خانه / روایت / معشوق و جای خالی

معشوق و جای خالی

تابستان بود. تابستان هشت سالگی. قد و قواره‌ام به کلاس قرآن رفتن رسیده بود، به اردو رفتن با مینی‌بوس به عنوان حسن ختام کلاسی که به خشکی گذشته بود و چیزی ازش دستگیرم نشده بود. از همه کوچک‌تر شاید خودم بودم، چون بادیگارد داشتم؛ دوتا دختر همسایه‌ی کلاس پنجمی. توی کوچه، سر ظل آفتاب، زیر سایه‌ی باریک دیوار شور کرده بودیم سر رفتن و نرفتن. گفته بودند اردو خوب است، خیلی خوش می‌گذرد، توی راه شعر می‌خوانیم و خوراکی‌های زیادی می‌خوریم، بعد یک جا نگه می‌دارند که سوغاتی می‌خریم. دهنم آب افتاده بود از تصور این‌همه خرکیف شدن. رضایت‌نامه‌ها، نه برگه‌های ماشین‌شده‌ای که جای خالی داشت برای پر کردن، که نامه‌ای انشاءگونه بود با دست‌خط مادر. پدر فقط امضایش می‌کرد. یک A که با کمی پیچ و تاب به تخم مرغ کشیده‌ای وصل می‌شد. بسمه تعالی، اینجانب فلانی، برای شرکت دخترم فلان، در اردوی یک روزه‌ی زیارت مرقد امام خمینی درتاریخ بهمان رضایت کامل دارم. اولین نامه‌ای بود که از ذوق بوسیدم و مثل یک ذکر مقدس توی جیب کیفم جا دادم.

امام تازه رفته بود و مرقد هنوز بوی خاک می‌داد؛ بوی آهنگ «دریغا»، بوی «سه پنج روزه که بوی گل نیومد». کنار ضریح نیمه‌کاره ایستاده بودیم و معلم قرآن داشت سعی می‌کرد فاتحه خواندن یادمان بدهد. حواس کودکی‌ام از هر چیزی به چیز دیگر سُر می‌خورد. از مقنعه‌ی چانه‌دار بلند معلم می‌رفت به عکس خندان امام، از آنجا سر می‌خورد روی دسته‌گل کمی پژمرده‌ی روی سنگ، از گل می‌چکید روی کبوتر خاکستری رنگی که نمی‌دانم آنجا چه می‌کرد، همراه با کبوتر پر می‌زد به سقف بلند حرم که بزرگی‌اش را قبل از آن جایی ندیده بودم.

وسط سرسره‌بازی خیال، منگنه‌ی بسته‌ی چیپس را  به زحمت باز کردم؛ دستفروش ورودی مرقد، ورقه‌های نازک و شور سیب‌زمینی که ازشان روغن می‌چکید را توی پلاستیک استوانه‌ای چپانده بود و بیست تومان می‌فروخت. چندتا را با ولع توی دهنم گذاشتم و به یک‌باره حرم شلوغ شد؛ اول صدای ناله و فریاد رسید و بعد خودشان آمدند؛ بیست سی‌تا مرد لاغر و سیاه چرده، انگار که سال‌ها زیر آفتاب داغ مانده باشند، با موهای خیلی کوتاه و پای برهنه دویدند سوی ضریح. بعضی‌هایشان به زمین افتادند و سینه‌خیز خودشان را به امام رساندند. رنگم پرید و قلبم شروع کرد به محکم کوبیدن. دختر همسایه با تشر دستم را گرفت و به گوشه‌ای کشاندم. «نمی‌گی می‌مونی زیر دست و پا؟؟ خوب خودت بیا کنار دیگه!» ورقه‌های چیپس توی دهانم  ماسید. صدای گریه‌های مردانه‌ی بلند و آدم‌هایی که همانجایی که من چیپس خورده و خیال‌بازی کرده بودم، دیوانه‌وار خودشان را به ضریح می‌کوبیدند و «امام امام» می‌کردند؛ انگار که بابایشان مرده باشد. معلم چادرش را سفت‌تر گرفت و گفت این‌ها اسیرهای جنگ‌اند، حالا بعد از سال‌ها برگشته‌اند و دیده‌اند امام از دنیا رفته.

یک ربع تماشایشان کردم اما یک عمر است این تصویر در جانم مانده. سوهان و مجسمه و لیوان گلی-ای که سوغاتی خریده بودم تمام شد، توپ و تشری که به خاطر  گم کردن پول و جابجا شدن قاشق و چنگالم  با وسایل دخترها شنیده بودم از یادم رفت اما این یک ربع هنوز توی جانم هست؛ مثل یک ذکر مقدس. درد همه‌چیز را ماندگار می‌کند. رد اشک روی آن صورت‌های استخوانی، معتبرترین روایتی‌ست که همه‌ی این سال‌ها درباره‌ی امام دیده‌ام.

همچنین ببینید

از شیپوری‌ها

ننه‌جیران؛ گمان نکنم کسی او را بشناسد؛ یا لااقل اگر در کودکی‌های همۀ ما ننه‌جیرانی …

۲ نظرات

  1. عالی بود خانم ایرانشاهی.
    سپاس و قلمتان پر برکت.

  2. رد اشک روی آن صورت‌های استخوانی، معتبرترین روایتی‌ست که همه‌ی این سال‌ها درباره‌ی امام دیده‌ام.
    چه جمله ی فوق العاده ای

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *