، مورد تشویق ایشان قرار می‌گرفت. یک بار به خود جرات دادم و به ایشان عرض کردم: «استاد! شما همه را تحسین می‌کنید و هیچ‌کس به این نحو متوجه‌ی ضعف کارش نخواهد شد.» آن بزرگوار با مهربانی و ملایمت گفت: «من هم در جوانی مثل تو تند و تیز نقد می‌کردم و همه را از خودم می‌آزردم. بعدها دریافتم که شعر هر شاعری مثل بچه‌اش می‌ماند و هر کسی بچه‌اش را دوست می‌دارد. تو نیز روزی خواهی فهمید که نقد شعر، به شکستن دل بندگان خدا نمی‌ارزد.» من با اینکه سر فرود آوردم و ظاهرا تسلیم شدم، قلبا زیر بار نرفتم و سال‌ها دل شکنی کردم. اما چند سالی است که دلم رضا نمی‌دهد به صراحت حاصل ذوق کسی را انکار کنم. آدم تا پیر نشود، حکمت تسامح پیران را در نمی‌یابد.

یک بار ضمن نقد شعر یکی از اعضای جلسه، بحث توحید به میان آمد و مشاجره‌ای در گرفت. من فضولی کردم و گفتم: «به قول آن بزرگوار، «لا اله الا الله» توحید عوام است، «لا اله الا هو» توحید صوفیان است، «لا اله الا انت» توحید واصلان است، «لا اله الا انا» توحید کاملان است و «کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام» توحید هو بما هو.» یکی از عزیزان پرخاش کرد که این‌ها حرف‌های «فردید» است و ما «شهید مطهری» را داریم و احتیاجی به فردید نداریم. نزدیک بود قال سیاسی چاق شود و من ضد انقلاب قلمداد شوم که «حسین آهی» جانب مرا گرفت و استاد اوستا با ملایمت و شمرده شمرده گفت: «خیر. این حرف‌ها از شیخ شهید اشراق یحیی ابن حبش میرک سهروردی‌ست.»

آنگاه پس از آنکه قدری در باب «حکمت خسروانی» توضیح داد و طبق معمول گریزی به «حکیم سنایی غزنوی» زد، مرا به نزد خود خواند و کنار خویش نشاند و پس از تشویق و تایید، یک بسته گلواز بلو از جیب کت خود در آورد و به من داد و پرسید: «کجایی هستی؟»

عرض کردم: «لرم.»

فرمود: «از کدام طایفه‌ای؟»

گفتم: «از طایفه‌ی ساکی سرچرم .»[۱]

خندید و با محبت گفت: «من هم لرم. از ایل بیرانوند. اجداد من لشکر و سپاه جدت حسین‌خان بوده‌اند.»

بیرانوند بودن استاد باعث شد که ضمن رعایت ادب و حفظ فاصله‌ی میان استاد و شاگرد، قدری راحت‌تر باشم. به یاد دارم اولین بار که قرار بود به منزل ایشان برویم، با «محمدعلی محمدی» از روزنامه‌ی جمهوری راه افتادیم و تا به جام‌جم برسیم (خانه‌ی استاد در خیابانی بود که نبش آن رستورانی مشهور دایر بود با نام سورنتو)، با همان مشکلی مواجه شدم که بسیاری از اهالی پایتخت و دیگر شهرهای بزرگ، در طول روز یا شب گرفتار آن می‌شوند. از همین رو، به محض اینکه استاد در را به روی ما باز کرد، پس از سلام و تعارفات معمول، از در وارد نشده گفتم:

«معذرت می‌خوام استاد! دستشویی کجاست؟»

ایشان با خوش‌رویی نشانم داد. چند دقیقه بعد که در کنار استاد نشسته بودم، بابت این بی ادبی عذر خواستم و گفتم: «لرم دیگر.»

با مهربانی گفت: «اتفاقا ادب در همین بی تکلفی و راحتی است. چه سودی داشت اگر شرم می‌کردی و معذب می‌نشستی؟»

صحبت که گل انداخت و از هر دری سخن به میان آمد، استاد خطاب به محمدی گفت:

«وقتشه که برای یوسف دستی بالا کنیم.»

من سر به زیر انداختم.

محمدی خندید و گفت: «چیزی بگو.»

من با شرمندگی گفتم: «چی بگم؟ خودت بگو.»

محمدی گفت: «حضرت استاد! یوسف دوتا هم بچه داره!»

استاد تعجب کرده بود. می‌دانست که بیست سال دارم. پرسید: «چندسالگی ازدواج کردی؟!»

عرض کردم: «هفده سالگی. به رسم عشایر، پدرم پسرهایش را زود زن می‌دهد و دخترهایش را زود به خانه‌ی بخت می‌فرستد.»

یادم نمی‌آید از خود و زندگی و کار و بار خود چه گفتم. وقتی معلوم شد محمدی هم زود ازدواج کرده‌است، ورق برگشت و باز هم بحث شعر به میان آمد. استاد به خواهش ما یکی از غزل‌های خود را خواند و از ما خواست شعر بخوانیم. آنگاه برایمان تخلص انتخاب کرد. برای محمدی «ریحان» را برگزید و برای بنده «ودود» را. محمدی سال‌هاست که به رعایت این تخلص ملتزم است ولی من هرچه سعی کردم، نتوانستم ودود را به جای یوسف در مقطع غزل‌های قدمایی بنشانم. غزل‌های نو که اصلا تخلص برنمی‌تابند.[۲]

حضرت استاد مقالاتی را که بنده با عنوان «بهار بیدل» در روزنامه‌ی جمهوری نوشته بودم، ملاحظه کرده‌بود. دقیقا به یاد ندارم که در این دیدار بود یا یکی از دیدارهای بعدی، که پس از تشویق بنده و بزرگ شمردن مولانا بیدل و لزوم طرح شعر و اندیشه‌ی وی، فرمود: «خیلی‌ها دیوان بیدل را داشتند، چه کلیات چاپ بمبئی، چه کلیات چاپ کابل را. ولی نمی‌خواستند اسمی از بیدل در میان باشد. می‌خواندند و از مضامین و تصاویر شعرش سرقت می‌کردند ولی از مطرح شدنش واهمه داشتند. اگر شعر بیدل مطرح شود، ادبیات ما متحول خواهدشد و تو باید این کار را جدی بگیری. قبل از هر چیز، غزلیات بیدل باید منتشر شود. تو الآن از بیدل چه داری؟»

عرض کردم: «یک گزیده‌ی مغشوش چاپ تا جیکستان و یک گزیده‌ی چاپ سنگی پاکستان و دو جلد نقد بیدلِ صلاح الدین سلجوقی.»

استاد برخاست و چهار جلد کلیات بیدل چاپ پاکستان را از قفسه در آورد و پیش روی من گذاشت.

[۱] چرم: چرب به زبان لری چرم گفته می‌‌شود وسرچرم یکی از قبایل نه‌‌گانه‌‌ی ایل ساکی است. ساکی‌‌ها همان سکاهای باستانند.

[۲] التزام جناب محمدعلی محمدی به تخلص ریحان واقعا جای تحسین دارد.با اینکه ریحان هم مثل ودود در دایره‌‌ی تناسبات لفظی بسیار محدود است،این شاعر عزیز هر طور شده مقطعی دست‌‌وپا می‌‌کند و ریحان را در آن می-گنجاند.چندسال پیش، تنی چند ازشعرا در رادیو فرهنگ دور هم نشسته بودیم و طبق معمول شعرخوانی وبحث تخلص. محمدی ماجرای تخلص گرفتنمان را از مرحوم استاد مطرح کرد.دوستان پرسیدند چرا از ودود استفاده نمی-کنم. عرض کردم: «سوای اینکه اسم حضرت حق است،در دایره‌‌ی تناسبات چیزی پیدا نمی‌‌کنم که باهاش جور در بیاد.»

محمدی گفت: «ولی من هر طور شده این تخلصو دربیت مقطع می‌‌آرم.»

یکی از دوستان گفت: «حالا ریحان با چه چیزی تناسب دارد؟»

همه به فکر فرو رفتند. «سعیدیوسف‌‌نیا» گفت: «با کوبیده.»

باری؛ تخلص در ادب قدیم حدود وحریم وعنوان شاعر بود تا آنجا که برخی شعرا اگر شاعر دیگری تخلص آن‌‌ها را داشت، مثل «نظیری نیشابوری»، پول می‌‌دادند وتخلص او را می‌‌خریدندیا تخلص خود را عوض می‌‌کردند.در ادبیات امروز، تخلص یا اسم مستعار است یا نشانه‌‌ی تعلق شدید به موازین قدمایی وبه هرحال کارایی خود را از دست داده-است.

 

مهرداد اوستا _ مهر و سخنوری (۱)

همچنین ببینید

منوچهر آتشی_ عبدوی جط (۷)

سال ۵۸ و ۵۹ سال‌های آزادی بی‌حد و حساب مطبوعات و احزاب و مردم بود …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *